05 آوريل 2008

جنگ، رفا ه ، و رکود ا قتصا دی

 

پرزیدنت کالوین کولیج، 1925

جنگ و حقوق بی طرفی

برای مردم آمریکا در سال 1914 ، شروع جنگ در اروپا – با شرکت آلمان و اتریش- مجارستان که علیه بریتانیا، فرانسه و روسیه می جنگیدند – یک ضربه تکان دهنده بود. در آغاز ، این رویارویی به نظر دور دست می آمد، اما پیامد های سیاسی و اقتصادی آن  فوری وعمیق بود. در سال 1925، صنایع آمریکا که گرفتار یک رکود خفیف بود، با تولید مهمات به سفارش متحدان غربی، دوباره شکوفا گشته بود. هر دو طرف جنگ، از تبلیغات برای برانگیختن مردم آمریکا – که یک سوم از آن ها یا متولد خارج بودند و یا پدر یا مادر خارجی داشتند -  استفاده می کردند. علاوه بر این، هم آلمان و هم بریتانیا، دست به اقداماتی علیه کشتی رانی آمریکا در دریای باز زده بودند، که اعتراض پرزیدنت وودرو ویلسون را در پی داشت.

بریتانیا که دریا را در کنترل خود داشت، کشتی های حمل و نقل آمریکایی را متوفق کرده آن ها را تفتیش می کرد و " مواد قاچاق " آن ها را که به مقصد آلمان میرفت، توقیف می نمود. آلمان از مهمترین سلاح دریایی خود، یعنی زیردریایی، برای غرق کردن کشتی های رهسپار به بریتانیا و فرانسه استفاده می کرد. پرزیدنت ویلسون به آلمان هشدار داد که از حق خود در تجارت بی طرفانه با کشور های در حال جنگ، دست بر نخواهد داشت. او علاوه بر این،  اعلام کردکه کشور ، از آلمان برای تلفات جانی و مالی که متحمل گردیده " حساب پس خواهد گرفت ". در 7 ماه می 1915، یک زیر دریایی آلمانی ، کشتی مسافر بر انگلیس،"لوزیتاین"، را غرق کرد که در این سانحه 1,198 تن که 128 نفر از آنان آمریکایی بودند، کشته شدند. ویلسون که به بیان خشم همه آمریکاییان می پرداخت خواستار متوقف شدن سریع حمله به کشتی های مسافر بر و کشتی های تجاری شد.

آلمان که راغب بود از جنگ با آمریکا بپرهیزد، موافقت کرد که به کشتی های تجاری – حتا اگر حامل پرچم دشمن بودند -  هشدار دهد و بعد آتش به روی آن ها بگشاید. اما بعد از دو بار تکرار این حملات – غرق کردن کشتی بخار انگلیسی به نام"آرا بیک"، در اوت 1915، و شلیک اژدر به کشتی مسافر بر فرانسه، " ساسکس"، در ماه مارس 1916 – ویلسون اولتیماتومی داد که در آن تهدید به قطع مناسبات دیپلماتیک نموده بود، مگر این که آلمان دست از جنگ با زیردریایی بکشد. آلمان موافقت کرده و از حملات بیشتر تا پایان آن سال خود داری کرد.

پیروزی ویلسون در انتخابات سال 1916، بیشتر به این شعار برمی گردد: " او ما را وارد جنگ نکرد. " او که احساس می کرد حکم میانجی گری صلح را دارد، طی یک سخنرانی در سنا، در 22 ژانویه  1917، از کشور های متخاصم خواست " صلح بدون پیروزی " را بپذیرند.

ا یا لا ت متحد وا رد جنگ جها نی ا ول می شود

در 31 ژانویه سال 1917، دولت آلمان استفاده از زیردریایی در جنگ را از سر گرفت. بعد از غرق شدن 5 کشتی آمریکایی، ویلسون در 2 آوریل سال 1917، درخواست اعلام جنگ کرد و کنگره هم فورا ً  درخواست او را تأیید نمود. دولت به سرعت به بسیج  ارتش، صنایع، کار و کشاورزی پرداخت. در اکتبر سال 1918، در شب پیروزی نیرو های متحدان، یک ارتش 1,750,000 نفری آمریکایی در فرانسه مستقر شده بود.

