06 فوريه 2009

نويسنده: راندال كِنان[1]
آثار راندال كنان كه مورد تحسين منتقدان بوده اند عبارتند از: ملاقات ارواح[2] (1989) و بگذار مرده مرده را دفن كند[3] (1992). او چندین سال در آمريكا مشغول سفر بود و به منظور نگارش "زندگی آمريكايی های سياه پوست در گذر قرن بيست و يكم[4] (2000)" در تمامی مراحل زندگی خود با آمريكائيهای آفريقايی تبار مصاحبه كرد. جديدترين كتاب وی "آتش در اين زمان[5] (2007)" نام دارد كه تجليلی بهنگام از جيمز بالدوين[6] است. كنان در دانشگاه كارولينای شمالی در چپل هيل به تدريس نگارش خلاقه اشتغال دارد.
I.
من هرگز سگ شبح[7] را نديدم، اما با وجود اين می توانم آن را ببينم. برخی گفته اند كه اين سگ، در واقع گرگ بوده است، يك گرگ خاكستری با چشمان قرمز برّاق. برخی گفته اند كه يك "سونِر[8] " بسيار بزرگ است (اصطلاحی در جنوب برای سگی که نژاد مخلوط و چند رگه دارد به کار می رود، یعنی " گاه به این و گاه به آن نژاد تبدیل می شود"). اما در گزارشهايی دربارۀ رؤيت سگ شبح مردم گفته اند كه اين سگ، سفيد و همچنين شبح مانند و غالباً متفاوت از سگان چوپان، دارای بينی حساس و گوشهای تيز است و نجيب و مصمم.
در تمام رواياتی كه در بچگيام شنيدم، اين سگ هميشه یاور مردم بوده است: عمۀ مادر بزرگم تعريف مي كرد كه چگونه زمانی كه گم شده بود، اين سگ او را به بيرون از جنگل راهنمايی كرده است. داستان بلندی نيز وجود دارد كه مادر بزرگِ مادربزرگم، يك طوفان، يك قاطر، يك ارّابۀ شكسته و يك شبح سگ قهرمان در آن داستان حضور دارند. زني تعريف كرده است كه چگونه مورد حملۀ دسته ای از حيوانات شبيه سگ قرار گرفته و اين سگ سفيد زيبا با ظاهر شدن ناگهانیش و با جهشی او را نجات داده و او را به سلامت تا خانه همراهی كرده است. وقتی كه به نزديكيهای راهرو خانه می رسند، سگ ناپديد می شود.
موارد رؤيت اين سگ هميشه در امتداد خاصی از يك بزرگراه آسفالت رخ داده است. بزرگراهی كه زمانی گذرگاه سرخپوستان آمريكا، سپس جادۀ خاكی و در زمانی كه من پسر بچه بودم، راه اصلی به ساحل بود. اين بزرگراه از ميان جنگلی حيرت آور از درختان كهن رد می شد. بلوط، صنوبر و كاج. به ويژه كاجهای سر به فلك كشيدۀ مسحور كننده با برگهای بلند پرحجم كه اخیراً در معرض خطر نابودی قرار گرفته اند. براي من كه يك بچه بودم اين جنگل بسيار كهن بود و مملو از رمز و راز، خطر، جادوگر و اجنه و تمامی انواع عجايبی كه در داستانهای پريان از گريم[9] خوانده بودم. و همان سگ سفيد عجيب و غريب. سگی كه هرگز نديده بودم. اما در تخيّلات من زندگی می كرد. هنوز هم زندگی می كند.
الآن برای من كاملاً منطقی است كه روزی دربارۀ سگ شبح و آن دنيايی جنوب شرقی كارولينای شمالی بنويسم. يعنی شهر دوپلين. چينكواپين[10] . شهری فقط با چند صد نفر جمعيت. به طورعمده كشاورزان، كارگران کارخانۀ جوجه کشی، كاركنان پايگاه نيروی دريايی. اما اين زيبايی در آن زمان بطور اجتناب ناپذيری آنقدرها برای من آشكار نبود.
