View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

13 فوريه 2008

دانش آموز مهاجر خوب

 
بیچ مین انگوین، دختری که از سایگون فرار کرد، تلاش می کند که در شهر گراند راپیدز ایالت میشیگان، شهروند آمریکا بشود

بیچ مینه اِنگویِن

 

خانواده این نویسنده در 29 آوریل 1975 ، وقتی که هشت ماهه بود سایگون را ترک کرد. پس از اقامت در اردوی پناهندگان در فیلیپین، گوآم، و فورت چفی، در آرکانزاس، در گرند رپیدزِ میشیگان سکونت گزیدند. مطالب زیر، از کتاب او "دزدیدن شام بودا" و مقاله "دانش آموز مهاجر خوب" گزیده شده است.

 

انگویِن استادیار دانشگاه پردوو در وِست لَافایِتِ ایالت ایندیانا است و نگارش خلاقانه و ادبیات آسیایی-آمریکایی تدریس می کند. او نویسنده کتاب خاطرات "دزدیدن شام بودا" است. (انتشارات وایکینگ پنگوئن، 2007)

 

ما با پنج دلار و یک کوله پشتی لباس به گرند رپیدز آمدیم. ضامن ما، آقای هایدنگا خانه ای اجاره ای و مقداری خوار و بار-- برنج جعبه ای، رشته فرنگی، و کنسرو لوبیای سبز-- برای ما فراهم کرد و لباسهای دخترش را که کوچک شده بود به ما داد. او پدرم را استخدام کرد تا با یک دستگاهِ پُر کن در یکی از کارخانه هایش، نورث امریکن فِدِر، کار کند. آقای هایدنگا پالتوهای اسپورت گشاد می پوشید و موهای سرش زرد بود. به من و خواهرم یاد داده بودند که برای نشان دادن احترام اسم او را با لحنی آرام بگوییم. ولی اگر سری زد تا ببیند ما چه می کنیم، مادر بزرگم به ما می گفت که حرف نزنیم چون سکوت بخشی از خوب بودن بود.  آقای هایدنگا همیشه می گفت، "سلام دخترها"، و خم می شد و دستی بر سرمان می کشید.

 

ماه ژوئیه 1975 بود، ولی ما سردمان بود. همیشه سرد بود، مثل ویتنام، و عموی ام چو کوانگ نسنجیده دو دلار از پول خانواده را خرج کرد و یک ژاکت از سپاه رستگاری گرفت. و این باعث شد تا مورد تحقیر و نفرت مادربزرگم قرار بگیرد. چون در آن خانه تاریک خیابان بالدوین هفت نفر زندگی می کردیم: پدرم، مادربزرگم نوئی، سه عمو، و من و خواهرم . طبقه بالا مال عموهایم بود، و پایین من و خواهرم با  نوئی در یک اتاق بودیم. پدرم نمی دانست شب چطور بخوابد. اطراف خانه قدم می زد، قفل در ورودی را چک می کرد؛ از پنجره های نوار کشی شده از کنار به بیرون نگاه می انداخت، نکند کسی از خیابان نگاه می کرد.

 

در دهه 1980 به بلوغ رسیدم، پیش از آنکه تفاوت و گوناگونی  و توجه به چند فرهنگی بودن در غرب میشیگان رسوخ کند و پیش از آنکه رستوران های تایلندی در هر شهری پیدایشان شود.  وقتی به گرند رپیدز فکر می کنم، تابلوهای شهر را به یاد می آورم که رویشان تصویر پرچم های برافراشته بود و شهر را شهری کاملا آمریکایی اعلام می کرد. سراسر دهه هشتاد یک تابلوی تبلیغاتی بزرگ بر فراز آزادراه مرکز شهر این شعار را با خودنمایی به همه کسانی که از آن پیچِ سه بانده عبور می کردند اعلام می کرد. به عنوان یک بچه نمی دانستم  منظور از "کاملا آمریکایی" چه بود. وعده بود، تهدید، یا یک هشدار؟

 

وقتی پدرم با رُزا ازدواج کرد یعنی  وقتی من سه سالم بود، رزا از من خواست تا با خواهرم به کلاسهای آموزشی دو زبانه برویم. او نه به همگون شدن کامل، بلکه به حفظ کردن هویت اعتقاد داشت. می ترسید انگلیسی کاملا جانشین شود و ویئتنامی را از سرمان بیرون کند. درست می گفت. من و خواهرم به محض اینکه تلویزیون را روشن می کردیم آمریکایی می شدیم.

بیچ که دیوید، پسرعموی نوزادش را در بغل دارد، در این عکس بین خواهرش آن (چپ) و خواهر ناتنی اش کربستین در سال 1980 دیده می شود.

 

بچه های مهاجر زیادی را می شناختم که سعی می کردند هر دو را داشته باشند؛ یک زبان را برای خانه و خانواده نگه دارند و در مدرسه، با دوستان، و هر جای دیگر در محیط بیرون از انگلیسی استفاده کنند.  بالاخره طوری، من هیچ وقت نتوانستم این زندگی دوگانه را داشته باشم. بیشتر سالها ی مدرسه را سعی کردم بدون جلب توجه دیگران بگذرانم. چون نمی توانستم خودم را بین جمعی ناپدید کنم، دلم می خواست کاملا ناپدید شوم.  شاید هر کسی این را با انفعال اشتباه می گرفت.

