08 دسامبر 2008

سفری در بازنگری ها

 
نویسنده در یک مراسم امضای کتاب پس از انتشار اولین کتاب خود.

به نوشتۀ مگی لفلر

انتخاب شغل، کاری دشوار است. انتخاب دو شغل باید دشوارتر باشد. اما نویسندۀ مقاله بر آن است که انتخاب هر دو حرفه، یعنی حرفۀ پزشکی و حرفۀ نویسندگی، تنها راهی بود که منطقی به نظر می رسید.

دکتر مگی لفلر، پزشک عمومی و خانواده است که در پیتزبورگ، واقع در ایالت پنسیلوانیا سکونت دارد. اولین رمان او، تشخیص عشق، در سال 2007 منتشر شد. دومین رمانش موسوم به خداحافظ پسرعموها قرار است در ژوئن سال 2009 انتشار یابد.

من روز "آشنایی با مشاغل" در مدرسۀ ابتدایی را به روشنی به خاطر دارم: 9 ساله بودم و موهایم را بافته بودم، دستم را بلند کردم و گفتم می خواهم پزشک و نویسنده بشوم. من با ناباوری بیشتری نسبت به پسری که می خواست در بزرگی بازیکن تیم بیس بال بالتیمور اوریول شود، به رؤیاهای خودم رسیدم.

پدر و مادرم پزشک بودند، ومادربزرگم رمان نویس، و در دوران کودکی، هر دوی این حرفه ها برای من مایۀ الهام بودند. بعدها، بعد از مرگ والدینم متوجه شدم که ارتباط این دو حرفه به یک دیگر، فناپذیری خودم بوده است. من می خواستم با دانش پزشکی، منجی خودم و عزیزانم باشم و در عین حال، با نوشتن می خواستم چیزی از خودم باقی بگذارم که بیشتر ازمن عمر کند. در آن زمان، تنها می خواستم تا می توانم به مردم کمک کنم. این یکی از قوی ترین انگیزه هایی بود که مرا به سوی پزشکی می کشاند و احتمالا یکی از قوی ترین انگیزه های نوشتن هم برایم هست.

از زمانی که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم، دوست داشتم حرف هایم را روی کاغذ بیاورم و از واقعیات کوچک خودم داستان بسازم. در مدرسۀ ابتدایی، کارم را با داستان های کوتاه آغاز کردم که آن ها را "پنج داستان بزرگ" می نامیدم و برپایۀ وقایعی بودند که در خانواده ام اتفاق می افتادند. در مدرسۀ راهنمایی، از داستان های جودی بلوم الهام می گرفتم؛ در دبیرستان، نمایشنامه ای نوشتم؛ و سال بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه دلاور، اولین رمان خودم را که هرگز چاپ نشد، به رشتۀ تحریر درآوردم. زمانی را در زندگی به یاد نمی آورم که به نوشتن اشتغال نداشته ام.

پس از چندین سال تلاش، اولین رمان لفلر در سال 2007 توسط انتشارات بنتام دل منتشر شد.

پزشکی، از طرف دیگر، تصمیمی خودآگاهانه بود که مرا با دو مانع روبرو می کرد: علوم، و آزمون های طبقه بندی شده. نخستین آنها را که شامل شیمی، فیزیک، و شیمی آلی بود به راحتی فرانمی گرفتم. و دومی، که شامل امتحانات ورودی مدرسۀ طب [MCATs] بود، چنان موجب هول و هراس من می شد و دست هایم عرق می کرد که در آن زمان که برای امتحان دادن از کامپیوتر استفاده نمی شد، مداد در دستم می لغزید. با این همه، درس های "ناخواسته" را در دوران طاقت فرسای 16 هفته ای تابستانی مدرسه و کلاس های تقویتی MCAT گذراندم. در پاییز سال آخر دبیرستان برای ورود به مدرسۀ طب اقدام کردم.

در بهار آن سال، زمانی که با یک کوله پشتی در اتریش مشغول گردش بودم، از تلفن سکه ای یکی از خوابگاه های جوانان به خانه زنگ زدم و خبر رد شدنم در 27 دانشکدۀ پزشکی که برای ورود به آنها اقدام کرده بودم را شنیدم. شاید در طی دوران تحصیل در دانشکده، بیش از حد بر ادبیات انگلیسی تکیه کرده بودم؛ و شاید از لحاظ علمی، آن طور که باید موفق نبودم.