II.
زمانی كه برای اولين بار شهر كوچكم را كه محل تردد اين شبح بود ، در كارولينای شمالی ترك كردم، در دانشگاه كارولينای شمالی در چپل هيل كه باسابقه ترين دانشگاه كشور بود و همچنين محل تفكر كلاسيك، تفكر اجتماعی مترقی، هنر والا و از همه مهمتر برای من در آن زمان، محل تفكر علمی بود، نام نويسی كردم. هدف من در آن روزها اين بود كه فيزيكدان بشوم. برانگيزندۀ علاقۀ من به علم ساعتها گمشدنم در اپراهای فضايی مانند سریال فانديشِن ((Foundation اثرآيزاك آسيموف [در ايران با نام امپراطوری كهكشهانی] و ديون (DUNE) اثر فرانك هلبرت در سریال پيشتازان فضا (Star Trek) و تخيّلات دربارۀ فرهنگهای غريبه و مسافرت سريعتر از نور، سياهچالها، كِرمچالها و تفنگهای محشر پرتو افکن محو ميشدم. (هرگز روزی را كه مشاور درس فيزيكم زمانی كه سال اول دانشگاه بودم به من گفت فراموش نخواهم كرد: "پسرم فكر می كنم واقعاً می خواهی نويسندۀ داستانهای علمی شوی "،. وقتی كه سعی می كردم C را در حساب ديفرانسيل شرح بدهم دلگير شدم و او فوراً به من گفت "نويسنده بودن هيچ خجالتی ندارد. بيشتر دانشمندان اگر می توانستند، نويسنده می شدند. پس شكرگزار باش كه می توانی".
حقيقت اين است كه علاقۀ من به داستانهای علمی باعث شد كه نگارش خلاق را مطالعه كنم و مطالعۀ نويسندگی موجب شد كه به سمت مطالعۀ ادبيات بروم. اما صحبت ما بر سر ادبيات پر زرق و برق[11] ، يعنی گونه ای سنتی از ادبيات، چارلز ديكنز و اف. اسكات فيتزجرالد و ويليام مكبس تاكری است. برای من همان اوايل روشن شد كه در اينجا نوعی پایبندی به اصول در جريان است. زندگی در جنوب آمريكا و همچنين در يك دانشگاه برجستۀ آمريكای جنوبی، ادبيات جنوب، ادبيات پادشاه و شهبانو بود: توماس وولف. ويليام فالكنر. فلانري اوكانر. ريچارد رايت. اودورا ولتي. ادبيات جنوب به معنای واقع گرايی اجتماعی بود. اينها چهره های نمادينی بودند كه به ما نويسندگان جوان جنوبی الهام می بخشیدند. هرگونه اشتياق نسبت به فضاهای تخيّلی با دلسردی مواجه می شد. حتی مورد استهزا قرار می گرفت. نويسندگان واقعی، نويسندگان خوب، دربارۀ جهان آنچنانكه بود می نوشتند. "آنچه را كه می دانی بنويس" عبارت معروفی در درسهای نگارش خلاق كه در دل گروه های آموزشی زبان انگليسی قرار گرفته بود و رشتۀ اصلی درس من، تا سال آخر دانشگاه، ديگر نه فيزيك بلكه زبان انگليسی بود. من آنچه را كه می دانستم، می نوشتم. من دربارۀ سگ های شبح اطلاعاتی داشتم.
III.
ده چيز دربارۀ چينكواپين:
1- مزارع سويا
2- دو كليسای بپتيستی سياه
3- مارهای زنگی
4- خانه های بوقلمون
5- مزارع خيار
6- گوزن
7- تجديد ديدارهای تابستانی خانواده ها
8- انبارهای تنباكو
9- تجديد نشست های ماه سپتامبر
10- نوعی كفشهای كتانی
IV.
