18 فوريه 2009
لینکلن فرماندهی نیروهای اتحادیه را در دست می گیرد
این مقاله گزیده ای است از آبراهام لینکلن: میراث آزادی، که توسط دفتر برنامه های اطلاعات بین الملل منتشر شده است. برای مطالعۀ کتاب کامل مراجعه کنید به:
http://www.america.gov/media/pdf/books/lincoln.pdf
نوشتۀ پیتر کوزنس
روزی در اواخر دورۀ جنگ های داخلی، یکی از مقام های عالی ارتشی که به دیدار پرزیدنت لینکلن به کاخ سفید رفته بود، به او گفت که دو تن از ژنرال های همردیفش در هنگام دیدار رفقای زن خود خارج از اردوگاه، اسیر شده اند.
و همراه با آنان، چند صد اسب و قاطر هم از دست رفته است.
لینکلن جواب داد: "برای افسران نگران نیستم؛ می توانم افسران دیگری به جای آن ها تربیت کنم. اما تهیۀ اسب و قاطرها پرهزینه است."
آن شوخی دارای لحن تلخی بود که از سرخوردگی دراز مدت لینکلن در کار با ژنرال های نه چندان با لیاقت، و اجبار در پیش راندن جنگ برای سه سال و تقریبا دست تنها ناشی می شد.
جنگ های داخلی آمریکا، از اولین جنگ های تمام عیار و جدید بودند- نبردی که طبق سنت های جنگی غرب، نه تنها میان ارتش ها در جریان بود، بلکه در میان جوامع، منابع اقتصادی و راه و روش زندگی آنان نیز جریان داشت.
آبراهام لینکلن در هنگام شروع دورۀ ریاست جمهوری خود، به غیر از فرماندۀ ارتش نامنظم در جنگ کوچکی با سرخپوستان که به سه دهه قبل باز می گشت، دارای هیچ گونه تجربه یا آموزش نظامی نبود. ارتش منظمی که لینکلن در مارس سال 1861 عهده دار مسئولیت آن شد، تنها از 16.000 سرباز تشکیل شده بود که در پادگان های پراکنده ای از سواحل آتلانتیک تا کالیفرنیا مستقر بودند. لینکلن دارای نظام جدید فرماندهی که برای راهنمایی فرماندهان و انتقال فرامین خود به میادین جنگ بتواند به آن اتکا داشته باشد، نبود. زمانی که جنگ آغاز شد، نه تنها ستاد کل وجود نداشت، بلکه تنها دو تن از فرماندهان بودند که واحدهایی کمی بزرگتر از یک تیپ را فرمادهی کرده بودند- یکی از آن ها چنان درشت هیکل بود که به سختی از یک طرف اتاق تا طرف دیگر می رسید؛ و دیگری به قدری سالخورده بود که برای گذاشتن کلاه روی سرش هم احتیاج به کمک داشت. افسران جزء آشنایی کمی با هنر جنگ داشتند زیرا در دانشکدۀ افسری ایالات متحده، به هزینۀ استراتژی، موادی چون مهندسی، ریاضیات، و سوارکاری تدریس می شد.
گسترش سریع ارتش اتحادیه، این بحران رهبری را حل نکرد. در کمتر از یک سال، ارتش شمال به تعداد 600.000 تن سرباز افزایش پیدا کرد، و تا هنگام پایان جنگ این تعداد به یک میلیون تن رسیده بود. فرماندهان عادی، یک شبه ژنرال می شدند. برای متحد کردن شمال و گرد آوردن جمعیت مهاجران اروپایی، لینکلن مجبور بود داوطلبان غیر نظامی را در مقام ژنرال به کار گیرد. اغلب آن ها، "ستاره" هایشان را به دلایلی از قبیل نفوذ سیاسی و اعتبارشان در جامعۀ قومی خود (مخصوصا آلمانی ها و ایرلندی ها) به دست آورده بودند، نه به دلیل استعداد های نظامی خود.
دامنۀ این بحران تا رهبری سیاسی کشور نیز توسعه یافت. لینکلن فاقد حمایت کابینه ای یکپارچه بود. در حالی که بعد ها، رؤسای جمهور از امکان انتصاب زیردستانی با استعداد و سازش پذیر برخوردار بودند، واقعیت سیاسی و رسم آن زمان ایجاب می کرد که لینکلن کابینه اش را از میان سیاستمداران با اراده که اهمیت و وجهۀ ملی داشتند، برگزیند. در میان آن ها، ویلیام اچ سیوارد، وزیر خارجه بود که لینکلن او را در رقابت های ریاست جمهوری شکست سختی داده بود؛ سمون پی چیس، وزیر خزانه داری، یکی از بنیان گذاران حزب جمهوری خواه که رسیدن به ریاست جمهوری را در سر می پروراند؛ و ادوین ام استانتون، وزیر جنگ، عضو حزب دموکرات و کسی بود که در یک دعوای حقوقی عمده، هنگامی که هر دو، وکیل دعاوی بودند، لینکلن را شکست داده بود. در ماه های آغازین جنگ، این مردان خود را به لحاظ فکری، برتر از لینکلن می دانستند، و خود را شایستۀ فرماندهی کشتی دولت در آب های متلاطم جنگ داخلی تلقی می کردند.