مادرم با پرسیدن "حالا فرصت داری به رؤیا هایت برسی. اگر قادر به انجام هر کاری بودی، چه می کردی؟" از هزاران مایل دورتر، باعث شد واقعیت های هولناک به نظرم در قالب فرصت های ممکن جلوه کنند. من گفتم، "دلم می خواهد کتاب هایی بنویسم که مردم بتوانند چند بار بخوانند". اما در واقع داشتم فکر می کردم، "دلم می خواهد دکتر بشوم."

زمان شروع اولین "کار جدی" فرارسیده بود: کار در آزمایشگاه بدون پنجرۀ دانشگاه مریلند، که من پیش خودم به آن "سیاهچال" می گفتم. من تحت راهنمایی های مأمور اصلی تحقیق، فنون آزمایشگاهی را به اجرا درمی آوردم – تعداد میکرومترهایی که پروتئین ها در داخل یک ژل طی می کردند را اندازه گیری می کردم، و تمام مدت احساس می کردم لحظات زندگی خودم را می شمارم. در فواصلی که منتظر بودیم معرف های شیمیایی  به جوش آیند یا زمان سنج ها زنگ بزنند، من مشغول نوشتم می شدم. به زودی، مأمور تحقیق به جای سئوال دربارۀ دانشکدۀ پزشکی، از رمانم می پرسید، که آن را نشانۀ رد شدن مضاعف دانستم. در اصل، تعداد نامه هایی که برای واسطه های ادبی فرستاده بودم، بیشتر از پرسشنامه برای دانشکده های پزشکی بود. هیچ کدام مایل نبودند نسخۀ خطی مرا بخوانند، و معرف من در نزد یک ناشر باشند. احتمالا من تمام عمرم را به نوشتن چیز هایی خواهم گذراند که هیچ کس هرگز نمی خواند، و در جستجوی حرفه ای خواهم بود که هیچ کس اجازۀ ورود مرا به آن نمی دهد.

شش ماه بعد، در یک روز سرد در ماه ژانویه، سوار هواپیمایی به مقصد گرانادا شدم تا به دانشگاه سنت جورج وارد شوم، دانشگاهی که جرأت کرده بود مرا راه دهد، و عجیب بود که من هم جرأت کرده بودم در آن وارد شوم. زندگی در یک کشور در حال پیشرفت سراسر اکتشاف است، و مهمترین کشف من این بود که من باهوش بودم؛ این چیزی بود که بعد از گرفتن مدرک کارشناسی، داشتم کم کم درموردش شک می کردم. در سنت جورج، فکر نگارش یک کتاب تازه به ذهنم خطور کرد، که قبل از فارغ التحصیل شدن تمامش کردم. در دورۀ رزیدنسی در پیتزبورگ، آن رمان را دوباره نویسی کردم- و بعدها وقتی آن دوره را به پایان رساندم، یک بار دیگر کتاب را از ابتدا نوشتم. سال تولد یافتن پسرم، کتاب تشخیص عشق برای چاپ برگزیده شد.

طی سال ها کار در بیمارستان، متوجه شده ام که نویسندگی و پزشکی تفاوت زیادی با یک دیگر ندارند. بیماران هر روز مرا با داستان های گوناگونی آشنا می کنند، که من آن ها را غربال کرده و به دنبال نکات مهم می گردم و مجبورم به خاطر شغلم از جزییات آن صرف نظر کنم، در حالی که درست همان جزییات هستند که شرایط آن ها را به خوبی توضیح می دهد. من به این که ناشر پشت پردۀ داستان هایشان هستم، افتخار می کنم.

این سفری در بازنگری ها بود – هم در داستان زندگی من، و هم در آروزهای شخصی ام: من هرگز برنامۀ دکتر شدن در خارج از کشور را نداشتم، اما این سفر دستمایۀ من برای نوشتن بود. و در حرفۀ پزشکی، مانند حرفۀ نویسندگی، بازنگری در افکار هرگز پایان ندارد. هر روزه انتخاب هایی مطرح می شود: از چه مفاهیم منسوخی می توانم چشم پوشی کنم؛ کدام ها را نگه دارم؟ موضوع طب، بهبود یک آرمان گذرا است؛ در نویسندگی، همیشه یک چرکنویس دیگر وجود دارد.

من همانی شده ام که در نوجوانی می خواستم باشم، اما این فرایند همچنان ادامه دارد.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