19 مارچ 2009

نوشتۀ دیانا ابو جابر
سال ها قبل تصمیم گرفتم که "واقعیتی" را بنویسم. قصد داشتم خاطرات خودم را دربارۀ بزرگ شدن در یک خانوادۀ عرب-آمریکایی به رشتۀ تحریر درآورم. اما هر بار که قلم را روی کاغذ قرار می دادم، ساکت می شدم: کلمات از من فرار می کردند. تا آن زمان، داستان های زیادی نوشته بودم. اما هنگامی که می خواستم گذشته را توصیف کنم، و به ساختارهای دوران کودکی، شام های خانوادگی، گفتگوها، و مسافرت ها بپردازم، گویی همه چیز از من می گریخت؛ مثل این بود که بخواهم با تور پروانه گیری ابرها را جمع کنم.
من در آمریکا متولد و بزرگ شده ام، اما به دلیل میراث گذشته ام، غالبا از من خواسته می شود دربارۀ خاورمیانه اظهار نظر کنم- گویی نوعی جامعه شناس یا سیاستمدار باشم. در واقع، من یک رمان نویسم، و ترجیح می دهم دربارۀ داستان های غریب و غیرقابل طبقه بندی انسان ها بنویسم، تا دوره های گستردۀ تاریخ و فرهنگ.
اما آمریکایی ها عاشق "فرهنگ" هستند- ما به حس ارتباط با چیزی بزرگتر و گسترده تر از خودمان عشق می ورزیم. بیشتر مردمی که در این سرزمین زندگی می کنند، از نقاط دیگر جهان آمده اند؛ آن ها ازدواج های مختلط کرده و رد نسب کهن خود را گم کرده اند. من خودم حاصل ازدواج پدری هستم که تبارش به بادیه نشینان صدها سال پیش می رسد و مادری که اطلاع چندانی دربارۀ اجداد ایرلندی و باواریایی، یا شاید هلندی یا سوییسی خود ندارد- و زیاد هم مطمئن نیست. وقتی من و خواهرانم با گذشت زمان در آمریکا بزرگ می شدیم، پدرم همواره به ما یادآوری می کرد که مسایل را با یک دیگر قاطی نکنیم- و این که ما در حقیقت دختر هایی عرب هستیم. دخترهای خوب و حرف گوش کن اردنی.
آنچه من دربارۀ پدرم می دانستم از طریق فیلترهای جامعۀ عرب-آمریکایی سیراکوز، واقع در نیویورک بود. باقلوای مورد علاقۀ ما دست پخت یکی از همسایگان چاق فلسطینی بود؛ درس های زبان عربی را یک کلدانی عراقی عبوس و ترشرو در زیر زمین نمور یک کلیسای ارتدکس یونانی به ما یاد می داد؛ و برای یاد گرفتن رقص، پیش خانمی مصری می رفتیم که لبخندش شوق انگیزی داشت. پدرم گاهی جانماز ابریشمی و زیبای خود را باز می کرد و روی آن نماز می خواند، اما ما هر هفته در روز های یکشنبه به کلیسای کاتولیک مادر بزرگ مادری ام می رفتیم که کلیسای بسیار بزرگی بود. این "فرهنگ"، چندین سال نوری با تربیت سنتی پدرم در وادی های اردن فاصله داشت.
پوست روشن من کمکی به ساده تر شدن مسایل نمی کرد. وقتی کوچک بودم، می دیدم که خویشاوندان اردنی ما دزدکی به من و خواهرها و دختر عمو هایم نگاه می کنند؛ و یواشکی به هم می گفتند، "اوناهاش- اون آمریکاییه است!" من حتا در آن زمان هم احساس می کردم که این نوعی علامت تمایز و تحریم است – دارا بودن امتیازی که مرا به عضویت گروه درنمی آورد. آن ها به خواهرم که سبزه بود، "عرب" می گفتند. آمریکایی ها هم خود را ملزم می دانستند که مرتب به من یادآوری کنند من شکل "عرب ها" نیستم، گویی این کار باعث می شد من کمتر حق داشته باشم خود را یک عرب آمریکایی بدانم. من از این موضوع که مردم فکر می کردند می توانند هویت مرا بر اساس ظاهرم تعیین کنند، نفرت داشتم.
