View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

16 دسامبر 2008

ابداع حقوق بشر: درک مبتنی بر همدردی

 

به قلم: لین هانت

لین هانت، استاد آقای یوجین وبر، و مُدرس تاریخ اروپا مدرن در دانشگاه کالیفرنیا واقع در لس آنجلس است. او در مدرسۀ تحصیلات عالی علوم اجتماعی دانشگاه پکن، دانشگاه های اوترخت و آمستردام، و دانشگاه الستر واقع در کولرین، به عنوان استاد مدعو تدریس کرده است. هانت در سال 2002 ریاست انجمن تاریخ آمریکا را به عهده داشت و عضو آکادمی علوم و هنر آمریکا و انجمن فلسفۀ آمریکا است. از میان کتاب هایی که تألیف کرده است می توان از تاریخ نوین فرهنگ (1989)؛  اتقلاب کبیر فرانسه و حقوق بشر: گزیده ای از تاریخ مستند(1996)؛  ابداع حقوق بشر(2007)؛  و ارزیابی زمان، ساختن تاریخ (2008) یاد کرد.

قبل از این که جوامع، کشورها و ملت ها بتوانند به حقوق بنیادین دیگران پی برده و از آن حمایت به عمل آورند، افراد مجبور بودند برای رعایت فردیت و حتا یکپارچگی با دیگران، دست به ایجاد نوعی احساس همدردی درونی بزنند. تکوین هنر در فرانسۀ قرن هجدهم و سایر نقاط اروپا کمکی بود به جرقه زدن درک و تعهد سیاسی در قبال حقوق بشر به صورتی که ما امروزه با آن آشنا هستیم.

تعریف حقوق بشر

لازمۀ حقوق بشر دارا بودن سه کیفیت مرتبط است: این حقوق باید طبیعی (ذاتی انسان ها)، برابر (یکسان برای همه)، و جهان شمول (قابل اجرا درهر جا) باشند. همۀ افراد بشر در هر جایی از جهان باید به دلیل انسان بودن خود، به طور برابر از این حقوق بهره مند باشند. با این حال، حقوق بشر زمانی معنای اصلی خود را می یابد که دارای محتوای سیاسی گردد. این حقوق در رابطه با طبیعت به انسان تعلق نمی گیرد؛ بلکه حقوق بشر در درون جوامع جای دارد. قوانین غیر دینی و قوانین اساسی (هرچند ما گاهی این حقوق را "مقدس" می خوانیم) متضمن  این حقوق هستند، و لازمۀ آنها مشارکت فعال بهره مندان از این حقوق است. این حقوق اعطا کردنی نیست، بلکه گرفتنی است.

برابری، جهان شمولی و طبیعی بودن این حقوق، نخست در اعلامیۀ استقلال آمریکا در سال 1776 و اعلامیۀ حقوق بشر و شهروند سال 1789 فرانسه، تبلور مستقیم سیاسی یافتند. منشور حقوق بشر انگلستان در سال 1689 به "حقوق و آزادی های دیرین" اشاره داشت اما آنها را برابر، جهان شمول، و طبیعی تلقی نمی کرد. اما در مقابل، در اعلامیۀ استقلال تأکید شده بود که "همۀ انسان ها برابر خلق شده اند" و همۀ آنها صاحب "حقوقی انتقال ناپذیر" هستند. اعلامیۀ حقوق بشر و شهروندی هم به طور مشابه اعلام می کرد که "انسان ها آزاد آفریده شده اند و آزاد می مانند و دارای حقوق یکسان هستند." نه فقط فرانسوی ها، یا سفید پوستان، و یا کاتولیک ها، بلکه همۀ انسان ها به این معنا که نه فقط مردان بلکه همۀ اعضای جامعۀ بشریت. به عبارت دیگر، میان سال های 1689 و 1776، حقوقی که غالبا متعلق به افرادی خاص تلقی می شد – مثلا مردان آزاد انگلیسی – مبدل به حقوق انسان ها گشت، حقوقی جهان شمول و طبیعی، که فرانسوی ها به آن "حقوق بشر" می گفتند.

