08 دسامبر 2008

قدردانی نسبت به مشاغل پر زحمت، دشوار و خطرناک

 
راو به بیرون کشیدن این کامیون نظامی از گل و لای کمک می کند.

مصاحبه ای با مایک رو

برنامه ای تلویزیونی که بعید به نظر می رسید مورد توجه قرار گیرد، با موفقیت زیادی روبرو بوده و طرفداران بی شماری نیز پیدا کرده است. برنامۀ مشاغل پَست در کانال دیسکاوری وارد دورۀ چهارم خود می شود و از زمان آغاز آن در سال 2005، یکی از پربیننده ترین مجموعه های تلویزیونی در ایالات متحده بوده است. در هر قسمت از این مجموعه، مایک رو، مجری برنامه در محل کارهای مختلف حضور پیدا می کند، آستین ها را بالا می زند و شانه به شانۀ افرادی که برای گذران زندگی کار می کنند، مشغول می شود. این برنامه به سراغ مشاغل پست، ناشناخته و گاهی غیرقابل تصور برای مردمی که کار های عادی انجام می دهند، می رود.

مایک رو قبل از اجرای برنامۀ مشاغل پَست، دارای 20 سال سابقۀ کار مجری گری در تلویزیون و اجرای برنامه بوده است و توانست کانال دیسکاوری را متقاعد کند که این پروژه را در پیش گیرد. او در مصاحبه ای با چارلین پورتر، سردبیر مسئول نشریۀ اینترنتی USA شرکت کرده است.

س: شما هر بار مقدمه ای معین را در آغاز برنامه تان می گویید. آن را برای من تکرار کنید و بگویید منظورتان از کار پَست و کارهای دستی چیست؟

رو: من مایک رو هستم. و شغل من این است: من برای یافتن افرادی که از کثیف شدن واهمه ای ندارند، و مردان و زنانی که کارهایی انجام می دهند که موجب می شود بقیۀ ما بتوانیم زندگی متمدنانه ای داشته باشیم، به هر جای کشور سر می زنم. حالا آماده باشید تا کثیف شوید.

این مقدمۀ اول برنامه است. من به دنبال افرادی می گردم که کارهایی برای گذران زندگی انجام می دهند که ما معمولا از انجام آن اجتنباب می کنیم. من یک روز را به عنوان کارآموز با آنان می گذرانم و کوشش می کنم هم پای آن ها کار کنم و کمی هم بخندیم. تصور می کنم این برنامه موفقیت خودش را مدیون مسائلی است که درمورد کار مطرح می شود و ما مرتب به آن اشاره داریم، نه فقط به خاطر توالت های کثیف یا مصیبت های دامداری.

س: اتفاقات زیادی در برنامۀ شما می افتد. شما بینندگان را با مشاغل ناشناخته و مشاغلی که کسی آن ها را حتا ندیده آشنا می کنید، مردمی که زندگی خوب و پاکیزه ای در حومه های شهری دارند. در عین حال، به مهارت ها، منزلت، و خلق خوی مردمی که به این مشاغل می پردازند نیز اشاره می کنید. آیا شما عمدا این دو موضوع را با هم پیش می برید؟

رو: بله، کاملا عمدی است. این برنامه به منزلۀ بخش کوچکی از یک نمایش محلی در سانفرانسیسکو آغاز شد. من توانستم قبل از این که برنامه را به شبکۀ سراسری ببرم، کمی با پسند و سلیقۀ بینندگان آشنا شوم. با تهیۀ این بخش های کوتاه متوجه شدم که بینندگان هم به نوع شغل توجه دارند و هم به افرادی که این مشاغل را به عهده دارند.

کار به خودی خود دارای هیچ منزلتی نیست، شأن و منزلت را در افرادی که آن را انجام می دهند می یابیم. نمی توان برنامه ای دربارۀ خوبی های یک شغل تهیه کرد مگر آن که برنامه ای درمورد خوبی های افرادی که آن را انجام می دهند هم تهیه شود.

س: از زمان شروع این برنامه تا به حال، شما به چند شغل پَست پرداخته اید؟ و این که می توانید فهرستی از آن ها را برای من بازگو کنید؟

رو: دو ماه پیش دویستمین برنامه را به پایان رساندیم. ما در دورۀ چهارم این برنامه هستیم و وقتی کارمان را آغاز کردیم، من قصد داشتم یک دوره شامل 12 برنامه تهیه کنم. بعد از تهیۀ 50 برنامه، ایده های من به پایان رسید و از آن زمان تا به حال، برنامه را متوجه فعالیت بینندگان کرده ایم. بیشتر ایده ها را مردمی که برنامه را تماشا می کنند به ما می دهند.