در تابستان سال 1918، نیرو های تازه نفس آمریکایی، تحت فرماندهی ژنرال جان ج. پرشینگ ، نقش مهمی در دفع آخرین حمله مذبوحانه  آلمان ایفا کردند. در پاییز همان سال، آمریکایی ها شرکت کنندگان اصلی در حمله میوز- آرگون  بودند، که خط هیندنبورگ آلمان را ، که در باره  آن مبالغه زیادی شده بود، در هم شکستند.

پرزیدنت ویلسون سهم زیادی در پایان دادن به جنگ داشت، او در تشریح هدف از ورود آمریکا به جنگ، آن را ، نه مبارزه با ملت آلمان، بلکه مبارزه با دولت دیکتاتور آن توصیف نمود. از  چهارده  ماده ای که او در ژانویه  سال 1918 به سنا تقدیم کرد، به موارد زیر اشاره می شود: کنار گذاشتن توافقات سری بین المللی؛ آزادی کشتیرانی در دریا ها؛ تجارت آزاد میان کشور ها؛ کاهش تسلیحات؛ تعدیل مطالبات استعماری به نفع ساکنان؛ خودگردانی برای ملت های اروپایی تحت انقیاد؛ و مهم تر از همه، ایجاد مجمعی متشکل از ملل برای  "تعهد مشترک در مورد استقلال سیاسی و تمامیت ارضی به طور یکسان برای کشور های بزرگ و کوچک."

در اکتبر سال 1918، دولت آلمان که با شکست قطعی روبرو شده بود، از ویلسون درخواست کرد که مذاکراتی برپایه چهارده ماده  صورت بگیرد. بعد از یک ماه مذاکرات سری که به آلمان تضمین هیچ چیز داده نشد، یک قرار داد ترک مخاصمه (که قانونا ً یک آتش بس موقت ، اما عملا ً قرارداد تسلیم بود) در 11 نوامبر به امضا رسید.

جا معه ملل

ویلسون امید داشت که پیمان نهایی، که طرح آن را ملت های پیروز در جنگ داده بودند، پیمانی بیطرفانه و منصفانه باشد، اما احساسات شدید و قربانیانی که بعد از چهار سال جنگ بر جای مانده بود، متحدان اروپایی را واداشت تا درخواست هایی سنگین را مطرح نمایند. ویلسون، که عقیده داشت امید بزرگ او برای صلح و جامعه ملل، هیچ گاه به تحقق نخواهد رسید مگر این که او، خود به تسلیم امتیازاتی بپردازد، در برخی موارد مانند خود مختاری، دیپلماسی باز، و موارد خاص دیگر، قبول تعهد کرد. او در مقابل تقاضای فرانسه برای تصاحب تمام زمین های راین مقاومت نموده، و خواست آن کشور برای مطالبه کل هزینه جنگ از آلمان را تعدیل نمود. طی آخرین دور توافقات (معاهده ورسای)، به فرانسه حق تصرف حوزه  سار را داد که سرشار از زغال و آهن بود، پرداخت غرامت جنگی سنگینی نیز به عهده  آلمان گذاشته شد.

سرانجام، چیز زیادی از پیشنهادات ویلسون برای نیل به صلحی پایدار نمانده بود به جز جامعه ملل، که آن نیز بخشی تکمیلی از پیمان صلح بود. رییس جمهور موفق به شرکت دادن جمهوریخواهان  در مذاکرات صلح نشده بود. ویلسون که با یک سند یک طرفه بازگشته بود، راضی به هیچ مصالحه ای برای راضی کردن جمهوریخواهان در مورد حمایت از حاکمیت آمریکا، نشد.

ویلسون برای تصویب این پیمان ، که در یکی از کمیته های سنا متوقف مانده بود، برای جلب حمایت مردم، آغاز به سفری در داخل کشور نمود . در 25 سپتامبر سال 1919، او که تحت فشار وظایف میانجی گری صلح و مسئولیت سنگین رهبری کشور در زمان جنگ قرار گرفته بود، دچار یک سکته مغزی سخت گردید. او که هفته ها در بستر بیماری بود، نتوانست  سلامت کامل خود را دوباره به دست آورد. در دو دوره رأی گیری جداگانه -  نوامبر 1919 و مارس 1920 -  سنا بار دیگر معاهده ورسای و همراه آن جامعه  ملل را رد کرد.

