22 ژوئن 2009
آغاز متن
نوشته مارک بلیث
با وجود این که نوع بحران مالی که ما امروزه با آن مواجه هستیم بی سابقه است، بحران های سرمایه داری
بی سابقه نیستند بلکه پدیده هایی معمول هستند.
مارک بلیث استاد اقتصاد سیاسی بین الملل در دانشگاه براون است. وی نویسنده کتاب دگرگونی های بزرگ: ایده های اقتصادی و تحول سیاسی در قرن بیستم است.
اگر شما آن چه را که کارشناسان آمار دوره زمانی بازگشت به بخش بانکداری آمریکا از 1947 تا 2008 می خوانند، ترسیم کنید می توانید تا حدی با اعتماد به نفس درباره نرخ متوسط سوددهی این بخش طی مرور زمان سخن بگویید که اوج آن ( دهه 1990 تا اواسط دهه 2000 )، رکود ( 1947 تا 1967 ) و رشد سریع سود دهی این بخش طی ده سال گذشته است. سپس اگر اطلاعات مربوط به دوره زمانی بین اوت 2008 تا آوریل 2009 را به آن بیافزایید، کل دوره زمانی، مانند روش بانکداری که آن را توصیف می کند، کاملا مبالغه آمیز جلوه می کند. حد وسط ها، میانگین ها، تفاوت ها و نظایر آن محو می شوند. وقایع اخیر تا این حد افراطی بوده اند. در واقع هنگامی که آلن گرینس پن ، رئیس سابق بانک فدرال رزرو اذعان می کند که شناخت او از روند بازار عمیقا خدشه دار شده است و هنگامی که بن برنانک ، رئیس فعلی می گوید ما با بزرگترین بحران از زمان رکود بزرگ روبرو هستیم، احتمالا باید آن را جدی بگیریم.
و جدی هم هست. با وجود تقلیل فاحش 3/1 تریلیون دلاری در میزان سرمایه و تا 6/3 تریلیون دلار بدهی، به همراه کاهش پنجاه درصدی در بازار سهام، نظام مالی آمریکا یا شدیدا تحت فشار است یا ورشکسته شده یا حتی بدتر از آن، به عقیده برخی افراد، کارد به استخوان آن رسیده است. پایان سرمایه داری پیش از این بارها و بارها اعلام شده است. با این حال به قول مارک تواین ، نویسنده و طنز پرداز آمریکایی در اخبار مرگ آن بسیار اغراق شده است.
سرمایه داری آمریکا که از این بحران برخواهد خاست از آن شکل سرمایه داری کاملا پولی شده مصرفی نامتوازن به لحاظ تجاری که ما طی دو دهه گذشته آنرا ساختیم متفاوت خواهد بود. تا همین حالا هم آنقدر متحول شده که وال استریت واقعی دیگر وجود خارجی ندارد. اما آن چه مردم تمایل به فراموش کردن آن دارند این است که ما قبلا هم در چنین وضعی قرار داشته ایم. با این که نوع بحرانی که ما هم اکنون با آن مواجه ایم بی سابقه است، بحران های سرمایه داری بی سابقه نیست: بلکه کاملا عادی است. فقط این یکی آمریکا را بیش از دیگر نقاط جهان درگیر نموده است. اما ما پیشتر نیز در چنین وضعی به سر برده و نجات یافته ایم. اساسا به این دلیل که وضعیت کنونی تکرار گذشته نیست. با به خاطر داشتن این امر، انتظار این که سرمایه داری آمریکا به پایان راه خود رسیده، تعدیل می شود.
مشکل لیک وبگان (جایی که همه بالاتر از حد متوسط هستند)
با وجود این که برای متهم کردن کسی یا چیزی در ایجاد این بحران مطمئنا نامزدهای محتمل بسیاری وجود دارند – از فرهنگ پرداخت اضافی به پس اندازهای چینی ها تا صرفه جویی آلمانی ها- تمرکز بر زمان حال شاید مجموعه ای از علل ژرف تر را از نظر پنهان کند. برای قرار دادن این بحران در چشم انداز صحیح لازم است که ما از حدود 30 سال قبل، از زمان پیوند غیر منتظره نقدینگی نامحدود و طبقه بندی های محدود دارایی آغاز کنیم. شش فرایند دست به دست هم دادند تا ما را به جایی که امروزه هستیم برسانند.
