23 فوريه 2009

نوشتۀ ماری آرانا[1]
از هر چهار نفر آمریکایی یک نفر دارای پیشینۀ غیر آمریکایی است و پیوندهای محکمی با گذشته و سرزمین مادری خود دارد، و ادبیات آمریکایی، جدید و درخشانی از دل این فرهنگ های گوناگون به وجود آمده است.
ماری آرانا نویسندۀ کتاب" زندگی نامۀ چیکای آمریکایی"[2]، به همراه دو رمان دیگربه نام های، "سلوفون"[3] و " شب های لیما"[4] است. وی همچنین گرد آورندۀ مجموعه ای از مقالات، با نام "زندگی نویسندگی"[5] است.
هوبرت هامفری[6] "معاون رییس جمهور آمریکا"[7](1965-1969) زمانی چنین گفت، "ما به آمریکایی متنوع، آمریکایی پربارتر، به خاطر وجود مردمی از کشورهای متفاوت و با فرهنگ های متنوع و جداگانه، افتخار می کنیم."
در هیچ زمان دیگری چون امروز این مسئله این چنین حقیقی و واقعی به نظر نیامده است. امروز، از هر چهار نفر، یک نفر پیوندی محکم با گذشتۀ خود که متعلق به سرزمین و کشوری دیگر است، دارد. از هر پنج نفر، یک نفر در کشور دیگری به دنیا آمده یا یکی از والدینش از مهاجرین بوده است. ما ملتی با عقاید و آرای متعدد، تاریخچه های بی شمار و مرکز رخدادهای هنری هستیم. تعجبی ندارد که از این فرهنگ درخشان و متنوع، ادبیات آمریکایی جدیدی به وجود آمده است.
پیدایش ادبیات آمریکایی چندفرهنگی به آسانی صورت نگرفت؛ مسایل بسیاری ممکن بود مانع پیشروی و ادامه آن شود؛ ولی این ادبیات فرصت و شانس خوبی را داشت که در سرزمینی رشد کند که قابلیت انعطاف پذیری بسیاری نسبت به تغییرهویت داشت. حتی رمان های مارک تواین[8]، ویلیام فالکنر[9]، و اف. سکات فیتزجرالد[10] سه آمریکایی کاملاً متفاوتی را به تصویر کشیده اند. با این همه، تا سال های 1950، به تدریج نویسنده های متفاوت پدیدار شدند ــــ کسانی که در آثارشان سعی بر نشان دادن ملت آمریکا به طور کلی نداشتند، بلکه تلاش می کردند یک حساسیت قومی جداگانه را به تصویر بکشند. اولین آنها سئال بیلو[11] و برنارد مالامود[12]، با رمان های دارای حسی قوی و درمورد افراد یهودی آمریکایی بودند؛ سپس رالف الیسون[13]، با داستان دل خراشش در مورد نژاد پرستی، به نام " مرد نامریی"[14] بود.
ادبیات سیاه پوستان آمریکایی تقریبا صد سال قبل از حکایات برده داری فردریک داگلاس[15] آغاز شده بود. بعد از این که برده داری غیر قانونی اعلام شد، این ادبیات از به کارگیری معانی و بیان پرشور و هیجان دبلیو.ای.بی دی. بوی[16] به کاربرد تصاویر خیالی چشمگیر لنگستون هیوز[17] تبدیل شد. این تغییرها همچنان در آثار بزرگ زیادی از جیمز بالدوین[18]، ریچارد رایت[19]، و گویندلین بروکس[20] ادامه یافت. ولی در سال های 1970 بود که عقاید و نظرهای سیاه پوستان آزادانه در شریان های ادبیات آمریکا جریان یافت. به خاطر وجود تونی موریسون[21]، آلیس واکد[22]، اشمعیل رید[23]، مایا آنجلو[24]، و جامایکا کین سید[25]، این ادبیات آمریکایی فوق العاده، جزیی از روند کلی ادبیات کشور شد.
پر کردن شکاف فرهنگی
چند سال دیگر طول کشید تا ادبیات چند فرهنگی پدیدار گردد، و به مسایل بیشتری درمورد آمریکای مخلوط از سیاه و سفید بپردازد. آن موج جدید ورود خود را توسط "زن جنگجو"[26] پرفروش ترین کتاب سال 1976 نوشتۀ مکسین هونگ کینگستون[27] اعلام کرد. این کتاب زندگی نامۀ کاملا تخیلی بود که با جسارت به شیوه ای جدید روایت شده بود. این کتاب که پر از ارواح نیاکان چینی بود، تمامی قوانین را زیر پا گذاشت، تخیلات را با واقعیت درهم آمیخت، آزادانه در هویت ها دست برد، و گامی استوار به فراسوی تفاوت فرهنگی برداشت.
