View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

01 آگوست 2008

"کودکان نیازمند": راه حل یک سازمان غیر انتفاعی

 

نوشتۀ: کریستوفر واکیرازا[1]

"کودکان نیازمند"[2] (KIN) یک سازمان غیر دولتی در اوگاندا است که هدف آن نجات کودکان خیابانی و کودکانی است که به شاق ترین کار ها وادار شده اند. این سازمان، از طریق مراکز خود درمناطق کامپالا، مباله، و واکیسو، برای کودکانی خیابانی به تأمین خانه های امن، مشاوره، تحصیلات، مراقبت های پزشکی، ونیاز های ضروری پرداخته و کوشش می کند آن ها را به زندگی عادی خود بازگرداند. "کودکان نیازمند"، به نجات 800 کودک که از خیابان ها جمع آوری شده و در جامعۀ خود تبدیل به افرادی فعال و سازنده شده اند، مباهات می کند.

کریستوفر واکیرازا سازمان غیر دولتی "کودکان نیازمند" را در سال 1996 پایه گذاری کرد و کماکان به عنوان رییس این سازمان به کار مشغول است.

سازمان بین المللی کار (ILO) برآورد می کند که در جهان بیش از 246 میلیون کودک به کار اشتغال دارند. نزدیک به 80 میلیون تن از آنان در جنوب صحرای آفریقا، من جمله زادگاه من، اوگاندا، به سر می برند. در این جا، کودکان در زمین های زراعی و بخش  غیررسمی  به کار مشغول هستند که تجارت جنسی را نیز شامل می شود. غالب کودکانی که در بخش  غیر رسمی کار می کنند، خیابانی هستند.

پروفسور مایک منونه،از دانشگاه ماکرره در کامپالا تخمین زده است که در سال 1995، 10,000 کودک خیابانی در اوگاندا وجود داشته است. از آن زمان، این میزان به علت مشکلات اجتماعی و اقتصادی کشور، مانند  HIV / ایدز، فقر، و منازعات، چند برابر شده است.

علی و سمبی

کودکان خیابانی بدترین قربانیان کار اجباری کودکان در اوگاندا هستند. من به عمق این موضوع تا سال 1996 پی نبرده بودم. من تازه فارغ التحصیل شده بودم و خودم را برای شغل استادی در دانشگاه آماده می کردم. آن سال، وقتی در شهر کامپالا بودم، یک واقعۀ دراماتیک روی داد.

به دو نوجوان پسر ژنده پوش برخوردم که در نزدیکی پارکینگ معروفی، به اتومبیلی سنگ پرتاب می کردند. این موضوع به قدری برایم جالب بود که تصمیم گرفتم آن دو را تعقیب کنم. کمی بعد، آن ها در یکی از میدان های شهر که محل وقت گذرانی آدم های بیکار است، زیر یک درخت انبه ایستادند. من دوستانه به آن ها نزدیک شدم و سلام وعلیک کردم،  یکی از آن ها جواب داد و دیگری با عصبانیت به من پشت کرد و دور شد.

پسری که رفتار دوستانه تری داشت با مهربانی به من گفت که نامش علی است و دیگری سمبی نام دارد. هر دو از کودکان خیابانی بودند که بیشتر اوقات شب و روز را کار می کردند، آن ها تنها زمانی می توانستند استراحت کنند که جانشان در خطر نبود. روز کاری آن ها معمولا ً از ساعت 3 صبح آغاز می شد و تا چند دقیقه بعد از نیمه شب ادامه می یافت. علی برای یک دوره گرد، آناناس می فروخت و سمبی نیز در یک دکۀ  کفاشی در یکی از خیابان ها کار می کرد. آن دو که چندین بار به زندان افتاده بودند، در همان جا  با یک دیگر آشنا شده بودند.

زندگی در خیابان، برای کودکان ثباتی  ندارد. با پول اندکی که به دست می آورند، قادر نیستند حتی یک وعده غذای مناسب برای خود تهیه کنند. برای همین غالبا ً درگیر جرم وجنایت می شوند. و همین موجب می شود از دست اوباش کتک بخورند و یا به زندان بیفتند. تعجبی نداشت که علی و سمبی تعداد  زیادی جای زخم های کهنه و تازه در بدن خود داشتند.

 من آن دو را با قول این که بعدا ً دوباره آن ها را خواهم دید، ترک کردم.

در آن زمان نمی دانستم که ملاقات من با علی و سمبی منجر به تأمین بودجه برای برنامۀ مبارزه با کار کودکان خیابانی می شود. من از این که دریافته بودم بعضی از انسان ها، مخصوصا ً کودکان، زندگی بدتر از حیوانات دارند، بسیار متأسف شده بودم. مرتب کوشش می کردم آن صحنه را از یاد ببرم، اما فایده ای نداشت. بعضی آرمان ها در عمق روح انسان ریشه می دوانند. من از زیر بار این تعهد نمی توانستم شانه خالی کنم.

چند روز بعد، وقتی برای کار های شخصی خودم به کامپالا آمدم، یک رانندۀ تاکسی به من گفت که دو نوجوان کثیف هر روز برای پیدا کردن مردی از انتبه، به پارک می آمدند. طبق توصیف آن ها، رانندۀ تاکسی مطمئن بود که آن ها دنبال من می گشتند. من به او گفتم به بچه ها پیغام بدهد که روز جمعۀ همان هفته آن ها را خواهم دید. چون سرم خیلی شلوغ بود، از آن جا رفتم و مشغول کارهایم شدم. وقتی برای نهار خوردن رفتم، دچار بدترین کابوس زندگیم شدم.

زندگی یک کودک خیابانی

غذایی که می خوردم را با آشغال هایی که این دو کودک سخت کوش برای خوردن به دست می آوردند، مقایسه می کردم. آن روز دو دنیای کاملا ً متفاوت در مقابل خود یافتم. بلافاصله تصمیم گرفتم برای یافتن آن دو پسربچه به محل کار آن ها بروم. فهمیدم که سمبی به زندان برگشته و علی به دارودستۀ خطرناکی ملحق شده و به فروش مواد مخدر و سوخت هواپیما برای کشیدن از راه بینی مشغول است. او لاغر و مریض، و بسیار مفلوک شده بود.

در این دارودسته، بچه ها برای تنازع بقا باید به شدت کار می کردند. بعضی از آن ها برای یک وعده غذا یا یک پول بخور ونمیر باید با بزرگسالان روابط جنسی برقرار می کردند؛ بقیه، بار های سنگین را جا به جا می کردند، مواد مخدر می فروختند، یا در تبهکاری های سازمان یافته شرکت داشتند.

کودکان خیابانی به انحاء گوناگونی در خطر مرگ قرار می گیرند. بسیاری از آن ها به دلیل کار های خطرناکی  که انجام می دهند، دچار ناراحتی های جسمانی می شوند. آن ها دچار کمی رشد، شکستگی دست و پا، و بیماری سل می شوند و علاوه بر مشکلات عادی، مانند سردرد، به زخم های باز هم مبتلا می گردند. نتیجتا ً آدم هایی بی تفاوت و بی احساس بار می آیند. بدترین تجربه برای یک کودک خیابانی، بیمار شدن است. مراقبتی در کار نیست و با این حال، کودک باید تنازع بقا کند.

بیشتر کودکان خیابانی به دلیل استفاده از مواد مخدر قادر نیستند آن طور که باید ارتباط بر قرار نمایند. همۀ آن ها می گویند بدون استفاده از مواد نمی توانند کار هایی که می کنند را انجام دهند. یکی از آن ها به من گفت، خانمی از او خواسته بود بار سنگینی را در طول یک مسیر 5 کیلومتری برایش حمل کند و پولی به او نداده بود. آن شب، او که بسیارخسته و گرسنه بود با فضولات انسانی که در کیسه ای در زباله ها پیدا کرده بود خود را سیر کرده بود.

تجربه های دشواری که علی و سمبی پشت سر گذاشته بودند باعث شد من به تحقیق دربارۀ زندگی بچه های خیابانی در کامپالا بپردازم و با آن ها زندگی کنم. در ماه های بعد، با کمک علی، توانستم به تدریج با بسیاری از کودکان دیگری که در خیابان ها کار می کردند، آشنا شوم. من متوجه شدم که هر دارودسته خصوصیات و محل خاص خود را دارد که به آن "انبار" گفته می شود. خیلی از کودکانی که در این انبار ها زندگی می کردند نمی خواستند در هوای سرد بخوابند، از آشغال ها تغذیه کنند، و کار های شاق انجام دهند. آن ها ناچار بودند.

با کمک پدران روحانی ژزوییت در کامپالا، خانه ای برای 10 تن از کودکان خیابانی اجاره شد. 10 پسر همراه با مقوا ها و کارتون هایی که در خیابان روی آن می خوابیدند و نایلون هایی که برای گرم شدن به روی خود می کشیدند، به آن جا نقل مکان کردند. و به این ترتیب بود که "کودکان نیازمند" به وجود آمد.

"کودکان نیازمند"

هدف "کودکان نیازمند"، کمک به بچه های خیابانی وکودکانی که در اوگاندا کار می کنند، است. این برنامه به شناسایی کودکانی می پردازد که به سخت ترین کار ها مشغول هستند و یا احتمال به دام افتادن آن ها وجود دارد. امروز، "کودکان نیازمند" دارای سه مرکز منطقه ای است – در کامپالا، مباله، و واکیسو – و برای کودکان خیابانی خدماتی از قبیل مشاوره، تحصیلات رسمی و غیر رسمی، مراقبت های پزشکی، و نیاز های ضروری را تأمین می کند. ما برنامه هایی هم برای مبارزه با بدترین اشکال کار کودکان، به عنوان تدبیری جهت پیشگیری از این فاجعۀ اجتماعی داریم. ما در همین رابطه، به تهیۀ پوستر، تی شرت، جزوه های توضیحی، بازی ها و بروشور پرداخته ایم ، و در کنار این اقدامات، به جامعۀ اطراف مراکز خود، از طریق آموزش و بسیج همگانی، آگاهی های لازم را می دهیم.

کودکانی که از انواع کار های خطرناک دور می شوند، به طور موقت در یکی از مراکز بازپروری نگه داری می شوند. و سپس، قبل از این که دوباره وارد جامعه شوند، با فعالیت های مفیدی آشنا می گردند.

بازگشت به زندگی عادی ممکن است تحت یکی از اشکال زیر صورت بگیرد. کودکان 12 ساله یا کمتر که بسیار جوان هستند، روانۀ خانه وکاشانۀ خود می شوند تا از نو زندگی خود با خانواده را، اگر هنوز برقرار باشد، آغاز کنند. کودکانی که بزرگتر هستند و یا قادر به زندگی با خانوادۀ خود نیستند، معمولا ً به عنوان فرزند خوانده به اقوام و خویشان خود سپرده می شوند . و دست آخر هم کودکانی هستند که باید به تنهایی زندگی کنند. در این نوع از بازپروری، به کودکان 15 ساله یا بزرگتر بعد از این که حرفه ای را آموختند، کمک می شود تا کار پیدا کنند و خانه ای – معمولا ً فقط یک اتاق – به آن ها داده می شود.

بیشتر کمک های مالی برای برگرداندن این کودکان به زندگی عادی، از طریق سازمان بین المللی کار  ، برنامۀ بین المللی الغای کار کودکان (IPEC) ، و نهایتا ً با تأمین بودجه از سوی وزارت کار آمریکا صورت می گیرد.  تأمین غذا، شهریۀ مدرسه، مراقبت های پزشکی و دستمزد ها به عهدۀ بخش کودکان تردزاوم[3] هلند و آژانس همکاری های توسعۀ اتریش می باشد.

"کودکان نیازمند" در دورۀ ده سالۀ فعالیت های خود به بیش از 800 کودک اوگاندایی کمک رسانی کرده است، کودکانی که تلاش کرده اند اعضای سازنده ای برای جامعۀ خود گردند. این 800 تن، پایان خوش حکایت "کودکان نیازمند" هستند. اما با هزاران هزار کودکی که کماکان در خیابان های اوگاندا کار و زندگی می کنند، این حکایت هنوز به پایان نرسیده است.

نظرات بیان شده در این مقاله، ضرورتا ً منعکس کنندۀ دیدگاه و سیاست دولت آمریکا نیست.

برگرفته از شمارۀ ماه مه سال 2005 نشریۀ الکترونیکی آمریکا

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