چالشی از سوی افراد بی لیاقت
علی رغم این مسئولیت ها، لینکلن توسط نیروی ذهن و قدرت شخصیتی خود مبدل به یک استراتژیست درخشان شد که بیش از هر یک از ژنرال هایی که فرماندهی ارتش اتحادیه را در دست داشتند، و یولیسس اس گرانت هم از آن ها مستثنا نیست، ماهیت و اهداف جنگ داخلی را درک می کرد. لینکلن از ابتدا به اهمیت و ارزش نیروی دریایی شمال واقف بود، و بی وقفه آن را برای مسدود کردن بنادر جنوبی و جلوگیری از صدور پنبه، تنها کالای صادراتی جنوب که ارزش بین المللی داشت، و همین طور ورود اسلحه های مورد نیاز و سایر مایحتاج از اروپا، مورد استفاده قرار داد. او به اهمیت تصرف رود می سی سی پی هم پی برده بود و می دانست که با کنترل این رود، جنوب کشور به دو نیمه تقسیم می شود، و می دانست که باید کل مرز استراتژیک کنفدراسیون را نیز تحت فشار قرار دهد، چیزی که ژنرال هایش نشان داده بودند از عهدۀ آن برنمی آیند، تا این که ژنرال گرانت نقش فرماندهی ستاد را در فوریۀ 1864 به عهده گرفت. لینکلن از این سرخورده بود که ژنرال هایش نمی دانستند چگونه باید از امتیازات گستردۀ شمال در زمینۀ نیروی انسانی و قابلیت صنعتی استفاده کنند.
لینکلن می دانست که راه وسطی وجود ندارد، و مسایل مربوط به اتحاد ملی و آزادی بردگان طوری باید خاتمه یابد که دیگر مشکل ساز نشود. و این، مستلزم نابودی کامل ارتش کنفدراسیون و جلوگیری از امکان برخورداری از تسهیلات مالی برای به حرکت درآوردن ماشین جنگی جنوب بود.
با ادامۀ جنگ، لینکلن حتی به قیمت خطر عدم انتخاب مجدد خود، ارتش را از انبوه ژنرال های سیاسی خلاص کرد. او تنها فرماندهانی را می خواست که جنگیدن را بدانند، و زمانی که می دید فرماندۀ قابلی یافته است، از نظرات استراتژیک خود دست می کشید. اما غالبا با انفعال، تأخیر، و بهانه روبرو می شد. او محبوب ترین فرماندۀ یک سال و نیم اول جنگ- سرلشکر جورج بی مک کللان، مردی که افرادش او را مثل بت می پرستیدند- را عوض کرد زیرا دچار عارضه ای بود که لینکلن آن را "کُندی" می نامید. او در برابر ژنرال هایی که جسارت کافی برای به دست آوردن پیروزی های قطعی را در میدان جنگ از خود نشان نمی دادند نیز همین بی تابی و ناشکیبایی را نشان می داد. متأسفانه، همۀ فرماندهان شمالی در سه سال اول جنگ همین کمبود را داشتند.
لینکلن با چالش داخلی هم در مورد اختیارات خود به عنوان فرماندۀ کل قوا، روبرو بود. امروز البته اصل کنترل کامل غیرنظامی بر ارتش به طور گسترده و جامعی پذیرفته شده است. زمانی که لینکلن بر سر کار بود، چنین نبود. از زمان بنیان کشور، فرماندهان ارتش حق داشتند درمورد مسایل سیاسی ابراز نظر کنند- این نوعی سرکشی بود که در زمان جنگ با مکزیک نسبتا بی ضرر می نمود، اما ممکن بود در جنگ برای بقای کشور، مانند جنگ های داخلی، به تارو پود کشور صدمه وارد کند.
هنگامی که لینکلن مک کللان را از فرماندهی برکنار کرد، تعدادی از ژنرال های تحت فرمان مک کللان در لشکر پوتوماک بحث رها کردن مبارزه علیه کنفدراسیون را مطرح کردند و از راه پیمایی به سوی واشنگتن و براندازی رییس جمهور صحبت به میان آوردند. در آوریل 1863، سرلشکر جوزف هوکر، فرماندۀ آن لشکر ناآرام، از جایگزین کردن رییس جمهوری با یک دیکتاتوری نظامی حمایت می کرد. لینکلن به شیوه ای سنجیده اما قاطع پاسخ داد. هوکر بعد از برکنار شدن از فرماندهی به دلیل شکست خود در نبرد چنسلورویل و در برابر دشمنی که تعداد نفراتش به نیمی از نفرات هوکر هم نمی رسید، تصدیق کرد که واکنش رییس جمهور در برابر عرض اندام کردن های هوکر تا چه حد سنجیده و کنترل شده بوده است و لینکلن در توصیه های خود درمورد مسایل نظامی تا چه حد ملاحظه کار بوده است. او با چشمانی پر از اشک به هم قطارانش گفت که لینکلن مانند پدری با فرزند خطاکارش با او رفتار کرده است.
