View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

09 فوريه 2009

تجربۀ یک نویسندۀ هندی

 
بزرگنمائی عکس
Akhil Sharma in the Jackson Heights section of Queens, New York, where there is a vibrant South Asian community.

اولین رمان اکیل شرما، پدر مطیع، در سال 2000 برندۀ جایزۀ پن/همینگوی و در سال 2001 برندۀ جایزۀ بنیاد وایتینگ شد. او علاوه بر سایر نشریات، درنیویورکر و آتلانتیک مانتلی هم قلم می زند. نشریۀ گرانتا در سال 2007 او را از جملۀ بهترین رمان نویسان جوان آمریکا شمرده است.

من می توانم تنها از تجربیات خودم بگویم، و برای همین، نوشته های من به هیچ وجه معرف آثار همۀ نویسندگان هندی- آمریکایی نیستند.

من نوشتن داستان های کوتاه را اولین بار وقتی کلاس نهم بودم آغاز کردم. دلیل این کارم این بود که احساس خوشبختی نمی کردم و نیاز داشتم که به من توجه شود.

خانوادۀ من در سال 1979 به آمریکا نقل مکان کرد. من بودم، برادرم، ماردم، و پدرم. دو سال بعد از ورودمان به آمریکا، برادرم در پی یک سانحه در استخر، دچار صدمۀ مغزی شدیدی شد. من در آن زمان 10 سال داشتم و برادرم 14 ساله بود.

برادرم هنور زنده است، اما نمی تواند راه برود یا حرف بزند. برادرم آنوپ نام دارد و نمی تواند از راه دهان تغذیه کند و به همین جهت توسط لوله ای که در زیر دنده هایش در سمت راست قفسۀ سینه به معده اش وصل کرده اند، تغذیه می شود. آنوپ شب ها نمی تواند در خواب بچرخد و برای همین، باید کسی در کنارش باشد و هر دو ساعت یک بار او را پهلو به پهلو کند تا زخم بستر به خاطر ماندن زمان طولانی در رختخواب نگیرد.

برادرم تا دو سال بعد از سانحه در بیمارستان بستری بود، و بعد والدینم تصمیم گرفتند خودشان از او مراقبت کنند. او را به خانه آوردند و برای نگه داری اش پرستار استخدام کردند. به غیر از نگرانی های مشخص مربوط به وضعیت برادرم، یکی دیگر از نگرانی هایی که من با آن بزرگ شدم، کمبود پول در خانواده بود. از آن جا که همیشه پول کم داشتیم و وابسته به شرکت های بیمه بودیم، همواره احساس می کریم که آن ها وظایف خودشان را آن طور که باید انجام نمی دهند و به ما خیانت می کنند. به دفعات اتفاق افتاد که پرستارها می گفتند در یک روز و ساعت خاص کارشان را شروع می کنند اما پیدایشان نمی شد. و چون همیشه افراد غریبه در خانۀ ما بودند، می ترسیدیم که اموالمان را سرقت کنند. پرستاری بود که خرس های اسباب بازی برادرم را که مادرم از بازار دست دوم فروشی برایش خریده بود، دزدید.

تا کلاس نهم، یعنی زمانی که پانزده سال داشتم، تنها زمانی که داستان کوتاه می نوشتم برای تکالیف کلاسی بود. در کلاس نهم معلمی داشتم به نام خانم گرین که همیشه مرا به خاطر درک خوبی که از تکالیف قرائت داشتم تحسین می کرد، من برای جلب توجه بیشتر او شروع کردم به نوشتن داستان های کوتاه.

در آغاز، شخصیت تمام داستان هایی که می نوشتم سفیدپوست بودند. تا حدی به این دلیل که داستان هایی که می خواندم همگی دارای شخصیت های سفیدپوست بود. و مهم این که، من احساس می کردم تجربه ام به عنوان یک هندی آمریکایی، اهمیت چندانی ندارد. من با زندگی به عنوان اقلیت، و شرکت نداشتن در تجربیات اکثریت، احساس می کردم از آن جا که تجربیاتم همانند اکثریت مردم نیست، پس به اندازۀ سفیدپوستان هم اهمیت ندارد. و حس می کردم تجربیات من، چون شبیه به تجربیات مردم سفیدپوست آمریکایی نیست، تا اندازه ای هم از واقعیت آن ها کاسته می شود.

از مشکلاتی که درمورد نوشتن راجع به سفیدپوستان داشتم، یکی این بود که با زندگی آن ها به قدر کافی آشنا نبودم. اولین باری که به خانۀ آدم های سفیدپوست پاگذاشتم، کلاس دهم بودم.