اعلامیه های آمریکا و فرانسه، هر یک ادعای تعیین حقوقی را داشتند که ذاتی انسان هاست. همان طور که توماس جفرسون، مؤلف اصلی اعلامیۀ استقلال نوشته بود: "ما آشکار بودن این حقایق را مسلم فرض می کنیم". اعلامیۀ جهانی حقوق بشر لحن قانونی تری اختیار می کند اما اساسا یک چیز واحد را اعلام می دارد: "درحالی که تأیید حیثیت ذاتی و حقوق برابر و مسلم همۀ اعضای جامعۀ بشریت مبنای آزادی، عدل، و صلح در جهان است، ... " در این جمله بندی، "درحالی که" به معنای "با درنظر گرفتن این واقعیت"، و حقوقی که از آنها نام برده می شود اعطا گردیده اند، یا به قول جفرسون، عیان هستند.

این ادعا که حقوق بشر واقعا جهان شمول هستند، مانند جمع اضداد است: اگر برابری حقوق تا این سان عیان باشد، پس به چه علت بر آن پافشاری می شود و چرا این پافشاری در زمان و مکان خاصی صورت می گیرد؟ چگونه حقوق بشر جهان شمول است در حالی که از سوی تمامی جهان مورد تأیید قرار نمی گیرند؟ چگونه این حقوق عیان است در صورتی که دانش پژوهان 200 سال است که درمورد معنای دقیق نوشتۀ جفرسون هنوز بحث می کنند؟ این بحث و بررسی تا ابد ادامه خواهد داشت زیرا جفرسون توضیحی برای استدلال خود ارائه نداد، و اگر این کار را کرده بود، هنوز این انتقاد باقی بود که اگر فرضیه ای به توجیه نیاز دارد، پس دیگر عیان نیست.

مشکل می توان حقوق بشر را دقیقا مشخص کرد زیرا ادعای عیان بودن آنها نهایتا  نوعی احساس است – احساسی که برای تأثیر گذاری باید به فرد اصابت کند. به این ترتیب، ما زمانی متوجه مطرح بودن حقوق بشر می شویم که از نقض شدن آن به وحشت افتاده باشیم. در سال 1655، نویسندۀ بانفوذ دوران روشنگری فرانسه، دنیس دیدرو، حق طبیعی را اصطلاحی چنان آشنا فرض می کرد که از نظر او تقریبا هر کسی از وجود آن در درون خویش باخبر است. این احساس درونی، میان فلاسفه و افرادی که تا به حال تفکر نکرده اند، مشترک است. دیدرو اشاره به مهمترین خصیصۀ حقوق بشر داشت: "احساس درونی" مشترک. حقوق بشر تنها در یک دکترین که در اسناد آورده شده خلاصه نمی شود. حقوق بشر بر مبنای نظری که درمورد دیگر مردم داریم و اعتقادات مبتنی بر چگونگی آن افراد، استوار است.

دیدگاه تازه ای نسبت به فرد

یک پروتستان فرانسوی در فرانسه پیش از انقلاب به دلیل عقاید مذهبی خود شکنجه می شود.

حقوق بشر بر تلقی تازه ای از استقلال فردی استوار است. مردم قبل از این که بتوانند دارای حقوقی باشند، باید به عنوان افرادی خودمختار و قادر به قضاوت مستقل اخلاقی مورد تأیید قرار می گرفتند. لازمۀ عضویت در یک جامعۀ سیاسی استوار بر قضاوت مستقل اخلاقی، قابلیت همدردی با دیگران بود. درصورتی همه کس از حقوق برخوردار بودند که در بعضی امور اصولی، به طور مساوی مورد قضاوت قرار می گرفتند. مفهوم برابری، بیان صرفا انتزاعی یا یک شعار سیاسی نبود. این مفهوم هر طور بود باید ذهنی می شد.

