08 دسامبر 2008

چشم ها یتان را بگشایید

 
الدون هارمون، مقاله نویس، پس از تقویت و تثبیت آرمان های خود در برنامه اجلاس کالج ها، اکنون به طوری موفقیت آمیز دریک شرکت بین لمللی مشغ

نوشتۀ الدون هارمون

 

جوانی تحصیل کرده و موفق، لحظه ای تعیین کننده در زندگی خود را به یاد می آورد که کالج سامیت بعد از اتمام تحصیلات متوسطه او را با فرصت ادامۀ تحصیلات دانشگاهی و متعاقب آن، یافتن کار آشنا کرد.

الدون هارمون اکنون در سمت مشاور در سازمان دلوییت ال ال پی ، یکی از مهم ترین سازمان های خدمات حرفه ای در جهان، و در بخش خدماتی مربوط به خطرات شرکتی مشغول به کار است، او کارمند داوطلب سازمان کالج سامیت هم می باشد و مشاور جوانانی است که در جستجوی آینده ای مطمئن برای خود هستند.

مادرم سرپرستی خانواده را بر عهده داشت و در پی بهترین زندگی برای پسرهایش بود، و تا جایی که می توانست از عشق و حمایت خودش برای ما دریغ نکرد. بزرگ کردن دو پسربچه در محله های شرقی نیویورک یعنی در بخشی از منطقۀ بروکلین در شهر نیویورک، که درهر گوشه و کنار آن خطر درگیر شدن با انواع خشونت ها و مواد مخدر وجود دارد، کار آسانی نیست. حس مسئولیت او در حمایت از ما و در برابر محیطی که در آن قرار داشتیم، برای من خاطره ای از یاد نرفتنی است. تأثیرو نفوذ او در دورانی که ما رشد کردیم بسیار قابل تقدیر بود، اما وقتی نوبت به برنامه ریزی برای مرحلۀ بعد از اتمام دورۀ دبیرستان رسید، او تجربۀ محدودی در مورد چگونگی درخواست برای ورود به دانشگاه را داشت.

نمرات درسی من در دبیرستان متوسط بود و مطمئن نبودم که بعد از آن می خواهم چه کار کنم. در دبیرستان ما، نسبت تعداد دانش آموزان به مشاوران، 500 به 1 بود و به همین دلیل، امکان برخورداری از کمک کافی دربارۀ امکاناتی که برای من وجود داشت، نبود. در سال آخر دبیرستان (سال 1997) دربارۀ سازمان کالج سامیت چیز هایی شنیده بودم، و برای شرکت در کلاس آموزشی نگارش تابستانی آن ها ثبت نام کردم، زیرا فرصتی بود که در گرمای تابستان، چند روزی از محلۀ برکلین دور باشم. و می خواستم بدانم برنامۀ آن ها چیست و بودن در محیط کالج چه حسی دارد.

من درحالی که نمی دانستم باید انتظار چه چیزی را داشته باشم، به کالج کانتیکت رسیدم. شب اول یک "جلسۀ صحبت" داشتیم که فرصتی بود برای صحبت کردن از موانعی که برسر راه ورود ما به کالج وجود دارد. خیلی از بچه های دیگر هم مثل من بودند: آن ها اولین کسانی در خانوادۀ خود بودند که  قصد داشتند به کالج بروند. در طول این جلسه ما باید کاملا صریح دربارۀ آرزوها و ترس های مربوط به آینده و چالش هایی که در گذشته پشت سر گذاشته بودیم، صحبت می کردیم.

اولین شبی که در کالج دور هم جمع بودیم، آن چه بیشتر از همه مرا تحت تأثیر قرار داد صحبت های رییس جلسه بود که می گفت ما عملا  از امتیاز رفتن به کالج برخوردار هستیم. نسل های قبل از ما امکاناتی که ما در اختیار داریم را حتی در خواب هم نمی توانستند ببینند. من هیچ وقت درمورد خودم فکر نمی کردم که از امتیازاتی برخوردار باشم، اما وقتی رییس جلسه به وضوح برایمان توضیح داد، احساس مسئولیت کردم که سخت کوشا باشم و حداکثر تلاشم را بکنم.

