05 آوريل 2008
"ما باید دنیایی نو بنا كنیم، دنیایی بسیار بهتر از دنیای قبل – دنیایی كه در آن به شان و ارزش ابدی انسان ارج نهاده شود."
-- رییس جمهور هری اس. ترومن، 1945
اتفاق نظر و تغییر
ایالات متحده، بلافاصله در سال های پس از جنگ جهانی دوم، زمام امور جهانی را به دست گرفت. این كشور پیروز از این مبارزه بزرگ، در حالیكه از ویرانی های جنگ به دور مانده بود، از رسالت خود در داخل و خارج از كشور مطمئن بود. رهبران ایالات متحده می خواستند ساختار دموكراسی را، كه به بهای سنگینی به دست آمده بود، حفظ كنند و تا حد امكان مزایای رونق و شكوفایی خود را با دیگر كشورها سهیم شوند. برای ایشان و همینطور برای ناشر مجله تایم، هنری لوس، این عصر "قرن آمریكا" بود.
به مدت 20 سال، بیشتر آمریكایی ها به این رویكرد اعتماد و اطمینان داشتند. آنها پذیرفته بودند كه در برابر اتحاد جماهیر شوروی در جنگ سرد، كه پس از سال 1945 آشكار شد، باید موضع قوی تری اتخاذ كنند. آنها بر گسترش قدرت دولت صحه گذاشتند و طرح كلی سیستم رفاه اجتماعی را كه برای اولین بار در زمان "برنامه جدید" تنظیم شده بود، پذیرفتند. آنها از شكوفایی اقتصادی پس از جنگ كه رفاه و رونق جدیدی را ایجاد كرده بود، بهره بردند.
اما به تدریج برخی افراد فرضیات غالب آن زمان را مورد سوال قرار دادند. اعتراضات در زمینه های مختلف، اتفاق آراء را از بین برد. در سال 1950، آمریكایی های آفریقایی، برای بهره بردن بیشتر از "آرمان آمریكایی" مبارزاتی به راه انداختند كه بعدها گروه های اقلیت دیگر و زنان به آن پیوستند. در سال های 1960، دانشجویان فعال سیاسی، علیه نقش ایالات متحده در خارج از این كشور، به خصوص علیه جنگ ویرانگر ویتنام، دست به اعتراض زدند. یك جنبش ضد فرهنگ، متشكل از جوانانی كه از شرایط اجتماعی ناراضی بودند، وضع موجود را زیر سوال بردند. آمریكایی ها از هر حرفه ای در صدد بودند كه یك توازن اجتماعی و سیاسی جدید بنا كنند.
اهداف جنگ سرد
جنگ سرد، مهمترین مسئله سیاسی و دیپلماتیك سال های اولیه پس از جنگ بود. این جنگ از اختلاف نظرهای طولانی مدت میان اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده كه پس از انقلاب روسیه در سال 1917 شروع شده بود، به وجود آمد. حزب كمونیست اتحاد جماهیر شوروی، به رهبری وی. آی. لنین، خود را پیشگام یك جنبش بین المللی می دانست كه جانشین نظام های سیاسی موجود در غرب و تمام دنیا می شد. در سال 1918، سربازان آمریكایی در مداخله نیروهای متفقین در روسیه از طرف ارتش ضد بلشویك صورت گرفته بود، شركت كرد. تا سال 1933، آمریكا، اتحاد جماهیر شوروی را از لحاظ سیاسی به رسمیت نشناخت. حتی پس از آن ها سوء ظن ها همچنان ادامه داشتند. اگر چه، در زمان جنگ دوم جهانی، این دو كشور با یكدیگر هم پیمان شده و در مقابله با خطر نازی ها، اختلافات خود را كنار گذاشتند.
با پایان جنگ، بار دیگر خصومت ها آشكار شدند. ایالات متحده امید داشت كه بتواند روند برقراری آزادی، برابری و دموكراسی را با دیگر كشورها سهیم شود. این كشور همچنین در صدد بود كه از اشتباهات دوره پس از جنگ جهانی اول درس بگیرد، دوره ای كه به نظر می رسید عدم دخالت سیاسی آمریكا و پروتكشنیزم اقتصادی به ظهور حكومت های دیكتاتوری در اروپا و دیگر كشورها كمك كرد. این كشور پس از جنگ، در حالیكه بار دیگر با دنیایی پر از جنگ های داخلی و امپراتوری های از هم پاشیده روبرو شد، امیدوار بود كه بتواند برای انجام بازسازی های صلح آمیز ثبات برقرار سازد. با به یاد داشتن تجربه وحشتناك دوران ركود بزرگ (1940-1929)، اكنون آمریكا به دو دلیل طرفدار تجارت آزاد بود: ایجاد بازار برای محصولات كشاوزری و صنعتی آمریكا و اطمینان از توانایی صادرات كشورهای اروپای غربی به عنوان وسیله ای برای بازسازی اقتصادشان. سیاستگذاران آمریكایی معتقد بودند كه كاهش موانع تجاری، موجب رشد و شكوفایی اقتصادی در داخل و خارج از كشور و در عین حال حمایت از دوستان و هم پیمانان ایالات متحده می شود.
اتحاد جماهیر شوروی نیز دستوركار خود را داشت. روش متداول حكومت در طول تاریخ روسیه، نظام مبتنی بر داشتن یك دولت مركزی و حكومت مستبد بود كه از این نظر با تاكید آمریكایی ها بر دموكراسی تضاد داشت. در زمان جنگ از اهمیت ایدئولوژی ماركسیست- لنینیست كاسته شده بود، ولی هنوز سیاست اتحاد جماهیر را هدایت می كرد. اتحاد جماهیر شوروی پس از ویرانی های جنگی كه 20 میلیون روس در آن كشته شدند، مصمم بود كه كشور خود را بازسازی كرده و از وقوع دوباره چنین جنگ وحشتناكی خود را مصون بدارد. اتحاد جماهیر شوروی به خصوص از حمله دیگری به خاك خود از جانب غرب، نگران بود. پس از دفع حمله هیتلر، این كشور مصمم بود كه مانع هر حمله دیگری شود. آنها خواستار مرزهای "قابل دفاع" و حكومت های "دوستانه" در اروپای شرقی بودند و ظاهرا نیل به این دو هدف را با گسترش كمونیسم، بدون توجه به خواسته مردم این كشورها، میسر می دانستند. هر چند ایالات متحده اعلام كرده بود كه یكی از اهداف جنگ برای این کشور، استقرار مجدد دولت های مستقل و خودگردان در كشورهای لهستان، چكسلواكی و دیگر كشورهای اروپای مركزی و شرقی بود.
رهبری هری ترومن
پیش از پایان جنگ، هری ترومن، رئیس جدید قوه مجریه كشور، پس از روزولت به مقام ریاست جمهوری رسید. ترومن، یک مرد بی ادعا، كه قبلا به عنوان سناتور دموکرات ایالت میزوری و سپس به عنوان معاون رئیس جمهور خدمت كرده بود، در ابتدا خود را آماده ریاست جمهوری نمی دید. روزولت در مورد مسائل پیچیده پس از جنگ با او صحبت نكرده بود و او تجربه كمی در روابط بین الملل داشت. او به یكی از همكاران سابقش گفته بود، "من به اندازه كافی برای این شغل بزرگ نیستم."
با این وجود، ترومن به سرعت نسبت به چالش های جدید واكنش نشان داد. او، البته علیرغم تصمیم گیری های عجولانه در مورد مسائل كوچك، نشان داد كه قصد دارد در مورد مسائل بزرگ، تصمیمات جدی و با دقت بررسی شده اتخاذ کند. در یك یادداشت كوچك روی میز كارش در كاخ سفید نوشته شده بود، "من مصدر كار و مسئول تصمیم گیری هستم." تصمیم گیری های او در واكنش به اتحاد جماهیر شوروی، سرانجام شكل جنگ سرد در سال های اولیه آن را مشخص كرد.
نقطه آغاز جنگ سرد
زمانی كه اختلافات بر سر شكل و قالب جهان پس از جنگ، بدگمانی و عدم اعتماد را بین ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی به وجود آورده بود، جنگ سرد آغاز شد. اولین و مشكل ترین مورد آزمایش، كشور لهستان بود كه نیروهای ارتش اتحاد جماهیر شوروی در سال 1939 به نیمه شرقی آن حمله و آن را اشغال كردند. مسكو خواستار دولتی تحت نفوذ اتحاد جماهیر شوروی بود؛ واشنگتن دولتی مستقل و نماینده مردم می خواست كه از مدل های غربی پیروی کند. كنفرانس یالتا در ماه فوریه سال 1945، تفاهم نامه ای در مورد اروپای شرقی را به همراه داشت كه تفسیر های متفاوتی از آن به عمل آمد. این تفاهم نامه همچنین وعده انتخابات "آزاد و بدون دخالت" را می داد.
