07 نوامبر 2008
در این گزیده از سخنان باراک اوباما، او در بارۀ دوره ای از زندگی اش صحبت می کند که "متوجۀ دنیای فراتر از خود " و نیز تمایلش برای ایجاد تغییر شد. این سخنرانی در جشن پایان تحصیل دانشگاه وسلیان در میدل تاون، کانتیکات، در 25 مه 2008 ایراد شد.
من در جنبش مخالفت با رژیم تبعیض نژادی آفریقای جنوبی فعال بودم.. من بحث های مربوط به فقر و بهداشت و سلامتی را در این کشور پیگیری می کردم. زمانی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، فکر عجیبی تمام وجودم را در بر گرفته بود – که من برای تودۀ مردم کار و برای آن ها تغییر ایجاد می کنم.
من به هر سازمانی در کشور که می توانستم فکرش را بکنم، نامه نوشتم. و یک روز، گروه کوچکی از کلیسا های جنوب شهر شیکاگو به من پیشنهاد یک کار خدماتی برای مردم محله را داد، محله ای که مردمش به دلیل تعطیل شدن کارخانۀ فولاد شیکاگو با مشکلات بسیاری دست به گریبان بودند. مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم می خواستند که من به مدرسۀ حقوق بروم. دوستانم برای به دست آوردن موقعیت های شغلی در وال استریت کوشش می کردند. در همین حال، این سازمان به من پیشنهاد سالی 12.000 دلار حقوق و یک خودروی قدیمی قراضه را داد و من کار را قبول کردم.
در آن زمان هیچ کس را در شیکاگو نمی شناختم و نمی دانستم کار خدماتی که باید انجام دهم چگونه است. مسائل نهضت حقوق مدنی و درخواست JFK [پرزیدنت جان اف. کندی] از مردم برای خدمات رسانی، همیشه برای من مسائلی الهام بخش بودند، اما زمانی که به جنوب شهر شیکاگو رفتم، نه راهپیمایی درجریان بود، و نه سخنرانی های تند و آتشین. در سایه روشن یک کارخانۀ فولاد خالی، فقط تعداد زیادی آدم بودند که مبارزه می کردند. و در آغاز هم کار زیادی از پیش نبردیم.
من هنوز یکی از اولین جلساتی که برگزار کردیم را به یاد دارم، جلسه ای بود که قصد داشتیم در آن راجع به خشونت افراد خلاف کار با رهبران جامعه به صحبت بنشینیم. ما صبر کردیم وصبر کردیم که مردم جمع شوند، و در پایان تنها تعدادی از افراد سالخورده وارد سالن شدند. و روی صندلی ها نشستند. و یک خانم مسن دستش را بلند کرد و پرسید، برای بازی بینگو باید همین جا بیاییم؟
به هیچ وجه کار آسانی نبود، اما به تدریج پیشرفت هایی کردیم. روز به روز و خیابان به خیابان، ما افراد محله را گرد هم آوردیم، برای انتخابات ثبت نام کردیم، برنامه هایی برای ساعات بعد از مدرسه ترتیب دادیم، برای ایجاد مشاغل جدید مبارزه کردیم، و به مردم کمک کردیم که به شان و منزلت در زندگی شان دست یابند.
اما من هم به تدریج متوجه می شدم که فقط به دیگران کمک نمی کردم. بلکه از طریق کاری که انجام می دادم، جامعه هم آغوش خود را برای من باز کرده بود؛ شهروند بودن معنا پیدا کرد؛ و این مسیری بود که من به دنبالش بودم. در این دوره از خدماتم بود که متوجه شدم داستان زندگی خودم تا چه حد نزدیک به داستان بزرگتر زندگی آمریکایی ها است.