نخستین آنها، که در دهه 1980 آغاز شد، این بود که مراکز مالی مهم جهان، بازارهای اعتبار داخلی شان را از نظارت دولت در آورند و حساب های مالی شان را آزاد کردند. این "جهانی سازی پول" منجر به رشد فاحش میزان نقدینگی موجود شد همانگونه که بازارهای منزوی سابق در هم تنیده شدند. دوم، با رشد ابزارهای مالی جدید، به خصوص روش های ایمن سازی و افزایش مشتقات اعتباری، میزان نقدینگی افزایشی عظیم یافت. سوم، با توجه به این رشد نقدینگی در جهان، نرخ های بهره کوتاه و بلند مدت به طور فزاینده ای سقوط کرد. در 1991 نرخ های اصلی و فدرال صندوق قرضۀ ملی آمریکا (و در نتیجه نرخ های بهره جهانی) سقوط طولانی خود را از اعداد دو رقمی تا پایین ترین حد خود در طول تاریخ آغاز کردند.
چهارم، با در نظر گرفتن این تغییرات، بخش های تجاری بانکداری این اقتصاد های سرمایه مدار کنونی به طور فزاینده ای متمرکز شدند. اعتبار موجود بانک سر به فلک کشید در همان زمانی که خصوصی سازی تعهدات دولتی سابق به خصوص در مقرری ها، رشد سرمایه گذاران نهادی غیر بانکی بزرگ را موجب شد که همگی خواستار بهره "بالاتر از حد متوسط" بودند زیرا مشاغل ایشان وابسته به آن بود که تا حدودی متوسط معیار را پشت سر گذارند و معمولا بهره سالانه شاخص 500 سهام "استاندارد اند پور" یا شاخص عملکرد این بخش بود.
پنجم، کسری حساب جاری آمریکا به نسبت بی سابقه در تولید ناخالص داخلی رسید. آمریکا برای مدت بیش از 20 سال هر سال بین 3 تا 6 درصد تولید ناخالص داخلی را عملا وام می گرفت و گرفتن وام با چنین نرخ های بهره پائینی با توجه به نرخ رشدی که ما به آنها عادت کرده بودیم به نظر می رسید که پول را آزاد می کرد.
ششم، و شاید آن چه که موجب تسهیل تمام موارد مذکور شد، تغییر ایدئولوژیکی عمیقی بود که بین سال های 1970 تا 2000 درآمریکا به وقوع پیوست. به عبارت دیگر، سیاست مداران، اهل فن و مردم، بازارها را شگفتی های خود تنظیمی می دانستند که اگر ترتیبات اشتباه و ناکارای دولت نباشد، می توانند حتی بازده های بی خطر بالاتری را، با ملزم کردن سیاستمداران هر دو حزب، تولید کنند.همه اینها را که در کنار هم بگذارید، می بینید که بخش مالی خواهید داشت که هم وابسته به بهره های پیوسته بالاتر از حد متوسط است و هم به بخشی از تولید ناخالص داخلی آمریکا تبدیل می شود که به طور فزاینده ای قسمت بزرگ و مهمی از آن را تشکیل می دهد.