ترومن، كمتر از دوهفته پس از تصدی مقام ریاست جمهوری، در ملاقاتی با وزیر امور خارجه اتحاد جماهیر شوروی، ویاچسلاف مولوتوف، در مورد خود مختاری لهستان قاطعانه بر سر موضع خود ایستاد و برای دیپلمات های اتحاد جماهیر شوروی در مورد نیاز به اجرای مفاد پیمان یالتا سخنرانی كرد. هنگامی كه مولوتوف در اعتراض گفت،"هیچكس در زندگی ام این طور با من صحبت نكرده است"، ترومن در جواب گفت، "به تفاهم نامه تان عمل كنید و هیچكس با شما این طور صحبت نخواهد كرد." از آن زمان به بعد، روابط به وخامت گرایید.
در ماه های پایانی جنگ جهانی دوم، نیروهای ارتش اتحاد جماهیر شوروی، همه اروپای مركزی و شرقی را اشغال كرده بود. مسكو از نیروی ارتش خود برای حمایت از اقدامات احزاب كمونیست در اروپای شرقی و درهم شكستن احزاب دموكراتیك استفاده كرد. كمونیست ها بر یك یك كشورها غلبه یافتند. این جریان با كودتای تكان دهنده چكسلواكی در سال 1948 پایان پذیرفت.
بیانیه های دولتی، آغاز جنگ سرد را نشان دادند. در سال 1964، استالین اعلام كرد كه صلح بین المللی "با وجود گسترش كنونی سرمایه داری در اقتصاد جهان" غیر ممكن است. در شهر فولتون، میزوری، نخست وزیر سابق انگلیس، وینستون چرچیل، در حالیكه ترومن نیز در جایگا? سخنرانی نشسته بود، سخنرانی چشمگیری ایراد كرد. چرچیل گفت، "از استتین در بالتیك تا تریست در آدریاتیك، پرده ای آهنی در سرتاسر این قاره كشیده شده است" و اعلام داشت كه انگلیس و ایالات متحده باید با یكدیگر با خطر اتحاد جماهیر شوروی مقابله کنند.
سیاست جلوگیری از گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی
سیاست بازدارانه در قبال اتحاد جماهیر شوروی، سیاست آمریكا در سال های پس از جنگ شد. جرج كنان، یك مقام بلند پایه سفارت ایالات متحده در مسكو، در تلگرام بلند بالایی كه در سال 1964 برای وزارت خارجه فرستاد، این رویکرد جدید را مشخص كرد. او تجزیه و تحلیل های بیشتر خود را با امضاء "X" در مجله معتبر و مشهور "فارین افرز" ادامه داد. كنان با اشاره به حس قدیمی ناامنی روس ها این چنین گفت كه اتحاد جماهیر شوروی، تحت هیچ شرایطی موضع خود را تعدیل نمی كند. او نوشت، مسكو "متعصبانه بر سر این باور خود است كه هیچ توافق موقتی با آمریكا نمی تواند وجود داشته باشد، و این امر لازم و مطلوب است كه هماهنگی داخلی جامعه ما مختل شود." فشارهای مسكو برای گسترش قدرت خود باید از طریق "بازداری گوش به زنگ و پابرجا از تمایلات گسترش طلبانه روس ها..." متوقف می شد.
اولین كاربرد قابل ملاحظه دکترین بازداری از گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی، در خاورمیانه و شرق مدیترانه بود. در اوایل سال 1946، ایالات متحده از اتحاد جماهیر شوروی درخواست كرد كه نیروهای خود را به طور كامل از ایران، كه نیمه شمالی آن در زمان جنگ به اشغال در آمده بود، خارج كند و اتحاد جماهیر شوروی نیز این كار را انجام داد. در تابستان آن سال، ایالات متحده صریحا از تركیه در برابر درخواست های اتحاد جماهیر شوروی جهت كنترل تنگه بین دریای سیاه و مدیترانه كه متعلق به تركیه بود، حمایت كرد. در اوایل سال 1947، انگلیس به ایالات متحده اعلام كرد كه بیش از آن قادر به حمایت از دولت یونان در برابر طغیان قوی كمونیست نیست و در آن زمان سیاست آمریكا شكل گرفت.
ترومن در یك سخنرانی شدید الحن به كنگره اعلام كرد، "معتقد هستم، سیاست ایالات متحده باید حمایت از مردم آزادی باشد كه در برابر تلاش های اقلیت های مسلح یا فشارهای خارجی برای به اطاعت در آوردن ایشان مقاومت می كنند." روزنامه نگاران به سرعت به این بیانیه نام "دكترین ترومن" را دادند. رئیس جمهور از كنگره خواست تا مبلغ 400 میلیون دلار برای كمك های نظامی و اقتصادی به یونان و ترکیه، که بیشتر آن به یونان تعلق می گرفت، تخصیص دهد. پس از بحث و جدل های فراوان، كه مانند بحث و جدل های بین طرفداران مداخله و طرفداران عدم مداخله در سال های قبل از جنگ جهانی دوم بود، این كمك های مالی فراهم شد.
منتقدان جناح چپ بعدها ترومن را مورد حمله قرار داده و عنوان كردند كه ترومن برای برانگیختن و جلب حمایت از سیاست بازداری، خطر اتحاد جماهیر شوروی برای ایالات متحده را بیش از حد جدی نشان داده است. به نوبه خود، بیانات ترومن موج پرشور ضد كمونیستی در سراسر كشور به راه انداخت. شاید چنین باشد. اگرچه برخی دیگر در مخالفت ابراز می داشتند که اگر یونان، تركیه و یا كشورهای دیگر بدون هیچ مخالفتی از سوی ایالات متحده به قلمرو اتحاد جماهیر شوروی می پیوستند، این طرز فکر ممکن بود موجب تشخیص ندادن عواقب ناگوار این خطر شود.
سیاست بازداری از گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوروی، كمك های اقتصادی گسترده برای رونق دوباره كشورهای اروپای غربی صدمه دیده از جنگ را نیز ضروری می دانست. با وجود بسیاری از كشورها در این منطقه كه از لحاظ سیاسی و اقتصادی در وضعیت بی ثباتی قرار داشتند، ایالات متحده از آن بیم داشت كه احزاب محلی كمونیست، به رهبری مسكو، بتوانند پیشینه مقاومت مشترك شان را در مقابل نازی در زمان جنگ دستاویز قرار داده و به قدرت برسند. وزیر امور خارجه، جرج سی. مارشال، اعلام كرد، "در حالیكه پزشكان در حال سبك سنگین كردن وضعیت بیمار هستند، بیمار در حال از بین رفتن است." در اواسط سال 1947، مارشال از كشورهای اروپایی درگیر خواست تا برنامه ای را تهیه و تنظیم کنند كه "علیه هیچ كشور یا دكترینی نباشد، بلكه علیه گرسنگی، فقر، بیچارگی و هرج و مرج باشد".
اتحاد جماهیر شوروی در اولین نشست این برنامه ریزی شركت كرد، پس از آن به جای در اختیار گذاشتن اطلاعات اقتصادی و پذیرفتن کنترل کشورهای غربی بر صرف کمک های مالی، از آن دور شد. 16 كشور باقیمانده پس از بحث و گفتگوهای فراوان بالاخره درخواستی بالغ بر 17.000 میلیون دلار در مدت زمان چهار سال كردند. در اوایل سال 1948، كنگره به اختصاص دادن بودجه برای "طرح مارشال" رای داد كه تجدید فعالیت اقتصادی اروپای غربی را تضمین می كرد. این طرح به طور كل به عنوان یكی از موفقیت آمیزترین ابتكارعمل های سیاست خارجی در تاریخ آمریكا محسوب می شود.