دوران دبیرستان را که می گذراندم، یک روز معلمی که نیت پاکی داشت و می خواست به اصطلاح "هویت نژادی" را به ما آموزش دهد، کار تجربی را انجام داد. خانم هارو که موهای بور داشت و لاغر و قد بلند بود، روی میزش خم شد و از دانش آموزانی که خود را رنگین پوست محسوب می کردند خواست در سمت راست کلاس درس جمع شوند، و آن هایی که خود را سفید می انگاشتند در سمت چپ کلاس بایستند. من با تعجب مشاهده کردم که بچه ها بدون برخورد به هیچ مشکلی، دو دسته شدند و طبیعتا ... من به تنهایی در وسط کلاس نشستم. من صادقانه نمی دانستم باید به کدام سمت بروم. همۀ کلاس این موضوع را بامزه تلقی کردند، در حالی که معلم ناراحت شده بود و فکر می کرد من عمدا خود را به بلاهت زده ام. ظاهرا خانم هارو هرگز با این مشکل روبرو نشده بود که تلقی دیگران از هویت خود را متعارض با برداشت شخصی اش ببیند. من به انطباق ساده ای که از آن برخوردار بود، غبطه می خوردم – چه قدر عالی بود که انسان بتواند با آن چه دیگران در موردش می اندیشند، هماهنگ باشد.
خوش بختانه، ایالات متحده به قدری گسترده است که مردم می توانند هر طوری که می خواهند، باشند. تعداد زیادی از مهاجران، در گردهمایی های مخصوص خود، و همگرایی های قبیله ای پناهگاهی می یابند، مانند محلۀ کره ای ها، محلات ایتالیایی نشین و محلۀ هاییتی ها. در دوران کودکی من، اردنی های بسیاری در اطراف ما نبودند تا بتوانند قلمرو خاص خود را تشکیل دهند، به همین دلیل، ما در میان افراد گوناگونی از افراد خانواد و دوستان زندگی می کردیم و معمولا آشنایانی متعلق به سایر کشورهای عرب زبان داشتیم و حتا گاهی، مسافرانی که از کشورهایی نظیر ایتالیا، ترکیه و یونان می آمدند. گاهی داشتن وجوه مشترک در نوع غذا یا مذهب چندان اهمیت نداشت و مهم نوع احساسات بود – ریتم آرام تر زندگی، میل به حرف زدن، ضوابط اخلاقی خشک، و عشق به کودکان.
دنیای کودکی من میان جهان درونی ("عرب ها" و دوستان) و جهان بیرونی ("آمریکاییان") تقسیم می شد. اما البته این تقسیم بندی را نمی شد از نزدیک مورد بررسی قرار داد، زیرا از هم می پاشید. اول این که، پدرم و برادرانش، همسر آمریکایی داشتند. با این حال، در روزهای آخر هفته همیشه مهمانی های شلوغی در خانه برگزار می شد، که پر بود از غذاهای سنتی، موسیقی و صحبت های پرسروصدا، بیشتر به زبان عربی، و بر سر موضوع های سیاسی. برای یک بچه، اختلاف میان تعطیلات آخر هفته (پرسروصدا، بامزه، هیجان انگیز، ترسناک) با روزهای عادی هفته (آرام، کمی یکنواخت، و نتیجه بخش) تضاد زیادی وجود داشت و مانند تمرین های مداوم فرهنگی بود. من در گردهمایی های والدینم یاد گرفته بودم که بازگو کردن "واقعیت"- یعنی حقایق خصوصی درمورد خواسته ها، ترس ها، و باورها- یکی از ترسناک ترین و خطرناک ترین کار هایی است که می توان در آمریکا انجام داد.
گویا پدرم هر دوشنبه، از یک آدم شلوغ و یک آشپز صاحب نظر، تبدیل می شد به یک رییس ادارۀ منظم و یقه بسته. با این که اغلب پریشان و برافروخته از نادانی همکارانش درمورد خاورمیانه به خانه می آمد، اما تردید دارم که او عقاید خود را آزادانه با همکارانش در میان گذاشته باشد. به نظر نمی رسید که هیچ یک از آشنایان آمریکایی اش خبر داشته باشند که او چه قدر دوست داشت یک رستوران از خودش داشته باشد و یا این تا چه حد دلش می خواست به اردن بازگردد. چیزی که آن ها می دیدند، آدمی مثبت و سازنده بود. در میان مهاجرانی که با ما آشنا بودند، این اتفاق نظر وجود داشت که آمریکا جای خوبی برای تحصیل و کار کردن است، و این که آمریکایی ها کمی خطرناک، دیوانه، و غیرقابل اعتماد هستند. هر کلمه حرفی که به آن ها گفته می شود باید به دقت سنجیده شود.