من در کارهایی که از جمع آوری اجساد در جاده تا تشخیص نری و مادگی طیور، حامله کردن مصنوعی گاو ها، آجرچینی، دباغی، و تعمیر سقف شرکت داشته و از آن برنامه تهیه کرده ام – هر کسی که با قیر داغ و آسفالت سروکار دارد باید مدال بگیرد. این فهرست شامل هرکاری که به نظرتان برسد، هست و بعد همه یک سلسله کارهایی که اصلا نمی توانید تصورش رابکنید.

س: من شنیدم که یک بار در برنامه می گفتید،" همان طور که پدر بزرگم می گفت، هیچ وقت به آدمی که کفش هایش تمیز است اطمینان نکن." آیا او واقعا این را گفته بود؟ او کارش چه بود؟

رو: برنامۀ مشاغل پَست به خاطر وجود پدر بزرگ من پخش می شود. او تا کلاس هفتم درس خوانده بود اما آدمی خود ساخته بود که ذاتا از ساخت و ساز و کارهای فنی سررشته داشت. او بود که اولین اتومبیل مرا ساخت. خانه ای که من در آن به دنیا آمدم را او بدون نقشۀ اصلی ساخته بود. او در 50 سالگی استاد لوله کشی، استاد برقکاری، آجرچینی و سنگ کاری بود. او می دانست شیوۀ کار مکانیکی و فنی هرچیزی چگونه است.

من آن ژن را نداشتم.

او ماهیتا آدم باهوشی بود که همیشه ظاهری آشفته داشت، همیشه مشغول تعمیرو سرهم کردن چیزی بود. دورترین خاطرات من مربوط به او و پدرم است که به عنوان وردست او کار می کرد، صبح تر و تمیز از خانه بیرون می رفت و شب کثیف و خاکی برمی گشت درحالی که در طول راه مسئله ای را در ذهنش حلاجی می کرد.

س: از حرف ها و طرز بیان شما پیداست که او را تحسین می کرده اید.

رو: بله.

س: اما امروزه بعضی ها هستند که به افرادی که کفش هایشان کثیف است به دیدۀ حقارت می نگرند. علت آن چیست؟

رو: بعد از این که خودم حدود دویست شغل را تجربه کردم، چند نظریه در این مورد پیدا کرده ام. من فکر نمی کنم کسی باشد که کارگران را تحقیر کند، اما در قالب جامعه، گویا ما نوعی جنگ سرد علیه مفهوم سنتی کار یدی اعلام کرده باشیم. ما این کار را به انحاء مختلف انجام می دهیم. در تلویزیون، من اولین بار با برنامۀ سبک زندگی ثروتمندان و مشاهیر متوجه این موضوع شدم، برنامه ای که عمدا، عکس مفاهیم سخت کوشی و وظیفه شناسی را تبلیغ می کند. امروز می توانید تصویر کارگران را در برنامه های عصر تلویزیون ببینید. کارگران لوله کشی که 300 پوند وزن دارند و شلوار از پایشان می افتد. رانندگان توزیع کالا، مردمانی گنده و تنبل و مایۀ مسخره و مضحکه جلوه داده می شوند.

و بعد، صنعت تبلیغات این داستان را سر هم می کند که ما می توانستیم خوشبخت تر از این باشیم، و علت عدم خوشبختی ما این است که زیاده از حد کار می کنیم. ما زیاده از حد کار می کنیم، و مرتبا به ما یادآوری می کنند که باید زودتر به تعطیلات آخر هفته برسیم، از اداره کمی زودتر بیرون بیاییم، و زودتر از بازنشستگی خود لذت ببریم.

به این ترتیب است که مفاهیم سنتی کار هدف قرار گرفته. و وارد جنگ شدن با کار طبعا تلفاتی هم درپی دارد – مانند رکود پیشه ها، و ویران شدن زیرساخت ها، و این ها بر همۀ ما تأثیر گذار است.

گرایش های وسیع تری در سطح کشور هم وجود دارد: سیاست هایی که منجر به بیکاری هزاران تن از کارگران کارخانه ها می شود، ابداع ریزتراشه و دیگر وسایل تکنولوژیک که جایگزین جعبۀ سنتی ابزار می گردد.

