05 مارچ 2009

نوشتۀ پرسیس کریم
یکی از مشخصه های آمریکایی بودن این است که انسان عملا در ارتباط با جهان قرار می گیرد. من به عنوان کودکی متعلق به مهاجران بعد از جنگ جهانی دوم، با احساس این که ایالات متحده مفر و سرزمین فرصت هاست بزرگ شدم؛ برای والدین من امکان آمریکایی شدن، هم یک مزیت بود و هم یک مسئولیت. برای پدرم، یک ایرانی که در نتیجۀ کشف نفت و سیاست های مربوط به جنگ سرد، شاهد تغییرات شگرفی بوده است، آمدن به ایالات متحده به معنای تجدید و بازآفرینی امکانات و اهداف شخصی اش بود. او بعد از این که شاهد اشغال ایران توسط نیروهای شوروی و بریتانیا در طول جنگ بود، دربارۀ آیندۀ ایران و زندگی شخصی خودش اندیشۀ بسیار کرد. او مرد جوانی بود و مطالب زیادی دربارۀ آرمان های دموکراتیک آمریکایی ذکر شده در قانون اساسی مطالعه کرده بود، و خوب می دانست که آمریکا مقصد افرادی بود که سیاست های ناشی از ظهور ملت-دولت های بعد از تسلط امپریالیستی و استعماری، برای آنان محدودیت هایی به وجود می آورد. برای مادرم، که به عنوان مهاجر، تجربۀ خشونت های ناشی از جنگ و اشغال فرانسه را پشت سر گذاشته بود، ایالات متحده محل برخورد با ارزش های معنوی آمریکا بود، ارزش هایی که در هنگام تدریس زبان فرانسه به آنان در اواخر جنگ، با آن آشنا شده بود. برای والدین من، آمریکا دارای حال و هوایی رؤیا گونه بود که به آن ها اجازه می داد زندگی خود را بار دیگر شروع کنند. آن ها به شکلی اتفاقی به آمریکا آمدند، اما نیت آن ها برای ماندن در این کشور و قبول تابعیت آن کاملا با قصد قبلی بود.
من در کالیفرنیای شمالی و در حومه ای سفید پوست نشین بزرگ شدم که بیشتر ساکنان آن آنگلوساکسون بودند، و در عین حال، حس پیچیده ای هم از هویت خودم داشتم. ناخودآگاه، تلاش می کردم هویتی کالیفرنیایی و آمریکایی برای خودم دست و پا کنم. اما در سال های نوجوانی، متوجه تفاوت های عمیقی شدم. خانوادۀ من به جوامع ایرانی و فرانسوی، یا خویشاوندان ایرانی نزدیک نبود، با این حال به لحاظ قومی خودم را متمایز احساس می کردم. شاید به خاطر اسمم بود، ظاهرم، غذایی که می خوردیم (همیشه مقدار زیادی برنج و گوشت بره)، و یا شاید جذابیت عمیقی که مفهوم "دیگری" برایم داشت که هر چه بیشتر با دنیای تازه آشنا می شدم، شدت می یافت. با آغاز جنگ ویتنام، توجه من به خارج از ایالات متحده جلب شد، اما رویدادهای بعدی بود که مرا با هویت ایرانی- آمریکایی خودم بیشتر آشنا کرد.
در طول دهۀ 1970، زمانی که ایالات متحده نقش فعال تر و آشکارتری در سیاست های خاورمیانه در پیش گرفت، کنجکاوی من دربارۀ ایران تقویت شد. وقتی وارد مدرسۀ راهنمایی شدم، ایران تبدیل به یکی از دلمشغولی های سیاست خارجی آمریکا شده بود. پدرم که قبلا هم از کودتای سال 1953 به پشتیبانی آمریکا و علیه نخست وزیر دموکرات ایران، محمد مصدق، مأیوس بود، طی سال های نوجوانی من بیشتر از نقش آمریکا در کشور محل تولدش انتقاد می کرد. هرچند من موضع سیاسی خاصی نداشتم، و دارای شناخت محدودی از ایران بودم، سئوال هایی دربارۀ آمریکایی بودن برایم مطرح شد. در هنگام ماجرای گروگان گیری و درگرفتن انقلاب سال 1979 ایران، من کشفیات خود در میراث فرهنگی پدرم را آغاز کردم، و برای آشنا شدن و کشف این بخش از میراث خودم، به طور فزاینده ای احساس نیاز می کردم.