زمانی كه در پائيز 1981 به چپل هيل وارد شدم، درصد آمريكائيهای آفريقايی عددی یک رقمی بود. در حدود 4 يا 5 درصد. باز هم اين چند صد نفر در بين هزار نفر حضوری آشكار داشتند. به هر دليلی، بيشتر دوستان نزديك من آمريكائيهای آفريقايی تبار بودند. آيا اين نيازی برای آشنايی بود؟ نوعی احساس پيوستگی؟ راحتی خويشاوندگونه؟ به يقين بايد بگويم كه دوستان سفيد پوست خوب، نزديك و واقعی بسياری داشتم ، دوستان ژاپنی، هيسپانيك و سرخپوستی كه هنوز با بسياری از آنها دوستی نزديك دارم، اما جذابيتهای فرهنگ آمريكايی-آفريقايی مرا به خود جلب می كرد. من برای يك روزنامۀ دانشجويی سياهپوستان مطلب می نوشتم. در گروه همسرایان انجیلیِ نهضت دانشجويان سياهپوست، آواز می خواندم.
هرگز هيچگونه فشاری براي " سياه نوشتن " احساس نكردم. احترام بسيار زيادی برای كتاب مقدس، واقع گرايی اجتماعی و احكام آن قائل بودم و به خوبی آن را می شناختم. اما برای همۀ داستانهایی که جنبۀ زندگينامه داشت به کارگاه سر می زدم، همچنین، داستانی می نوشتم كه كه در آن يك جادوگر (فردی كه جادوگری قومی آمريكايی-آفريقايی می کند) يا ايستگاه فضايی يا سگ سخنگو حضور داشت. علاوه بر اين، تا آن زمان با سه نويسنده برخورد كرده بودم كه آنچه را من به عنوان "اجازه" توصیف می کنم به من دادند.
بهترين آموزشی كه هر نويسنده ای می تواند دريافت كند، خواندن، خواندن و بيشتر خواندن است و اين مسأله حتی بيشتر از نوشتن ضرورت دارد. هرچند نوشته های نويسندگان برجسته جنوب را، كه ذكر شدند، با اشتياق تمام خوانده و درك كرده بودم و اضافه بر آن كتاب داستانهای آمريكايی-آفريقايی – يعنی رالف اليسون، جيمز بالدوين، گوندولين بروكز- را نيز عميقاً بررسی كرده بودم اما بعداً با نويسندگانی نيز ورای نويسندگان معيار برخورد كردم كه بر نوع نگاهم نسبت به دنيای نثرداستان سرایی تأثير عميقی گذاشتند. آيزاك باشويس سينگر. يوكيو ميشيما. آنتونی بورگِس. نويسندگانی كه در نگاه اول، قهرمانان آشكار يك مرد جوان سياهپوست روستايی در جنوب شرقی كارولينای شمالی نيستند.
تونی موريسونِ[12] مشهور سالها قبل از رمان "محبوب [13]" و دريافت جايزۀ پوليتزِر و نوبل، اهميت آزاد كردن ذهن را به من آموخت. ادبيات آفريقايی -آمريكايی به جز چند مورد استثناء زير چتر ادبيات "اعتراض" قرار گرفت كه اين مسأله به قرن 19 و ازدياد حكايتهای مشهور برده داری بر می گشت. حتی تا سال 1970 يعنی سالی كه اولين رمان موريسون منتشر شد، مهمترين رمانهای آفريقايی -آمريكايی به طورعمده به مسائل حقوق مدنی و عدالت اجتماعی برای سياهپوستان می پرداختند. اما موريسون، خودِ سياهپوستان را به عنوان موضوع بحث اصلی خود برگزيد، نه نژادگرايی يا مسائل سياسی را. او در عوض بر پوياييهای شخصی و خانوادگی و موضوعات که از قلب و روح بر می خاست تمركز كرد. در جهان او، در صدها صفحه هيچ مطلبی دربارۀ ديدگاه مردم سفيدپوست بيان نمی شد. برای ذهن من كه 18 سال داشتم، اين نوعی الهام بود.
