11 ژانويه 2009
سخنرانی اصلی در کنوانسیون ملی حزب دموکرات، 27 ژوییه 2004، بوستون، ماساچوست

از طرف ایالت بزرگ ایلینوی، نقطۀ عطف یک کشور و سرزمین لینکلن، مراتب سپاسگزاری عمیق خود را برای برخورداری از افتخار سخنرانی در این کنوانسیون ابراز می دارم . امشب برای من بسیار غرور انگیز است، زیرا حضورم را در این جا محتمل نمی دیدم. پدرم یک دانشجوی خارجی بود که در روستایی کوچک در کنیا بزرگ شده بود. او شبانی می کرد، و مدرسۀ او یک آلونک با سقف شیروانی بود. پدرش، یعنی پدر بزرگ من آشپز بود و در خانه ها خدمتکاری می کرد.
اما پدربزرگم خواب های دیگری برای پسرش دیده بود. پدرم با پشتکار و سخت کوشی موفق به کسب بورس تحصیلی برای ادامۀ تحصیلاتش در یک مکان رؤیایی گردید: آمریکا، که برای بسیاری از افرادی که قبلا به این کشور آمده بودند، نماد آزادی و فرصت ها بود. در زمان تحصیل در این جا، پدر و مادرم با یک دیگر آشنا شدند. او در شهری در آن سوی دنیا، یعنی در کانزاس به دنیا آمده بود. پدرش در طول دوران رکود اقتصادی در محل حفاری نفت و در مزارع کار می کرد. روز بعد از حمله به پرل هاربر، او برای شرکت در جنگ نام نویسی کرد و به ارتش پاتون که اروپا را زیر پا می گذاشت، ملحق شد. در این زمان، مادر بزرگم که باید فرزندشان را بزرگ می کرد، کاری نیز در زنجیرۀ تولید کارخانۀ بمب سازی پیدا کرد. بعد از پایان جنگ، آن ها با استفاده از وام با حمایت دولتی، موفق به خرید خانه ای شدند و در جستجوی فرصتی نو به طرف غرب رفتند.
آن ها نیز رؤیاهای بزرگی برای فرزندشان در سر می پروراندند، رؤیایی مشترک که از دوقارۀ مختلف نشأت می گرفت. پدرو مادر من نه تنها عشقی غریب میانشان بود، بلکه به امکانات این کشور هم اعتقاد راسخ داشتند. آن ها نامی آفریقایی روی من گذاشتند، باراک، یا "مبارک"، و اعتقاد داشتند که در آمریکایی سرشار از مدارا و تساهل، نام افراد هرچه باشد موجب جلوگیری از پیشرفتشان نمی شود. آن ها با این که ثروتمند نبودند، در پی آن بودند تا مرا در بهترین مدارس و مؤسسه های آموزشی آمریکا وارد نمایند، زیرا در آمریکا، این کشور سخاوتمند، برای موفقیت در زمینۀ استعداد خود نیازی نیست که ثروتمند باشید. آن ها اکنون در گذشته اند. با این حال می دانم که امشب هر دوی آن ها باغرور به من می نگرند.
من امروز در این جا به چندگونگی میراث خود می بالم و آگاهم که رؤیای پدرو ماردم با وجود دختران عزیزم تداوم خواهد داشت. من در این جا ایستاده ام و می دانم که داستان زندگی من بخشی از داستان مفصل تر زندگی در آمریکاست، و این که مدیون تمامی کسانی هستم که قبل از من در این کشور زندگی کرده اند، و داستان زندگی من به غیر از این کشور، در هیچ کجای دیگر جهان امکان به وقوع پیوستن نداشت.
امشب ما در این جا گردآمده ایم تا بر عظمت کشورمان تأکیدی دوباره داشته باشیم، و عظمت آن نه به خاطر آسمان خراش هایش است، ونه به دلیل قدرت نظامی ما، و نه حتا ابعاد اقتصادی آن. افتخار ما به کشور برمبنای اصلی ساده استوار است که در اعلامیه ای متعلق به بیش از دویست سال قبل آمده است، "ما این حقایق را بدیهی می دانیم، که همۀ انسان ها برابر خلق شده اند. و آفرینندۀ آن ها حقوق غیرقابل انکاری به آنان اعطا کرده است. که از جملۀ این حقوق، حق حیات، حق آزادی و حق جستجوی سعادت است."
خلاقیت واقعی آمریکا در همین است، ایمان به آرزوهای سادۀ مردمش، و تأکید بر معجزات کوچک که می توانیم آن ها را در هنگامی که فرزندانمان آمادۀ خواب می شوند به آن ها یادآوری کنیم و خیالمان راحت باشد که آن ها ازغذای کافی و پوشاک ضروری برخوردارند و از هر نوع صدمه ای در امان می باشند. که آن ها می توانند هر آنچه را فکر می کنند، بر زبان آورند، و آنچه در فکرشان است را به رشتۀ تحریر درآورند، بدون این که ضربۀ نا به هنگامی بر در شنیده شود. این که می توانیم آنچه در فکر داریم را به عمل درآورده و از آن معیشتی بسازیم، بدون این که مجبور باشیم به کسی رشوه داده یا فرزند کسی را به کار گیریم. این که می توانیم در امور سیاسی شرکت کنیم و از عقوبتی در واهمه نباشیم، و این که آرای ما به حساب آورده می شود – یا دست کم غالب مواقع این طور است.
امسال و در این انتخابات، ما باید بر ارزش ها و تعهداتمان تأکید دوباره کنیم، در برابر واقعیت سخت به آن ها متوسل شده و ببینیم آیا می توانیم پاسخگوی میراث پیشینیان و وعدۀ آیندگان باشیم. ای هموطنان آمریکایی: دموکرات ها، جمهوری خواهان، متفکران مستقل – من امشب این را به شما می گویم، که ما کارهای بیشتری داریم که باید انجام بدهیم. کار بیشتری برای کارگرانی که در گیلزبورگ، ایلینوی ملاقات کردم که در شرف از دست دادن کارشان در کارخانۀ می تگ هستند که به مکزیک انتقال پیدا می کند، و حالا باید با فرزندان خودشان برای به دست آوردن شغلی با ساعتی هفت دلار حقوق به رقابت بپردازند. کارهای بیشتری باید برای پدری انجام دهیم که بیکار شده بود و اشک می ریخت، و نمی دانست بدون مزایای درمانی که به آن اتکا کرده بود، چگونه باید از عهدۀ پرداخت هزینۀ ماهیانه 4500 دلار برای مداوای پسر بیمارش برآید. کارهای بیشتری برای آن زن جوان در سنت لوییس شرقی انجام دهیم، و هزاران تن دیگر مانند او که نمرات خوبی کسب کرده، انگیزه و استعداد کافی دارد، ارداۀ قوی هم دارد، اما پول رفتن به کالج را ندارد.
سوء تعبیر نکنید. مردمی که در شهرهای بزرگ و کوچک ملاقات می کنم، در رستوران های کوچک و مجتمع های اداری، انتظار ندارند که دولت مشکلاتشان را حل کند. آن ها می دانند که برای گذران امورشان باید سخت کار کنند و مایلند همین کار را هم انجام دهند. اگر به نواحی اطراف شیکاگو بروید، می شنوید که مردم می گویند نمی خواهند پول مالیاتی که می پردازند از سوی سازمان تأمین اجتماعی و یا پنتاگون به هدر رود. اگر به هر محلۀ فقیر نشینی بروید، مردم به شما می گویند که باسواد کردن کودکان از عهدۀ دولت به تنهایی بر نمی آید. آن ها می دانند که والدین باید از فرزندانشان مراقبت کنند، که فرزندان آنان موفق نمی شوند مگر این که انتظاراتشان را بالا ببرند و دستگاه های تلویزیون را خاموش کنند و حرف های تهمت آمیز از قبیل آن که اگر جوان سیاه پوستی کتابی به دست بگیرد یعنی ادای سفیدپوستان را در آورده، را از میان بردارند. هیچ ملتی انتظار ندارد که دولت به حل تمامی مشکلاتش بپردازد. اما آن ها در کنه وجودشان احساس می کنند که با ایجاد تغییر در اولویت ها، ما می توانیم اطمینان حاصل کنیم که هر کودکی در آمریکا از وضعیت معقولی در زندگی برخوردار خواهد بود، و امکانات، در دسترس همگان قرار می گیرد. آن ها واقف اند که ما می توانیم بهتر کار کنیم و همین را می خواهند.
...
سرگذشت بلند آمریکا، علاوه بر فردگرایی، ویژگی دیگری نیز دارد. این باور که همگی مان در قالب یک ملت به یک دیگر پیوسته ایم. اگر در جنوب شیکاگو کودکی بی سواد وجود داشته باشد، حتا اگر فرزند من هم نباشد، برای من اهمیت دارد. اگر یکی از شهروندان سالمند قادر نباشد هزینۀ دارو هایش را بپردازد و مجبور به انتخاب میان دارو ها و کرایه خانه اش باشد، زندگی من نیز فقیرانه تر می شود، ولو این که مادر بزرگ من نباشد. اگر خانودۀ آمریکایی عرب تباری بدون امکان برخورداری از وکیل یا محاکمه ای درخور، دچار دردسری گردد، این امر آزادی های مدنی مراهم به خطر می اندازد. این باور بنیادی - من مسئول برادرم هستم و مسئول خواهرم هستم - است که کشور را به جلو می راند. این همان چیزی است که به ما اجازه می دهد رؤیا های فردی خود را تعقیب کرده و با این حال مانند یک خانوادۀ واحد در کنار یک دیگر باقی بمانیم. وحدت در عین کثرت.
هم اکنون که ما صحبت می کنیم، افرادی هستند که خود را برای تفرقه اندازی میان ما آماده می کنند، و آنانی که تبلیغات منفی می کنند که پیرو سیاست نان را به نرخ روز خوردن هستند. من امشب به آنان اعلام می کنم که در این جا یک آمریکای لیبرال و یک آمریکای محافظه کار وجود ندارد، بلکه آنچه هست ایالات متحدۀ آمریکا است. آمریکای سیاه آمریکای سفید و آمریکای لاتینی و آمریکای آسیایی مطرح نیست؛ آن چه مطرح است ایالات متحدۀ آمریکاست. ... ما یک ملت واحد هستیم که به پرچم راه راه و پرستارۀ آمریکا سوگند وفاداری خورده ایم، و همگی از ایالات متحدۀ آمریکا دفاع می کنیم.
در پایان این که، معنای این انتخابات هم در همین مسئله خلاصه شده است. آیا ما در سیاست های بدبینانه مشارکت داریم یا سیاست های مبتنی بر امید؟ ... منظورم خوشبینی کورکورانه نیست - یعنی خود را عمدا به نادانی زدن و این پندار که بیکاری با صحبت نکردن دربارۀ آن برطرف می شود، و یا اگر بحران بهداشت و درمان را ندیده بگیریم، خود به خود حل می شود. نه، موضوع صحبت من مسائل اصولی تر هستند. امید بردگان هنگامی که دور آتش نشسته اند و از آزادی می خوانند؛ امیدی که مهاجران را به سوی سواحل دور دست می کشاند؛ ... آرزوی یک بچۀ لاغر اندام با یک اسم مضحک که معتقد است آمریکا جایی هم برای او دارد. "جسارت امید!" ...