جامعه ملل هرگز نمی توانست متعهد حفظ نظم در جهان گردد. شکست ویلسون نشان دهنده این بود که مردم آمریکا هنوز آمادگی داشتن نقشی متحکمانه در امور جهان را نداشتند. مردم مدت کوتاهی ملهم از دید آرمان گرایانه ویلسون شدند، اما تضاد آن با واقعیت، منجر به توهم زدایی در مورد امور جهان گردید. آمریکا به انزوا گرایی غریزی خود بازگشت.

نا آرامی های بعد از جنگ

گذار از جنگ به صلح، جنجالی  پر هیاهو بود. شکوفایی اقتصادی بعد از جنگ در کنار افزایش سریع قیمت ها برای مصرف کنندگان بود. اتحادیه های کارگری که در طول جنگ از اعتصابات پرهیز کرده بودند، در گیرفعالیت های زیادی شدند. در تابستان سال 1919، شورش های نژادی به وقوع پیوست، که منعکس کننده ظهور " سیاهپوست جدیدی " بودند که به خدمت سربازی یا به شمال برای کار در صنایع جنگی رفته بود.

واکنش به این وقایع، با ترس ملی از یک جنبش انقلابی بین المللی به هم آمیخت. در سال 1917، بلشویک ها قدرت را در روسیه به دست گرفته بودند؛ بعد از جنگ کوشش کردند در آلمان و مجارستان انقلاب هایی به راه بیندازند. در سال 1919، گویا به آمریکا آمده بودند. تعداد کثیری از هواداران حزب سوسیالیست، که از به روی کار آمدن بلشویک ها به هیجان آمده بودند، از حزب انشعاب کرده و حزب کمونیست آمریکا را پایه گذاری نمودند. در آوریل سال 1919، خدمات پست به کشف تعداد 40 بمب نایل آمد که می بایست برای شخصیت های برجسته در ایالات متحد ارسال می شد. محل اقامت میچل پالمر، دادستان کل، در واشنگتن بمب گذاری شد. پالمر ، برای تلافی دستور به دستگیری  وسیع رادیکال ها داده و تعداد کثیری از کسانی که تابعیت آمریکا را نداشتند از کشور اخراج شدند. اعتصابات بزرگ، معمولا ً به گردن رادیکال ها می افتاد و آن ها را آغاز کنندگان انقلاب توصیف می کردند.   

هشدار های نگران کننده پالمر،  به  " ترس سرخ " دامن می زد، که در اواسط دهه  1920 آرام گرفته و فرو نشست. حتا یک بمب گذاری مهلک در وال استریت، در ماه سپتامبر، نتوانست این احساسات را دوباره بیدار کند. از سال 1919 به بعد، یک جریان خصومت آمیز نسبت به کمونیسم انقلابی ، زیر سطح ظاهری زندگی آمریکایی موج می زند.

شکوفا یی دهه  1920

ویلسون که ابتدا سرگرم جنگ بود ، و بعد هم بیماری او را به زمین زد، بعد از جنگ، تقریبا ً همه  امور کشور را خوب اداره نکرده بود. اقتصاد شکوفا در اواسط دهه  1920 ، رو به سقوط داشت. نامزد های حزب جمهوریخواه به ترتیب برای ریاست جمهوری و معاونت او، وارن گ. هردینگ  و کالوین کولیج، به سادگی موفق به شکست دادن مخالفان دموکرات خود، جیمز م. فاکس  و فرانکلین د. روزولت شدند.

طبق مصوبه  نوزدهمین متمم قانون اساسی، زنان برای اولین بار ، در انتخابات ریاست جمهوری رأی می دادند.

دو سال اول دوره  ریاست جمهوری هاردینگ، شاهد ادامه  رکود اقتصادی بود که در زمان ویلسون آغاز گشته بود. در سال 1923، اما، رفاه و سعادت بازگشت. طی شش سال بعد، کشور از قوی ترین اقتصاد تاریخ خود، دست کم در مناطق شهری، بهره مند بود. سیاست اقتصادی دولت در دهه  1920 عمدتا ً محافظه کارانه بود. مبنای آن بر این اعتقاد استوار بود که اگر دولت از سرمایه گذاری های خصوصی حمایت کند، منافع آن میان بقیه  اقشار مردم پخش خواهد شد.  