مسئلۀ لیک وبگان
مشکلی که دنبال کردن متوسط متحرک وجود دارد این است که همواره قیمت پیشنهادی را بالا می برد. در این جا ما با مشکل انواع دارایی ها مواجه می شویم : یعنی تعداد محدود اقلام دارایی هایی که سرمÃیه گذاران می توانند از آنها بهره های بالاتر از متوسط طلب کنند. تنها مقوله های محدودی از این دست وجود دارند: سهام دارایی خالص(سهام)، پول نقد (بازار پول) و درآمد ثابت (اوراق بهادار) که مستغلات و کالاها را نی? می توان به آنها افزود. اگر ابزارهای سهام دارایی خالص، اوراق بهادار و بازار پول را سرمایه گذاری های دوسویه در درون یک طبقه بندی بدانیم، آنگاه بازارهای سهام که در اوایل دهه 1990 نسبتا زیر قیمت بودند مکان واضحی برای جستجوی چنین بهره هایی به شمار می رفتند. حجم عظیم نقدینگی در جستجوی خود برای بهره های بالاتر ازمتوسط، ابتدا بازارهای سهام آمریکا را در نوردید و بلافاصله پس از آن از اواسط تا اواخر دهه 1990 بازارهای سهام جهان را غرق کرد.
به محض این که آن حباب خاص، از همه چشمگیرتر در شرق آسیا، ترکید نه اوراق بهادار نه درآمد ثابت هیچ کدام به تنهایی نمی توانست بهره های بالاتر از حد متوسط را که بازارها – که همه ما به آنها وابسته بودیم- انتظار داشته باشد، تأمین کنند. بنابراین مانع بعدی برای سرمایه گذاران، حباب نافرجام دات کام بود و پس از آن آشکارترین طبقه بندی بعدی دارایی یعنی مستغلات بود، از این رو مسکن در جهان به طور ناگهانی رشد کرد که دقیقا دراواخر دهه 1990 هنگامی آغاز شده که حباب دات کام ترکید. تا 2008 حباب مسکن بدون وام گیرندگان (مطلوب) باقی مانده بود که تا حدودی ناشی از تصمیم گرینزپن رئیس فدرال رزرو برای بالا بردن نرخ های بهره در اواسط دهه 2000 بود. نتیجۀ جستجوی بهرۀ جدید این بود که نوع باقی مانده دارایی ها یعنی کالاها، به حباب بعدی تبدیل شد، آن هم درحالی که قیمت نفت چهار برابر شده و بهای مواد غذایی اساسی طی یک سال و اندی 40 تا 70 درصد افزایش یافته بود. اما اینها به استثنای نفت بازارهای کوچکی بودند، خیلی کوچکتر از آن که چنین حجم هایی از نقدینگی را نگه دارند و این حباب ها به سرعت ترکیدند. فروپاشی بازار کالا همراه زیان های بخش وام های نرخ پایین مشتقات بازار رهن، موجب بروز بحران جاری شد.
اگر چه از آن به عنوان "بحران وام نرخ پایین" یاد می شود، شاید بهتر باشد آن را عاملی فرعی برای بحرانی فراگیر توصیف کنیم که هنگامی به وجود آمد که همه این عوامل به وسیله مدیریت خطر آفرین بازیگران مالی دست به دست هم دادند. در حالی که بانک ها و دیگر و مؤسسه های مالی دارای الگوهای پیچیده ای برای کنترل خطرات گوناگون هستند (اعتبا ر، نقدینگی، و امثال آن) همان فن آوری ها می توانند در بازارها از راه های زیر تولید بی ثباتی کنند: بستن چشم کاربرانشان برای دنبال نکردن خطراتی که موجب هدایت خطر به سوی موجودی اوراق بهاردار رایج به سوی انواع سرمایه می شود، همان گونه که همگی به همین شیوه جلوی ضرر را می گیرد، یا از طریق ربط دادن دارایی ها به هم در جستجو برای نقدینگی در شرایط آرامی که بانک ها از"اهرم های" خود استفاده نمی کنند. بنابراین چیزی که برای یک بانک معین، معقول است، می تواند برای دیگر بانک ها خطر فراگیر ایجاد کند. زیرا موقعیت های دارایی در بالا و پائین حباب، مسلسل وار به هم مربوط می شوند.
