09 مارچ 2009

زیر بنای عظمت: آبراهام لینکلن تا سال 1854

سال های آغازین زندگی لینکلن قبل از فعالیت های دولتی

 
بزرگنمائی عکس
مکان تاریخی محل تولد آبراهام لینکلن بطور بالقوه درمنطقه ای جنگلی و دورافتاده در ناب کریک، کنتاکی

این مقاله، گزیده ای است از آبراهام لینکلن: یادگار آزادی، که توسط دفتر برنامه های اطلاعات بین الملل منتشر شده است. برای مطالعۀ کتاب کامل مراجعه کنید به:

http://www.america.gov/media/pdf/books/lincoln.pdf

 نوشتۀ: دوگلاس ال ویلسون

آبراهام لینکلن سرشناس ترین و تحسین برانگیز ترین فرد در میان آمریکاییان است، او تنها دولتمرد آمریکایی است که داستان زندگی اش برای همه آشنا است. موقعیت لینکلن به عنوان اصیل ترین مرد خود ساخته و برخاستن او از جنگل های بکر و تاریک، تا رسیدن به ریاست جمهوری، در اعماق پندار آمریکاییان ریشه دارد. آن چه آمریکایی ها به طور کلی از شانزدهمین رییس جمهور کشورشان می دانند بیشتر افسانه است تا زندگینامه، اما بیشتر خطوط کلی داستان آشنای زندگی او، جنبۀ تاریخی دارد.

لینکلن در سال 1809 در کلبه ای چوبی و در خانوادهای متواضع از والدینی کم سواد پا به عرصۀ وجود گذاشت؛ او در مکانی در جنگل های بکر متولد شد که عملا منطقه ای پرت و دور افتاده بود؛ او از هفت سالگی و با در دست داشتن یک تبر، به پدرش در ایجاد زمین های کشاورزی در جنگل دست نخورده کمک می کرد؛ او با چند ماه مدرسه رفتن، به تنهایی و با پشتکار به تحصیل ادامه داد تا توانست در خواندن و نوشتن و حساب مهارت به دست آورد؛ وی مرد جوانی بود که با انجام کار های پَست از عهدۀ تحصیل بر می آمد و دستور زبان انگلیسی را به تنهایی فرا گرفت، همین طور به ریاضیات  تا حدی آشنایی پیدا کرده بود که ممیزی را بیاموزد، و همین طور با حقوق هم آشنا شده بود و در 27 سالگی وارد حرفۀ حقوق شد. و البته نقش او در ایالات متحده تا آن حد مؤثر بود که توانست از تجزیۀ کشور جلوگیری کرده، الغای برده داری را تحقق بخشد و به عنوان یک شهید واقعی آمریکایی محسوب گردد.

در حالی که شهرت فراگیر لینکلن نتیجۀ رفتار قاطعانه و دولتمردانۀ او به عنوان رییس جمهور در دوران جنگ های داخلی بین سال های 1865-1861 است، افسانه ای که مانند هاله ای او را احاطه کرده و آمریکاییان به خوبی با آن آشنا هستند، به تصاویری از سال های اولیۀ زندگیش باز می گردد- پسر یک مرز نشین فقیر اهل ایندیانا با تبری در دست، پسری که در کلبۀ چوبی و در پرتو نور آتش مشغول خواندن است، فروشندۀ درستکار مغازه و رییس پستخانۀ دهکده، تازه وارد نترسی که در برابر گردن کلفتی ها می ایستد، مساح خود آموخته ای با پرگار و زنجیر، و یک دانشجوی ساعی که خود را برای ورود به حرفۀ حقوق آماده می کند.

هر چند جنبه های حساس رشد او درافسانه های مردمی جایی ندارد اما مسایلی از قبیل  شرایط بدبینانۀ ذهنی او و مشکلاتی که در سال های نوجوانی و شکل گیری خود باید با آن کنار می آمد، از ابعاد مهم و حساس زندگی او هستند.

ذهنی آمادۀ آموختن

آبراهام لینکلن از همان ابتدا با دیگران متفاوت بود، آن هم به نحوی که مورد تأیید بسیاری از همسایگان- و مخصوصا پدرش-  نبود. او تقریبا برخلاف تمامی کسانی که همراهشان بزرگ شد، بسیار علاقمند به کلمات و معانی بود. او در خرد سالی خواندن و نوشتن را آموخت، و همواره به دنبال کتاب هایی برای امانت گرفتن و یادداشت برداری از آن چه می خواند، بود. در نظر پدر و بسیاری از هم سن و سالانش، این رفتار او بیشتر از تنبلی ناشی می شد، و آن را راهی برای فرار از کارهای مزرعه می پنداشتند.

اما مادرخوانده اش مشوق لینکلن در مطالعاتش بود، هم او بعدها به شریک حقوقی لینکلن، ویلیام اچ هرندون گفته بود، با این که در کودکی از کارهای جسمانی خوشش نمی آمد، اما تنبل نبود، بلکه در یادگیری پشتکار داشت- او به یادگیری علاقه داشت و اگر رنج و کار به او مهلت می داد، او مطمئن بود که به آن می رسد.

هرچند خواندن در دوران جوانی، یکی از ارکان افسانۀ لینکلن را تشکیل می داد، اما در دراز مدت  اهمیت قدرت نوشتن او را نیافت. بعد از این که لینکلن به قتل رسید، هرندون با همسایگان سابق رییس جمهور در ایندیانا مصاحبه کرد، و بسیاری از آنان به یاد می آوردند که لینکلنِ جوان به عنوان نویسندۀ با استعداد مقالات و شعر، شناخته شده بود. و در آخر، نوشته هایش به اندازۀ کارهایش اهمیت پیدا کرد، زیرا از جملۀ آشنا ترین و پرتأثیر ترین مکاتبات در آمریکا هستند.

هنگامی که در 22 سالگی خانه را ترک کرد و زندگی مستقلی در پیش گرفت، لینکلن در دهکدۀ کوچکی در نیو سیلم واقع در ایلینوی ساکن شد، و شش سال پراز واقعه را در همان جا سپری کرد. او در ظاهر ناخوشایند و غیر جذاب بود و غالبا به عنوان فردی دست و پا چلفتی و بدلباس توصیف می شد، اما به زودی معلوم شد که از کمالات زیادی برخوردار است. او علاوه  بر هوش و اطلاعات خوبش، به طور غریبی خوش طینت و صمیمی بود.  در مسابقه های ورزشی مانند دو، پرش، و پرتاب وزنه، همیشه برتر بود؛ او فوق العاده نیرومند و کشتی گیری تقریبا شکست ناپذیربود؛ و با این که مشروب نمی خورد اما آدمی خوش مشرب بود و قابلیت زیادی در داستان سرایی داشت. به همین دلیل، همه به او علاقه داشتند و زمانی که در اولین سال اقامتش در نیوسیلم، قرار شد ارتش نامنظم علیه سرخپوستان بجنگد، او را به عنوان سرکردۀ محلی انتخاب کردند. او سال ها بعد، در یادآوری این افتخاری که نصیبش شده بود گفت، به یاد ندارد هیچ یک از موفقیت هایش در زندگی، چنان رضایتی به او داده باشد.

لینکلن در سال های زندگی خود در نیوسیلم، با در پیش گرفتن حرفه های مختلف و ادارۀ زندگی خود، با پشتکار زیادی به درس خواندن ادامه می داد تا بتواند کمبود تحصیلات آکادمیک را جبران کند، و این چیزی بود که در تمام طول زندگی خود به آن آگاهی داشت. او با به امانت گرفتن کتاب، به مطالعۀ تاریخ و شرح احوال می پرداخت، و با علاقه ای که به شکسپیر و رابرت برنز، یکی از شعرای اسکاتلندی داشت، ادبیات برایش کشش و گیرایی زیادی به همراه داشت.

 با این که در خانواده ای باپتیست که به کلیسا می رفتند بزرگ شده بود، اما هیچ گونه تعهد دینی را نپذیرفت، و تحت تأثیر پیروان خرد قرن هجدهم، مانند کنت دو ولنی و توماس پین، لینکلن دکترین های بنیادی مسیحیت را زیر سئوال می برد. اگر رفتن به کلیسا در دوران کودکی موجب نشد که اعتقادات دینی در او پای بگیرد، اما انگیزه ای برای یکی از مسایل مورد علاقه اش شد که نتایج آن را در طول عمرش مشاهده کرد، و آن سخنرانی بود. او که قبلا همبازی هایش را در میان جنگل های ایندیانا با تقلید موعظه ها و سخنرانی ها سرگرم کرده بود، اکنون برای توسعۀ مهارت های سخنوری خود در نیوسیلم، به انجمنی پیوست.

نخستین سال ها در سیاست

بزرگنمائی عکس
پایتخت ایالات متحده آمريکا در دورانی که آبراهام لینکلن در سِمَت نمایندۀ کنگره خدمت می کرد.

اگر لینکلن درگیر شور و حرارت های مذهبی و مشاجرهای فرقه ای که مختصۀ فرهنگ مرزی بودند نشد، اما علاقۀ زودرسی به سیاست در او بود. مانند غالب اموری که به آن می پرداخت، لینکلن در سیاست نیز تبدیل به سخنرانی برجسته شد، و این استعدادی بود که به موفقیت های سیاسی بعدی او بی ارتباط نیست. قبل از این که اولین سال اقامت او در نیوسیلم به پایان برسد، او خود را به عنوان کاندیدای مجلس ایالتی نمایندگان معرفی کرد، و همان گونه که بعد ها گفت، این اولین باری بود که مغلوب مردم شد.

وقتی مجددا در انتخابات بعدی شرکت کرد، به آسانی پیروز شد و در دوره های بعدی هم خدمت کرد. در دور دوم نمایندگی، هرچند در زمرۀ جوانترین نمایندگان قرار داشت، به عنوان رهبر حزب ویگ انتخاب گردید، این افتخاری بود که نفوذ کلام، انرژی، و قابلیت های سازماندهی و مدیریت او را منعکس می کرد.

مشخصۀ سال های نخست لینکلن در عرصۀ سیاست بسیار آموزنده است. او در زمان و مکانی به بلوغ رسیده بود که طرفداران پرحرارت اندرو جکسون که یک پوپولیست بود و حزب دموکراتش، در اکثریت مطلق قرار داشتند، در این جا نیز لینکلن متفاوت بودن خود را به اثبات رساند و به زودی در سیاست موضع ضد جکسون گرفت. او به روشنی جذب تدابیر توسعۀ اقتصادی مانند بانک های تحت حمایت دولت و پیشرفت های داخلی  شده بود که از سوی مخالفان جکسون ارائه می شد. اگر تنها هدف  سیاسی او انتخاب شدن به عنوان رییس جمهور بود، حزب درستی را انتخاب نکرده بود.

زمانی که به نیوسیلم منتقل شد، با این که مسائل مطرح در کمپین های ایالتی بیشتر محلی بود تا ملی، کماکان طرفداران دموکرات جکسون او را احاطه کرده بودند. با این حال، این سیاستمدار تازه کار می توانست با بهره گیری از طرفداران جکسون، با میزان موفقیت قابل ملاحظه ای انتخاب شود.

 هنگامی که مشغول فعالیت های سیاسی برای ورود به مجلس قانونگذاری بود، جان تاد استوارت، یکی از وکلای دعاوی اسپرینگ فیلد، مرکز ایلینوی، او را تشویق به گذراندن دورۀ وکالت نمود. لینکلن در توضیح این امر، به سوم شخص این طور می نویسد: "او کتاب هایی از استوارت به امانت گرفت، آن ها را به خانه برد و با سخت کوشی به مطالعه مشغول شد. او با کسی درس نمی خواند. و هنوز برای تأمین مخارج زندگی و پوشاک خود به مساحی می پرداخت. هنگامی که مجلس قانونگذاری تشکیل شد، او کتاب ها را کنار گذاشت، اما در پایان دورۀ مجلس، مطالعه را از سر گرفت."

دو سال بعد، لینکلن پس از دریافت پروانۀ وکالت، به عنوان شریک با استوارت به کار پرداخت و در سال 1837 به اسپرینگفیلد منتقل شد. به زودی استورات به عنوان عضو کنگره انتخاب و به واشنگتن دی. سی. منتقل گردید، و لینکلن را برای ادارۀ شرکت حقوقی تنها گذاشت. چند سال بعد، لینکلن همکاری خود را با شرکت استفن تی لوگان، رییس کانون وکلای اسپرینگفیلد، آغاز کرد. لوگان بعدا گفت که مهارت حقوقی لینکلن محدود بود، اما پرونده ای را به عهده می گرفت و همۀ امور مربوط به آن را مطالعه می کرد؛ و به این ترتیب، قبل از ترک این سرزمین، تبدیل به یک وکیل متبحر شده بود.

لینکلن عاشق

دوستان و اقوام لینکلن در این مورد موافقت دارند که او در حین رشد و بلوغ، توجه زیادی به دختر ها نداشت، اما زمانی که به نیوسیلم رفت عاشق دختر میخانه داری شد به نام آن روتلج. از نامزدی آن ها چیزی نگذشته بود که این دختر مبتلا به  بیماری موسوم به "تب مغزی" شد و چند هفته بعد درگذشت. لینکلن مادر خود را در نه سالگی از دست داده بود. و این مرگ و میر ها در تشویش عاطفی او مؤثر بودند. دوستانش از این می ترسیدند که داغدیدگی و یأس بیش از حد، موجب انتحار او شود.

اما لینکلن به تدریج بهبود یافت، و کمی بیش از یک سال بعد در یک رابطۀ عشقی دیگر درگیر شد، این بار با مری اوئنز، زنی تحصیل کرده و با ظرافت، متعلق به خانواده ای از اهالی کنتاکی. از مکاتبات لینکلن پیداست که او مری اوئنز را دوست نداشت و امیدوار بود بتواند از ازدواج با او سر باز زند و او را متقاعد کند که لیاقتش را ندارد.  هنگامی که او می خواست از این رابطه کناره گیری کند، لینکلن برای حفظ شرافتمندی خود به او پیشنهاد ازدواج داد اما دختر نپذیرفت. او به فردی مورد اعتماد این طور اعتراف کرد: "دیگران مسخرۀ دختر ها می شوند؛ اما قطعا نمی توان چنین چیزی را درمورد من گفت. من به طور دردناکی در این مورد، از سوی خودم به مضحکه گرفته شدم."

کمتر از یک سال بعد، او خود را درگیراحساسات با دختر دیگری از کنتاکی یافت، این یکی حتا تحصیل کرده تر و با ظرافت تر، و از خانواده ای متمول تر بود- مری تاد از لکسینگتون. مردان زیادی خواهان او بودند، اما به دلایلی که روشن نیست، او جذب لینکلن شده بود. او مجددا بعد از گذشت زمان متوجه شد که او را آن طور که باید دوست ندارد، و در حالی که فریفتۀ دیگری شده بود، قصد داشت این رابطه را به پایان برساند، اما بار دیگر، این کار چندان آسان نبود.

دوباره خود را در یأس و اندوه یافت. لینکلن به شریک حقوقی خود در واشنگتن چنین نوشت: "من حالا یکی از بدبخت ترین مردان هستم. اگر آن چه من احساس می کنم به طور مساوی میان همۀ انسان ها تقسیم می شد، دیگر حتا یک چهرۀ شاد هم در میان انسان های جهان دیده نمی شد." لینکلن به هم اتاقی خود، جاشوا اسپید گفت که از مرگ ترسی ندارد، اما او هیچ کاری نکرده بود که کسی به یاد بیاورد زمانی او زنده بوده است. لینکلن 23 سال بعد، در کاخ سفید به یاد این حرف خود افتاده و به اسپید گفته بود که بعد از تدوین اعلامیۀ آزادی (که به موجب آن برده های آفریقایی آمریکایی در ایالات شورشی کنفدراسیون آزادی خود را به دست می آوردند)، او امیدوار بود که بالاخره کاری کرده باشد که به خاطر آن، مردم از او یاد کنند.

لینکلن بعدها حالش بهتر شد، و او و مری تاد رابطۀ خود را از سر گرفتند. در 4 نوامبر سال 1842، در بهت و حیرت نزدیکترین دوستان و آشنایان، اعلام کردند که همان روز ازدواج می کنند. این که آن دو، جفت مناسبی برای هم نبودند را همۀ نزدیکانشان قبل از سرگرفتن ازدواج، می دانستند و اختلاف آن ها در شیوۀ بزرگ شدن و انتظاراتشان از زندگی به زودی علنی شد. لینکلن اهمیت چندانی به ظواهر و آداب و رسوم نمی داد، اما این امور برای همسرش اهمیت زیادی داشت، و او نمی توانست هنگامی که مشاجره درمی گرفت، شخصیت دمدمی مزاج خود را کنترل کند. او که در یک خانوادۀ اشرافی جنوبی بزرگ شده بود، و برده ها کاری های پست را انجام می دادند، نمی توانست خود را با زندگی افراد طبقۀ متوسط انطباق دهد. زندگی حرفه ای لینکلن در عرصه های حقوقی و سیاسی، مستلزم سفر های متعدد بود. مواقعی که باید دور از خانه به سر می برد- که گاهی هفته ها به طول می انجامید- به اختلافات خانوادگی او دامن می زد. اما عشق این زوج به فرزندانشان موجب پدید آمدن رشتۀ پیوند محکمی گشت که زیربنای خانوادۀ رو به رشد آن ها را تشکیل می داد.

لینکلن به عنوان عضو کنگره

حدودا زمانی که لینکلن ازدواج می کرد، از شرکت در پنجمین دوره برای مجلس قانونگذاری ایالتی کناره گرفت و فعالیت خود را جهت ورود به کنگرۀ آمریکا آغاز کرد. هنگامی که موفق شد و کرسی نمایندگی را در دسامبر1847 از آن خود کرد، جنگ با مکزیک به پیروزی منتهی شد و لینکلن بدون فوت وقت برای اعتراض به جنگی که مغایر با قانون اساسی و غیرعادلانه، و برای به دست آوردن سرزمینی جدید بود، همراه با سایر اعضای حزب ویگ به مخالفان پرزیدنت جیمز کی پولک پیوست. این موضوع باعث انتقاد از لینکلن در ایالت محل سکونتش شد که محبوبیت زیادی نیز در آن جا داشت.

با این که لینکلن با موکلان دموکرات و طرفدار جنگ خود بر سر مسایل اصولی اختلاف نظر داشت، واقع بینی او موجب رنجش هم حزبی هایش در حزب ویگ هم شد. هر چند بسیاری از اعضای پرنفوذ حزب ویگ از هنری کلی، چهرۀ متنفذ حزب برای ریاست جمهوری سال 1848 حمایت می کردند، لینکلن در عوض از ژنرال زاکاری تیلور، یکی از قهرمانان جنگ برای کسب این مقام پشتیبانی می نمود. تیلور فاقد هرگونه سابقۀ سیاسی یا ارتباط حزبی بود، اما لینکلن این طور استدلال می کرد که حزب، دوره های انتخاباتی زیادی را از دست داده بود و بیش از هر چیز به یک پیروزی نیاز داشت. از قضا، هنگامی که دورۀ نمایندگی لینکلن به پایان رسید، تیلور که برنده شده بود سفارشات او در مورد انتصابات دولت را ندیده گرفت و لینکلن را از منصبی  که برای خود در نظر گرفته بود، محروم کرد، یعنی منصب رییس ادارۀ کل املاک.

لینکلن بعد از پایان دورۀ کوتاه نمایندگیش در کنگره، به ایلینوی بازگشت، در حالی که جاه طلبی های سیاسی اش سرکوب شده بود و فعالیت های مؤثرش در راه حزب، بدون پاداش مانده بود.

لینکلن به عنوان شخص سوم می نویسد، "او با سخت کوشی بیش از پیش، به حرفۀ وکالت بازگشت." با توجهی که به این حرفه نشان داده بود، تبحر و اعتبار بیشتری کسب کرد و شرکتش از موقعیت برجسته ای در کانون وکلای ایلینوی برخوردار شد. او درمورد این دوره می گوید، "او در حال از دست دادن علاقۀ خود به سیاست بود، و خود را به دیگر مسایل جالب علاقمند می کرد، مانند استادی در هندسۀ اقلیدسی."

اما با مطرح شدن مسئلۀ برده داری در دهۀ 1850، مخالفت های دیرینۀ لینکلن در عرصۀ سیاست دوباره از سر گرفته شد. او در روایتش می نوسید، "در سال 1854، حرفه اش جای افکار سیاسی را در ذهنش پر کرده بود، در آن هنگام، لغو مصالحۀ میسوری او را به طور بی سابقه ای برانگیخت."

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