از این رو، جمهوریخواهان سعی کردند مطلوب ترین شرایط را برای وضعیت صنایع آمریکا فراهم کنند. تعرفه های فوردنی- مک کامبر در سال 1922، و هالی- اسموت در سال 1930، موانع جدیدی در راه تجارت آمریکا ایجاد کردند، که انحصار بازار های داخلی را برای تولید کنندگان آمریکایی ، در تمام زمینه ها، تضمین می کرد، اما از یک تجارت سالم با اروپا جلوگیری کرده بود که در غیر این صورت می توانست جان تازه ای به اقتصاد جهان ببخشد. در آغاز رکود اقتصادی بزرگ، هال-اسموت در صدد معامله به مثل با دیگر کشور های تولید کننده بر آمد و سهم بزرگی  در چرخه  سقوط تجارت جهانی که به فقر اقتصادی دامن می زد، داشت.

دولت فدرال دست به یک سلسله معافیت های مالیاتی زد، زیرا به نظر اندرو ملون، وزیر دارایی، مالیات های سنگین بر درآمد های فردی و عایدات شرکت ها، باعث می شد آن ها تمایلی به سرمایه گذاری در

کارآفرینی های صنعتی نداشته باشند. کنگره، در قوانین مصوبه  سال های 1921 و 1929، به پیشنهادات او پاسخ مثبت داد.

" کار اصلی مردم آمریکا، کسب و کار است" ، این گفته  کالوین کولیج، معاون رییس جمهور و متولد ورمانت بود، که بعد از مرگ هاردینگ، در سال 1923 به ریاست جمهوری رسید، و نیز در انتخابات سال 1924، برای همین مقام رأی کافی آورد. کولیج به ادامه همان سیاست اقتصادی حزب جمهوریخواه ادامه داد، اما او دولتمردی لایق تر از هاردینگ بیچاره بود، که دولتش در ماه های قبل از مرگ او متهم به فساد و اختلاس گردیده بود.

در تمام دهه  1920، معاملات و کسب و کار بخش خصوصی از امکانات مطلوبی بهره مند بود، که شامل وام ساختمان، قرار داد های پر منفعت و کمکهای مالی غیر مستقیم دیگر می شد. مثلا ً قانون حمل ونقل سال 1920، راه آهن کشور را ، که در زمان جنگ تحت نظارت دولت اداره می شد، به دست مدیریت بخش خصوصی سپرده بود. ناوگان بازرگانی، که متعلق به دولت بوده و به دست آن اداره می شد نیز به گردانندگان خصوصی فروخته شد.

اما سیاست های کشاورزی جمهوریخواهان با انتقادات روز افزون روبرو بود، چون کشاورزان سهمی در رفاه و فراوانی دهه  بیست نداشتند. این دوره، از سال 1900، یکی از دوران گرانی محصولات کشاورزی بود. در زمان جنگ، تقاضای بی سابقه برای محصولات کشاورزی آمریکا، انگیزه ای قوی در راه توسعه بود. اما در اواخر 1920، با ناگهان متوقف شدن تقاضای زمان جنگ، تجارت محصولات عمده  کشاورزی، مانند گندم و ذرت، دچار افت سختی شد. عوامل زیادی در رکود کشاورزی آمریکا دست به دست هم دادند، اما مهم ترین آن ها از دست دادن بازار های خارجی بود. این تا اندازه ای مربوط به سیاست تعرفه گذاری آمریکا می شد، و تا حدی هم به تولید مازاد محصولات کشاورزی ربط پیدا می کرد که پدیده ای جهانی بود. وقتی دوره  رکود اقتصادی در دهه 1930 ، آغاز شد ، اقتصاد کشاورزی شکننده  کشور را ویران کرد.

مخمصه  کشاورزی به کنار، سال های دهه 20 بهترین زندگی را برای غالب آمریکایی ها به ارمغان آورد. در این دهه ، خانواده های معمولی اولین اتومبیل خود را خریدند، و همین طور یخچال و جارو برقی، برای سرگرمی به رادیو گوش می دادند، و به سینما می رفتند. خوان رفاه وسعادت واقعی  گسترده بود. جمهوریخواهان به این موضوع مباهات می کردند و از آن برای رسیدن به اهداف سیاسی خود بهره می جستند.

تنش های مرتبط با مها جرت

در دهه  1920، ایالات متحد برای اولین بار محدودیت های سختی در مورد مهاجران خارجی اعمال کرد. سیل عظیم خارجیان، مدت مدیدی بود که باعث ایجاد تنش های اجتماعی گشته بود، اما این ها اغلب از کشور های شمال اروپا می آمدند، و اگر به سرعت در جامعه آمریکا ادغام نمی شدند دست کم دارای شباهت هایی با اکثر آمریکاییان بودند. در پایان قرن نوزدهم، این جریان بیشتر از جنوب وشرق اروپا منشأ می گرفت. طبق سرشماری سال 1900 ، جمعیت آمریکا کمی بیشتر از 76 میلیون بود. در 15 سال بعد، بیش از 15 میلیون مهاجر وارد کشور شدند.