س: منظورتان انتقال از اقتصاد مبتنی بر صنعت تولید به اقتصاد مبتنی بر اطلاعات است.

رو: دقیقا همین طور است. و برای همین ما تعریف تازه ای از شغل خوب ارائه داده ایم. موضوع این نیست که آدم هایی که پوتین هایشان گلی است، آدم های بدی باشند. آن ها در حاشیه قرار گرفته اند. ما دیگر قدر آدم هایی مانند پدربزرگ من را نمی دانیم. ما لزوما آن ها را تحقیر نمی کنیم؛ بلکه آن ها را ندیده می گیریم.

سخت کوشی نیاز به یک ستاد روابط عمومی دارد، به همین جهت من در شرف ایجاد یک تارنما برای توجه بیشتر به این مسائل هستم. من این تارنما را مایک رو ورکس نامیده ام [http://www.mikeroweworks.com] و به روش مشابه سازمان "راک د وت"  می خواهم کار کنم اما کمی بیشتر شبیه به تشکیلات "بک تو ورک!"

س: شما هنرپیشه، خواننده، و مجری تلویزیونی بوده اید. و این ها همه مشاغلی پاکیزه هستند. زمانی که برای کار آیندۀ خودتان تصمیم می گرفتید، آیا آگاهانه یک شغل تر و تمیز را انتخاب کردید؟

راو نیز هنگام کار با اتفاقات ناگوار، مانند این عکس در یک مزرعه پرورش گاومیش در مونتانا، مواجه می شود.

رو: من در 18 سالگی و آگاهانه تصمیم گرفتم. پدربزرگم در همسایگی ما زندگی می کرد و به قدر پدرم در زندگی من حضور داشت. من نمی توانستم همۀ کار هایی که پدربزرگم بلد بود را انجام بدهم، و به قدری در مقابل او کم می آوردم که حالم بد می شد. من برای کاری که او می کرد احترام زیادی قائل بودم اما تصمیم گرفتم تا جای ممکن از نوع کاری که او می کرد فاصله بگیرم و کاری را انتخاب کنم که برایم آسان باشد، همان طور که ساخت و ساز برای او کار ساده ای بود.

س: منظورتان از کم آوردن چیست؟ یعنی پدربزگتان یک چکش می داد دست شما ولی شما نمی توانستید آن را بزنید روی میخ؟

رو: چرا می توانستم میخ را در چوب فرو برم؛ فقط این کار برایم آسان نبود. من می توانم تیغه بچینم؛ فقط این که برای من بیشتر طول می کشد. من دائم در تکاپو بودم که مثل آن ها سریع و راحت کار کنم. و از این موضوع خسته شدم. من چیزی از اجرا و برنامه های سرگرم کننده نمی دانستم، اما می دانستم که بخش کاملا متفاوتی از مغزم را به کار خواهد گرفت. همان طور که رابرت فراست [شاعر آمریکایی] گفته است، "هر راهی به راه دیگری ختم می شود" [از "راه نرفته"]، درست است؟ بعد نفهمیدم چه طور شد که دیدم لباس وایکینگ ها را به تن دارم، و در اپرای ملی مشغول خواندن هستم. و بعد از آن، برنامه ای در نیمه شب درQVC [یک کانال تلویزیونی مخصوص خرید] بود که در آن به فروش کالا مشغول بودم. سپس برنامه ای برای خطوط هوایی آمریکا تولید کردم که در تمام پرواز هایشان پخش می شد. و بعد با دیک کلارک و جوان ریورز همکاری کردم؛ بعد مستقلا به برنامه های مربوط به سفر پرداختم و بعد از کانال دیسکاوری سردرآوردم.

دست بر قضا، بعد از 18 سال کار مستقل در تلویزیون بالاخره برنامه ای در شبکۀ بین المللی پیدا کردم که بزرگترین تأمین کنندۀ برنامه های جدی و واقعی در جهان است. برای به دست آوردن این کار، کافی بود به دوران بلوغ باز گردم و با آغوش باز از همان چیزهایی استقبال کنم که عمری از آن ها فرار کرده بودم.