ادبیات و نویسندگی مهمترین راه نزدیک شدن من به میراث ایرانیم بود. پدرم از زمانی که من کودکی بیش نبودم، مرا درعشق خود به شعر سهیم کرده بود. او آثار بزرگترین شعرای ایرانی مانند حافظ، رومی، و خیام را با صدای بلند و به زبان های فارسی و انگلیسی می خواند، او آثار شعرای انگلیسی و اروپایی مانند بودلر و شلی و شکسپیر را هم می خواند. عشق او به خواندن، مسری بود، و برای من تبدیل به یک کنجکاوی فزاینده دربارۀ ایران و فرهنگ ایرانی گشت. در آن زمان ایران کشوری ناآرام بود، و همواره جنبه های منفی آن در رسانه های آمریکا منعکس می شد. حتا فرهنگ عموم هم نسبت به خاور میانه کم لطف بود. و یادآور سال های نوجوانی من لقب "شترسوار" و آهنگ معروف "اهب عرب" بود که از رادیو پخش می شد. من در نوجوانی تمایل به دفاع از موطن پدرم و مردم آن علیه اتهاماتی چون "تروریست های افراطی، و گروگان گیران" را پیدا کردم. در مدرسه، در خیابن های شهر، و در اخبار تلویزیون، مردم یک صدا می گفتند، "ایران را بمباران کنید" و "ایرانی ها به خانۀ خود برگردید!"
در خانه، من به تحلیل های هوشمندانه و پیچیدۀ پدرم از وقایعی که در تهران جریان داشت را گوش می دادم. می فهمیدم که وقایع ایران، نتیجۀ مشکلاتی است که توسط کشور من، ایالات متحده، پدید آمده و همین طور عواقب اقدامات افراط گرایانی است که آمریکایی ها را در سفارت به گروگان گرفته بودند. این رویدادها و تصاویر ساده انگارانه ای که از ایران در رسانه ها پخش می شد، مرا در مورد آن چه در آن کشور می گذشت کنجکاو تر می کرد. در عوض این که از جامعۀ مهاجران ایرانی بدم بیاید و نسبت به آن غضبناک باشم، هر چه بیشتر درمورد آشنایی با ایران و هویت ایرانی خودم جدی تر می شدم و احساس تعهد بیشتری می کردم. در طول دوران یادگیری، چه آن زمان و حالا، من همیشه به ادبیات و قدرتی که به نویسنده ارزانی می دارد، بازمی گردم. به تدریج، ضرورت به رسمیت شناختن خون مختلط و میراث مهاجر بودنم را احساس می کردم. در آن زمان نوشتن دربارۀ روایات "مان" و نقل داستان "مان" ناگزیر بود. کمک به روایت داستان جامعۀ مهاجران ایرانی در ایالات متحده، که با وقایعی همچون انقلاب، بحران گروگان ها، و جنگ ایران و عراق ادامه داشت، و افکار منفی در ذهنیت آمریکاییان جای خود را باز کرده بود، برای من حکم یک مأموریت را یافت. من در ادعای ایرانی بودنم، سفری به ایران کردم تا شیوۀ تأثیر ایران و فرهنگ ایرانی را روی خود به عنوان یک نویسنده و شهروند ایالات متحده تجربه کنم.
