05 جون 2008
جورج واشنگتن در 30 آوریل 1789 به عنوان نخستین رئیس جمهوری ایالات متحده سوگند یاد کرد. او در دوران انقلاب، مسئولیت سازماندهی یک نیروی نظامی مؤثر را بر عهده داشت. ولی حالا، مسئول تشکیل یک دولت کارآمد بود.
او با همکاری کنگره، وزارتخانه های امور خارجه، دارایی، دادگستری و جنگ را تشکیل داد. رؤسای این وزارتخانه ها، به عنوان اعضای کابینه، مشاوران رئیس جمهوری بودند. دیوان عالی، متشکل از رئیس دیوان و پنج قاضی دیگر، به همراه سه دادگاه منطقه ای و 13 دادگاه ناحیه ای تشکیل شد. در عین حال، سیاست هایی برای اداره سرزمین های غربی و وارد شدن آنها به جمع اتحادیه به عنوان ایالت های جدید تدوین شد.
واشنگتن پس از پایان دو دوره چهار ساله از کرسی ریاست جمهوری کنار رفت و این سابقه ای شد که سرانجام به قانون تبدیل گشت. دو رئیس جمهوری بعدی، جان آدامز و توماس جفرسون، درباره نقش دولت به دو مکتب فکری متفاوت تعلق داشتند. این واگرایی و اختلاف عقیده به تشکیل نخستین احزاب سیاسی جهان غرب انجامید. فدرالیست ها به رهبری آدامز و آلکساندر هامیلتون، وزیر دارایی واشنگتن، به طور کلی نماینده منافع تجارت و تولید بودند. آنها مخالف آنارشیسم و فقدان نظام حکومتی و خواهان دولت مرکزی مقتدری بودند که سیاست های اقتصادی ملی را دنبال و نظم کشور را حفظ کند. این گروه در بخش های شمالی از بیشترین حمایت برخوردار بود. فدرالیست ها، به رهبری جفرسون، بطور کلی نماینده منافع کشاورزی بودند. آنها با دولت مرکزی مقتدر مخالف بودند و به حقوق ایالت ها و خودکفایی کشاورزان اعتقاد داشتند. این گروه در ایالت های جنوبی از بیشترین حمایت برخوردار بود.
به مدت حدود 20 سال، این کشور جوان در فضای صلح و آرامش نسبی مسیر شکوفایی را طی کرد. در حوزه سیاست خارجی، اصل بر روابط دوستانه و بی طرفی بود. اما از پیامدهای تحولات سیاسی اروپا، به ویژه جنگ بریتانیا و فرانسه، مصون نبود. نیروی دریایی بریتانیا کشتی های آمریکایی عازم فرانسه را توقیف می کرد و نیروی دریایی فرانسه نیز، کشتی های آمریکایی عازم بریتانیا را توقیف می کرد. مذاکرات دیپلماتیک در دهه 1790 و اوایل 1800 از بروز درگیری و جنگ جلوگیری کرد اما به نظر می رسید ایالات متحده دیر یا زود باید از منافع خود دفاع کند.
در 1812 بود که جنگ با بریتانیا در گرفت. دامنه جنگ بیشتر به ایالت های شمال شرقی و امتداد ساحل شرقی محدود بود. یک نیروی اعزامی بریتانیایی توانست خود را به واشنگتن دی سی، پایتخت کشور برساند. کاخ ریاست جمهوری را به آتش کشیدند – که به گریختن پرزیدنت جیمز مادیسون انجامید – و شهر در شعله های آتش می سوخت. اما موفقیت های ارتش و نیروی دریایی ایالات متحده در نبردهای تعیین کننده به حدی رسید که برای اعلام پیروزی کفایت کرد. پس از دو سال و نیم جنگیدن، و با خزانه ای که از جنگ با فرانسه تهی بود، بریتانیا با ایالات متحده پیمان صلح امضا کرد. پیروزی ایالات متحده یک بار و برای همیشه به امیدهای بریتانیا برای گسترش دایره نفوذ خود به جنوب مرزهای کانادا پایان داد.
تا زمانی که جنگ سال 1812 به پایان رسید، بسیاری از مشکلات جدی ای که جمهوری آمریکا با آن روبرو بود دیگر وجود نداشت. اتحاد ملی تحت قانون اساسی بین آزادی و نظم تعادل برقرار کرد. بدهی ملی ناچیز و سرزمین وسیع و بکر، دورنمایی از آرامش، شکوفایی، و پیشرفت اجتماعی را نوید می داد. مهم ترین رویداد سیاست خارجی، اعلامیه پرزیدنت جیمز مونرو در ابراز همبستگی ایالات متحده با کشورهای تازه استقلال یافته آمریکای مرکزی و جنوبی بود. دکترین مونرو اروپا را از هرگونه اقدام برای تشکیل مستعمره در آمریکای شمالی برحذر می داشت. بسیاری از این کشورهای جدید با تدوین قوانین اساسی بر مبنای مدل آمریکای شمالی قرابت سیاسی خود را با ایالات متحده ابراز کردند.
با خرید سرزمین لوئیزیانا از فرانسه در 1803 و خرید فلوریدا از اسپانیا در 1819، وسعت خاک ایالات متحده دو برابر شد. از 1816 تا 1821، شش ایالت جدید تشکیل شد. بین 1812 و 1852، جمعیت کشور سه برابر رشد کرد. با چنین وسعت و تنوعی، این کشور جوان دیگر در یک قالب کلی نمی گنجید. اما این خصوصیت تضادها و دوگانگی هایی هم به همراه داشت.
ایالات متحده کشوری بود با شهرهای متمدن متکی بر صنعت و تجارت و سرحدات بدوی بعضاً بی اعتنا به حاکمیت قانون. جامعه ای بود که به آزادی عشق می ورزید اما برده داری را هم مجاز می دانست. در این میان، قانون اساسی همه این اجزای متفاوت را در کنار هم نگه می داشت. اما فشارها و تنش ها در حال افزایش بود.