آلمان پس از جنگ، یک مشکل خاص بود. این كشور به مناطق اشغال شده توسط ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی، انگلیس و فرانسه تقسیم شده بود؛ بعلاوه پایتخت سابق آلمان یعنی برلین (كه خود به چهار منطقه تقسیم شده بود)، که در نزدیك مركز منطقه تحت کنترل اتحاد جماهیر شوروی واقع شده بود. زمانیكه نیروهای غربی قصد خود را برای ایجاد یك حكومت فدرال یكپارچه اعلام كردند، استالین عكس العمل نشان داد. در تاریخ 24 ژوئن 1948، نیروهای اتحاد جماهیر شوروی، برلین را محاصره كرده و همه جاده ها و خطوط راه آهن قابل دسترسی از غرب را بستند.
رهبران آمریكا از این هراس داشتند كه شاید از دست دادن برلین پیش درآمدی بر از دست دادن آلمان و به دنبال آن همه اروپا باشد. بنابراین، در یك اقدام موفقیت آمیز، معروف به "ایرلیفت برلین"، که نشان دهنده عزم راسخ کشورهای غربی بود، نیروهای هوایی متفقین به پرواز درآمدند و به برلین تداركات و تجهیزات رساندند. هواپیماهای ایالات متحده، فرانسه و انگلیس نزدیك به 2.250.000 تن كالا، منجمله غذا و ذغال سنگ، به این منطقه منتقل كردند. استالین پس از 231 روز و 277,264 پرواز دست از محاصره برداشت.
از آن زمان به بعد، تسلط اتحاد جماهیر شوروی بر اروپای شرقی، به خصوص كودتای چكسلواكی، به كشورهای اروپای غربی هشدار داد. نتیجه این وقایع، یك معاهده نظامی برای كامل كردن اقدامات اقتصادی در سیاست بازداری بود كه به وسیله كشورهای اروپایی پیشنهاد شد. گایر لونداشتات، تاریخ شناس اهل نروژ، آن را "امپراتوری با دعوت آمده" نامید. در سال 1949، ایالات متحده و 11 كشور دیگر سازمان پیمان آتلانتیك شمالی یا NATO را پایه گذاری كردند. حمله به یكی از این كشورها، حمله به همگی آنها محسوب شده و با عکس العملی درخور و مناسب روبرو می شد. ناتو، اولین "پیمان تعهدآور" در زمان صلح با نیروهای خارج از نیمكره غربی در تاریخ آمریكا است.
سال بعد، ایالات متحده، اهداف دفاعی خود را به روشنی مشخص كرد. شورای امنیت ملی (NSC) – شورایی كه در آن رئیس جمهور، اعضای كابینه و دیگر اعضای قوه مجریه، در مورد مسائل امنیت ملی و روابط خارجی مشورت می كنند – بازبینی تمام و كمالی در سیاست خارجی و دفاعی امریكا به انجام رساند. مدارك و اسناد تهیه شده در این شورا، به نام NSC-68، مسیر جدیدی در سیاست امنیتی آمریكا را مشخص كرد. بر پایه این فرض كه "اتحاد جماهیر شوروی به هر اقدامی در جهت به دست آوردن كنترل بر هر دولتی در هر جای ممكن دست خواهد زد"، این مدارك آمریكا را متعهد می كرد كه به كشورهای هم پیمان خود در هر جایی از دنیا كه ظاهرا در معرض خطر حمله اتحاد جماهیر شوروی قرار داشت، یاری رساند. پس از شروع جنگ كره، ترومن با بی میلی این مدارك را به امضاء رساند. ایالات متحده هزینه های دفاعی خود را به شدت افزایش داد.
جنگ سرد در آسیا و خاورمیانه
ایالات متحده در حین سعی بر بازداری ایدئولوژی كمونیست از به دست آوردن طرفداران بیشتر در اروپا، در مقابل چالش ها و مسائل در دیگر نقاط جهان نیز واکنش نشان می داد. در چین، آمریكایی ها نگران پیشرفت های مائو زدونگ و حزب كمونیست او بودند. در زمان جنگ جهانی دوم، دولت ملی گرا، به رهبری چیانگ كای- شك، و نیروهای كمونیست در حالیکه با ژاپنی ها درگیر جنگ بودند، یک جنگ داخلی را نیز علیه یکدیگر آغاز کردند. چیانگ یك هم پیمان زمان جنگ بود، ولی دولت او بسیار بی كفایت و فاسد بود. قانونگذاران آمریكایی امید كمی به نجات رژیم او داشته و اروپا را بسیار مهم تر می دانستند. در حالیكه بیشتر نیروهای كمكی آمریكایی از آتلانتیك گذشتند، نیروهای مائو در سال 1949، قدرت را به دست گرفتند. دولت چیانگ به جزیره تایوان فرار كرد. هنگامی كه رهبر جدید چین اعلام كرد كه در برابر "امپریالیست" از اتحاد جماهیر شوروی حمایت خواهد كرد، آشكار شد كه گسترش كمونیست، حداقل در آسیا، در حال خارج شدن از كنترل است.
جنگ كره باعث درگیری های مسلحانه بین ایالات متحده و چین شد. ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، كره را پس از آزادی از اشغال ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم، در مدار جغرافیایی سی و هشت درجه تقسیم كرده بودند. در ابتدا این عمل به دلیل سهولت نظامی انجام گرفت. ولیکن، پس از پایان جنگ، هر یک از این دو قدرت اصلی حکومت دست نشانده خود را در مناطق تحت اشغال گماشتند و حتی پس از خروج از منطقه همچنان از آنها حمایت كردند؛ در نتیجه، این خط تقسیم هر چه بیشتر جدی تر و انعطاف ناپذیرتر شد.
در ماه ژوئن سال 1950، رهبر كره شمالی، كیم ای- سونگ، پس از رایزنی با اتحاد جماهیر شوروی و كسب موافقت این كشور، ارتش خود را كه از سوی اتحاد جماهیر شوروی تامین می شد به آن سوی مدار جغرافیایی سی و هشت درجه فرستاد و به جنوب این كشور حمله كرده و سئول را تصرف کرد. ترومن كه در این مبارزه جهانی، كره شمالی را آلت دست اتحاد جماهیر شوروی می دانست، نیروهای آمریكایی را به حال آماده باش درآورد و قهرمان جنگ جهانی دوم، داگلاس مك آرتور را به كره اعزام کرد. در همان زمان، ایالات متحده می توانست قطعنامه ای در سازمان ملل بÕ تصویب رساند كه كره شمالی را به عنوان متخاصم بشناسد. (اتحاد جماهیر شوروی كه حق وتو داشت، در آن زمان شورای امنیت را در اعتراض به تصمیم سازمان ملل مبنی بر به رسمیت نشناختن حکومت جدید مائو در چین بایکوت كرده بود.)
جنگ، مدام در حال تغییر و نوسان بود. نیروهای كره جنوبی و ایالات متحده در ابتدا به ناحیه ای در جنوب در اطراف شهر پوسان كشیده شدند. فرود هوایی و زمینی جسورانه در اینچان، بندرگاه شهر سئول، نیروهای كره شمالی را وادار به عقب نشینی كرده و آنها را تهدید كردند كه تمام شبه جزیره را اشغال خواهند كرد. در ماه نوامبر، چین با اعزام نیروهای عظیم به آن طرف رودخانه یالو، وارد جنگ شد. نیروهای سازمان ملل كه بیشتر آنها آمریكایی بودند، یک بار دیگر درگیر جنگ سختی شدند. ایشان به فرماندهی ژنرال ماتئو بی. ریج وی، نیروهای چینی را متوقف كرده و به تدریج ایشان را طی نبردهای مختلف مجددا به مدار سی و هشت درجه باز گرداندند. در همین زمان، مك آرتور، با تلاش برای به دست آوردن حمایت مردم آمریکا جهت بمباران کردن چین و یاری رساندن به نیروهای چیانگ كای- شك در حمله به خاك چین، قدرت و اختیار ترومن را به چالش کشانید. در ماه آوریل سال 1951، ترومن او را از خدمت عزل و ریج وی را به جای او گماشت.
خطرات جنگ سرد بسیار بود. با در نظر داشتن اولویت اروپا، دولت ایالات متحده تصمیم گرفت كه نیروهای بیشتری را به كره اعزام نكند و به وضعیت پیش از جنگ رضایت دهد. نتیجه آن، احساس ناكامی بسیاری از مردم آمریكا بود كه نمی توانستند دلیل این عدم پیشروی را بفهمند. محبوبیت ترومن به شدت کاهش یافت و فقط 24 درصد از آمریكایی ها از او حمایت کردند، و این میزان، از زمانی كه نظرسنجی ها شروع به اندازه گیری میزان محبوبیت روسای جمهور كرده بودند، پایین ترین حد بود. مذاكرات متاركه جنگ از ماه ژوئیه 1951 آغاز شد. دو طرف سرانجام ، در ماه ژوئیه سال 1953، در زمان اولین دوره ریاست جمهوری دوایت آیزنهاور، جانشین ترومن، به توافق رسیدند.