پس از این که کل نظام بانکداری بردوش مشتقات رهن و مبادلات نکول اعتبار گذاشته شد، بحران درشرف وقوع بود. بحران هنگامی به وقوع پیوست که زیان ها در چندین بانک مهم آمریکا موجب سقوط "لهمان برادرز" شد که آن هم به نوبۀ خود موجب زیان های گسترده در بازارهایی شد که به طور حساب شده با یکدیگر ارتباط داشتند، به ویژه بازار مبادله نکول اعتبار. نقدینگی تمام شد و بحران آغاز شده بود. این که از این به بعد چگونه اتفاقات شکل گرفت، هر کسی حدسی می زند اما آیا این نشانه پایان سرمایه داری است؟ دلایل متعددی وجود دارد که نشان می دهد چنین نیست و دستورمارک تواین هنوز معتبر است.
مارک تواین و سه دلیل برای امیدوار بودن
شایان توجه است هنگامی که برنانک رئیس فدرال رزرو گفت ما با بزرگترین بحران از هنگام بروز بحران بزرگ روبرو شده ایم، نگفت که با بحرانی به بزرگی همان بحران مواجه شده ایم. بیست تا چهل درصد بیکاری، فروپاشی تجارت جهانی، کاهش ارزش قابل رقابت ویران گر پول رایج، سطوح نامعقول تعرفه و فروپاشی دمکراسی، واقعیت بحران بزرگ در سراسر جهان بود.
دربحران جاری ما با دورانی دشوار رو به رو هستیم و این احتمال همواره وجود دارد که اوضاع بدتر شود اما به هیچ وجه اوضاع آن قدرها هم بد نیست، به همین دلیل من در ارتباط با اظهار نظر تواین خوشبین هستم، بیشتر به این دلیل که تفاوت بسیاری بین دنیای دهه 1930 و دنیایی که ما هم اکنون در آن به سر می بریم وجود دارد. عقربه زمان نشان می دهد، که ما همیشه "رو به جلو زندگی می کنیم" به طوری که شرایط زمان حال هرگز همان شرایط گذشته نیست. سه مورد از آن شرایطی که امروز اعتبار دارند و از شرایط دهۀ 1930 متفاوتند به ما فرصت می دهند که از اشتباهات گذشته اجتناب کنیم.
نخستین درسی که می آموزیم این است که می توان از درس های گذشته چیزی آموخت. ما محکوم نیستیم دهه 1930 را دقیقا تکرار کنیم زیرا می توانیم به خاطر بیاوریم که دهه 1930 چقدر بد بود و این که اقداماتی که برای حفاظت از خودمان به طور انفرادی در این دوران انجام دادیم، چقدر به طور کلی به مراتب برای ما بدتر بوده است. این درس ها موجب شد کشورهای جهان به منظور به تأخیر انداختن اضمحلال در میزان مصرف که منتهی به تقاضاهای ناسیونالیستی و حمایت گرا در صورت وقوع بحران خارجی می شد و نیز اتکا به همکاری چند جانبه برای ممانعت از خطاهای آشکار در اتخاذ سیاست ها، تثبیت کننده های خود کار تعبیه کنند. ممکن است کسی به درستی ادعا کند که کشورهای مختلف درس های مختلف می آموزند. از این رو، آلمانی ها نگران تبعات تورم بودجه ای هستند که آمریکایی ها می خواهند اروپایی ها برای اجتناب از بیکاری که آمریکایی ها از آن هراس دارند متعهد شوند. اما مسئله اصلی نشست هایی همچون جی 20 به نمایش گذاشتن آن تفاوت ها و یافتن امکانی برای حصول توافق هایی در اتخاذ سیاست ها است. مسئله توازن میان محرک و تعدیل است و هر دو سوی اقیانوس اطلس می دانند که نیازمند یافتن زمینۀ مشترک برای حرکت به سمت جلو هستند.
دلیل دوم من برای خوشبینی از ام ای دی جدید نشأت می گیرد. طی جنگ سرد ما از "تخریب قطعی دو طرف" سخن می گفتیم که در آن آمریکا و اتحاد شوروی آن قدر سلاح های هسته ای داشتند که یک طرف نمی توانست طرف دیگر را تخریب کند بدون این که خودش نابود شود. به جای "دو طرف" کلمه "پول" را قرار دهید ام ای دی جدید را خواهید داشت- "ویرانی قطعی پولی" که میان چین و آمریکا وجود دارد. یکی از تبعات پولی کردن اقتصاد آمریکا این بود که موفق شدیم چین را وادار کنیم کالاهای واقعی را با کاغذ مبادله کند و نرخ هولناکی از بهره روی نگه داری کاغذ، برای مدت بیش از 20 سال، که در جریان آن چینی ها (و دیگر اقتصادهای شرق آسیا) مبادلات تجاری حیرت انگیزی به راه انداختند و مازاد حساب جاری اندوختند. در اصل بدون این که کسی به طور رسمی چنین شرطی گذاشته باشد، آمریکا شرطی یک جانبه گذاشت که ما می توانیم اقتصاد مان را در تقسیم جهانی کار روی پول اداره کنیم، به طوری که چین در برابر دلاری که به خودمان وام می دهد کالاهایی را می سازد و بدین ترتیب ما می توانیم محصولاتشان را مصرف کنیم. دوران آن شیوه نیز به پایان رسیده است. چین نیاز دارد که بیشتر مصرف کند و آمریکا نیاز دارد که در کنار مشتقات رهن چیزی تولید کند و هردو طرف این را می دانند. رسیدن به آن نقطه مشقت بار است اما جایگزین آن، ویرانی قطعی پولی، که در آن دلار ارزش خود را از دست داده و مبادلات سقوط می کند سیاست دیگری است که به طور انفرادی معقول و به طور جمعی ویرانگر است و همه طرف ها می دانند، این بار باید از آن اجتناب کنند.
سوم، ایدئولوژی دیگر شکست خورده است. این اعتقاد که بازارها موجودیت هایی خود تنظیم و منحصرا خوب هستند درحالی که دولت ها همیشه و همه جا هیولاهایی بد و مداخله گر هستند، کابوسی تکراری درتاریخ سرمایه داری است. دهه 1930 به ما آموخت که این فکر درباره بازارها و خود تنظیمی بی اساس است و عصر کینزی پول تنظیم شده و دولت های رفاه را به ما بخشید. دهه 1970 دوران بحران دیگر قرن بیستنم به ما آموخت که کینز اشتباه می کرد و این که بازارهای آزاد ودارایی تنظیم نشده راهی است که باید طی شود. آن روش که می توان آن را جهانی سازی نئو لیبرال نامید، همین روشی بود که بی اعتبار شد. بنابراین درسی که این بار آموختیم چه بود؟
درسی که هنوز باید به طور کامل از این بحران بیاموزیم این است که بازارها و دولت ها Õمیشه و همه جا همپوشانی دارند، هر دو سازنده هستند، هر دو رقیب هم هستند و هر دو زایا و مولد می باشند. سرمایه داری به عنوان روشی در محیط تعدیل و تنظیم سنجیده که توسط دولت ها به وجود آمده باشد،به بهترین شکل رشد می کند و سرمایه داری آمریکا استثنا نیست. توازن دقیق میان دولت و بازار مسأله ای سیاسی است که کشورهای مختلف باید در باره آن تصمیم بگیرند. اما این که نیاز به نوعی توازن وجود دارد، چیزی است که اغب کشورها، حتی آمریکا اکنون آن را پذیرفته اند.
بنابراین اظهار نظر مارک تواین هنوز معتبر است. اخبار مرگ سرمایه داری آمریکا اغراق آمیز بوده است و احتمالا مادامی که ما مایل باشیم آن درس ها را از گذشته بیاموزیم، صادق خواهد بود.در واقع می توان آنها را آموخت.
نظرات ابراز شده در این مقاله لزوما دیدگاه ها یا سیاست های دولت آمریکا را منعکس نمی کند.
پايان متن