نوشته های گابريل گارسيا ماركِز[14] ، نویسندۀ کلمبیایی اولين نقطۀ ورود من به بحثی بود كه عموماً تحت عنوان واقع گرايی جادويی شناخته می شد. من هيچوقت ديگر، آنگونه نبودم. (گارسيا ماركز در سخنرانی جايزۀ نوبل خود تأكيد داشت كه اثر وی اصلاً فانتزی نيست، جهانی كه او درباره اش می نويسد بطور قطعی واقعی است. من دقيقاً منظور او را درك كردم). او نويسنده ای بود كه دربارۀ اشباح و شهرل مبتلا به فراموشی جمعی و طوفان های پروانه ها و زنانی كه به بهشت پرواز می كردند با زبان یکسانی از واقعیت اجتماعی می نوشت. در واقع سه نويسندۀ مورد علاقۀ او فالكنر، ارنست همينگوی و ويرجينيا وولف بودند.
زورا نيل هارستون[15] ، كه آثار فراموش شده اش زمانی كه من در كالج به سر می بردم تازه در حال احياء شدن بودند، مانند بمب نوترونی به من برخورد كرد. او يك انسان شناس ماهر، اهل فلوريدا، و يك آمريكايی آفريقايی تبار بود كه فرهنگ قومی را با زندگيی قومی، واقع گرايی اجتماعی را با فانتزی به نحوی جدانشدنی يكی كرده بود. همانند موريسون، كه از هارستون بسيار آموخته بود، او نيز سياست های نژادی را ورای ماهيت وجودی فرهنگ سياهپوستی قرار نداده است.
آواز سليمان[16] ، صد سال تنهايی[17]، چشمهايشان خدا را تماشا مي كردند[18] . گويی تمامی اين آثار بطور گروهی می گفتند: بنويس پسر. كار خودت را بكن.
برای پايان نامۀ دورۀ كارشناسی ام، محل وقوع فصول متعددی از مجموعه رمان پيشنهادی ام را شهر كوچكی از كارولينای شمالی بسيار شبيه چينكواپين به نام تيمز كريك[19] قراردادم. اين رمان داستان يك وكيل جوان بود ، پسری بومی كه وكيل موفقی در شهر واشنگتن دی سی شده بود. اما در يك تابستان شوم و زمان بازگشت به شهر تيم كريك در حالی که از آشفتگيهاي خاص عاطفی سرشار بود، به جادوگری برخورد می كند كه او را نفرين (دعا؟) می كند و شب بعد زمانی كه قرص ماه كامل است او به يك گرگ تبديل می شود! من نام آن را گذاشتم "خاكسترهايی كه نمی سوزند".
V.
تصور كنيد كه اولين شغل شما اين باشد كه در بيرون از كالج برای ناشران دو تن از قهرمان ادبی تان كار كنيد. آلفرد نوپف. نيويورك سيتی. ناشر دیرینۀ تونی موريسون. ناشر جديد گاربريل گارسيا ماركز. 1985. من بزودی دستيار ويراستار مؤلف "عشق در زمان وبا[20] " شدم. برای نويسنده ای مشتاق، اين كار مانند مطالعه در پيش پاي "مرلين" بود.
اما يك آموزش ديگر نيز برای من در حال رخ دادن بود. من بعداً سالها در كوئينز و پس از آن در بروكلين زندگی كردم. اكنون من هر روز در راهها، خيابانها، فروشگاهها، و سرانجام در خانه ها، وقتم را با سياهپوستانِ پراكنده در تمامی نواحی آفريقايی سپری می كردم. من با سياهپوستان غنا تا ترينيدا و هايتی و تورنتو و هوستون تگزاس آشنا شدم . اين رويارويی، تمامی پندارهای بستۀ مرا دربارۀ معنای سياهپوست بودن، به چالش كشيد و باعث شد كه به عقب برگردم و به دنيايی نگاه كنم كه از ابتدا در آن با نگاه های كاملاً جديد بزرگ شده بود. ناگهان ماهی های سرخ شده، آوازهای ناهمساز كليسا، ساعتها زحمت در زير نور آفتاب در مزارع تنباكو، مدرسۀ مذهبی ايام تعطيلات[21] ، كشتن خوكها، و داستانهای سگهای شبح به نحوی اهميت يافتند، اهميت از اين حيث كه به نگارش درآيند.
"خاكسترها نمی سوزند"، يك جريان اصلی دارد و زمانی كه به گذشته نگاه می كنم، سپاسگذار معلمانم در دانشگاه كارولينای شمالی كه غرق در واقع گرايی اجتماعی بودند هستم به خاطر اينكه به من كمك كردند تا آنچه را كه سدّ راه است، شناسايی كنم. مانع نتوانست سدّ راه توهم تبدیل شدن به گرگ[22] شود. به عبارت ساده: من يك وكيل سی و چند ساله نبودم كه در بازگشت به خانه دچار يك بحران شود. من آن چيزی را كه "می دانستم" نمی نوشتم. اما من درست در همان خانه، يك پسر بچه بوده ام بنابراين كم كم قصه ای كه بر روی آن كار كرده بودم تغيير يافت. من آن ساخت مافوق طبيعی را كه مطمئنم در آن جنگلهای تاريك سكنی داشت، حفظ كردم. چشم انداز اصلاً تغيير نكرد، در واقع احتمالاً غنی و عميق شد، بخشی به خاطر دلتنگی من برای آن، و به عنوان پاسخ به شهری با شش ميليارد پايه، در رویای درختان جنگل، گوزن و مزارع غلات به سر می برد.
داستانی كه سرسختانه و با شتاب نوشتم، در شبها، در راهها، در تعطيلات پايان هفته، سرانجام در تابستان 1989 با عنوان "ملاقات ارواح[23] " چاپ شد. عجيب است كه هيچ شبح سگی در اين داستان وجود ندارد اما اشباح و موجودات ديگری به وفور حضور دارند، ارواحی از جهان و ذهن كه با مقدار بی خطری از واقع گرايی اجتماعی كه بطور وسواس گونه ای آموخته بودم و با تحسين زيادی به آن احترام مي گذارم، در هم امیخته اند.
اكنون، برای من اين رويكرد اجتناب ناپذير می نمايد. بسيار خوب. تنها راهی است برای من كه اين كار را انجام دهم. با وجود این مسير به سمت آن تصوير داستانی نه سر راست و نه رسيدن به آن ساده بود، اما ارزش رویاروی با هرگونه پيچ و خم و بن بست را داشت.
اميدوارم به زودی روزی به موضوع توهم تبدیل شدن به گرگ بازگردم. در اين افسانه چيزی هست كه با شهر تيمز كريك در چينكواپين به خوبی مناسبت دارد. و البته زود و خيلی زود، اميدوارم كه يك سگ شبح در يكی از داستانهای من ظاهر شود. كه فقط برای نجات دادن خيزی بردارد و دوباره در تخيلات ناپديد گردد.
Randall Kenan.1
A Visitation of Spirits .2
Let the Dead Bury the Dead .3
Black American Lives at the Turn of the Twenty-First Century .4
The Fire This Time .5
James Baldwin .6
Ghost dog .7
Sooner .8
Grimm .9
Chinquapin .10
high falutin .11
Toni Morrison .12
Beloved .13
Gabriel García Márquez .14
Zora Neale Hurston .15
Song of Solomon .16
One Hundred Years of Solitude .17
Their Eyes Were Watching God .18
Tims Creek .19
Love in the Time of Cholera .20
Vacation Bible School .21
lycanthropy .22
A Visitation of Spirits .23