كشمكش های جنگ سرد در خاورمیانه نیز رخ داد. اهمیت استراتژیك منطقه به عنوان یكی از تولید كنندگان نفت، بیشترین انگیزه برای بیرون راندن نیروهای اتحاد جماهیر شوروی از ایران در سال 1946 بود. اما دو سال بعد، ایالات متحده، دولت جدید اسرائیل را 15 دقیقه پس از اعلان این خبر، به رسمیت شناخت – تصمیمی كه ترومن با وجود مخالفت شدید مارشال و وزیر خارجه گرفت. نتیجه این تصمیم یك موقعیت بغرنج و دیرپا بود – اینكه چگونه بتواند ارتباط خود را با اسرائیل حفظ كند در حالیكه با كشورهای عرب که شدیدا ضد اسرائیل بودند (و غنی از نفت) روابط خوبی داشته باشد.
آیزنهاور و جنگ سرد
در سال 1953، دوایت دی. آیزنهاور اولین رئیس جمهور جمهوریخواه طی بیست سال شد. او بیش از آن كه یك سیاستمدار باشد یك قهرمان جنگ بود و دارای یک استعداد ذاتی برای درك مردم عادی بود؛ موضوعی که موجب محبوبیت گسترده او شده بود. شعار مبارزاتی آن زمان "من آیک را دوست دارم" بود. پس از خدمت به عنوان فرمانده ارشد نیروهای متفقین در اروپای غربی در زمان جنگ جهانی دوم و قبل از كاندید شدن برای ریاست جمهوری از سوی جمهوریخواهان، او رئیس ستاد ارتش، رئیس دانشگاه كلمبیا و رئیس نظامی ناتو بود. او كه در ترغیب افراد به كار كردن با یكدیگر مهارت داشت، به عنوان یك سخنران بسیار ماهر و یك مدیر اجرایی عمل كرد، و از جزییات مربوط به امور سیاسی و سیاست گذاری زیاد مطلع نبود.
با وجود اختلاف نظرهایی که در مورد جزئیات وجود داشت، ولی دیدگاه ترومن در مورد سیاست خارجی آمریكا را قبول داشت. او نیز همچنین كمونیسم را نیروی یكپارچه ای می دانست كه می كوشید بر دنیا مسلط شود. در اولین سخنرانی خود در مراسم تحلیف ریاست جمهوری اعلام كرد، "مانند آن در تاریخ كم نظیر است كه این چنین نیروهای خیر و شر قوای خود را جمع كرده و مسلح روبه روی هم ایستاده باشند. آزادی در مقابل بردگی و روشنایی در برابر تاریكی قرار دارد."
رییس جمهور جدید و وزیر امور خارجه او، جان فاستر دالس، بر این عقیده بودند كه سیاست بازداری از گسترش نفوذ اتحاد جماهیر شوردی به اندازه كافی نتوانسته است جلوی گسترش نفوذ این كشور را بگیرد. بلكه یك سیاست آزاد سازی مهاجم تر لازم بود تا آنهایی را كه به زور مطیع كمونیسم شده بودند، رها سازد. اما وقتی كه در سال 1956، یك شورش دموكراتیك در مجارستان رخ داد و به وسیله نیروهای اتحاد جماهیر شوروی سركوب شد، ایالات متحده هیچ عکس العملی نشان داد.
تعهد اصلی آیزنهاور به جلوگیری از كمونیسم همچنان به قوت خود باقی بود و به همین مقصود، اتکاء آمریكا به دفاع هسته ای یا "پوشش هسته ای" را هر چه بیشتر كرد. ایالات متحده اولین بمب های اتم را درست كرده بود. در سال 1950، ترومن اجازه ساخت یك بمب هیدروژنی جدید و قویتر را داده بود. آیزنهاور از بیم آن كه مبادا هزینه های دفاعی از كنترل خارج شود، سیاست افزایش عظیم تجهیزات نظامی غیر اتمی NSC-68 ترومن را نقض كرد. با تكیه بر آنچه كه دالس آن را "قصاص همگانی" می خواند، دولت اخطار داد كه در صورتی كه این كشور یا منافع ح╠اتی آن مورد حمله قرار گیرد، از سلاح های هسته ای استفاده خواهد كرد.
اگرچه، در عمل، گزینه استفاده از سلاح های هسته ای تنها در برابر حملات بسیار بحرانی به كار می آمد، خطرات واقعی كمونیسم به طور كلی خطرات فرعی بودند. آیزنهاور از استفاده از سلاح های هسته ای در هندوچین، زمانی كه نیروهای فرانسه توسط نیروهای كمونیستی ویتنام، در سال 1954، از این منطقه بیرون شدند، سر باز زد. در سال 1956، نیروهای فرانسوی و انگلیسی به دنبال ملی شدن كانال سوئز به مصر حمله كردند و اسرائیل صحرای سینا در مصر را مورد تهاجم قرار داد. رئیس جمهور فشار سنگینی به هر سه این كشورها وارد آورد تا عقب نشینی كنند. با این وجود، به نظر می رسد چینی ها خطر استفاده از سلاح های هسته ای توسط ایالات متحده را جدی گرفته بودند. چین نه تنها از حمله به تایوان، بلكه از اشغال جزایر كوچك خارج از سرزمین اصلی که تحت کنترل حکومت ملی گراهای چینی در تایوان بود، خودداری کرد. این مسئله، احتمالا از اشغال برلین به وسیله نیروهای اتحاد جماهیر شوروی نیز جلوگیری كرده بود، كه، بار دیگر، در دو سال آخر ریاست جمهوری آیزنهاور تبدیل به یك مشكل وخیم شد.
جنگ سرد در كشور
جنگ سرد نه تنها سیاست خارجی ایالات متحده را شكل داد، بلكه تاثیرات عمیقی در روابط داخلی نیز بر جای گذاشت. آمریكایی ها مدت زمان درازی بود كه از اقدامات افراطی علیه دولت بیم داشتند. ممكن است در آن زمان به این ترس ها بیش از اندازه بها داده شده باشد و برای توجیه كردن اعمال محدودیت های سیاسی كه در هر صورت دیگری غیر قابل قبول بودند، استفاده شده باشند، اما این امر نیز حقیقت داشت كه اعضای حزب كمونیست و بسیاری از "طفیلی" هایی كه عضو حزبی نبودند ولی از آن طرفداری می كردند، از لحاظ سیاسی به جای ایالات متحده از جنبش بین المللی كمونیست یا در عمل از مسكو تبعیت كنند. در زمان "وحشت سرخ" سال 1920-1919، دولت سعی كرد خطرات مشهودی که جامعه آمریكا را تهدید می کردند، از بین ببرد. پس از جنگ جهانی دوم، اقدامات جدی ای علیه كمونیسم در داخل ایالات متحده انجام شد. وقایع خارجی، رسوایی های جاسوسی، و جریانات سیاسی موجب به راه افتادن یك موج شدید ضد كمونیستی شد.
زمانی كه جمهوریخواهان در انتخابات میان دوره ای كنگره در سال 1946 پیروز شدند و به نظر می آمد برای رسیدگی به فعالیت های خرابكارانه آماده هستند، رئیس جمهور ترومن، "برنامه وفاداری كارمند فدرال" را بنیان نهاد. این طرح تاثیر كمی بر زندگی بسیاری از كارمندان غیرنظامی كشوری داشت، اما چند صد نفر از کارکنان فدرال اخراج شدند كه برخی از این موارد غیرعادلانه بود.
در سال 1947، كمیسیون مجلس در امور فعالیت های غیرآمریكایی، شروع به رسیدگی و تحقیق در صنعت سینما كرد تا مشخص شود آیا احساسات كمونیستی در فیلم های مردم پسند، بازتاب یافته است یا خیر. وقتی كه برخی از نویسندگان (كه معلوم شد اعضای مخفی حزب كمونیست هستند) از شهادت دادن سر باز زدند، به جرم اخلال در نظم دادگاه به زندان فرستاده شدند. پس از آن، شركت های فیلم سازی از استخدام افرادی كه حتی به اندازه ناچیزی گذشته ای مشكوك داشتند، خودداری كردند.
