28 آگوست 2009
آغاز متن
اثبات قطعی گناه، آزمایشی دشوار برای اعضای هیئت منصفه است. با این که احتمال آزاد شدن مردان یا زنان گناهکار وجود دارد، اما بازهم شیوۀ هیئت منصفه بر دیگر شیوه ها برتری دارد. دادرسی جنایی که شرح آن در زیر آمده، واقعیت دارد اما مؤلف نام اشخاص را تغییر داده است. دی گراهام برنت استاد تاریخ دانشگاه پرینستون و یکی از مدیران نشریۀ کابینت در بروکلین، نیویورک است. او نویسندۀ چندین کتاب، از جمله محاکمه ای با حضور هیئت منصفه، و اخیرا نیز محاکمۀ لویاتان است. این مقاله در شمارۀ ژوییۀ 2009 نشریۀ الکترونیکی USA، ساختار محاکمات با حضور هیئت منصفه به چاپ می رسد.
نوشتۀ: دی گراهام برنت
خدمت در هیئت منصفه چگونه است؟ میلیون ها آمریکایی می توانند، هر یک به نوعی، به این سؤال پاسخ دهند. اما این موضوع که هریک از آن ها پاسخی برای گفتن داشته باشد – و این که هر یک به دادگاه پا گذاشته، شاهد جریان یک دادرسی بوده، و درپایان نیز به قضاوت یک همشهری نشسته باشد – حاکی از وجود آرمان های صداقت و دموکراسی است که ما در ایالات متحده خواهان آن هستیم.
ایالات متحده به هیچ وجه یک کشور کامل و بی نقص نیست، و ما دارای یک سیستم قضایی بی نقص هم نیستیم، اما سنت هیئت منصفۀ ما که متشکل از شهروندان است فرصت خوبی برای آمریکایی های عادی پدید می آورد که درعملی نمودن حکومت قانون و ایجاد جامعه ای به حق، مشارکتی صمیمانه و چالش انگیز داشته باشند.
نباید این نهاد راخیال انگیز جلوه دهیم (مهم است به یاد داشته باشیم که به اکثریت اعظم پرونده های حقوقی در ایالات متحده بدون دادرسی با هیئت منصفه رسیدگی می شود)، و همیشه این خطر وجود دارد که تأکید بیش از حد بر جذابیت مدنی هیئت منصفه ممکن است ما را از ویژگی های ساختاری و اداری امور قضایی در آمریکا (مانند اقرار مصلحتی به جرم) دور کند. به هر جهت، هرکس مایل باشد بداند قضاوت در ایالات متحده چگونه است، باید با هیئت منصفه رو به رو شود و از نقش آن در دادگاه ها و زندگی مردم آمریکا - چه آن هایی که متهم به جرم هستند و چه آن هایی که برای تصمیم گیری درمورد سرنوشت دیگران خوانده می شوند - قدردانی کند.
من تاریخ نگار هستم و در یک دانشگاه آمریکایی تدریس می کنم. کار حرفه ای من با تاریخ علم و فن آوری در قرن های هفدهم تا بیستم سر و کار دارد، و تجربۀ رسمی قضایی ندارم. با این حال، حدود 10 سال پیش کتاب کوچکی دربارۀ تجربۀ خدمت به عنوان رییس هیئت منصفه در یک دادرسی جنایی در مَنهَتن نوشتم. این کتاب، محاکمه ای با حضور هیئت منصفه، به خاطر توصیف مبارزات هیئت منصفه در یک پروندۀ پیچیده برای رسیدن به تصمیم واحد، بسیار مورد توجه قرار گرفت، و هنوزبرای اطلاع از کارهایی که هیئت منصفه می کند (و کار هایی که نمی کند!) سیاست گذاران آن را می خوانند و در دانشکده های حقوق مورد مطالعه قرار می گیرد. هدف من از آنچه به طور خلاصه در زیر می آید، اشارۀ کوتاه به مطالبی است که به طور مفصل در کتاب شرح داده می شود، و همین طور تأملات اندکی دربارۀ آنچه من از تجربۀ شرکت در هیئت منصفه آموختم.
قتل فجیع
وقتی افراد پلیس با شکستن در یک آپارتمان کوچک واقع در محلۀ پایین مَنهَتن در تابستان سال 1998 وارد آن شدند، راندولف کافی را در گوشه ای از اتاق، زیر پنجره، افتاده بر روی صورت یافتند. او مرده بود: بیشتر از 20 ضربۀ چاقو قسمت بالای پشت، گردن، و زیر جمجمه اش را پاره کرده بود. این ها ضربه های بدی بودند اما ضربۀ مهلک به جای دیگری خورده بود که دیده نمی شد: یک تک ضربۀ چاقو در سینه، که آئورت او را هدف قرار داده بود؛ او بعد از وارد شدن چنین جراحتی، تنها چند دقیقه می توانست زنده مانده باشد.
وقتی دو سال بعد خود را روی صندلی هیئت منصفه و دردادگاه مَنهَتن نشسته یافتم و به عکس های جسد که دادستان داده بود نگاه می کردم، پلیس مرد جوانی را که دست به چاقو برده بود، نیز یافته بود: مانتی میلکری ، که روی نیمکت، کنار وکیل خود نشسته و به رو به رو خیره شده بود. میلکری ادعا می کرد یک روز که در یکی از خیابان های نیویورک قدم می زده با زن جوان زیبایی ملاقات می کند که سر صحبت را با او باز کرده و شمارۀ تلفن خود را به او می دهد که شاید بعدا یک دیگر را ببینند. او تعارف زن را پذیرفته و یک شب به او زنگ می زند و آدرس او در گرینویچ ویلج را می گیرد. و قتی به آن جا می رسد، زن او را به اتاق کوچک و نیمه تاریکی راهنمایی می کند و روی کاناپه به تماشای برنامۀ تلویزیونی وسوسه کننده ای می نشینند.
تنها زمانی که لباس های خود را از تن بیرون می آورند، مانتی متوجه می شود که او زن نیست، بلکه یک مرد است – مردی که میان او و در ورودی ایستاد. به گفتۀ مانتی، اتفاق بعدی تجاوز جنسی مردی به مردی دیگر بود. در میانۀ کشمکش، میلکری چاقوی جیبی کوچکی از جیب شلوارش بیرون می آورد و به او حمله می کند، اول به سینه اش، و بعد وقتی او ناخواسته در آغوشش می افتد، چند ضربه هم به پشت او می زند. وقتی "راندولف کافی" به زمین می افتد، میلکری خود را به سوی درپرتاب کرده و فرار می کند.
این موضوع به هر حال یکی از داستان هایی بود که او بیان کرد. او داستان های متعددی گفته بود.
در آغاز، او با سر و روی خونی (هنگام وارد کردن ضربات چاقو، انگشت کوچکش تقریبا قطع شده بود) به خیابان های شلوغ شهر گریخته بود، از رهگذران کمک خواسته و راه بیمارستان را پیدا کرده بود، و در آن جا ادعا کرده بود که مورد حملۀ گروهی از مردان سفید پوست واقع شده و او را کتک زده اند (میلکری و کافی هر دو سیاه پوست بودند). بعدها که پلیس او را به عنوان مظنون به قتل "کافی" در بیمارستان بازداشت کرد، او قتل را پذیرفت و در اعتراف هایش این داستان تخیلی در بارۀ فریب خوردن و هویت اشتباهی مقتول را از خود ساخت. (پیدا کردن میلکری کار خوب پلیس بود: کارآگاه ها همیشه برای یافتن افرادی که زخم روی دست های خود دارند به بیمارستان های محلی سر می زنند زیرا بعد از وارد آوردن ضربات متعدد چاقو به کسی، اتفاق می افتد که دست قاتل هم زخمی شود.) وقتی میلکری برای دفاع از خود، در جایگاه مخصوص دادگاه قرار گرفت، دوباره داستانش را تغییر داد، و ادعا کرد که اول بار در یک سیستم گفتگوی تلفنی با او آشنا شده، اما بخش مربوط به این که فکر می کرده او زن است و این که قصد تجاوز جنسی داشته را تغییر نداد.
احضار برای خدمت در هیئت منصفه
چه گونه شد که من در گیر تمام این ناخوشی ها شدم؟ راستش این که من به عنوان یک شهروند نمونه، برای رأی دادن ثبت نام کرده بودم. تغییر جهت چرخ کاغذ بازی اداری، همه اش از همین جا شروع شد. آن روز ها من و همسرم در پی اجاره دادن منزل یکی از دوستانمان به شخص ثالثی بودیم، تازه درس هایمان تمام شده بود و داشتیم وارد زندگی کاری می شدیم: همسرم مسئول تشکل های سیاسی مردمی بود، و من به امید یافتن کار شغل تدریس، سعی می کردم رسالۀ دکترای خود را به کتاب تبدیل کنم.
هر دوی ما خیلی ?رفتار بودیم، برای همین وقتی نامۀ معرفی خود به عنوان انجام وظیفۀ در هیئت منصفۀ دادگاهی واقع در جنوب همان جایی که زندگی می کردیم را دریافت کردم، برایم خیلی آزار دهنده بود. غرهایم را زدم، اما رفتم و در محیط وسیعی که محل انتظار بود، نشستم؛ یک روز طول کشید تا اسامی از درون یک چرخ بخت آزمایی بیرون آمد و مردم میان سالن های مختلف دادگاه تقسیم شدند.
وقتی اسم نوبت من شد، فکر می کردم احتمال انتخاب شدن من به عنوان عضو هیئت منصفه خیلی کم است زیرا باید فرایندی را می گذراندیم به نام voir dire که در آن، وکلای مدافع و قاضی بر طبق سؤال هایی که از افراد فراخوانده شده می کنند، تصمیم می گیرند برای انجام وظیفه جهت پروندۀ حقوقی مناسب هستند یا نه. راه های مختلفی وجود دارد که بتوان از دست این فرایند خلاص شد (مثلا اگر بگویید که نژادپرست هستید یا می ترسید، و یا در مورد پرونده جهت گیری مشخصی داشته باشید)، و من می دانستم که بالاخره به نحوی نامناسب تشخیص داده می شوم.
اما نه. با این که به بسیاری از پرسش ها با نظر خاصی جواب داده بودم (به طور مثال، گفته بودم که به مجازات اعدام اعتراض دارم و مطمئن نبودم بتوانم متهمی را به اعدام شدن در ایالات محکوم کنم)، مرا برای انجام وظیفه انتخاب کردند، و ریاست هیئت 12 نفرۀ منصفه که متشکل از آمریکایی های بسیار متفاوتی بود، به عهدۀ من گذاشته شد: چهار مرد، هشت زن؛ نه سفیدپوست و دو سیاه پوست، و یک اسپانیایی زبان؛ حدود نیمی از آنان زیر سی سال داشتند؛ حدود نیمی هم به نوعی حرفه ای بودند. در سه هفتۀ پس از آن، با یک دیگر بسیار خوب آشنا شدیم.
ممکن نیست بتوانم تمامی پیچ و خم های شواهدی که شنیدیم را بازگو کنم، یا شور و حرارت آن چهار روزی که برای مشورت در مورد تصمیم مان با هم گذراندیم را در این جا بیاورم. در پرونده های جدی مانند پرونده ای که ما در دست داشتیم، عجیب نیست که اعضای هیئت منصفه در حین کار برای رسیدن به اجماع نظر، تحت نظر نگهداری شوند – به همین خاطر ما در طول 66 ساعت تصمیم گیری نهایی، اجازه نداشتیم به خانه بازگردیم و نمی توانستیم با افراد خانوادۀ خود صحبت کنیم. مأموران مسلح دادگاه ما را برای رفتن به غذاخوری همراهی می کردند و شب را در هتل می گذراندیم که در آن جا هم مأموران مراقبتی حضور داشتند.
تمام این رویداد، خیلی بیشتر از یک درس عبرت مدنی بود؛ این برخوردی گیج کننده با قدرت ایالت و این موضوعی ناخوشایند بود. ما در این آزمون سخت، پشت درهای بستۀ اتاق هیئت منصفه، مشغول کشمکش برای شناخت مسئولیت هایمان بودیم و می خواستیم از انبوهی شواهد متناقض و پیچیده به نتیجه برسیم. هم اشک ریختیم، و هم با هم جنگیدیم، لحظات حزن انگیز سکوت را سپری کردیم، همین طور صحبت هایی دربارۀ خدا و همجنس خواهان و حقیقت و عدالت. مشورتی دموکراتیک بود که در سطح آدم های بسیار سر به راه انجام می شد.
حکم دادگاه
مهم تر از همه، ما تلاش می کردیم بفهمیم این که ایالت باید این پرونده را "با اثبات قطعی" به پایان برد، به چه معنا است. این استاندارد بسیار بالایی است. و هنگامی که یک متهم ادعا می کند که در دفاع از خود اقدام کرده، مشکل اثبات آن به عهدۀ ایالت باقی می ماند، و باید به صورت قطعی اثبات کند که متهم چنین کاری نکرده است. دو مرد وارد اتاقی می شوند و یکی از آن دو بیرون می آید و ادعا می کند که از خود دفاع کرده است. شاهدی وجود ندارد. مدرکی هم دال برارتکاب جرم خشونت آمیزی از سوی طرفین نیست. چه کسی می تواند "قطعا" بگوید که شخصی که زنده مانده دروغ می گوید؟
ما نتوانستیم. و درپایان، او را تبرئه کردیم.
ما از تصمیم خود راضی نبودیم. از متهم خوشمان نمی آمد. فکر کردیم احتمالا در مورد کل این قضیه دروغ می گوید. و فکر کردیم احتمالا "کافی" را به قتل رسانده و او می توانسته حتا معشوقه اش باشد. اما این را نیز می دانستیم که از ما خواسته نشده بود تا بگوییم به نظر ما چه چیزی ممکن یا محتمل است. از ما خواسته شده بود درمورد آن چه قطعا به اثبات رسیده تصمیم گیری کنیم.
آیا در دادگاهِ ما عدالت جاری شده بود؟ صادقانه بگویم، من در این مورد مطمئن نیستم. آیا ما آن گونه که یادگرفته بودیم، قانون را به اجرا درآوردیم؟ معتقد هستم که این کار را کردیم. وقتی از اتاق هیئت منصفه بیرون می آمدیم، به یک دیگر یادآوری می کردیم که حکمِ "گناهکار نیست" به معنای بی گناه بودن نیست.
چرا بار اثبات تا این حد سنگین است؟ ما چیزهای زیادی در طول خدمت خود به عنوان عضو هیئت منصفه آموختیم، زیرا به از دست دادن آزدای خود در آن چهار روز طولانی هنگامی که تحت مراقبت بودیم، نگاه می کردیم، و همین طور به سایۀ قدرت رعب آور ایالت – که علیه آن، نهایتا هر شهروندی در دفاع از خود، امیدش به شهروندان دیگر است. این، عمیق ترین درسی بود که از خدمتم به عنوان عضو هیئت منصفه گرفتم. و درسی است که هرگز فراموش نخواهم کرد.
مردم گاهی از من سؤال می کنند که آیا نظام هیئت منصفه خوب کار می کند یا نه. من این سؤال را با بازگو کردن سخن طنز معروف وینستون چرچیل دربارۀ دموکراسی جواب می دهم که می گوید: اگر آن را با دیگر شیوه های حکومتی مقایسه نکنیم، بدترین شکل حکومت است. برای درست کردن جامعه، باید یک دیگر را به خاطر جرم هایی که مرتکب می شویم، مجازات کنیم. چه کسی باید آن تصمیم سرنوشت ساز را بگیرد؟ جواب این سؤال در ایالات متحده، "یک هیئت منصفۀ هم طراز" است. مسلما همیشه خوب از آب درنمی آید، اما آیا راه حل های دیگر بهتر هستند؟ مطمئنید؟
آرای بیان شده در این مقاله لزوما منعکس کنندۀ دیدگاه ها و سیاست های دولت آمریکا نیست.
پايان متن