من از آن ها فرار کرده بودم زیرا نمی خواستم در مقابل پدر و پدر بزرگم شکست بخورم. حالا هر موفقیت من، دارای میزان خاصی است. یعنی هر روز حاضرم طعم شکست را بچشم، نه تنها در برابر آن دو، بلکه در برابر میلیون ها بینندۀ تلویزیون در 173 کشور جهان. تنها راه قدردانی از یک محوطه ساز خوب این است که مثلا یک محوطه ساز بد را در کنارش قرار دهیم، و آن شخص من هستم، و تماشاگران باید نتیجۀ کارهر دوی این اشخاص را مشاهده کنند. برنامه به این وسیله از کار این زحمتکشان قدردانی به عمل می آورد. مرا ببینند که همراه با محوطه ساز کار می کنم – یا هر شغل دیگری که در برنامه نشان داده می شود – از این طریق است که می توانند با یک حساب سرانگشتی درک کنند که غالب مشاغل، مشکل تر از آن هستند که آن ها تصورش را می کنند.

س: شما در برنامه گفته اید که بعضی از خوشبخت ترین مردمانی که تا به حال دیده اید، به خاطر کار در فاضلاب ها یا میان زباله ها، هر روز با بوی بدی به خانه برمی گردند. منظورتان این است که کارگرانی که در مشاغل کثیف دیده اید، خوشبخت تر از مردمی هستند که به کارهای تر و تمیز اشتغال دارند؟

رو: این کلی گویی است، اما من طرفدارش هستم. خوشبختی یک چیز ذهنی است که مشکل می توان تعریفش کرد. اما می توانم بگویم که بعد از دویست بار تجربه، تعادل خاصی در زندگی افرادی که ملاقات کردم یافته ام. افرادی که مشاغل کثیف دارند در زندگیشان تعادلی وجود دارد که من آن را در زندگی دوستانم که حسابدار بیمه هستند و یا سرمایه دار و بانکدار هستند، نمی بینم. آن ها روز خود را پاک و پاکیزه شروع می کنند؛ شب که برمی گردند کثیف شده اند، اما گویی زندگی بهتری نسبت به بقیۀ ما دارند.

من تئوری های زیادی در این مورد دارم، اما اساسا مربوط به کامل انجام دادن کار می شود. خیلی از کارهای "خوب" امروز گویا حس به انجام رسیدن را به انسان نمی دهند. برای بسیاری از افرادی که کار اداری می کنند، میزشان در ساعت شش بعد ازظهر همان شکلی را دارد که در ساعت شش صبح داشته. از کجا پیدا می شود که کارشان تمام شده؟

افرادی که من با آن ها کار می کنم – آها، یک گوزن مرده وسط جاده است. آن ها کارشان را انجام می دهند و دیگر گوزنی آن جا نیست. باید جویی کنده شود. صبح جویی در میان نیست. شب یک جوی کنده شده. افرادی که کار های کثیف را انجام می دهند دائما درمورد کارشان اظهار نظر می شود. چه از کارشان به خوبی سخن گفته شود و چه بد، آن ها می دانند کیفیت کارشان چگونه است. و این اهمیت دارد.

کسانی که در ساختمان سازی مشغول هستند – سنگ کاری که می تواند در شهر قدم بزند و کارهایی را که به دست خودش انجام داده نشان بدهد. این مانند به جای گذاشتن یک میراث است. حتا کار درکارخانه هم اگر با استادی انجام شود می تواند ارضا کننده باشد. و این درست همان چیزی است که ما در فرهنگ امروز خودمان آن را نمی بینیم. بیشتر کارهای یدی، امروزه بیگاری محسوب می شوند.

نباید مرزی میان کار تمیز و کثیف یا آسان و شاق قائل شویم. این ها با یک دیگر تضادی ندارند؛ بلکه وجوه مختلف یک چیز واحد هستند. افرادی که دارای مشاغل کثیف هستند گویا این موضوع را ذاتا درک می کنند و زندگیشان تعادل بیشتری دارد.