در سال 1948، آلجر هیس، معاون وزیر خارجه و مشاور روزولت در یالتا، در ملاء عام به وسیله ویتاكر چمبرز، یك عامل اطلاعاتی سابق اتحاد جماهیر شوروی، به جاسوسی برای كمونیست ها متهم شد. هیس این اتهام را تكذیب كرد، اما در سال 1950 به دلیل شهادت دروغ، محكوم شد. شواهد بعدی نشان می دهد كه او واقعا مجرم بود.
در سال 1949، اتحاد جماهیر شوروی با آزمایش بمب اتمی خود، آمریكایی ها را غافلگیر كرد. در سال 1950، دولت یك شبكه جاسوسی انگلیسی–آمریكایی را شناسایی كرد كه اطلاعاتی در مورد ساخت بمب اتمی به اتحاد جماهیر شوروی منتقل كرده بود. دو تا از عاملین آن، جولیوس رزنبرگ و همسرش اثل، به مرگ محكوم شدند. دادستان كل، جی. هوارد مك گرث، اعلام كرد آمریكایی های کمونیست زیادی وجود دارند که هر كدام حامل "میكرب مرگ برای جامعه" هستند.
یكی از پرشورترین مبارزین ضد كمونیست، سناتور جوزف آر. مك كارتی، جمهوریخواهی از ایالت ویسكانسین بود. در سال 1950، او با اعلام این ادعا كه یك لیست 205 نفره از كمونیست های مشهور در وزارت خارجه را دارد، توجه كشور را به خود معطوف كرد. با اینكه متعاقب آن، مك كارتی این رقم را بارها تغییر داد و نتوانست ادعای خود را ثابت كند، ولی احساسات مثبت مردم را نسبت به خود برانگیخت.
زمانی كه حزب جمهوریخواه در سال 1952، كنترل مجلس سنا را به دست آورد، مك كارتی به قدرت رسید. به عنوان رییس یکی از کمیسیون های سنا، وی اكنون برای به راه انداختن مبارزه خود، بستر و فرصت مناسب را در اختیار داشت. با اتکاء بر پوشش خبری گسترده مطبوعاتی و تلویزیونی، او به جستجوی خود جهت یافتن عاملین خیانتکار در میان كارمندان درجه دو دولت آیزنهاور ادامه داد. مک کارتی، با رضایت از ایفای نقش مردی سرسخت، كه كارهای كثیف ولی لازم الاجرا را انجام می داد، در تکاپوی یافتن كمونیست های فرضی بود.
مك كارتی پا را از حد خود فراتر گذاشت و به خاطر احضار یکی از معاونینش جهت خدمت در ارتش، با ارتش ایالات متحده در افتاد. تلویزیون جلسات دادرسی را به استماع میلیون ها آمریكایی رساند. آمریكایی ها برای اولین بار تاكتیك های بی رحمانه مك كارتی را دیدند و به این ترتیب حمایت مردمی از او را به زوال نهاد. حزب جمهوریخواه، كه زمانی اقدامات مك كارتی را به خاطر به چالش کشیدن دولت دموکرات در زمان ریاست جمهوری ترومن مفید و ثمربخش ارزیابی کرده بود، دیگر او را مایه شرمندگی می دانست. سرانجام مجلس سنا او را به خاطر اعمالش محكوم كرد.
از بسیاری جهات، مك كارتی نمایانگر بدترین اقدامات افراطی دوران جنگ سرد در داخل كشور بود. بسیاری از آمریكایی ها پس از طرد شدن او به این نتیجه رسیدند كه خطر كمونیست در داخل و خارج از كشور به حد زیادی اغراق آمیز جلوه داده شده است. با آغاز سال های 1960، اقدامات ضد كمونیستی به طور روز افزونی مورد شك قرار گرفت، به خصوص در میان روشنفكران و اندیشمندان.
اقتصاد پس از جنگ: 1960- 1945
طی پانزده سال پس ا? جنگ جهانی دوم، ایالات متحده رشد اقتصادی خارق العاده ای را تجربه كرد و جایگاه خود را به عنوان ثروتمندترین كشور دنیا تثبیت نمود. تولید ناخالص ملی
(GNP)، میزان کلیه محصولات و خدمات تولید شده در ایالات متحده، از حدود 200.000 میلیون دلار در سال 1940 به 300.000 میلیون دلار در سال 1950 و به بیش از 500.000 میلیون دلار در سال 1960 رسید. آمریكایی های بیشتری در آن زمان خود را بخشی از طبقه متوسط جامعه می دانستند.
این رشد، منابع مختلفی داشت. انگیزه های اقتصادی كه از طریق مخارج عمومی در مقیاس بزرگ برای جنگ جهانی دوم تدارك دیده شده بود، به شروع آن كمك كرد. دو نیاز اولیه طبقه متوسط در ادامه این رشد نقش بزرگی داشت. تعداد اتومبیل های تولید شده در سال، بین سال های 1946 و 1955، چهار برابر شد. توسعه ای بزرگ و سریع در بخش مسكن، كه بخشی از آن به دلیل وام های مسكن راحت و قابل پرداخت برای سربازان بازگشته از جنگ بود، به این رشد دامن زد. افزایش بودجه دفاعی با تشدید جنگ سرد نیز در این میان نقش داشت.
پس از سال 1945، شركت های بزرگ در آمریكا همچنان به رشد خود ادامه دادند. پیش از این موج ادغام شركت ها در سال های 1890 و سال های 1920 شروع شده بود. در سال های 1950، موج دیگری به راه افتاد. شركت های زنجیره ای، از قبیل رستوران های "فست فود" مك دونالد، كارفرمایان كوچك را قادر ساخت كه به شركت های بزرگ و مهم بپیوندند. شركت های بزرگ آمریكایی همچنین در خارج از كشور نیز سرمایه گذاری كردند زیرا در آنجا دستمزد كارگران اغلب پایین تر بود.
با تغییر آمریكای صنعتی، زندگی كارگران نیز تغییر كرد. كارگران كمتری در بخش تولید فعالیت داشتند؛ اکثر آنان در بخش خدمات کار می کردند. خیلی زود یعنی در سال 1956، اكثر افراد شاغل، در کارهای دفتری کار می کردند، مانند مدیران، معلمان، فروشندگان و كارمندان اداری. برخی از شركت ها حقوق سالیانه تضمین شده، قراردادهای استخدام طولانی مدت و دیگر مزایا را به كارمندان اعطاء كردند. با چنین تغییراتی، ستیزه جویی طبقه كارگر کاهش یافت و اختلاف طبقاتی شروع به كم رنگ تر شدن كرد.
کشاورزان – حداقل کشاورزان خرد – با دوران سختی روبرو بودند. افزایش قابلیت تولید منجر به تثبیت بخش کشاورزی و تبدیل کشاورزی به یك تجارت بزرگ شد. خانواده هایی که در مزارع کوچک فعالیت می کردند، بیشتر و بیشتر زمین های خود را ترك كردند.
آمریكایی های دیگری نیز نقل مكان كردند. ایالت های غرب و جنوب غربی با سرعت رو به افزایشی رشد كردند، روندی كه تا آخر قرن ادامه داشت. شهرهای "كمربند خورشید"
مانند هوستون، تکزاس؛ میامی، فلوریدا؛ آلبوكورك، نیومكزیكو؛ و فینیكس، آریزونا به سرعت گسترش یافتند. لوس آنجلس، كالیفرنیا، از شهر فیلادلفیای پنسیلوانیا به عنوان سومین شهر بزرگ ایالات متحده جلو زد و سپس از شیكاگو، شهر بزرگ ایالت های "میدوست" پیشی گرفت. سرشماری سال 1970 نشان داد كه كالیفرنیا جای نیویورك را به عنوان بزرگترین ایالت كشور گرفته است. در سال 2000، تکزاس همچنان پیشرفت كرده و جایگاه دوم را به خود اختصاص داده بود.
یك جابجایی مهم تر در جمعیت کشور زمانی رخ داد که آمریكایی از داخل شهرها به حومه های جدید شهرها نقل مکان کردند. آمریكایی ها امیدوار بودند كه در این مناطق بتوانند برای خانواده های بزرگشان كه حاصل پر زایی پس از جنگ بود، مسكن مناسب تری از لحاظ قیمت بیابند. شرکت های ساختمانی، مانند ویلیام جی. لویت، مجتمع های مسکونی جدیدی را – با خانه های شبیه یکدیگر – با استفاده از تكنیك های تولید انبوه بنا کردند. خانه های لویت خانه های پیش ساخته و ساده بود – قسمتی از خانه در كارخانه مونتاژ می شد – بدین ترتیب روش لویت از هزینه های اضافی خودداری می كرد و صاحبان خانه ها می توانستند بخشی از "آرمان آمریكایی" را به دست آورند.
با رشد حومه شهرها، تجارت به مناطق جدیدی منتقل شد. مراكز خرید بزرگ كه دارای فروشگاه های مختلف╠ بودند، الگوی مصرف را تغییر داد. تعداد این مراكز خرید از هشت مركز خرید در پایان جنگ جهانی دوم به 3.840 مركز در سال 1960 رسید. با وجود پارکینگ های راحت و زمان خرید مطلوب در عصر، مشتریان می توانستند از رفتن به مراکز شهر برای خرید به طور کل صرف نظر كنند. از پیامدهای نامطلوب فرعی در این زمینه، "خالی شدن" مراكز خرید شهری بود كه قبلا بسیار پر رفت و آمد بودند.
بزرگراه های جدید، منجر به دسترسی بهتر به حومه شهر و مراكز خرید شد. قانون بزرگراه ها در سال 1956، مبلغ 26.000 میلیون دلار برای ساخت بیش از 64.000 كیلومتر بزرگراه ها بین ایالتی با دسترسی محدود، جهت ایجاد ارتباط بین تمام مناطق مختلف كشور تخصیص داد. این رقم بیشترین مبلغی است كه در طول تاریخ آمریكا برای امور عام المنفعه صرف شده است.
تلویزیون هم تاثیر نیرومندی بر الگوهای اقتصادی و اجتماعی داشت. تلویزیون در سال های 1930 ساخته شد ولی تا پس از جنگ به طور گسترده به بازار ارایه نشد. در سال 1946، در كشور كمتر از 17.000 دستگاه تلویزیون وجود داشت. سه سال بعد، مصرف كنندگان هر ماه 250.000 دستگاه تلویزیون خریداری می كردند و تا سال 1960، سه چهارم همه خانواده ها حداقل یك دستگاه تلویزیون داشتند. در اواسط آن دهه، یک خانواده معمولی آمریکایی، چهار تا پنج ساعت در روز تلویزیون تماشا می كرد. از جمله ?رنامه های تلویزیونی پربیننده برای كودكان، برنامه "میکی موس کلوپ" و "وقت هودی دودی" بود. بیننده های بزرگسال سریال های كمدی مانند "لوسی را دوست دارم" و " پدران بهتر می دانند" را می پسندیدند. آمریكایی در هر سنی در معرض تبلیغات گسترده فریبنده و وسوسه آمیز برای محصولاتی قرار گرفتند بودند كه گفته می شد لازمه یک زندگی خوب است.
برنامه عادلانه
"برنامه عادلانه" نامی بود كه به برنامه كشوری رییس جمهور هری ترومن داده شده بود. بنا بر "برنامه جدید" روزولت، ترومن اعتقاد داشت كه دولت فدرال باید فرصت های اقتصادی و ثبات اجتماعی را تضمین كند. او، علیرغم مخالفت های شدید سیاسی از جانب قانونگذاران مبنی بر کاهش نقش دولت، جهت تحقق این اهداف تلاش و مبارزه کرد.
اولویت اول ترومن بلا فاصله پس از جنگ، گذار و انتقال به اقتصاد زمان صلح بود. سربازان می خواستند كه سریعا به كشورشان بازگردند، اما وقتی كه به كشور رسیدند باید بر سر یافتن مسكن و شغل با یکدیگر رقابت می کردند. لایحه "جی. آی"، که قبل از پایان جنگ به تصویب رسید، به سربازان كمك می كرد تا به زندگی غیرنظامی خود بازگردند؛ این لایحه برای ایشان مزایایی مانند وام های قطعی برای خرید خانه و كمك های مالی برای آموزش های صنعتی و تحصیلات دانشگاهی ارایه كرد.
ناآرامی های كارگری مشكل آفرین شدند. با متوقف شدن تولید محصولات جنگی، بسیاری از كارگران بیكار شدند. برخی دیگر نیز خواستار اضافه دستمزدی بودند كه به نظرشان مدتها پیش باید پرداخت می شد. در سال 1946، 4.6 میلیون كارگر دست به اعتصاب زدند. این میزان بیش از هر میزان دیگری در تاریخ آمریكا بود. کارگران صنایع ماشین سازی، فولاد و برق اعتصاب کردند. زمانی كه اعتصاب به راه آهن و معادن ذغال سنگ سبك سرایت كرد، ترومن مداخله كرده تا تندروی های اتحادیه های کارگری را متوقف كند. اما با انجام این كار بسیاری از كارگران را از خود ناخشنود ساخت.
ترومن در حالیكه به مسائل فوری رسیدگی می كرد، یک دستوركار گسترده تر را تدارک دید. او، كمتر از یك هفته پس از پایان جنگ، یک طرح 21 ماده ای به كنگره ارایه كرد كه در برابر روش های کارگزینی غیرعادلانه از حقوق کارگران دفاع و حقوق پایه بالاتر، حقوق بیكاری بالاتر و كمك برای مسكن را تضمین می کرد. در چند ماه آتی، او پیشنهادهای دیگری در زمینه بیمه بهداشت و انرژی اتمی به قانونگذاران ارایه کرد. اما این رویكرد پراكنده، اولویت های او را نامشخص ساخته بود.
جمهوریخواهان به سرعت حملات خود را آغاز كردند. در سال 1946 در انتخابات كنگره ایشان سوال كردند، "آیا بس نیست؟" و رای دهندگان پاسخ دادند كه بله. جمهوریخواهان، با داشتن اكثریت در هر دو مجلس كنگره برای اولین بار از سال 1928، قصد داشتند كه مسیر لیبرال محور سال های روزولت را معكوس كنند.
ترومن با کنگره ای که در حال کاهش هزینه های دولت و مالیت بود جنگید. در سال 1948 او به دنبال انتخاب مجدد بود، علیرغم اینکه نظرسنجی ها نشان می دادند که شانس او کم است. پس از یک مبارزه انتخاباتی بسیار پرزور و نیرومند، ترومن در یکی از بزرگترین اتفاقات غیرمنتظره در طول تاریخ سیاست آمریکا، نامزد جمهوریخواه توماس دووی، فرماندار نیویورک، را شکست داد. با احیا ائتلاف قدیمی "برنامه جدید"، ترومن با کسب آراء کارگران، کشاورزان، و آمریکایی های آفریقایی پیروز شد.
سرانجام زمانیکه در سال 1953 دوران ریاست جمهوری ترومن به پایان رسید، "برنامه عادلانه" وی ترکیبی از شکست ها و موفقیت ها بود. در ژوئیه 1948 او تبعیض نژادی در دولت فدرال را با اعمال روش های کارگزینی جدید قدغن کرد و دستور داد به تفکیک نژادی در ارتش خاتمه داده شود. یک برنامه مسکن موفقیت هایی برای وی کسب کرد، ولی نیازها و مطالبات بسیاری را بدون جواب گذاشت. بیمه بهداشت ملی، کمک به سیستم آموزشی، ایجاد اصلاح در اعانه های کشاورزی، و برنامه حقوق اجتماعی وی هیچوقت موفق نشدند از کنگره عبور کنند. پیگیری مسائل جنگ سرد، که در نهایت مهمترین هدف رییس جمهور بود، کار را برای ایجاد حمایت های لازم جهت انجام اصلاحات اجتماعی در مقابل مخالفت های شدید بسیار سخت کرد.
رویکرد آیزنهاور
زمانیکه دوایت آیزنهاور پس از ترومن به مقام ریاست جمهوری رسید، چهارچوب اصلی مسئولیت های دولت را که توسط "برنامه جدید" ایجاد شده بود، پذیرفت، ولی به دنبال راهی می گشت تا برنامه ها و هزینه های دولت را کاهش دهد. او رویکرد خود را "محافظه کاری فعال" یا "جمهوریخواهی مدرن" نامید، که بدین معنی بود که، به تعریف خود وی، "وقتی صحبت از پول در میان باشد محافظه کارانه است، و زمانی که پای انسان ها در میان باشد آزادیخواه است." یکی از منتقدین وی در مخالفت با او چنین گفت، به نظر می رسد آیزنهاور "شدیدا مایل است که مدارس بسیار زیادی ساخته شوند ... ولی حاضر نیست پول لازم را تامین کند."
اولین اولویت آیزنهاور متوازن کردن بودجه پس از سال ها کسر بودجه بود. او می خواست هزینه های دولت و مالیات را کاهش دهد و ارزش دلار را حفظ کند. جمهوریخواهان حاضر بودند با خطر بیکاری مواجه شوند ولی تورم را کنترل کنند. آنها، که علاقه کمی به تحریک بیش از حد اقتصاد داشتند، ?اهد بروز سه رکود اقتصادی در طول 8 سال دوره ریاست جمهوری آیزنهاور بودند، ولی هیچیک از این رکودها شدید نبود.
در زمینه های دیگر، دولت آیزنهاور کنترل سکوهای نفتی را از دولت فدرال به ایالت ها منتقل کرد. همچنین طرفدار توسعه خصوصی نیروگاه های برق به جای رویکرد دولتی بود که دموکرات ها داشتند. در کل، جهت گیری آیزنهاور حمایت از شرکت های تجاری بود.
آیزنهاور، در مقایسه با ترومن، یک برنامه داخلی معمولی داشت. زمانی که جهت حمایت از یک لایحه به فعالیت می پرداخت، به احتمال زیاد جهت انجام تغییرات بسیار کوچکی در میراث "برنامه جدید" بود – مانند کاهش اعانه های کشاورزی یا اعمال محدودیت های ناچیز بر اتحادیه های کارگری. عدم تمایل وی جهت ایجاد تغییرات بنیادی، در کل با روحیه مرفه جامعه آمریکا در سال های 1950 همسو بود. او از معدود روسای جمهور آمریکا است که به هنگام پایان دوران ریاست جمهوری اش به همان اندازه محبوب بود که در آغاز آن.
فرهنگ سال های 1950
طی سال های 1950، بسیاری از صاحبنظران فرهنگی اعتقاد داشتند که نوعی احساس یکنواختی در جامعه آمریکا شایع شده است. آنها ادعا داشتند که همرنگی به طور محسوس و کسالت آوری رایج است. با وجود اینکه مردان و زنان مجبور شده بودند الگوهای جدید شغلی را در طول جنگ جهانی دوم بپذیرند، پس از اینکه جنگ پایان یافت، نقش های قدیمی مجددا تکرار و تثبیت شد. در همه خانواده ها مردان انتظار داشتند نان آور خانه باشند؛ زنان، حتی اگر شاغل بودند، می پنداشتند که جایگاه درست و مناسب آنها در خانه است. دیوید ریسمن، جامعه شناس، در اثر معروف و تاثیرگذار خود "جمع تنها" این جامعه جدید را "دیگری اداره می کند" نام نهاد، که ویژگی اصلی آن همرنگ بودن با جماعت، و در ضمن ثبات، بود. تلویزیون نیز، که در آن زمان حق انتخاب زیادی را نمی توانست در اختیار بینندگان بگذارد، با عرضه برنامه هایی که به طور مشترک برای جوانان و سالمندان تهیه می شد و منعکس کننده الگوهای پذیرفته شده اجتماعی بود، در روند همشکل سازی فرهنگی نقش داشت.
با اینحال، در زیر این لایه به ظاهر شیرین و ملایم، بخش های مهم جامعه آمریکا در طغیان بودند. تعدادی از نویسندگان، که به "نسل تپش" معروف بودند، بسیار تلاش کردند تا الگوهای محترم شمرده شده را به چالش کشند و شوک فرهنگی نیز در دیگر بخش های جامعه به وجود آورند. با تاکید و پافشاری بر رفتار خودانگیخته و معنویت، آنها بینش و شهود را بر دلیل و منطق و عرفان شرق را بر مذهب نهادینه شده غربی ترجیح دادند.
آثار ادبی "نسل تپش" نمایانگر احساس بیگانگی این افراد و جستجو برای شناخت خود بود. جک کروک رمان معروف خود "در جاده" را روی یک رول کاغذ 75 متری نوشت. به خاطر عدم وجود نقطه گذاری مرسوم و ساختار پاراگراف ها، این کتاب فرصت آزاد زندگی کردن را مورد تمجید و ستایش قرار می داد. آلن گینزبرگ، شاعر، نیز به خاطر شعر "فریاد"، یک نقد بسیار شدید از تمدن مدرن و مکانیکی شده، انگشت نمای خاص و عام شد. زمانی که پلیس به اتهام مستهجن بودن، نسخه چاپی این اثر را ضبط کرد، گینزبرگ موفق شد رای موافق دادگاه را کسب کند.
موسیقیدان ها و هنرمندان نیز طغیان کردند. الویس پریسلی، خواننده اهل تنسی، از جمله موفق ترین خواننده های سفیدپوست بود که باعث محبوبیت یک سبک موسیقی پرشور و هیجان آفریقایی-آمریکایی به نام "راک اند رول" شد. در ابتدا، او با مدل موی عجیب و حرکت مواجی که به باسن خود می داد، موجب خشم و غضب طبقه متوسط آمریکا شد. ولی ظرف چند سال نمایش های او در مقایسه با کارهای عجیب و غریب خواننده هایی که در سال های پس از آن معروف شدند، از قبیل رولینگ استونز، نسبتا آرام به نظر رسید. همچنین، در سال های 1950 بود که نقاشانی چون جکسون پولاک سه پایه های نقاشی خود را دور انداختند و بوم های نقاشی غول پیکر را روی زمین پهن کردند، سپس رنگ، شن و مواد دیگر را در ترکیب های رنگی تند و جسورانه روی آنها ریختند. تمام این هنرمندان و نویسندگان، در هر زمینه ای، برای انقلاب اجتماعی عمیق تر و گسترده تری که در سال های 1960 رخ داد، الگوهای جدیدی فراهم کرده بودند.
خاستگاه های جنبش حقوق اجتماعی
طی سال های پس از جنگ، بیقراری و ناآرامی به شکل روزافزونی در آمریکایی های آفریقایی مشاهده می شد. در طول جنگ، آنها تبعیض در نیروهای ارتش و محل کار را به چالش کشیده، و موفقیت های محدودی کسب کرده بودند. میلیون ها آمریکایی آفریقایی مزارع ایالت های جنوبی را ترک کرده و به شهرهای شمالی آمده بودند، جایی که امیدوار بودند مشاغل بهتری پیدا کنند. در عوض، آنها با شرایط شلوغ در محله های فقیرنشین شهری مواجه شدند. ولی حالا، سربازان آمریکایی آفریقایی از جنگ به خانه بازگشته بودند، و بسیاری از ایشان به هیچوجه نمی خواستند شهروند درجه دو باشند.
در سال 1947 جکی رابینسون با ورود به "میجر لیگ" بیسبال، علیرغم سیاه پوست بودن، موجب مطرح شدن مسئله تبعیض نژادی به شکل گسترده ای شد. او به عضویت تیم داجرز بروکلین درآمد؛ اغلب اوقات با رقبا و حتی هم تیمی هایش مشکل پیدا می کرد. ولی یک فصل بسیار موفقیت آمیز منجر به پذیرش وی شد و راه را برای دیگر بازیکنان آمریکایی آفریقایی هموار کرد. آنها "لیگ نیگرو" را جهت پیوستن به "میجر لیگ" ترک کردند.
مقامات دولتی، و بسیاری از آمریکایی های دیگر، ارتباط بین مشکلات تبعیض نژادی و سیاست های جنگ سرد را دریافتند. به عنوان رهبر جهان آزاد، ایالات متحده به دنبال جلب حمایت آفریقا و آسیا بود. تبعیض نژادی در داخل مانع از تلاش های این کشور جهت جلب حمایت دوستان در دیگر نقاط دنیا می شد.
هری ترومن از جنبش اولیه حقوق اجتماعی حمایت کرد. او شخصا به برابری سیاسی اعتقاد داشت، و اهمیت روزافزون رای شهرنشینان آمریکایی-آفریقایی را تشخیص داد. زمانی که در سال 1946 از سیل خشونت علیه سیاه پوستان و قتل آنان توسط جماعت در جنوب کشور مطلع شد، کمیسیون حقوق اجتماعی را جهت رسیدگی به تبعیض نژادی منصوب کرد. گزارش این کمیسیون، "جهت تامین این حقوق"، که سال بعد منتشر شد، موقعیت شهروند درجه دومی آمریکایی های آفریقایی را در زندگی آمریکایی ثبت کرد و اقدامات متعددی را جهت تامین این حقوق، تضمین شده برای همه شهروندان، از جانب دولت فدرال پیشنهاد کرد.