در صورتی که امروز تفکر مربوط به خودمختاری، برابری، و حقوق بشر را مسلم فرض می کنیم، اما این مفاهیم تنها در قرن هجدهم بود که نفوذ لازم را یافتند. تا آن زمان، همۀ "مردم" به لحاظ اخلاقی خودمختار فرض نمی شدند، یعنی وضعیتی که لازمۀ آن، برخورداری از قدرت تعقل، و استقلال در تصمیم گیری بود. معمولا  کودکان و مجانین فاقد قدرت تفکر و استدلال تلقی می شدند، هر چند که روزی به قدرت تعقل دست می یافتند. بردگان، مستخدمان، افراد فاقد ثروت، و زنان، مانند کودکان از استقلال لازم محروم بودند. ممکن است روزی برسد که کودکان، مستخدمان، افراد فاقد ثروت، و حتا بردگان به خودمختاری دست یابند: به ترتیب، با بزرگ شدن، با ترک کردن کار خود، با کسب ثروت، یا با خرید آزادی خود. تنها زنان بودند که گویی هیچ یک از این امکانات را در اختیار نداشتند، زیرا آنها مخلوقاتی ذاتا وابسته به پدران یا همسرانشان تعریف می شدند. چنانچه مدافعان حقوق بشر جهان شمول، برابر، و طبیعی، خود به خود بعضی از رده های مردم را مشمول این حقوق نمی دانستند، در وهلۀ اول به این خاطر بود که آنان را به منزلۀ افراد دارای استقلال کامل نمی شناختند.

نیروی تازۀ همدردی می توانست با قدیمی ترین اشکال پیش داوری مبارزه کند. در سال 1791، دولت انقلابی فرانسه حقوق برابر یهودیان را به رسمیت شناخت؛ در سال 1792، به افراد فاقد ثروت حق رأی داده شد؛ و در سال 1794، دولت فرانسه رسما برده داری را ملغی کرد. همدردی و قبول استقلال افراد، مسائلی آموختنی بود و محدود کردن حقوق انسان ها که مدت های مدید مورد پذیرش بود، بالاخره به چالش گرفته شد.

خودمختاری و همدردی تجاربی فرهنگی هستند، نه فقط افکار انتزاعی، و به همین جهت دارای ابعاد فیزیکی و احساسی می باشند. خودمختاری فردی منوط به حس فزایندۀ جدایی و تقدس جسم انسان است: جسم تو، به خود تو تعلق دارد و جسم من به من، و ما هر دو باید خط و مرز بین جسم یک دیگر را به رسمیت بشناسیم. همدردی به معنی تأیید احساس و طرز فکر دیگران است به این معنی که شباهت میان احساسات درونی یک دیگر را تأیید نماییم. برای برخورداری از خود مختاری، جدایی فرد باید به شکل قانونی تأیید شود و در عین جدایی مورد حمایت قرار گیرد، اما برای برخورداری از حقوق بشر، باید به فردیت شخص به شیوۀ بیشتر احساسی ارج نهاده شود. حقوق بشر، بسته به تسلط بر خود و تصدیق مسلط بودن دیگران هم بر خود است. رشد ناکافی همین امر است که موجب بروز نابرابری و نقض حقوق بشر می شود.

خود مختاری و همدردی چیزهایی نبودند که در قرن هجدهم بی مقدمه به وجود آمده باشند؛ بلکه ریشه های عمیق داشتند. با گذشت قرن ها، اروپاییان توانستند خود را کم و بیش از قیود جوامع سنتی رهایی ببخشند و استقلال حقوقی و روانی خود را گسترش دهند. یکی از نتایج این پیشرفت، حرمت به انسجام جسمانی بود یعنی مرزبندی مشخص تر میان جسم افراد و شایستگی جسمانی آنها. با گذشت زمان، مردم به تنها خوابیدن یا خوابیدن با همسر خود خو کردند. آنها برای غذا خوردن، به استفاده از ابزار مناسب پرداختند و عادات قبلی، از قبیل پرت کردن غذا به روی زمین یا پاک کردن مدفوع با جامۀ خود را عیب و زشت شماردند. نفوذ مطلق پدران بر فرزندان خود زیر سئوال رفت.

روانشناسی نوین

تحول طولانی مدت "فردیت"، در نیمۀ دوم قرن هجدهم سرعت بیشتری گرفت. این پیشرفت در همۀ ابعاد زندگی، از هنر گرفته تا قوانین، انعکاس می یافت. مردم به تدریج به تماشای تئاتر می نشستند و یا در سکوت به موسیقی گوش می دادند. نقاشی های پرتره و نقاشی با موضوع های مربوط به زندگی روزمره جای نقاشی های آکادمیک با موضوع های اساطیری و تاریخی را می گرفت. در حالی که نقاشان اروپایی بیشتر به تصویر کردن حکام و قدیسین می پرداختند، پرترۀ مردم عادی در لندن و پاریس به طور روزافزونی مطرح و مشهورمی شد. در نیمۀ دوم قرن هجدهم، این پرتره ها کمتر به ترسیم سوژه ها به منزلۀ تمثیل فضایل و ثروت می پرداخت، بلکه در نقاشی ها بیشتر به روانشناسی و قیافه شناسی فرد توجه می شد. افزایش شباهت های فردی موجب شد این طرز فکر گسترش یابد که هر انسانی دارای فردیت خاص خود است، به این معنی که واحد، جدا، متمایز، و بی بدیل است، و به همین جهت باید با درنظر گرفتن همین خواص ترسیم گردد.

