01 می 2009
در نوامبر سال 2008 رادیوی ملی عمومی یک رشته مصاحبه با نویسندگان برجستۀ مهاجر ترتیب داد؛ این مصاحبه ها به نشانۀ بزرگداشت جشن شکرگزاری بود که سابقه ای 500 ساله دارد و از سوی اولین اروپاییان مهاجر به آمریکای شمالی برگزار می شده است.
استیو اینسکیپ ، مجری برنامۀ "بخش صبحگاهی" با جونوت دیاز، نویسندۀ کتاب زندگی کوتاه و شگفت انگیر اسکار وائومصاحبه کرده است.
دیاز: ببینید، ما زیاد دربارۀ مهاجرت حرف می زنیم، بدون این که چیزی درمورد آن بگوییم. تصور کنید من امروز شما را بگیرم از خانواده تان، محیطتان، زبان و فرهنگتان جدا کنم و با معدود افرادی مثل خودتان، شما را در قزاقستان رها کنم و به شما بگویم، نه تنها باید راهتان را در این جامعه پیدا کنید بلکه باید یک خانواده هم تشکیل بدهی و از آن مراقبت کنید.
اینسکیپ: جونوت دیاز نویسندۀ رمان "زندگی کوتاه و شگفت انگیز اسکار وائو" و برندۀ جایزۀ پولیتزر است. این رمان دربارۀ یک پسربچۀ مطرود، تنها، و چاق، است که علاقه ای وسواس گونه به موضوعات علمی- تخیلی دارد. این کودک متعلق به یک خانوادۀ مهاجر دومنیکنی است. جونوت دیاز هم که در شش سالگی به ایالات متحده آمد، همین طور بود.
دیاز: می دانم که بردن من به مرکز نیوجرسی، این فرصت چشمگیر را برایم به وجود آورد. به چیزی هایی درمورد خودم پی بردم که اگر از پیوند هایم جدا نمی افتادم آن ها را کشف نمی کردم. و البته یک چالش خیلی خیلی واقعی هم بود. ببینید، من برمبنای این که جمهوری دومنیکن را از من گرفته بودند، خیلی درمورد آن تعصب پیدا کردم. فکر می کنم اگر تمام زندگی ام را در سانتو دومینگو گذرانده بودم، تا این حد با حسرت به آن فکر نمی کردم.
اینسکیپ: روز های اول را در مدرسه چگونه گذراندید؟
دیاز: من ماه های اول اساسا ً ته کلاس می نشستم و معلم ها اعتنایی به من نمی کردند چون کسی نبود که زبان اسپانیولی بلد باشد. به یاد می آورم که با بچه ها زیاد دعوا می کردم. کسی بی رحم تر از بچه ها پیدا می شود؟ اما در عین حال بچه های واقعا ً خشنی بودیم. من بودم، برادر بزرگترم، خواهر بزرگترم و خواهر کوچکترم، همه مان با هم بودیم. برای پیدا کردن موقعیت مناسب اجتماعی می جنگیدیم، اما باور کنید که شش ماه اول واقعا ً خطرناک بود.
اینسکیپ: آیا شما در حالی به مدرسه رفتید که بزحمت چیزی از زبان انگلیسی می دانستید؟
دیاز: وقتی در مدرسه حاضر شدم حتی یک کلمه هم انگلیسی بلد نبودم و لباس هایما مثل لباس پوشیدن بازیکنان نمایش های کمدی مکزیکی بود. ما در این خیلی متمایز بودیم، این وضع توی چشم می زد.
اینسکیپ: نزاع معمولا ً چگونه شروع می شد؟ گفتید با بچه ها می جنگیدید؟
دیاز: خوب، معمولا ً دعوا چه طوری شروع می شود؟ یکی چیزی به آدم می گوید که معنی آن را درست نمی فهمیم اما معلوم است که یک چیز منفی است و بعد همه می خندند، و آدم مثل خروس جنگی می شود. اما نباید این مسئله را تعمیم داد، چون بچه های خیلی خوبی هم بودند که کنجکاوی زیادی درمورد ما داشتند، که از همان اول، با ما می نشستند و حرف می زدند و لغت به ما یاد می دادند، و به خاطرهمان بچه ها بود که همه چیز فرق می کرد. همه چیز سیاه یا سفید نبود.
اینسکیپ: از آن جا که شما دربارۀ بچه ای که خیلی خورۀ درس بود نوشته اید، باید بپرسم شما خودتان هم خورۀ درس بودید؟
دیاز: آره، اما همانقدر که هر بچه ای که کالج می رود خورۀ درس است. نمی توانم تصور کنم کسی که لات باشد بتواند به کالج راه پیدا کند. چیز جالب در این کتاب، درجه بندی میان آدم هاییست که خورۀ درس هستند. شما اسکار را دارید بی نهایت خرخوان است، و بعد نوبت به خواهرش لولا می رسد که او هم فوق العاده باهوش و خیلی اهل کتاب است، و بعد جونیور را دارید، راوی کتاب، که او هم اهل کتاب و باهوش است اما به هر صورتی سعی دارد موضوع را پنهان کند. و فکر می کنم من جایی در وسط های این طیف داشته باشم، یعنی اگر اسکار را نهایت آن فرض کنیم، جایی میان لولا و جونیور.