تغییر در گرایش ها
تا زمان رسیدن به انتخابات ریاست جمهوری سال 1864، حتا سربازان عادی هم به عظمت رهبری استراتژیک لینکلن پی برده بودند. آن ها به طور گسترده ای به لینکلن رأی دادند و پیروزی او بر جورج بی مک کللان را تضمین نمودند. این ژنرال سابق، بعد از این که عذرش از سوی لینکلن خواسته شده بود، در کسوت رقیب دموکرات لینکلن وارد مبارزات انتخاباتی شد و به عنوان مدافع مصالحۀ فرقه ای، تبدیل به یکی از چالشگران برجستۀ دیدگاه سیاسی لینکلن گشت.
اهمیت تغییر گرایش های ارتش از مک کللان به لینکلن مبالغه آمیز نیست. بالاخره لینکلن ژنرال جنگجوی خود را یافته بود و او کسی نبود به جز یولیسس اس گرانت، یک فرماندۀ سرد و گرم چشیده که با لینکلن درمورد بهره برداری از امتیازات شمال در زمینۀ نیروی انسانی و منابع، توافق کامل داشت. در یک ماه و نیم بعد از این که گرانت به عنوان رییس ستاد به انجام وظیفه اشتغال یافت، لشکر پوتوماک نزدیک به 55.000 تن تلفات داد. پیروزی های قاطع در درۀ شناندو و تسخیر آتلانتا، واقع در جورجیا، که از ثمرات دیدگاه لینکلن و فشار بی امان او بر خط اول جبهه بود، موجب امیدواری به پیروزی نهایی گردید.
اما در جنوب هیچ نشانه ای از تسلیم دیده نمی شد. فرماندهی گرانت و خط مشی لینکلن مبنی بر حملات همزمان، در محاصرۀ تلخ و به بن بست رسیدۀ لشکر ژنرال رابرت لی در پیتزبورگ واقع در ویرجینیا، به چالش کشیده شده بود. در صحنۀ غرب (یعنی منطقۀ واقع میان کوه های آپالاچی و رودخانه می سی سی پی)، نیروهای ضعیف اما هنوز کارساز کنفدراسیون مشغول به پایداری بودند، و در غرب می سی سی پی، نیروهای گستردۀ دشمن هنوز از تگزاس و لوییزیانا دفاع می کردند. پیروزی انتخاباتی سال 1864 لینکلن معرف اتفاق نظر ملی برای ادامۀ جنگ و یکسره کردن آن بود.
لینکلن که به لحاظ سیاسی و به دلیل انتخاب مجدد خود در مقام رییس جمهور، اعتماد به نفس تازه ای یافته بود، در رسیدن به اهداف خود استوار ایستاد و همان ارادۀ راسخ دورۀ اول ریاست جمهوری را دنبال کرد. انتصاب گرانت به عنوان رییس ستاد، از فشار روزانه بر لینکلن کاسته بود و می توانست دستورات مربوط به ادارۀ جنگ را روز به روز به گرانت بدهد. اما وقتی رییس جمهور در مورد عقلایی بودن برخی از تصمیم گیری های او دچار تردید می شد، حتا گرانت نیز مجبور بود با سوال های سخت لینکلن دست و پنجه نرم کند.
راهی به سوی اتحاد
در اولین هفتۀ آوریل 1865، پیروزی نهایی قابل رؤیت بود. بعد از این که سرلشکر فیلیپ اچ شریدان قسمت اعظم نیروهای لی، یعنی مقاومت لشکر شکست ناپذیر شمال ویرجینیا را در هم شکست، طی تلگرافی به گرانت اطلاع داد: اگر فشار بیاوریم، لی تسلیم خواهد شد.
گرانت، پیام شریدان را تسلیم لینکلن کرد. رییس جمهور به گرانت گفت، فشار آورید. این آخرین دستور مهم لینکلن بود و مانند غالب دستوراتی که می داد، دستوری به جا بود. سه روز بعد از نوشتن این دستور، لینکلن از دنیا رفت، او قربانی گلولۀ یک آدمکش شده بود. ایالات متحده بزرگترین رییس جمهور زمان جنگ و یک استراتژیست طبیعی خود را از دست داد. اما بیش از هر عامل دیگری، او با دیدگاه راهبردی و عزم راسخ خود در جنگ داخلی پیروز شد و کشور را به سوی راهی که به اتحاد منجر می شد، رهنمون گشت.