س: علاوه بر کارهای کثیف، شما به کار های خطرناک هم می پردازید. من شما را دیده ام که در کنار کوسه ها شنا می کردید، سوسمار می گرفتید، و از تله کابین در ارتفاع 3000 متری آویزان بوده اید. شما تنها یک روز این کار را می کنید و امیدوار هم هستید که بخت با شما یاری کند. اما به نظر شما انگیزۀ مردمی که هر روز به انجام این مشاغل خطرناک می پردازند، چیست؟

رو: یک داستانی برایتان می گویم. به شنا با کوسه ها اشاره کردید. من آن روز با جرمیا سالیوان، شخصی که لباس ضد کوسه را ابداع کرد، کار می کردم. با این لباس می توان در کنار کوسه ها شنا کرد و بعد هم صحیح و سالم از آب بیرون آمد. با جرمیا در قایق ایستاده بودیم و می خواستیم برای غذا دادن به کوسه ها در آب بپریم. من لباس ضد کوسه به تن داشتم که بی شباهت به زره هایی که سرداران قرون وسطا به تن می کردند، نیست. و در ضمن باید بگویم که تا حد مرگ می ترسیدم. درست قبل از پریدن در آب، جرمیا با حالتی حق به جانب به من گفت، ببین مایک، مرد و مردانه باید این را به تو بگویم و باتو رو راست باشم.

من گفتم، "آره؟"

و او گفت، این کار درد دارد. مردنی نخواهی بود، اما درد زیادی دارد و تو باید این را بدانی. لحظۀ فوق العاده سنگینی بود زیرا او در همان آن، و به طور صادقانه ای مرا در برابر عمل انجام شده قرار داده بود.

س: درد دارد، کوسه ها شما را به این طرف و آن طرف پرتاب می کنند و به شما تک می زنند، و جرمیا هر روز به این کار ادامه می دهد؟

رو: هر روز. و جالب است که بدانید، همان طور که به درستی به کارهای خطرناک اشاره کردید، معمولا سوانحی که موجب صدمه خوردن این افراد شود، بسیار به ندرت اتفاق می افتد، زیرا آن ها خیلی مراقب امنیت خود هستند. آن ها آسودگی خاطر کاذبی در این مورد ندارند. و فکر می کنم این اتفاقات در کارخانه ها و یا محیط های کاری که مدیریت تابلوهایی با نوشتۀ "اول ایمنی" را به در و دیوار آویخته است، بیشتر رخ می دهد. این نوشته ها تبدیل می شوند به حرف های کلیشه ای و پیش پا افتاده، و در این صورت است که مردم واقعا دچار صدمه می شوند. ایمنی هر کس به خودش مربوط است، و نمی توان مواظب آن نبود.

س: با نگاهی به عقب و به مسیر پرپیچ و خم شغلی شما، به کسی که در آستانۀ بزرگسالی و تصمیم گیری برای آیندۀ کاری خود قراردارد چه توصیه ای دارید؟

رو: واژه ای در ادبیات یونانی وجود دارد که معنی آن صورت معکوس است: وقتی شخصی درمی یابد که درمورد همه چیز اشتباه می کرده، مانند وقتی که ادیپ متوجه می شود که با مادر خود خوابیده است. در فیلم حس ششم، بروس ویلیس متوجه می شود که در تمام مدت داستان، مرده بوده است. این وقتی است که به صورت معکوس قضایا می رسیم. برای همین، به یک جوان 19 ساله می گویم عیبی ندارد اگر بفهمد که درمورد چیزی کاملا در اشتباه بوده است.

من یکی دو سال پیش چنین لحظه ای را تجربه کردم: هر چه دربارۀ کار می دانستم، اشتباه از آب درآمد. و آن چه کم کم شکل می گرفت، درست بود. متوجه شدم برای گریختن از آن، چه زحمات بیهوده ای کشیده ام. و حالا از روی بخت، اقبال، یا سرنوشت، من کاملا در احاطۀ افرادی درآمده ام که با آن ها بزرگ شده بودم. 20 سال تمام را برای اجتناب از چیزی گذراندم که امروز سرنوشت مرا تشکیل می دهد، و بسیار هم خوب است. همه چیز همان طور که باید، اتفاق می افتد.

توصیه ای که می توانم به یک جوان 19 ساله بکنم این است که انتخاب هایت را محدود نکن. این کار را نکن. امروز، کسی به جوانان 18 یا 19 ساله نمی گوید که می توانند در حرفه های فنی کاری پردرآمد داشته باشند؛ این راهی نیست که خیلی از والدین بخواهند فرزندانشان در پیش گیرند. مسیر دانشگاه، کار "دلخواه"، لباس های "دلخواه" ، سبک زندگی – هر چیزی که ما در این فرهنگ گرامی می داریم، منجر به کار لوله کش و برقکار و تأسیسات چی نمی شود. در این حوزه ها امکانات زیادی وجود دارد. این مشاغل از رتبۀ بالایی در ایالات متحده برخوردار نیستند. زیرساخت های ما در حال ویران شدن است. واقعا فرصت خوبی است که در پیشه ای استاد شویم و یا مستقل کار کنیم یا به استخدام یک شرکت خوب درآییم، زندگی خوبی داشته باشیم، بچه هایمان را بزرگ کنیم، مربی تیم بیس بالشان باشیم و از یک زندگی متعادل لذت ببیریم.

