15 سپتامبر 2009

نوشتۀ شارلوت وِست
فرصت تحصیلی ِ یک ساله تبدیل به یک دورۀ شش سالۀ زندگی می گردد. شارلوت وِست نویسنده ای مستقل است که اکنون در سیاتل، واشنگتن اقامت دارد. تارنمای او http://www.curiosity.se است.
وقتی دربارۀ سوئد فکر می کنیم، خیلی چیزها به ذهنمان خطور می کند: فروشگاه IKEA، اتومبیل ولوو، تأمین اجتماعی از تولد تا مرگ، طراحی در اندازه های کوچک، و دخترهای زیبای مو بور. اما شاید کشور سوئد بیشتر به خاطر جایزۀ نوبل شناخته شده باشد، جایزه ای که آلفرد نوبل، شیمی دان و مخترع سوئدی برای قدردانی از کسانی که "بیشترین بهره را به بشر رساندند" بنیان نهاد.
اولین بار که توجه ام به جایزۀ نوبل جلب شد طی مراسم فارغ التحصیلی دانشکده در ژوئن 2002 و در سیاتل بود، در این مراسم نطق آغازین توسط للاند هارتول ، برندۀ جایزۀ نوبل سال 2001 در فیزیولوژی و پزشکی، ایراد شد. او به زمانی که در جایگاه کنار پادشاه و ملکۀ سوئد حضور داشت، اشاره کرد و این اشارۀ او برای من جالب توجه بود زیرا در پاییز بعد، قصد انتقالم به استکهلم را داشتم.
در آن زمان خبر نداشتم که درماه دسامبر بعد، در همان سالن کنسرتی خواهم بود که هارتول جایزۀ خود را دریافت کرد، ویا این که چهارسال بعد ازآن، با دوتن از برندگان جایزۀ نوبل سال 2006، اندروفایر (پزشکی/فیزیولوژی) و راجر کورنبرگ (شیمی)، از طرف مجلۀ دانشکدۀ پزشکی دانشگاه استانفورد که هر دو در آن تدریس می کردند، مصاحبه می کنم.
خلاصه این که، هرگز تصور نمی کردم ارتباطی شخصی با جوایز نوبل پیدا کنم. وقتی در پاییز سال 2002 کلاس هایی در دانشگاه استکهلم برداشتم، تعجب کردم که بسیاری از برندگان جایزۀ نوبل، در سالن اجتماعات دانشگاه سخنرانی می کنند- و جالب تر این که، هرکسی می تواند در آن شرکت کند. امتیاز دیگر این بود که از دانش پژوهان بورس فولبرایت در سوئد، برای شرکت در مراسم ماه دسامبردعوت به عمل آمده، و موجبات غبطۀ دوستان سوئدی را فراهم کرده بود.
گشودن درها
این تجربه یکی از تجارب بی شمار من طی تحصیل، زندگی، و کار در یک کشور خارجی بود. وقتی نخستین بار در فرودگاه آرلاندای استکهلم در 16 اوت 2002- تاریخی که در گذرنامه و ذهنم حک شده باقی می ماند - پایم را از هواپیما بیرون گذاشتم، اصلا تصور نمی کردم که در شش سال آینده، سوئد تبدیل به خانۀ من شود.
وقتی به استکهلم نقل مکان کردم، با زندگی در خارج از کشور زیاد غریبه نبودم، زیرا دورۀ اول کالج را در لیدن ، شهر دانشگاهی که با آمستردام حدود 40 دقیقه با قطار فاصله داشت، گذرانده بودم. در مدت یک سالی که به نقاط مختلف اروپا سفر می کردم، هلند تبدیل به پایگاه من شده بود. قبل از تجربۀ به غارت رفتن برخی اموالم در خطوط آهن اروپا، خیلی ناشی و خام بودم اما به زودی یاد گرفتم که کفش های لاانگشتی، قفل های آویز و چراغ قوه... چه ارزشی دارند و نباید آن ها را در ته کوله پشتی ام می گذاشتم.
وقتی بعد از یک سال اقامت در لیدن به سیاتل برگشتم، به تنها چیزی که فکر می کردم راه بازگشت به اروپا پس از فارغ التحصیل شدن در بهار سال بعد بود. بورس تحصیلی فولبرایت از سوی وزارت امور خارجه، جواب من بود. این بورس مخارج یک سال پژوهش و تحصیل در دورۀ کارشناسی ارشد در خارج را تأمین می کرد. خوبی بورس فولبرایت این است که برپایۀ پیشنهاد تحقیقی که از سوی منتخبین ارائه می شود، به افراد تعلق پیدا می کند و به این ترتیب، درخواست کنندگان در انتخاب دروس و مشاوران تحصیلی در مؤسسۀ آموزشی میزبان، از آزادی زیادی برخوردار هستند.
