25 سپتامبر 2008
جان مک کین طی سخنرانی هنگام پذیرش نامزدی خود به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری از حزب جمهوری خواه در کنوانسیون ملی این حزب در4 سپتامبر 2008، به توصیف احساسات خود نسبت به ایالات متحده در دورۀ پنج سال زندان در ویتنام شمالی پرداخت.
من سال های سال، خدمتگزار نا چیزی برای کشورم بوده ام. اما همیشه و در همه حال خدمتگزار کشورم بوده ام. و روزی نبوده که، چه در ایام خوب و چه بد، از این افتخار، به درگاه خدا شکر نکنم.
مدت ها پیش اتفاقی برایم رخ داد که بزرگترین درس زندگی را به من آموخت. توفیقی اجباری نصیب من شد. این را از صمیم قلب می گویم. این توفیق، خدمت در کنار قهرمانان بود، و من شاهد هزاران برخورد شجاعانه، ناشی از همدردی و عشق بودم.
در یک صبح پاییزی در ماه اکتبر، و در خلیج تونکن، خود را برای بیست و سومین مأموریتم برای پرواز برفراز ویتنام شمالی آماده می کردم. من به هیچ وجه نگران این نبودم که سالم از این مأموریت بازگردم. فکر می کردم سخت تر از مأموریت های قبلی است. من آن زمان خیلی هم احساس استقلال می کردم. از تخلف از بعضی مقررات و سرشاخ شدن خیلی هم بدم نمی آمد. این کار را به خاطر لذت خودم و غرورم انجام می دادم. تصور نمی کردم موقعیتی مهمتر از خودم وجود داشته باشد.
بعد دیدم در حال سقوط به میان یک دریاچه در شهر هانوی هستم، دو بازو و یک پایم شکسته بود، و جمع خشمگینی برای رسیدن من به آن پایین انتظار می کشیدند. مرا در سلول تاریکی انداختند و همان جا رها کردند تا بمیرم. دیگر خیلی احساس قدرت نمی کردم. وقتی فهمیدند که پدرم یک دریاسالار بوده است، مرابه بیمارستان منتقل کردند. آن ها نمی توانستند استخوان های مرا آن طور که باید عمل کنند و بنابراین فقط آن ها را گچ گرفتند. وقتی دیدند که حالم بهتر نمی شود و تقریبا 50 پوند وزن کم کرده ام، مرا در سلولی در کنار دو آمریکایی دیگر انداختند. هیچ کاری از من ساخته نبود. داشتم کم کم با حد و مرز استقلال خودخواهانۀ خودم آشنا می شدم. آن دو مرد بودند که جان مرا نجات دادند.
زمانی که زندان بانان مرا آزاد کردند، من در زندان انفرادی به سر می بردم. اگر به خانه باز می گشتم، آن ها از این موضوع به عنوان تبلیغات برای از بین بردن روحیۀ همرزمانم استفاده می کردند. در مقررات گفته می شد ما زمانی می توانستیم به خانه برگردیم که اعتراف کنیم، و کسانی بودند که قبل از من کشته شده بودند. با این حال من راجع به این موضوع فکر کردم. حال چندان خوبی نداشتم، و دلم برای همه چیز در آمریکا تنگ شده بود. اما این کار را نکردم.
بسیاری از زندانیان وضعیت بدتری نسبت به من داشتند. قبلاً با من بدرفتاری شده بود، اما نه به بدی دیگران. من همیشه دوست داشتم بعد از این که کتک می خوردم شق و رق راه بروم و به بقیه نشان بدهم که تحمل سختی را دارم. اما بعد از این که پیشنهادشان را رد کردم، بدرفتاری های آن ها بیشتر از قبل شد. این برنامه مدت ها به طول انجامید و عاقبت آن ها مرا شکستند.
وقتی مرا به سلول باز گرداندند، درد داشتم و خجالت زده بودم، نمی دانستم چگونه با هم بندی هایم باید روبرو شوم. مرد خوبی که در سلول بغلی بود، دوستم، باب کرینر مرا نجات داد. او با زدن به دیوار به من حالی کرد که تا جایی که توانسته بودم مبارزه کرده ام. هیچ انسانی نمی تواند به تنهایی تاب مقاومت بیاورد. و بعد به من گفت که دوباره روی پا هایم بایستم و برای مملکتم و انسان هایی که به خدمتشان مفتخر بودم، مبارزه کنم. زیرا آن ها هم هر روز مشغول مبارزه برای من بودند.
زمانی که در کشور دیگری زندانی بودم، عاشق وطن خودم شدم. من وطنم را نه فقط به خاطر رفاهی که از آن برخوردار بودم، دوست داشتم. بلکه به خاطر شایستگی آن؛ برای ایمانش به خرد، عدالت، و نیکی مردمانش دوست داشتم. دوستش داشتم چون فقط یک محل نبود، بلکه یک طرز فکر بود، مسئله ای که برایش بجنگم. تغییر زیادی کرده بودم. کس دیگری شده بودم. من متعلق به وطنم بودم.
منبع: http://www.johnmccain.com/information/news/speeches/ef046a10-706a-4dd5-bd01-b93b36b054bc.htm