حدود دو سوم از این جمعیت متعلق به کشور های " جدیدتر" و گروه های قومی بودند – یهودی های روس، لهستانی ها، مردمان اسلاو، یونانی ها، اهالی جنوب ایتالیا. آن ها غیر پروتستان و غیر " شمالی " بودند، و خیلی از آمریکاییان از وفق نیافتن آن ها هراس داشتند. آن ها غالبا ً به مشاغل سخت و خطرناک ، با دستمزد کم رو می آوردند، اما آن ها را در پایین آوردن سطح دستمزد  آمریکاییان بومی مقصر می دانستند. این مهاجران جدید، که در محلات فقیر زندگی می کردند، گویی سنت های دنیای قدیم را حفظ کرده و به سختی زبان انگلیسی را فرا می گرفتند. بومی گرایان مایل بودند آن ها را به اروپا پس بفرستند؛ مددکاران اجتماعی می خواستند آن ها را آمریکایی کنند. اما هر دو بر این عقیده بودند که آن ها تهدیدی برای هویت آمریکایی هستند.

مهاجرت های دسته جمعی، در سال 1919 به دلیل جنگ متوقف شد، اما گروه های متنوعی، از فدراسیون کار آمریکا گرفته، تا سازمان کوکلوکس کلان با ورود آن ها به مبازره برخاستند. میلیون ها آمریکایی از نسل قدیم که به هیچ یک از این گروه ها وابسته نبودند نیز تسلیم فرضیات متداول شده و تصور می کردند غیر شمالی ها فرو دست بوده و از اعمال محدودیت های مهاجرتی حمایت می کردند. البته بحث های واقع گرایانه ای هم برای تعیین حدی برای تازه واردان در جریان بود.

در سال 1921، کنگره یک قانون یک فوریتی برای محدود کردن مهاجرت تصویب کرد.  در سال 1924  قانون منشأ ملیت جانسون- رید، که برای هر کشور سهمیه ای معین می کرد، جایگزین قانون قبل شد. سهمیه ها به طور معنی داری بر پایه  سرشماری سال 1890 تعیین شده بود، یعنی ساßی که از مهاجرت های جدید هنوز خبری نبود. گروه های قومی اروپای جنوبی و شرقی  از این قانون آزرده شده بودند، و تعداد مهاجران بسیار اندک شد. بعد از سال 1929، تأثیر منفی اوضاع پس از رکود اقتصادی، این تعداد اندک را نیز کاهش داد و حتی این جریان را معکوس کرد- تا این که پناهندگان اروپای فاشیست برای اجازه  ورود به کشور هجوم آوردند.

برخورد فرهنگ ها

بعضی آمریکاییان برای ابراز نا رضایتی خود از ویژگی های زندگی مدرن در دهه  1920 ، و جامعه ای که روز به روز شهری تر و سکولار تر می گشت و با سنن قدیم روستایی تضاد می یافت، به نهاد خانواده و مذهب روی آوردند. موعظه گران بنیاد گرا، از قبیل بیلی ساندی ، روزنه ای بودند برای بسیاری که اشتیاق بازگشت به گذشته ای ساده تر را داشتند.

شاید جدی ترین تظاهر این اشتیاق مبارزه  بنیادگرایان مذهبی بود برای قرار دادن متون کتاب مقدس در برابر تئوری داروین مبنی بر تکامل زیست شناختی. در دهه  1920، لایحه هایی  برای منع تدریس نظریه  تکامل به مجالس قانونگذاری ایالات شمال مرکزی و جنوبی ارائه شد. رهبری این مبارزات را ویلیام جنینگز برایان سالخورده بر عهده داشت، که از زمان های قدیم طرفدار ارزش های روستایی بود و نیز سیاستمداری ترقی خواه. برایان با مهارت تمام، فعالیت ضد تکاملی خود را با رادیکالیسم اقتصادی تطبیق داده و اعلام می کرد که تکامل " با رد نیاز به احیای معنوی، از تهذیب اخلاقی ممانعت به عمل می آورد."