در آن لحظه، میزان خوشبینی من نسبت به آینده تغییر کرد. بعد از آن شب طرز فکرم هم به طور قابل ملاحظه ای دگرگون شد. پیش از این، تنها سعی می کردم آن چه که باید انجام شود را سرسری و به هر روشی انجام دهم. اما بعد از آن شب می خواستم ثابت کنم که من بالاتر از خط متوسط هستم، و حتی می توانم سر گروه باشم. امکان ورود به کالج و پیداکردن یک کار خوب بالاخره داشت به واقعیت تبدیل می شد. همین موضوع برای من انگیزه ای شد برای اقدام به ثبت نام و مصاحبه با کالج های مختلف.

بعد از بازگشت به مدرسه برای گذراندن سال آخر دبیرستان، خوشحال بودم که برای ورود به کالج قدم اول را برداشته ام. من اقدام کردم و برای دورۀ کارشناسی برنامۀ علوم محیطی و جنگل داری دانشگاه ایالتی نیویورک قبول شدم. و بعد تحصیلاتم را ادامه دادم و مدرک کارشناسی ارشد م را در رشتۀ مدیریت ارتباطات راه دور از دانشگاه سیراکوز گرفتم.

در آغاز، درس خواندن در دانشگاه سخت بود. من احساس می کردم که از لحاظ معلومات درسی عقب هستم و گاهی فکر ترک تحصیل به سرم می زد. برنامه ام این بود که سخت درس بخوانم و خود را به سطح مطلوب برسانم، اما به سرعت متوجه شدم برای موفقیت، به غیر از تلاش شخصی باید کار های دیگری هم انجام داد. من باید خود را در جامعۀ درسی وارد می کردم و به گروه های مطالعاتی می پیوستم، و همین طور تشکل های دیگری که بتوانم برای ارتقای وضع خودم از دیگران هم یاد بگیرم. این درسی بود که تا به امروز فراموش  نکرده ام.

امروز من در دلوییت و به عنوان مشاور کار می کنم و به سازمان های بزرگ درمورد کنار آمدن با خطرات ایمنی کمک می کنم، و تصادف عجیب این است که شرکتی که در آن کار می کنم – دلوییت – تأمین کنندۀ کمک های مالی برای سازمان کالج سامیت است. کارمندان شرکت تشویق می شوند مهارت های خود را در اختیار این سازمان قرار دهند. من تنها چند ماه از شروع کارم در شرکت گذشته بود که این موضوع را دریافتم، و آگاهی به این که رابطۀ میان این شرکت و سازمان کالج سامیت سال ها پیش به من کمک کرده بود، مرا مطمئن کرد که درمکان مناسبی کار پیدا کرده ام. مناسبات میان این دو سازمان به قدری محکم است که دلوییت بزرگترین مرکز تأمین کنندۀ کارمندان داوطلب برای کالج سامیت می باشد. تابستان گذشته من به عنوان مشاور، داوطلب ادارۀ یک کلاس آموزشی شدم و با 14 دانش آموز به طور فردی کار کردم.

همان طور که دانش آموزان از در وارد می شدند، به یاد تجربۀ خودم که اصلا  نمی دانستم کجا می خواهم بروم، افتاده بودم. من هم آن بچه ها را به چالش گرفتم، همان طور که کسی قبلا مرا به چالش گرفته بود. از آن ها خواستم چشم هایشان را باز کنند، ودرمورد آن چه می توانند انجام دهند، آرزو های بزرگ داشته باشند. گفتگو دربارۀ اندیشه های بزرگ به ما کمک کرد با آن چه برای آن ها و آینده شان اهمیت داشت، آشنا شویم و بتوانیم با کمک یک دیگر کالج هایی را پیدا کنیم که جوابگوی خواسته های آن ها باشد.

سابقۀ من در شاگردی سازمان کالج سامیت باعث شد بتوانم بهتر با دانش آموزان ارتباط برقرار کنم. نه تنها می توانستم خودم را در آن ها ببینم، بلکه فکر می کنم آن ها هم می توانستند خودشان را در موقعیت من قرار دهند، چون مرتب می گفتند، "اگر او موفق به انجام آن شده، ما هم می توانیم". امیدوارم جوانانی که می خواهند برای آیندۀ خود بعد از اتمام دبیرستان تصمیم بگیرند، داستان زندگی مرا مد نظر داشته باشند و بدانند که فرصت های زیادی موجود است، و کافی است که آن ها تصمیم بگیرند و پشت کار داشته باشند تا به آن برسند.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