شما ممکن است بگویید نه خیر، من دلم می خواهد یک مدیرعامل باشم. باشد. تنها توصیۀ من این است که قبل این نوع تصمیم گیری، همۀ جوانب کار را در نظر بگیرید.

من می خواهم تارنمایی که قصد ایجاد آن را دارم، با ارائۀ امکاناتی که در زمینۀ کارحرفه ای وجود دارد، به بچه ها در تصمیم گیریشان کمک کند. من واکنش های مثبت زیادی از مردم و از والدین دریافت کرده ام که برای فرزندانشان و آنانی که نباید لزوما به دانشگاه راه پیدا کنند، در جستجوی جایی برای مطالعه دربارۀ امکانات کار حرفه ای هستند. و می خواهم بچه ها بتوانند این گونه تحقیقات را انجام دهند، و لوله کش ها و برقکار ها و دیگر افراد مقاطعه کار هم جایی برای گپ زدن داشته باشند تا بتوانند به تبادل تجربیات و ماجراهایشان بپردازند. و نهایتا این تارنما را به عنوان جایی می بینم که مردم بتوانند گرد آیند تا یاد بگیرند، یاد بدهند، و حرفۀ کار کردن را گرامی بدارند.

شنا با کوسه ها

مایک رو در وبلاگ خودش دربارۀ یکی از خطرناک ترین تجربه های کاری خود صحبت می کند.

[کار آن روز] درست کردن و امتحان لباس ضدکوسه بود، یک تور فولادی عجیب و غریب که از صدها هزار حلقۀ فلزی که باید با دست به هم جوش داده می شد، ساخته شده. برای امتحان کردن این لباس، به دریا زدم. جرمیا سالیوان، یک آدمی که از اصل مجنون بوده، همراه من بود که از هیچ چیز نمی ترسد و باید خودش یک برنامۀ تلویزیونی درست کند. من و جرمیا محیطی پر از خون که تکه های ماهی تن در آن شناور بود، درست کردیم. ده ها کوسه ظاهر شدند و شنا کنان به دور قایق، دیوانه وار غذا ها را می خوردند. آب، پوشیده از پوست خاکستری آن ها، خون، و دندان های سفید بود. بعد در حالی که جرمیا لباس کامل غواصی و روی آن لباس ضد کوسه به تن داشت، مستقیم در آب و وسط آن ها پرید. من هم به دنبال او. ما باهم 50 فوت [15 متر] پایین رفتیم. من در کنار او زانو زدم، و او جعبه ای را که پر از ماهی بونیتو [نوعی ماهی که اندازه و مشخصات آن شبیه به گور ماهی و تن است] بود باز کرد. کوسه ها عاشق ماهی بونیتو هستند. چند لحظه بعد، غوغایی که بر سطح آب بود، منتقل شد به کف اقیانوس. و بعد ما کار اصلی خودمان را شروع کردیم. و آن امتحان کردن ایمنی لباسی بود که به تن داشتیم. به عبارت دیگر باید عمدا سعی می کردیم که کوسه ها ما را گاز بگیرند.

وقتی می گویم که دور و برمان پوشیده از کوسه بود، غلو نمی کنم. و وقتی می گویم ما را بارها و بارها گاز گرفتند، پرت کردند و به این طرف و آن طرف کشاندند، گزافه گویی نمی کنم. وقتی می گویم از ترس جانم داشتم می مردم، اصلا شوخی ندارم.

مرا چهار یا پنج بار گاز گرفتند. جرمیا را خیلی بیشتر. ما هر دو خوب هستیم، ولو این که جای کبودی ها روی بدنمان مانده است. لباس ضد کوسه کار می کند. خدا را شکر.

برای مطالعۀ وبلاگ مایک رو در بارۀ تجربیات بی شمارش به تارنمای دیسکاوری مراجعه کنید:

http://dsc.discovery.com/fansites/dirtyjobs/dirtyjobs.html

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