واکنش ترومن در مقابل این گزارش، ارسال یک برنامه 10 ماده ای حقوق اجتماعی به کنگره بود. نماینده های دموکرات از ایالت های جنوب موفق شدند از اجرای این برنامه جلوگیری کنند. در سال 1948 تعدادی از خشمگین ترین این افراد، به رهبری فرماندار استروم ثورموند از کارولینای جنوبی، "حزب حقوق ایالت ها" را جهت مخالفت با رییس جمهور تشکیل دادند. بنابراین، ترومن یک حکم اجرایی مبنی بر ممنوع کردن تبعیض در مشاغل فدرال و برخورد برابر در نیروهای مسلح را صادر کرد و کمیسیونی را جهت برنامه ریزی برای پایان دادن به تفکیک نژادی در ارتش منصوب کرد، که بیشتر این تفکیک نژادی در طول جنگ کره به پایان رسید.
در سال های 1950 آمریکایی های آفریقایی در جنوب کشور هنوز هم حقوق اجتماعی و سیاسی اندکی داشتند، البته اگر اصلا حقوقی داشتند. در کل، آنها حق رای نداشتند. آنهایی که سعی می کردند برای رای دادن ثبت نام کنند ممکن بود کتک بخورند، کارشان را از دست بدهند، اعتبار خود را از دست بدهند، یا از زمین هایشان اخراج شوند. قتل های گاه و بیگاه نیز هنوز انجام می شد. قوانین "جیم کرو" تفکیک نژادی در ترامواهای شهری، قطارها، هتل ها، رستوران ها، بیمارستان ها، مکان های تفریحی، و محل کار را اجباری می کرد.
لغو تفکیک نژادی
انجمن ملی برای پیشرفت افراد رنگین پوست (NAACP) سردمدار اقدامات انجام شده جهت لغو این حکم قضایی بود، که در دیوان عالی در سال 1896 در پرونده "پلسی علیه فرگوسون" صادر شده بود. طبق این حکم قضایی، تفکیک دانش آموزان آمریکایی سیاه پوست از سفیدپوستان مطابق قانون اساسی بود اگر امکانات "مجزا ولی برابر" بودند. از این حکم سال ها جهت اجرای سیستم سخت تفکیک نژادی در همه جوانب زندگی در ایالت های جنوبی استفاده شده بود؛ جایی که امکانات به ندرت برابر بودند، یعنی در واقع هرگز برابر نبودند.
در سال 1954، زمانیکه دیوان عالی – به ریاست قاضی ارل وارن، که توسط آیزنهاور منصوب شده بود – رای خود را در پرونده براون علیه کمیسیون آموزشی صادر کرد، آمریکایی های آفریقایی به این هدف جامه عمل پوشاندند. دیوان عالی، به اتفاق آراء، اعلام کرد که "امکانات مجزا به طور ذاتی نابرابر هستند"، و حکم داد که از اصل "مجزا ولی برÃبر" دیگر نمی توان در مدارس دولتی استفاده کرد. یک سال بعد، دیوان عالی خواستار این شد که کمیسیون های آموزشی محلی با "حداکثر سرعت ممکن" جهت اجرای این تصمیم دست به اقدام زنند.
آیزنهاور، با اینکه نیازهای ایالت های جنوب را در حالیکه با این مرحله انتقالی مواجه شده بودند، درک می کرد، با اینحال، علیرغم مخالفت های شدیدی که در اکثر مناطق جنوبی با این قانون شد، جهت اجرای آن دست به اقدام زد. در سال 1957، او با یک بحران جدی در لیتل راک، آرکانزا، روبرو شد. اوروال فابوس، فرماندار لیتل راک، سعی کرد مانع از اجرای برنامه لغو تفکیک نژادی شود. 9 دانش آموز سیاه پوست خواهان ثبت نام در دبیرستان سنترال این شهر بودند، که فقط دانش آموزان سفیدپوست را ثبت نام می کرد. پس از تلاش های بی نتیجه طی مذاکراتی که انجام شد، رییس جمهور نیروهای فدرال را جهت اجرای این برنامه به لیتل راک اعزام کرد.
در واکنش به این عمل، فرماندار فابوس دستور داد تمام دبیرستان های لیتل راک برای سال تحصیلی 59-1958 تعطیل شوند. ولیکن، یک دادگاه فدرال دستور داد آنها سال بعد مجددا بازگشایی شوند. این کار در جوی پر از تنش و با تعداد اندکی دانش آموز سیاه پوست انجام شد. بدین ترتیب، لغو تفکیک نژادی با شتابی کم و متزلزل در سرتاسر ایالت های جنوب پیش رفت.
یکی دیگر از وقایع برجسته در جنبش حقوق اجتماعی در سال 1955 در مونتگومری، آلاباما، رخ داد. رزا پارکز، یک خیاط 42 ساله آمریکایی آفریقایی که در ضمن منشی شعبه ایالتی NAACP بود، در جلوی اتوبوس نشست، که طبق قانون به مسافران سفیدپوست اختصاص داشت. زمانی که به وی دستور داده شد به عقب اتوبوس برود، او سرپیچی کرد. پلیس او را جهت تخلف از قوانین تفکیک نژادی بازداشت کرد. رهبران آمریکایی های آفریقایی، که در انتظار چنین واقعه ای بودند، تحریمی را علیه سازمان اتوبوسرانی سازماندهی کردند.
مارتین لوتر کینگ جونیور، کشیش جوان کلیسای باپتیست که محل تجمع آمریکایی های آفریقایی بود، تبدیل به سخنگوی این اعتراض شد. او گفت، "زمانی می رسد که مردم خسته می شوند ... خسته از زیر لگدهای بیرحم ظلم و ستم قرار گرفتن." کینگ بازداشت شد، این عمل بارها و بارها در مورد او تکرار شد؛ یک بمب جلوی منزل وی را تخریب کرد. ولی آمریکایی های آفریقایی در مونتگومری تحریم خود را ادامه دادند. تقریبا یک سال بعد، دیوان عالی تایید کرد که تفکیک نژادی در اتوبوس، مانند تفکیک نژادی در مدارس، خلاف قانون اساسی است. تحریم پایان یافت. جنبش حقوق اجتماعی یک پیروزی بزرگ و مهم به دست آورده بود – و قدرتمندترین، متفکرترین، و فصیح ترین رهبر خود را در مارتین لوتر کینگ جونیور پیدا کرد.
آمریکایی های آفریقایی همچنین خواهان تامین حق رای خود بودند. با وجود اینکه اصل 15 قانون اساسی ایالات متحده حق رای را تضمین می کند، بسیاری از ایالت ها راه هایی جهت دور زدن این اصل پیدا کرده بودند. ایالت ها مالیات ("سرانه") رای گیری یا یک امتحان سواد – که معمولا بسیار سختگیرانه تر در قبال آمریکایی های آفریقایی انجام می شد – اعمال می کردند تا از رای دادن آمریکایی های آفریقایی کم سواد و فقیر جلوگیری کنند. آیزنهاور، با همکاری با رییس فراکسیون اکثریت سنا، لیندون بی. جانسون، حمایت خود را در اختیار اقدامات کنگره جهت تضمین حق رای قرار داد. قانون حقوق اجتماعی سال 1957، اولین اقدام از این نوع طی 82 سال، گامی به جلو بود، که به دولت فدرال اجازه می داد در مواردی که از آمریکایی های آفریقایی امکان رای دادن سلب می شد، مداخله کند. ولی هنوز هم راه های گریزی وجود داشتند، و به همین علت فعالان اجتماعی به فعالیت های خود ادامه دادند و موفق شدند قانون حقوق اجتماعی سال 1960 را به تصویب رسانند، که مجازات های سنگین تری جهت دخالت در رای گیری مقرر کرد، ولی در مرحله دادن اختیار به مقامات فدرال جهت ثبت نام آمریکایی های آفریقایی متوقف ماند.
با تکیه بر تلاش های خود آمریکایی های آفریقایی، جنبش حقوق اجتماعی در سال های پس از جنگ شتاب بیشتری به دست آورد. با تلاش از طریق دیوان عالی و کنگره، طرفداران جنبش حقوق اجتماعی بستر "انقلابی" چشمگیر ولی در عین حال مسالمت آمیز را در روابط نژادی آمریکا در سال های 1960 ایجاد کرده بودند.