گویا به هیچ وجه نمی شد حدس زد که یک آمریکایی- مخصوصا پسرهای آمریکایی- ممکن است چه کاری انجام دهد. این احساس مخصوصا درمورد پدربیچاره ام و با داشتن سه دختر، که همه آن را"یک حرمسرا" می خواندند، صادق بود. به نظر پدرم، پسرهای محله همگی دارای جنون جنسی، یا معتاد به الکل و مواد مخدر بودند. ظاهرا دخترهای آمریکایی مطمئن تر بودند، اما من همیشه از رفتار خودسرانه و نافرمانی دوستانم در برابر والدینشان تعجب می کردم. و از این که دوستانم به آسانی همۀ افکار خصوصی خود دربارۀ همه چیزرا در میان می گذاشتند هم متعجب بودم- آن ها آزادانه راجع به دوست پسرهای خود، خانواده شان، و خواسته هایشان حرف می زدند. من این اعتماد به نفس را که دیدگاهشان مورد موافقت قرار می گیرد را تحسین می کردم. من چنین باورهایی را هرگز نیاموخته بودم، نه در میان عرب ها و نه در میان آمریکایی ها. این موضوع با دنبال کردن اخبار شب بیشتر تأیید می شد. والتر کرونکایت در بارۀ ویتنام، یا ریچارد نیکسون و یا خاور میانه چیزی می گفت، و پدرم چیز دیگری، و اطلاعات و اظهار نظرهای متفاوتی را مطرح می کرد. من از اخبار دستگیرم شده بود که بار دیگر جهان به چند بخش تقسیم شده است. مردم داخل (آمریکایی ها) همیشه حق داشتند، و مردم خارج (همۀ کسان دیگر) خیلی هم به حساب نمی آمدند. البته این مسئله برای کودکان خانواده های مهاجر- در میان ملت متشکل از مهاجران- این گونه بود که باید پیدا می کردند، مردم داخل کشور چه کسانی هستند.
من دریافته ام که کسب یک تجربۀ منحصر به فرد فرهنگی مانند مستقیم نگاه کردن به چیزی است که روی سطح لغزندۀ چشم انسان غوطه ور است. به غیر از مسایل عینی مربوط به زبان و جغرافیا، کوشش کرده ام چیزی پیدا کنم که به زندگی انسان رنگ صرفا "عرب- آمریکایی" بدهد. کشمکش بر سر هویت و عرض اندام، تنش موجود میان حفظ میراث و پذیرش موقعیت جدید، همگی از مسایل واقعی جوامع عرب-آمریکایی هستند. اما در میان مهاجران متعلق به سایر کشور ها هم مشترک می باشند.
هنگامی که بزرگ شدم، احساس کردم که تجربۀ عرب-آمریکایی کمتر مربوط به یک چیز ذاتی متعلق به جهان عرب و بیشتر مربوط به روش درک آمریکایی ها از "عرب بودن" و پاسخی است که به آن می دهند. به همین جهت، نبرد میان هویت درونی و هویت بیرونی، تبدیل به موضوع اصلی کتاب خاطراتم شد. من دست نوشته های زیادی نگاشتم، با خودم و حافظۀ پاره پاره ام، و واکنش های احساسی و غیر منسجمی که داشتم به مبارزه پرداختم. کارم را از لایه ها و تکه های تصاویر، گفتگو ها، و چیزهایی مانند طرز تهیۀ غذا ها آغاز کردم و به سوی چهارچوب اصلی روایتم پیش رفتم.
نسخۀ دست نویس را به کسی نشان ندادم، زیرا هنوز در مورد ترس و ملاحظه در برملا کردن حقایق با خودم در کشمکش بودم. از این نگران بودم که در صورت عدم موافقت هر یک از اعضای خانواده، دیگر نخواهم توانست چیزی بنویسم. و سپس، بعد از سه سال بازنویسی و تعمق های روحی، زمانی که چیزی تهیه کردم که به نظرم قابل ارائه به نماینده ام بود، او آن را برای من پس فرستاد و گفت، از اول شروع کن، و این بار به ما بگو چه چیزهایی را "نمی گویی".