این موضوع ، زمانی به مرحله حساس خود رسید که در سال 1925، جان ِاسکوپس، یک معلم جوان، به خاطر تدریس تکامل در مدارس دولتی، از سوی قوانین تنسی که آن را ممنوع اعلام کرده بود، متهم گردید. این موضوع تبدیل به مسئله ای ملی شد و اخبار به طور مفصل ازآن نوشتند.  اتحادیه  آزادی های مدنی آمریکا، از کلرنس دارو، وکیل برجسته، خواست که دفاع از اِسکوپس را به عهده بگیرد. برایان با داد و دعوا به عنوان دادستان ویژه حاضر شد، ولی به طرز ابلهانه ای اجازه داد دارو او را یک شاهد کینه جو معرفی کند. دفاع مغشوش برایان از متن کتاب مقدس که به جای برداشت استعاری از آن، به غلط برداشتی تحت اللفظی را عنوان کرد، موجب انتقادات شدیدی از او گشت. اِسکوپس که در این هیاهو تقریبا ً فراموش شده بود، بالاخره محکوم شد، اما جریمه اش به خاطر ریزه کاری های فنی معکوس گردید. برایان کمی بعد از پایان محاکمه از دنیا رفت. ایالت از تکرار محاکمه  اِسکوپس، به طور عاقلانه ای چشم پوشید. آگاهان شهر نشین، بنیادگرایی را به سخره گرفتند، اما در نواحی روستایی و شهر های کوچک آمریکا کماکان از قدرت زیادی برخوردار بود.

نمونه  دیگری از برخورد شدید فرهنگ ها – که پیامد های شدید ملی داشت – منع مشروبات الکلی بود. در سال 1919، بعد از حدود یک قرن اغتشاش، هجدهمین متمم قانون اساسی به مورد اجرا گذاشته شد، که تولید، فروش و حمل مشروبات الکلی را ممنوع می کرد. این قانون، که منظور از آن جمع آوری مشروب خوری ها و اشخاص مست در جامعه آمریکا بود، موجب ایجاد هزاران هزار امکنه غیر قانونی برای خوردن مشروب شد که آن ها را "  راحت بگو " (speakeasies) می نامیدند، مست کردن را باب کرد و شکل دیگری از فعالیت غیرقانونی به وجود آورد – حمل مشروبات غیر مجاز یا bootlegging . ممنوعیت مشروبات الکلی، که در نواحی روستایی کاملا ً رعایت می شد، و در مناطق شهری از آن طفره می رفتند، موضوع دهه 1920 بود. وقتی رکود اقتصادی به وقوع پیوست، موضوعی کم اهمیت شده بود. متمم هجدهم در سال 1933 ملغا گردید.

بنیاد گرایی و منع مشروبات الکلی، واکنش هایی بودند به انقلاب اجتماعی و فکری مدرن، که بیشتر در تحول اخلاق و رفتار دهه مذکور دیده می شد که به آن عصر جاز می گفتند. سال های بیست پر سر و صدا یا دوران "جوانی آتشین". جنگ جهانی اول موجب واژگون شدن نظام اخلاقی و اجتماعی دوران ویکتوریا شده بود. رفاه عمومی ، سبکی جدید در  زندگی باز و لذت جویانه جوانان اقشار متوسط جامعه ایجاد کرده بود.

روشنفکران طلایه دار، مدافع این تحولات بودند. ه. ل. منکن، برجسته ترین منقد این دهه، زندگی آمریکایی را بی دریغ یک زندگی پر از تظاهر و رشوه خواری معرفی می کرد. او این خصایص را معمولا ً در مناطق روستایی و میان سوداگران می یافت. همتایان او در جنبش های ترقی خواهانه به " مردم" باور داشتند و قصدشان گسترش دموکراسی بود. منکن، که یک نخبه گرا و ستاینده  نیچه بود، با صراحت تمام ، انسان دموکرات را یک کله پوک boob می دانست و  آمریکایی های طبقه ی متوسط را " بوبوازی (booboisie)"  می خواند.

اسکات فیتز جرالد، رمان نویس، در آثاری چون" زیبا و لعنتی"(1922) و" گتسبی بزرگ"(1925)، انرژی، آشوب  و یأس این سال ها را به تصویر کشید. سینکلر لوییس، اولین آمریکایی که نایل به گرفتن جایزه  نوبل برای ادبیات گشت، خط فکری آمریکایی ها را در "خیابان اصلی" (1920) و" بابیت"(1922) هجو کرد.