در کلاس دهم شرح حالی از ارنست همینگوی خواندم. به یاد می آورم که یک روز صبح که سرمیز آشپزخانه نشسته بودم، خواندن این کتاب را آغاز کردم و پنجره های آشپزخانه تاریک بود. من شرح حال همینگوی را می خواندم تا بتوانم به دروغ به مردم بگویم که کتاب هایش را خوانده ام. (من همیشه دروغ می گفتم و ادعا می کردم کتاب هایی را خوانده ام که هرگز نخوانده بودم.)

من کتاب را خواندم و متحیر ماندم. چیزی که مرا به تحیر واداشته بود، دوران زندگی او در فرانسه و اسپانیا، سفرش به کوبا و خوش گذرانی اش در زندگی بود. تا آن زمان، فکر می کردم که برنامه ریز کامپیوتر، یا مهندس و دکتر می شوم. وقتی آن کتاب را خواندم، ناگهان حس کردم می توانم زندگی ارنست همینگوی را داشته باشم و نه یک زندگی کسل کننده.

بعداز خواندن این کتاب شرح حال، شروع به خواندن کتاب های دیگری دربارۀ همینگوی کردم. من شرح حال های مختلف و مجموعه های نقد دربارۀ او را هم خواندم. قبل از این که شروع به خواندن آثار همینگوی کنم، شاید بیش از 20 کتاب نقد درباره اش خوانده بودم. من همۀ این مطالب را دربارۀ او خواندم چون می خواستم بدانم او چه کار کرده و من هم همان کار را تکرار کنم، و نمی خواستم دراین مورد نکته ای را نادانسته بگذارم. در آغاز، علاقۀ زیادی به نوشته های خودش نداشتم.

همینگوی برای من نویسنده ایست که بیش از هرکس دیگر رویم تأثیر گذاشته. همینگوی، همان طور که شما حتما می دانید، درمورد شخصیت هایی می نوشت که برای خوانندگان آمریکایی غریب بودند. او دربارۀ گانگستر ها و سربازان در ایتالیا، و روزنامه نگاران در پاریس می نوشت. می توانم بگویم تقریبا هر خصوصیتی به عنوان یک نویسنده دارم ، از همینگوی است، و یکی از چیز هایی که از همینگوی آموختم این بود که چگونه دربارۀ چیز های غریب بنویسم و در عین حال این چیز های غریب و غیرمعمول جلوی کارم را نگیرد. دانش پژوهانی که به تحلیل همینگوی پرداخته اند، خاطر نشان می کنند که داستان های او از وسط یک حادثه آغاز می شوند و او طوری می نویسد که گویی خواننده به محیط داستان او کاملا آشنایی دارد، و این که وقتی از توصیفات مستقیم استفاده می کرد و از واقعیت داستان خارج می شد، از این راه قصد داشت به خواننده بگوید که علت آوردن این توصیفات، این است که نمی خواهد دروغ بنویسد.

 من، که آموختن نویسندگی را با همینگوی آغاز کرده و تا زمان ورود به دانشگاه، آثار نویسندگان غیر سفیدپوست را نخوانده بودم، همیشه فکر می کردم که نویسندگی فقط نویسندگی است. نوشتن تنها یک رشته از کلمات و یک سلسله استراتژی است که در خواننده موجب کسب تجربیاتی خاص می شود. همان طور که همیشه فکر می کردم نژاد یک جراح اهمیت ندارد زیرا قلب ، همیشه قلب است و کیسۀ صفرا هم همیشه کیسۀ صفراست، و فرقی نمی کند بیمار از چه نژادی باشد، و نژاد یک نویسنده هم مطرح نیست.

من درپی موجی از مهاجرت به آمریکا آمدم. از آن جا که این موج مهاجرت آسیایی ها به آمریکا در جامعۀ این کشور این کنجکاوی را برانگیخته بود که خانواده های آسیایی چگونه هستند، من شانس داشتم که کتاب هایی که باید را خوانده بودم. (من خودم را یک نویسندۀ خوب تلقی می کنم، اما اگر 50 سال زودتر نویسندگی را آغاز کرده بودم، شاید نوشته هایم در نظر خوانندگان عادی، غریب و غیرمعمول می آمد.)

کتاب اولم برندۀ جایزۀ پن/همینگوی شد. این جایزه هرساله به بهترین اثر اول نویسندگان تعلق می گیرد.

شخصی که جایزه را به من داد، یکی از فرزندان همینگوی بود. فکر می کنم پاتریک همینگوی بود که جایزه را به من داد. من و این آقای موسفید مدت 10 یا 15 دقیقه در یک اتاق کنفرانس با یک دیگر به صحبت نشستیم. من به او نگفتم که پدرش تا چه حد در زندگی من نقش داشته است، چون خجالت می کشیدم. و در عوض، دربارۀ این که پدرش چگونه عناوین آثارش را از کتاب دعای عادی انتخاب می کرد، صحبت کردیم.

گاهی وقتی به این که تا چه حد خوش اقبال بوده ام می اندیشم، دلم می خواهد گریه کنم.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