09 مارچ 2009

نوشتۀ له آ ترهیون[2]
تو رفتن گاو وحشی را حس کردی
تو حرکت دلیجان را شنیدی ...
تو در طلوع قرن جدید در دشت موکاسین[3]
بر اسب کوچکت سوار شدی
راه های خاکی به جاده تبدیل شدند
و جاده ها،قدیمی گردیدند ...
ما به داستان هایی که گفتی گوش دادیم
- از کتاب "با من صحبت کن مادر بزرگ" اثر جک گلدستون[4]
جک گلدستون، ترانه سرا و قصه گو، اهل قبیلۀ بلکفیت واقع در منطقۀ گریت پلینز[5] ، که در ایالت مونتانا زندگی می کند، سنت قبیله اش را در قالب شعر ادامه می دهد. گلدستون داستان هایش را در کنارمادر بزرگ خود، که در ترانه ای به نام "با من صحبت کن مادر بزرگ" از او تجلیل کرده است، آموخت. او در ترانه هایی که می نویسد و همچنین اجراها و سخنرانی هایش از داستان های بلکفیت به عنوان الهام دهنده یاد می نماید.
گلدستون می گوید که «هدف از سنت قصه گویی، بازگشت دوباره به هویت است». او معتقد است که فرهنگ های دیگر نیز ابزارهای مشابهی دارند مانند داستان های بومیان استرالیا در مورد اسطورۀ خلقت. او می گوید: «بلکفیت به آن به عنوان "روزی روزگاری" یا "یکی بود یکی نبود" اشاره می کند.»
گلدستون می گوید که «اما زمانی که در سرا پردۀ این سنت وارد می شویم، مهم است این ایده را که داستان ها به همین صورت موجود، منطقی یا واقعی هستند، کنار بگذاریم. شاید حقایقی که آنها منتقل می کنند حقایقی تاریخی نباشند اما از یک منطق جاودانه برخوردار هستند.» این داستان ها نشان دهندۀ «تاریکی و نور، و شیاد و قهرمان هستند.» او می گوید که «شیاد فکر می کند که مرکز کاینات و کانون توجه است ... و قهرمان آگاه است که تنها بخش کوچکی از چیزی بسیار بزرگ تر بوده و به قدرت بالاتری خدمت می کند. آنها "تجسم انرژی" هستند؛ ما آنها را خدایان می نامیم ... تجلی از آن احساس اسرارآمیز بزرگ.» او می گوید که "اسرارآمیز بزرگ" توصیفی است که بلکفیت برای چیزهایی که فراتر از درک او است ارایه می دهد، «دو صفتی که وقتی برای توضیح آنها کلمه ای پیدا نمی کنیم."
گلدستون می گوید که «یکی از مسایل غم انگیزی که شاهد گسترش آن در پیرامون، و تا حدی در درون خودم و خانواده ام، هستم این است که داستان هایی که زمانی سینه به سینه منتقل می شدند، دیگر به همان قوت سابق منتقل نمی شوند.» گلدستون منحرف نمودن اذهان توسط فن آوری مدرن را علت اصلی این مشکل می داند. او احساس می کند که شکاف میان ماده و معنا افزایش یافته است. او می گوید که «در ذهن مادر بزرگم، حرکتی سیال میان این دو وجود داشت.» او تلاش می کند تا این منطق قدیمی را از طریق افسانه ها، داستان های آموزشی و "تمثیل هایی از زندگی خودم" به دیگران منتقل نماید. ترانه های او قدرت طبیعت، معنا و تجربه های زندگی عادی را بر می انگیزند. «به جای تلاش برای نگه داشتن مخاطبتان در زمان گذشته، ... من حاضر هستم، همین حالا ... آن درس بی پایان را در زمان حاضر قرار دهم.»
گلدستون می گوید که آمریکا ملتی است که «همینطور که پیش می رویم از یک دیگر یاد می گیریم»:
ملتی متولد شده از رؤیاهای بسیاری از مردم
ما نگهبانان داستان های کسانی هستیم که پیش ازما آمده اند؛
نگاه دارندگان کوه ها و رودها.
- از کتاب "آمریکا ... آن را به دیگران منتقل کن"
او می گوید که سنت های شفاهی می توانند در حالی که رسانه های کوتاه مدت از بین می روند، زنده بمانند. «تنها چیزی که می توانیم در درازمدت واقعاً به آن تکیه کنیم،سنت شفاهی است. در گفتن، نه تنها دانش و ارزش ها و هویت، بازشناسی شده و مورد تأیید مجدد قرار می گیرند، بلکه آن مفهوم "شدن" نیز وجود دارد. ما همچنان انسان
می شویم. بدون داستان هایمان، نمی توانیم دیگر انسان شویم.»
Blackfeet 1.
Lea Terhune 2.
Moccasin 3.
Jack Gladston 4.
Great Plains 5.