من در کسوت نویسنده، ارزش ها، حتا امتیاز بیان کردن خصوصیات غامض ومتنوع پیشینۀ نه کاملا آمریکایی خودم را ملاحظه می کردم. قصد داشتم بیانگر دیدگاه ها و عقاید نویسنده ای باشم متعلق به زمانی که در آن بزرگ شده بودم. می خواستم دربارۀ این که چگونه میراث و تفاوت هایم، به شیوه های گوناگون مرا به سوی خودباوری، آن طور که فقط در آمریکا ممکن است، سوق داده بود هم بنویسم؛ در آمریکایی که خودباوری فرایندی پویا و همواره متأثر است از گفتگوهای گسترده تر سیاسی و فرهنگی که بخشی از چهارچوب زندگی فردی در آمریکا می باشد. مدتی به طول انجامید تا این که کتاب خوانان آمریکایی بتوانند به تحسین پیچیدگی ها، سخت کوشی، و زیبایی تجربیات ایرانیان مهاجر بپردازند – و همین طور مجموعۀ آثار ادبی که توصیف کنندۀ آن تجربیات است. ادبیات نوپا اما شکوفای ایرانیان سرگشته سرانجام شکل گرفت. این قریحۀ ادبی ایرانی- آمریکایی، به واسطۀ وجود حس گم گشتگی در اولین نسل ایرانیان مهاجر، و همین طور درک این که مهاجرت چه امکاناتی برای نسل دوم فراهم کرده، ظرافت بیشتری یافته است.
ایرانیان-آمریکایی، آزادی بیان و فرصت ایجاد یک فرهنگ نوین ادبی که دربرگیرندۀ عقاید و نظرات نویسندگان محروم و کسانی که وادار به سکوت شده اند را به شدت پاس می دارند؛ و اینان شامل آرا و نظرات زنان، اقلیت های مذهبی و فرهنگی، و دگر اندیشان سیاسی است.
من در این سفر و در کسوت یک نویسنده، سعی کرده ام سرنخ هایی از میراث پیچیده ام یافته و آن ها را به هم متصل کنم. از غنای سفر پدر و مادرم به ایالات متحده، که مانند بسیاری امور دیگر، حاصل تصادفی جنگ جهانی دوم بود، بسیاری چیزها فرا گرفته ام. این جنگ موجب دگرگونی مسیر بسیاری از دولت ها در هر گوشه ای از جهان گردید، و امواج آن بر حیات میلیون ها تن تأثیر گذاشت، از جمله پدر و مادر من که تصادفا هر دو در یک سالن رقص در شیکاگو با یک دیگر آشنا شدند و این آشنایی برای هر دو، موجد امکانات و امید بود. من به عنوان نویسنده عمیقا معتقد هستم که فرزندان مهاجران، یعنی کسانی که در این قاره تولد یافته اند، و همین طور کسانی که از فراسوی آن در این جا جمع شده اند، باید چیزی از خودشان برای گفتن داشته باشند. فرصت هایی که من برای بیان خود داشته ام، به شدت تحت تأثیر این تفکر بوده که یک نویسندۀ آمریکایی بودن چه معنی می دهد. اذعان دارم که نمی توان در آمریکا زندگی کرد و منافع و مضار نفوذ گستردۀ فرهنگی و سیاسی آن بر سایر نقاط جهان را نادیده گرفت. و در عین حال از این مسئله هم آگاهی دارم که باید پیوسته در خاطر داشته باشیم که ما کشوری جوان هستیم و همواره در حال تغییر و تبدیل می باشیم. در چنین چهارچوبی، نوشتن از میراث خود، تنها یک آغاز است. مایلم این طور بیندیشم که داستان پدر و مادرم انگیزه ای برای نوشتن و روایت مسیر چالش انگیز زندگی آن دو در من ایجاد کرد، اما نقش من به عنوان نویسنده و آفریدن چیزی تازه، گذر کردن از داستان آن دو و پشت سر گذاشتن هرگونه میراث قومی است .
من در نفش نویسنده، شاعر و ناشر، احساس می کنم که به بهترین وجه، بیانگر هویت آمیختۀ آمریکایی خود هستم. دربارۀ دگرگونی های خودم به واسطۀ تصادفات تاریخی موجود در زندگی والدینم قلم می زنم، اما نوشته هایم در عین حال، حاوی معانی پویایی و امکانات بالقوۀ موجود در فرهنگ آمریکایی نیز هست. همین فرهنگ و خصوصیات است که اتحاد اجتماعی را در این کشور حفظ می کند، اما روزنه هایی نیز باقی می گذارد تا نقطه نظرات و دیدگاه های تازه هم در آن رخنه کنند. هر چند آثار من همیشه هم تحت تأثیر این روزنه ها نبوده، اما وجود آن ها برای تأکید بر هویت آمریکایی و هویت ایرانی-آمریکایی من همواره ضرورت داشته است.