اینسکیپ: شما شاید یکی از آن بچه هایی بودید که خورۀ کتاب هستند اما حواسشان هست که باید خود را کمی از خرخوان های واقعی دور نگهدارند.
دیاز: می دانید، باید بگویم که من درست برعکس این بودم. من بعد از چند سال اول، من نوعی وجهه و جذابیت داشتم، چون خانوادۀ خوش قیافه ای داشتم و خواهران و برادرم دوست داشتنی بودند، من نوعی خصلت جسارت آمیز پیدا کردم .عملا ً می توانستم با خرخوان ترین بچه ها بگردم و خصوصیات آن ها به من سرایت نکند. من با یک کتاب یا اطلس جغرافی در دستم در محله می چرخیدم و کسی چیزی به من نمی گفت.
اینسکیپ: آیا انتخاب کتاب هایی که می خواندید ارتباطی با انتقالتان به آمریکا داشت؟
دیاز: خوب، این یکی از چیز های درخور ملاحظه بود. تنهایی در مهاجرت، احساس تنهایی در یاد گرفتن یک زبان و یک فرهنگ و شروع کردن از صفر، نیاز به نوعی توضیح، نیاز به پاسخ، و چیزی که بتواند ... یک جور هایی به من پناه دهد، مرا به سوی کتاب کشاند، ... من در کودکی خیلی خیلی کنجکاو، کمی هم زیرک بودم و قبل از هر چیز سعی می کردم برای این سئوال که ایالات متحده چیست و چگونه می توانم با این فرهنگ و این مکان غریب بهتر کنار بیایم جوابی پیدا کنم، و این که من چه کسی هستم و چطور از آن جا سردرآورده ام؟ و این کار را از طریق کتاب انجام می دادم. کتاب ها را پیدا کردم. وقتی کوچک بودم و راه کتابخانه را به من نشان دادند، گویی چراغی در من، در هر سلول از بدنم روشن شد. کتاب ها نقشه ای بودند که من با استفاده از آن، جهان تازه را درنوردیدم.
اینسکیپ: کتابها دربارۀ چه موضوعاتی بودند؟
دیاز: کتابهایی دربارۀ همه چیز. کتابی نبود که آن را با خودم غریبه احساس کنم. کتاب نقاشی های رنگ و روغن را تماشا می کردم، نقاشی های آدوبان از حیوانات. کتاب های شرح حال رؤسای جمهوری، کتاب دربارۀ موتور اتومبیل و طراحی های مکانیکی. من همه جا را برای یافتن پاسخ به سؤالاتم جستجو می کردم.
اینسکیپ: آمریکایی بودن یعنی چه؟
دیاز: خوب، این سؤال واقعا ً خوبیست. فکر می کنم به طورهمزمان معانی خیلی زیادی داشته باشد. یکی از همان هاست ... سؤالیست که ما به عنوان فرد و به عنوان کشور، هر روز با آن کلنجار می رویم. و درگیری با این مسئله است که تعریفی از ما به دست می دهد؛ هیچکدام از پاسخ ها نیست. برای من، آمریکایی بودن تا حد زیادی سروکار داشتن با ابعاد متعدد آمریکا است. یک آمریکای بیگانه ستیز که خیلی بسته است، و آمریکایی که در برابر آن و به طور همزمان، هر چیزی در آن ممکن است. جایی که کودکی مانند من که به یک فرهنگ غیرکتابخوان تعلق داشته، به طور معجزه آسایی متحول می شود.
اینسکیپ: چگونه در کودکی توانستید آن بخش خود را که به گفتۀ خودتان به جمهوری دومنیکن می بالید با کودکی که هر کتابی را راجع به آمریکا پیدا می کرد با ولع می خواند، در کنار هم قرار دهید؟
دیاز: خوب، می دانید، آنچه در کودکی می آموزیم، همان طور که [والت] ویتمن گفته است، می توانیم خیلی چیز ها را درون خود داشته باشیم. می توان موطن اصلی و کشوری راکه تابعیت آن را پذیرفته ایم در خود بگنجانیم. منظورم این است، این فکر که عمومیت پیدا کرده که باید میان زادگاه و کشوری که در آن اقامت داریم، یکی را انتخاب کنیم، بی رحمانه و بی معناست. می توان در آن واحد دو چیز بود. اگر آمریکا چیزی می آموزد، این همان چیزی است که خیلی حقیقت دارد.
NPR ، برنامۀ صبحگاهی. حقوق مولف 2008. کلیۀ حقوق محفوظ است. ازهیچ بخشی از این مطالب نباید بدون داشتن مجوز نسخه برداری شود و یا انتشار پیدا کند. از آن جا که دارندۀ حق مؤلف مجوز ترجمۀ آن را صادر نکرده، این مقاله فقط در نسخۀ انگلیسی زبان نشریۀ الکترونیکی USA منتشر می شود.
برای مطالعۀ مطالب بیشتر دربارۀ مصاحبه با جونوت دیاز مراجعه کنید به: