18 فوريه 2009
رونوشت یکی از داستان های ایروکی که توسط داوی توماسون، داستان گوی سرخپوست آمریکایی، از روایات فایرساید: درس های دیگری از حیوانات روایت شده است.
برگرفته از روایات فایرساید: درس های دیگری از حیوانات – داوی توماسون
مجوز نسخه برداری توسط داوی توماسون
آغاز رونوشت
موش ها همواره در خانۀ انسان ها زندگی کرده اند. و به این ترتیب در زمان های خیلی قدیم بود که در چادر های طویل هادنوسانی (مردمان ایروکی) موش ها رؤسا و شوراهای قبیله ای خودشان را داشتند و آن ها مکان های امنی در آن خانه های چادری گرم برای خود یافتند. و به تماشا نشستند. آن ها با دقت زیادی به امور انسان ها توجه می کردند زیرا می دانستند آن چه برای انسان ها اتفاق بیفتد، بر زندگی موش ها هم تأثیر گذار خواهد بود.
و بنابرین، اولین بار، موش ها بودند که متوجه شدند مردان جوان گردهمایی های پنهانی تشکیل می دهند و با صدای آهسته صحبت می کنند، و مواظب هستند کسی صدایشان را نشنود. اما صدایشان توسط موش ها که به آن ها مرتب نزدیک تر و نزدیک تر می شدند شنیده می شد، تا این که یک روز صحبت های آن مردان جوان را شنیدند. یکی از آن مردان جوان با خشم و غضب سخن می گفت، او بسیار زود خشمگین می شد. او کاملا هیجان زده بود. موش ها به سخنان او گوش فرا دادند. "من طالب جنگ هستم. جنگ حق ماست. ما سزاوار افتخار و بزرگداشت جنگجویانی که از نبرد باز می گردند، هستیم. همسایگان ما بیشتر از ما دارند. ما باید با آنان بجنگیم و غنایمی به خانه بیاوریم. مردم با دیدن ما که باز می گردیم، آواز می خوانند. رقص های جنگ برگزار می شود، و ما ترانه های جنگ می خوانیم. ما سرشناس می شویم، همان طور که خویشان ما هم در زمان خودشان سرشناس بودند.
موش ها از چیزهایی که می شنیدند خوشحال نبودند. آن ها شورایی تشکیل دادند و گفتند، جنگ؟ آن ها خواستار جنگ هستند؟ جنگ که خوب نیست. در این موقع از سال، وقت درو کردن ذرت های سبز است. به زودی مواد غذایی در کشتزار ها خواهد رسید. حالا وقت این است که مردم در کنار یک دیگر کار کنند، به شکار بروند، و برای زمستان آذوقه ذخیره کنند. جنگ چیز خوبی برای ما نیست. جنگ موجب گرسنگی است و ما نمی خواهیم گرسنگی بکشیم.
به این ترتیب، موش ها به دقت مراقب بودند و هنگامی که مردان جوان برای صحبت با رؤسای پیرتر رفتند آنان را دنبال کردند. آن ها پیران قبیله را در جریان برنامه های جنگی خود قرار دادند. و پیران قبیله با دلسردی سر خود را تکان داده و گفتند، شما ها نمی دانید. خیلی جوان هستید. شناختی ازجنگ ندارید، تنها داستان هایی دربارۀ آن شنیده اید. جنگ برای مردم خوب نیست. حالا زمانی است که باید برای دوران گرسنگی دوراندیشی کنیم، اکنون وقت آن است که غذای مردم را با برداشت محصولات و شکار تأمین کنیم. حالا زمان اندیشیدن به تأمین مایحتاج همۀ دهکده است، نه نیاز شما به پیروزی و افتخار. جوانان به صحبت های پیران دهکده توجهی نشان ندادند. می دانید، گاهی جوانتر ها به سخن سالخوردگان گوش نمی دهند.
و بعد، نوبت حرف زدن به مادران قبیله رسید، که می خواستند ذهن و قلب این مردان جوان را تحت تأثیر قرار دهند. پسران ما، جنگ برای ما خوب نیست. در جنگ، محنت وجود دارد، و کسانی هستند که بعد از جنگ دیگر باز نمی گردند. جنگ در قلب مادران، مادر بزرگان، خواهران و همسران شما اندوه ایجاد و آنان را عزادار می کند. همه چیز را در جنگ از دست می دهیم. همسایگان ما چیزی ندارند که ما به آن محتاج باشیم. آن ها خویشان ما هستند. ما نباید با افرادی که تا این حد به ما نزدیک هستند، جنگ کنیم. ما می توانیم مایحتاج خودمان را جمع آوری کنیم و یا آن را برای خود تهیه نماییم. اما زمان هایی وجود دارد که مردان به حرف زنان گوش نمی دهند.
و به این ترتیب، آن شب باز مردان جوان یک دیدار پنهانی ترتیب دادند. آن ها بار دیگر خبر نداشتند که موش ها به سخنانشان گوش می دهند. آن ها سالخورده هستند. آن هاضعیف اند. آن ها فکرنمی کنند که ما شایستۀ کسب افتخارات جنگی هستیم؟ آن ها فراموش کرده اند جوان بودن چه معنایی دارد. ما این ترانه ها را خواهیم خواند. و رقص هایمان را اجرا خواهیم کرد. ما جنگ خواهیم کرد و در بازگشت، همه در باره خودمان خواهیم خواند. دربارۀ شهامت ما داستان ها خواهند ساخت. و این پیروزی دربرابر ما قرار گرفته. آن ها در حال آماده کردن سلاح های خود، به صحبت کردن و خندیدن ادامه دادند. آن ها برای ثابت نگه داشتن نوک تیز تیرهای خود، با استفاده از تسمه هایی از پوست، سنگ هایی به سر پیکان ها بستند. پر هایی به ته پیکان ها متصل کردند تا پیکان مسیری مستقیم را طی کرده و به هدف اصابت کند. آن ها با پیچیدن زردپی به دور کمان های خود که ساخته شده از چوب گردو بود، کمان ها را سفت و محکم کردند. و بعد، همۀ سلاح های خود را نزدیک آتش روی هم انباشتند که تا هنگامی که خواب هستند، سلاح ها هم در گرمای آتش خشک بمانند و در سپیدۀ صبح به جنگ با همسایگان بروند.
به محض این که آن ها خوابشان برد، موش ها دور هم جمع شدند. ما نمی توانیم در جنگ و گرسنگی طاقت بیاوریم. و نمی توانیم در این چادرهای سرخ پوستی با اندوه به زندگی ادامه بدهیم. اما چه کاری از ما ساخته است؟ تودۀ سلاح های آن ها خیلی زیاد است. ما چه داریم؟ یکی از موش ها رو به دیگران کرد و گفت، هاه! ما دندان داریم! و دوان دوان به طرف سلاح ها رفت و آغاز کرد به جویدن بندهایی که دور کمان ها پیچیده شده بود. یکی دیگر از موش ها پرهای متصل به پیکان ها را جوید، و دیگران نیز آغاز به جویدن تسمه هایی کردند که نوک پیکان را محکم نگه داشته بود. بعد از مدتی کوتاه، آن سلاح ها تبدیل به کپه ای از چوب و بند و ریسمان شده بود، و موش ها به محل اختفای خود بازگشتند.
مردان جوان به زودی از خواب بیدار شدند. و وقتی دیدند که سلاح هایشان خرد و داغان شده، بسیار خشمگین شدند. یکی از آن ها بیشتر از بقیه غضبناک بود زیرا همو نقشۀ ورود به این جنگ بزرگ را کشیده بود. چه کسی سلاح های مرا نابود کرده؟ چه کسی می خواهد این جنگ را از دست ما بگیرد؟ جنگ را آغاز خواهیم کرد. هر چند او خیلی خشمناک بود و همه چیز تحت تأثیر او برنامه ریزی شده بود، اما یکی دیگر از مردان جوان از بقیه عاقل تر به نظر می رسید. او سرش را تکان داد و گفت، نه، نه. آن که ما را آفریده، ما را زیر نظر دارد. آن که ما را آفریده، از سخنان ما ناراضی است و معتقد است که حالا زمانی مناسب برای جنگ نیست. جنگی در کار نخواهد بود. اکنون زمان صلح و برداشت محصول است، زمانی است که به جای غرور و افتخار برای خود، باید به نیازهای خانواده هایمان بیاندیشیم.
و آن سال، کسی که هادنوسانی را آفریده بود، به روی آن ها لبخند می زد، زیرا برداشت محصولات با فراوانی زیادی همراه بود. و در آن زمستان طولانی، مردم غذای کافی در اختیار داشتند. در آتش چادرهای سرخ پوستی، گرما و صمیمیت صلح موج می زد. به قدری همه چیز به وفور یافت می شد که زنان متوجه نبودند چه چیزهایی از دستشان به زمین می افتد، اما می دانستند که آن ها را موش ها برای خود می برند، موش هایی که برای مردم اروکی بانی صلح شده بودند.
پايان رونوشت