در سال اول اقامتم در استکهلم، دربارۀ امور تأمین اجتماعی در کشور های اسکاندیناوی چیز های زیادی یاد گرفتم، چون این موضوعی بود که در یکی از کلاس های هلند گرفته بودم، توجه ام را جلب کرده بود. اما شاید مهمتر این بود که زبان سوئدی را آموختم. مردم سوئد، زبان انگلیسی را به روانی بومیان این زبان صحبت می کنند و می توان بدون دانستن کلمه ای از زبان سوئدی در این کشور به راحتی زندگی کرد. اما برای من، یادگرفتن زبان جهت تکمیل تجارب خارجی که بیشتر از "گذران زندگی" بود، اهمیت زیادی داشت.
تکلم به زبان سوئدی موجب باز شدن بسیاری از درهای زندگی فردی و حرفه ای می شد. در سطح فردی، یادگیری زبان خارجی (و دچار خطاهای ناگزیر شدن) چیزی است که میان مردم ایجاد ارتباط می کند. یادگیری زبان از نظر شغلی هم سیاست خوبی بود؛ حتی هنوز هم، بعد از بازگشت به ایالات متحده، هفته ای یک شب را به ترجمۀ اخبار سوئد به زبان انگلیسی می گذرانم که منبع درآمد ثابتی برای نویسنده ای مستقل به شمار می رود. دانستن زبان محلی باعث می شد بیشتر از آن چه که در اطرافم می گذرد سر دربیاورم وهمین نکته در تصمیم من برای اقامت طولانی تر در سوئد، مؤثر واقع شد. می توانستم بفهمم که مردم اطرافم چه می گویند؛ و صدای حرف مردم در قطار زیرزمینی، بیشتر از مقداری سر و صدای زمینه معنی می داد. دانستن زبان حس بهتری از تعلق به آن مکان را به انسان می دهد.
بده و بستان
در طول یک سال اول اقامتم در سوئد، می فهمیدم که استکهلم می تواند محل مورد علاقۀ من برای زندگی باشد. امکان طولانی تر کردن اقامتم در خارج، تا حدی بستگی به فرصت ادامۀ کارم در دانشگاه به عنوان معاون پژوهشی را داشت، اما موضوع فقط این نبود. وقتی در شهری که تبدیل به خانه ام شده بود، از محدودۀ زندگی توریستی خارج شدم و به سبک زندگی بازدید کننده و بعد هم مقیم رسیدم، سوئد را به چشم دیگری نگاه می کردم.
اما در عین حال، انسان به عنوان یک خارجی، همیشه همه چیز را از بیرون می نگرد. من زبان را یاد گرفتم و برای آشنایی با رسوم و فرهنگ، بیشترین تلاش خود را کردم، اما این را نیز آموختم که برداشت من از همه چیز منوط به بازتاب فرهنگ آمریکایی من بود. برای کنار آمدن با برخی سنت ها من باید خود را انطباق می دادم، و بقیۀ امور با گذشت زمان اهمیت کمتری می یافت، بعضی چیز ها را هم صرفا بخشی از عادات غیرمتعارف سوئدی تلقی می کردم، مانند علاقۀ آن ها به لیکوریش شور و surstromming، نوعی ماهی ساردین تخمیر شده که بعضی ها آن را خوراکی بسیار لذیذی می انگارند.
اگر عادات ناآشنا در پخت و پز را کنار بگذاریم، شاید تعلق به جایی دیگر، موجب شود از بهترین ویژگی های هردو جهان بهره مند شوید. زندگی در خارج نوعی بده و بستان است- تجاربی را با خود به خانه می آوریم و بخشی از خود را در آن جا باقی می گذاریم. من علاقۀ زیادی به کوفتۀ گوشت همراه با سس لینگونبری پیدا کرده ام (که خوشبختانه در فروشگاه IKEA در سیاتل پیدا می شود!)، اما دوستان سوئدی خود را با لطف و لذت غذای روز شکرگزاری هم آشنا کردم که با بوقلمون بریان و پای کدو حلوایی تکمیل می شود.
چند ماه قبل به ایالات متحده بازگشتم، و هنوز درگیر فرایند بازگشت به خانه هستم. مطمئن نیستم که آلفرد نوبل می توانست دنیای فعلی را که با ارتباط اینترنتی می توان در همه جا کار کرد، کاملا درک کند. اما فکر می کنم کاملا حق داشت وقتی می گفت،"خانه جایی است که در آن کار می کنیم، و من در همه جا کار می کنم."
تحصیل، زندگی، و کار کردن در یک کشور دیگر در شش سال گذشته، مطمئنا برداشت من از "خانه" را وسعت بیشتری بخشیده است. صرف نظر از این که کجا باشم، سرزمین IKEA، اتومبیل ولوو، تأمین اجتماعی از تولد تا مرگ، و جایزۀ نوبل، همیشه برایم کمی یادآور خانه خواهد بود.