ادبیات قرن هجدهم فرانسه هم به همین شکل، مخاطبان خود را با فرم تازه ای از همدردی آشنا کرد. پیدایش رمان  مکاتبات (یعنی مجموعۀ نامه هایی که میان شخصیت ها رد و بدل می شد) موجب شد خوانندگان بتوانند هویت خود را در شخصیت های رمان پیدا کنند و ازطریق مسائل طبقاتی، جنسیتی، و ملی با آنان احساس یگانگی نمایند. با کثرت یافتن روزنامه ها، داستان زندگی مردم عادی به گوش و نظر خوانندگان زیادتری می رسید.

این پیشرفت ها موجب القای روانشناسی نوینی شد که نظم تازۀ اجتماعی و سیاسی را بنیان کرد، نظمی که مفاهیم تمامیت جسمانی و فردیت همدردی در رابطۀ نزدیکی با پیدایش و پذیرش حقوق بشر قرار داشت. در هر دو  زمینه، تحولات مربوط به دیدگاه های پذیرفته شدۀ قبلی گویا به ناگهان در نیمۀ قرن هجدهم به وقوع پیوست.

به عنوان مثال، شکنجه را در نظر بگیرید. میان سال های 1700 و 1750، غالب معانی واژۀ "شکنجه" در زبان فرانسه به دشواری هایی بازمی گشت که نویسنده در یافتن یک طرز بیان مناسب با آن برخورد می کرد. مراد از شکنجه – به معنی وارد آوردن درد جسمانی جدی که قانون نیز اختیار به آن داده بود، به عنوان وسیله ای برای گرفتن اعتراف به گناه یا اقرار اسامی همدست ها – بعد از این که منتسکیو در کتاب روح القوانین خود (1748) آن را محکوم کرد، مطرح گردید. در یکی از تأثیر گذارترین بخش های این کتاب، منتسکیو مصرا اظهار می دارد "به قدری افراد باهوش و زیرک و اشخاص نابغه علیه این کار [شکنجه از سوی دستگاه قضایی] مطلب نوشته اند که من جرأت ندارم بعد از آنها سخنی بگویم." و بعد به طور مبهمی ادامه می دهد، "می خواستم بگویم که این کار شاید شایستۀ حکومت های استبدادی باشد که هر چه القا کنندۀ ترس است بیشتر و بهتر به سازوکار دولت آنها جای می آید؛ می خواستم بگویم بردگان میان رومی ها و یونانی ها. ... اما ندای طبیعت به گوشم میرسد که علیه من سرداده شده."  در این جا هم روی عیان بودن موضوع – "سردادن ندای طبیعت" – تأکید شده است. بعد از منتسکیو، ولتر و بسیاری دیگر، علی الخصوص چزاره بکاریای ایتالیایی به این کمپین پیوستند. در دهۀ 1780، الغای شکنجه و اشکال وحشیانۀ مجازات های جسمانی، تبدیل به اصول اساسی دکترین نوین حقوق بشر شده بود.

در حالی که گرایش جدید، پیش رفتن به سوی گسترش هرچه بیشتر حقوق بشر بوده است – گرایشی که از سوی اعلامیۀ جهانی حقوق بشر و سایر ابزار قانون بین الملل مطرح گردید – برداشت ما از این که این حقوق به چه کسانی تعلق دارند و کدام ها هستند، سرانجام در همدردی ما با دیگران خلاصه می شود. انقلاب حقوق بشر، بنا به تعریف، ادامه دارد. با آشنایی با پیدایش این انقلاب، می توانیم درک عمیق تری از آن داشته باشیم و به وعده های بزرگ آن وفادار بمانیم.

نظرات بیان شده در این مقاله ضرورتا منعکس کنندۀ دیدگاه و سیاست دولت آمریکا نیست.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