چیزی نمانده بود که کل این پروژه را کنار بگذارم. فکر می کردم من زیادی در پناه خانواده ام مانده بودم و بیش از حد میان خانوادۀ متعلق به دنیای قدیم و هنر آمریکایی دو دل بوده ام تا بتوانم چیزهایی را بگویم که در اصل نمی گویم. در کمال ناامیدی به مادرم پناه بردم و با او دربارۀ زجری که برای روی کاغذ آوردن خاطراتم می کشیدم صحبت کردم، از این که می ترسیدم اشتباه از آب درآید و یا احساسات مردم را جریحه دار کنم. مادرم بعد از یک سکوت متفکرانۀ مخصوص یک معلم مدرسه، به نرمی و با مهربانی به من گفت، "عزیزم، می دانم که می خواهی به کسی توهین نشود و کسی را نرنجانی. می دانم که خانواده ات را دوست داری و نمی خواهی حق کسی پایمال شود. اما نهایتا می دانی نظر من چیست؟ نظرم این است که اگر کسی خوشش نیامد، برود به جهنم!"
من شوکه و ساکت شده بودم. و بعد این شوک تبدیل به دلگرمی شد. مادر آمریکایی من آن ذره اعتماد به نفس و باور را به من داده بود و من بالاخره می توانستم داستان خودم را با آزادی بازگو کنم. بار دیگر نوشتن را آغاز کردم. و یک سال بعد، کتاب زبان باقلوا منتشر شد.
مردم معمولا از من سئوال می کنند چرا دربارۀ مادرم زیاد نمی نویسم. واقعیت اینجاست که پدرم موضوع ساده تری برای نوشتن است. نمی دانم این موضوع مربوط به شخصیت او می شود یا تفاوت فرهنگی اش، اما او پرسر و صداتر و مضحک تر از بیشتر آدم هایی است که می بینم. در عین حال، کاملا معتقدم که هرگز با سرمشق قرار دادن مادرم نمی توانسم یک نویسنده بشوم. هر چند اصل و نسب غیر عادی نداشته است، و به ترانه هایی گوش می هد که مورد علاقۀ سایر آمریکایی ها هم هست، و وسواس غذا پختن و سیاست هم در او نبوده- مهم نبود اهل چه کشوری باشد: او متفکر بود، قابل احترام، و با هوش. او برایم کتاب های زیادی می خرید؛ او به من یاد داد چگونه گوش فرادهم و مشاهده کنم، چگونه بیندیشم و بخوانم.
بعد از انتشار زبان باقلوا، میل داشتم به عمق گذشتۀ آمریکایی خود بیشتر وارد شوم به همین خاطر کتاب منشأ را نوشتم که یک داستان جنایی مرموز است و شخصیت اول آن یتیمی بزرگ شده در سیراکوز، واقع در نیویورک می باشد که اطلاعی دربارۀ والدین طبیعی خود ندارد. این کتاب شباهتی به کتاب های قبلی ام نداشت، و به همین خاطر، برایم بسیار رضایت بخش بود.
این امر بدان معنا نیست که به کشف ریشه های اردنی خود علاقه نداشته باشم یا آن را رها کرده باشم، فقط این که مانند سایر نویسندگان، باید به شکلی ناگسستنی درپی یافتن راه های تازه ای برای بیان خود و نقل داستانم باشم. بزرگترین امید و امتیاز برای هر نویسنده ای، دستیابی به آزادی کامل هنری است، و برخورداری از حق خلاقیت خیال پردازانه. همان طور که تربیت من گاه گاهی محدود کننده بوده است، حالا به شکل های گوناگون، از داشتن دو فرهنگ مختلف خوشحال هستم، که نه تنها احساسم نسبت به دنیا را وسعت می بخشد، بلکه روح مرا صیقل بیشتری هم می دهد. زیرا گاهی احساس می کنم که بهتر است همه چیز را بازگو نکرد. گاهی بهتر است وقت لازم را به امور بدهیم تا در سکوت و تأمل پرورده شوند.
اخیرا یک جلسۀ کتاب خوانی در یکی از کتاب فروشی های کوچک نیویورک برگزار کردم. طی جلسۀ پرسش و پاسخ، زنی از میان حضار سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت، "شما مانند یک عرب چیز می نویسید."
در حالی که هنوز کاملا مطمئن نیستم که منظور او از آن حرف چه بود، چون داستان دربارۀ شخصیت های آمریکایی و به زبان انگلیسی بود، اما به طور غریبی از این تأیید و پذیرش احساس لذت می کردم. بعد از سال ها جا نیفتادن، مانند این بود که عاقبت تأیید شده بودم.
من لبخند زدم و در کمال صداقت و صمیمیت به او گفتم، "متشکرم".
Diana Abu-Jaber is the author of Crescent (2003), winner of the 2004 PEN Center USA Award for Literary Fiction and the Before Columbus Foundation's American Book Award; Arabian Jazz (2003); and The Language of the Baklava (2005). Her most recent novel is Origin (2007). She is an associate professor of English at Portland State University in Portland, Oregon.