 

یک بار، کلاس دوم، در اتوبوس مدرسه که ما را به خانه برمی گرداند ناپدید شدم. من معمولا در ایستگاه سوم پیاده میشدم، اما آن روز راننده اتوبوس فکر کرد من آنجا نیستم و درست از کنار کوچه  ما گذشت و رفت. چیزی نگفتم. اتوبوس پیچ در پیچ به سمت مرکز شهر رفت، و من توانستم ببینم بچه های دیگر کجا زندگی می کردند ، بعضی از آنها در محله های تمیز و مرتب، بقیه در خیابان هایی که پنجره هایشان با تخته پوشیده شده بودند. تمام این مدت، کودکی که آن طرف راهروی اتوبوس نشسته بود یک آهنگ شاد را بارها و بارها از رادیوی دستی اش پخش می کرد: " دووچی" رواز چپ رد کن بیاد، دووچی رواز چپ رد کن بیاد." تصادفا او و برادرش آخرین بچه هایی بودند که پیاده شدند. بعد راننده مرا در آینه عقب دید. آمد عقب جایی که من نشسته بودم و گفت، " چرا به من نگفتی اینجا هستی؟" سرم را تکان دادم - نمی دانم. آهی کشید و مرا برد خانه.

 

بعدها، دردبیرستان یاد گرفتم که خودم را کمی فراموش کنم. شیرینی  بی تفاوتی را چشیدم، شیرینی  فراموش کردن رنگ پوست و بدن خود برای چند دقیقه، کما بیش اهمیت ندادن به اینکه همه سرها  به سمت من می چرخید وقتی دیر وارد اتاقی می شدم. لذت از دست دادن حتی کمی از توجه به خود و آنچه را دیگران درباره ام فکر می کنند ، یاد گرفتم. اینها به خاطر این رخ می داد چون من دانش آموز مهاجر خوب باقی ماندم، بدون اینکه دستم را بارها بلند کنم و پز آنچه را میدانستم بدهم. کارها طوطی وار بود و من زمان می گذراندم و سازش می کردم. هیچ وقت نتوانستم کاملا بر ترس  بلند حرف زدن در کلاس  غلبه کنم. اما فاصله ای بین خوب بودن و جلب توجه نکردن وجود دارد، و من در آن باریکه آزادی فهمیدم راه رفتن در دنیا و دیده شدن چه احساسی دارد. 

 

می خواهم حرفی کلّی و دقیق درباره بچه های مهاجر در مدارس بزنم. می خواهم از طرف آنها (خودمان) حرف بزنم. مکث می کنم؛ نمی توانم. خواهر خودم، برای مثال، هیچ وقت به اندازه ای که من خجالتی بودم، خجالتی نبود—او به جای سکوت، طغیان را انتخاب کرد. با هم توافق کرده بودیم: من برگه های مدرسه اش را می نوشتم و او در عوض به من پول یا آب نبات می داد. او مرا با ماشینش مدرسه می برد به شرط اینکه چیزی درباره سیگار کشیدنش به کسی نگویم. همچنین به یاد دوستی هندی می افتم که تعریف می کرد چطور یک بار یک همکلاسی مو بور به معلم گفته بود، " نمی توانم کنار او بشینم! مامانم گفته اجازه ندارم کنار هیچ کسی که رنگ پوستش تیره است بشینم." و دوست دیگری که خانواده اش همزمان با خانواده من مهاجرت کرده بودند و معلم کلاس دومشان از او به عنوان مثال توضیح لغات استفاده می کرد: "بچه ها! فرد خارجی این است."    و من بعضی اوقات  فکر می کنم که بچه های امروز از خرد فرهنگی  جمعی بسیار بیشتری بهره مند هستند، این که آنها بسیار بیشتر ازهمه  کسانی که در مدرسه ما بودند به لحاظ  اجتماعی و سیاسی آگاهی دارند.

 

ولی نگرانم که شاید اشتباه می کنم، که بعضی بچه ها همیشه دلشان می خواهد ناپدید شوند تا اینکه واقعا این طور بشود. بعضی وقت ها فکر میکنم آنها را می بینم، در پس زمینه تار عکسی در یک مجله، یا بین یک دسته بچه که پشت سر یک دستیار معلم از خیابان عبور می کنند.  بچه ها با سرهای افتاده، دستهای همدیگر را چنان گرفته اند چنانکه گویی از نفس کشیدن هم خبر دارند.  کوچک، خجالتی، ساکت—چه بچه های خوبی، مهاجر، خارجی، چشمهایشان مواظب و منتظر هر قضاوتی که درباره اشان بشود. به خودم دلداری می دهم که  بزرگ می شوند، سالم می مانند و اتفاقی برایشان نمی افتد. به یک نحوی همه چیز برایشان رو براه می شود، همانطور که برای من شد. شاید از همان خیابان عبور می کنم، بعد یکی دیگر، هر از گاهی به پشت سر نگاهی می اندازم تا ببینم کجا می روند.

 

  

تجدید چاپ  با توافق انتشارات وایکینگ، عضوی از گروه پنگوئن (ایالات متحده آمریکا) ثبت شده، از دزیدن شام بودا نوشته بیچ مینه اِنگویِن. چاپ دوباره از " دانش آموز خوب مهاجر،" نوشته  بیچ مینه اِنگویِن، با اجازه نویسنده.

 

نظرات ارائه شده در این مقاله لزوما انعکاس دیدگاه ها و سیاست های دولت آمریکا نیستند.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