ارنست همینگوی، ناراحتی و کسالتی را که جنگ به همراه آورده بود در "خورشید هم طلوع می کند"(1926) و "وداع با اسلحه"(1929)، با شوری خاص توصیف نمود. فیتزجرالد، همینگوی و بسیاری از دیگر نویسندگان  در غریبی خود نسبت به آمریکا مبالغه کرده ، و بخش اعظم این دهه را در پاریس گذراندند.

فرهنگ آفریقایی- آمریکایی شکوفا گشت. میان سال های 1910 و1930، تعداد کثیری از سیاه پوستان، در جستجوی کار و آزادی فردی ، از جنوب به شمال نقل مکان کردند. غالب آن ها در مناطق شهری مستقر شدند، مخصوصا ً هارلم در شهر نیویورک، دیترویت و شیکاگو. در سال 1910، دو بوا، و دیگر روشنفکران، انجمن ملی برای پیشرفت افراد رنگین پوست (NAACP) را بنیاد کردند، این انجمن به سیاه پوستان کمک می کرد تا دارای نفوذ ملی شوند که با گذشت سال ها اهمیت آن افزون گشت.

یک نهضت ادبی و هنری سیاه پوست به نام " رنسانس هارلم " به وجود آمد. نویسندگان پیرو این نهضت، مانند لانگستون هیوزشاعر، و کانتی کالن ، ارزش های مطرح برای طبقات متوسط و نیز قوالب ادبی کلیشه ای را، حتی زمانی که از واقعیت های تجربه  آفریقایی- آمریکایی می نوشتند، رد می کردند .

موسیقیدانان سیاه پوست – دوک اِلینگتون ، کینگ اولیور، لویی آرمسترانگ – اولین کسانی بودند که موسیقی جاز را تبدیل به محصول عمده  فرهنگ آمریکا در دهه  1920 کردند.

رکود ا قتصادی

در اکتبر سال 1929، بازار بورس پر رونق سقوط  و جمع کثیری از سرمایه گذاران را نابود کرد.  این سقوط ، با این که منعکس کننده  سیاست های اعتباری غلطی بود که باعث از کنترل خارج شدن بازار گردیده بود، تنها علت رکود اقتصادی نبود. اقتصاد ضربه پذیر اروپا نیز، که متکی به وام های آمریکا بود، رو به وخامت گذاشت. در سه سال بعد، عدم رونق اقتصادی آمریکا ، بخشی از رکود اقتصادی کل جهان شد. شرکت های سرمایه گذاری بسته شدند، کارخانه ها خوابیدند، و بانک ها ذخایر پولی پس انداز کنندگان را از دست دادند. درآمد کشاورزی دچار 50 در صد افت گردید. در نوامبر 1932، از هر پنج آمریکایی، یک نفر بیکار بود.

فعالیت های ریاست جمهوری سال 1932، بیش از هر چیز بحث بر سر علل و یافتن راه حل های مناسب برای رفع رکود اقتصادی بود. پرزیدنت هربرت هوور، که فقط هشت ماه قبل از سقوط بازار بورس بر سر کار آمده بود، از تمام رؤسای جمهور سابق بیشتر در گیر دوران سخت اقتصادی بود. او تلاش کرده بود به کسب و کار سامان دهد، زمانبندی کار های دولتی را تسریع کرده بود، شرکت باز سازی مالی را جهت حمایت از سرمایه گذاری و نهاد های مالی ایجاد کرده، و  کنگره ی ناراضی را، تبدیل به آژانسی نموده بود که تضمین مالی وام و رهن خانه را به عهده گرفته بود. با این حال، تلاش های او تأثیر اندکی داشت و او تصویر مجسم ناکامی بود. 

رقیب دموکرات او، فرانکلین د. روزولت، که به عنوان فرماندار نیویورک در دوره بحران، محبوبیت زیادی داشت، مظهر خوشبینی بود. او از اختیارات دولت فدرال، برای به اجرا در آوردن راه حل های تجربی و جسورانه استفاده نمود، و به یک پیروزی استثنایی – با کسب 22,800,000 رأی از آرای مردمی در برابر 15,700,000 آرای هوور – دست یافت. ایالات متحد در شرف ورود به عصر جدیدی از تحولات سیاسی و اقتصادی بود.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