خانم نویسنده ای به نام ساندرا سیسنروس[28] به من گفت، "من این کتاب را زمانی که زن جوانی بودم، خواندم و با خود فکر کردم ' وای! تو می توانی این کار را بکنی؟ می توانی به زبان دیگری متعلق به اساطیر دیگری فکر کنی، ولی فکرت را به زبان انگلیسی بنویسی؟' " و درنتیجۀ این طرز فکر، مرحلۀ جدیدی در ادبیات آمریکا متولد شد.
برای اسپانیایی زبان ها، این مراحل به صورتی جدا از دیگر افراد و مسائل به وجود نیامد. دقیقاً در همان زمان، ادبیات آمریکای لاتین در شکوفایی بود. آثار گابریل گارسیا مارکز[29]، کارلوس فونتس[30]، و ماریو وارگاس لوسا[31] سریعاً به زبان انگلیسی ترجمه می شد. این آثار به سرعت در فکر و ذهن آمریکای شمالی نفوذ کرد. کتاب "مرگ آرتمیو کروز"[32] اثر فونتس و "زمان قهرمان"[33] اثر وارگاس لوسا به سرعت پس از کتاب "صد سال تنهایی"[34] مارکز به بازار آمد ــــ هر کدام از این کتاب ها نقشی موثردر گرایش و موج روزافزون آگاهی و شعور ما داشته است.
ریچارد رودریگز[35] اولین آمریکایی اسپانیایی زبان بود که در این زمان آثارش در فهرست پرفروش ترین کتاب ها قرار گرفت، درحالی که کتاب ها یش نیاز به ترجمه نداشت: زندگی نامۀ گویا وسلیس وی"اشتیاق حافظه"[36]، چاپ سال 1981، روایتی خشم آلود و اندوهبار بود، اثری درخور توجه که کلیشه های قدیمی و تکراری درمورد هویت آمریکایی- مکزیکی را در داستان مورد سئوال قرار داد. سه سال بعد، این اثر با کتاب "خانه ای در خیابان مانگو"[37] اثر سیسنروس همراه شد، که رمانی متأثر کننده و خاص درمورد یک دختر هفت ساله مکزیکی در یک محلۀ فقیرنشین متعلق به اقلیت ها در شیکاگو بود. خوانندگان این کتاب را به عنوان نگاهی کلی به درون آمریکایی که آنها به سختی می شناسند در نظر گرفتند.
تا سال های دهۀ 1990، علاقه به ادبیات آمریکایی-اسپانیایی تبدیل به تجارتی سودآور شده بود. بعد از این که اسکار ایخولوس[38] "جایزه پولتیزر"[39] را برای رمان مهیج خود درمورد کوبا، "شاهان مامبو آهنگ هایی درمورد عشق می نوازند"[40] از آن خود کرد، ناشران برای چاپ آثار نویسندگان آمریکای لاتین که متعلق به گذشته های متفاوت بودند با یکدیگر به رقابت پرداختند: اثر پرشور جولیا آلوارز[41] درمورد چهار خواهر اهل دومینیکن در محلۀ برانکس "چگونه دختران گارسیا لهجه خود را از دست دادند"[42] ؛ اثر شاد کریستینا گارسیا[43]، درمورد خانوادۀ مهاجرش در میامی، "خواب دیدن به کوبایی"[44] ؛ اثر فرانسیسکو گلدمن[45] "شب طولانی دختران سفید"[46]، درمورد دوران حکومت ارتش بر گواتمالا؛ ستایش خیال انگیز اسمرالدا سانتیگو[47] از دوران کودکی اش در کتاب "وقتی من پورتوریکویی بودم"[48]؛ نیزداستان های متأثر کننده جونات دیاز[49] درمورد آدم های پانک خیابان های دومنیکن، و"غرق شده"[50].
عقاید ما درمورد فرهنگ آمریکایی به سرعت درحال شکل گیری و ساخته شدن بود. کتاب اِیمی تان[51] "کلوپ لذت شانس"[52]، که کمتر از یک دهه بعداز "زن جنگجو" منتشر شد، راه را برای صنعت پرشور ادبیات آسیایی-آمریکایی هموار کرد. بلافاصله آثار دیگری به چاپ می رسید: "پسر چینی"[53] اثر گاس لی[54]، رمانی درمورد پسری در خیابان های پایین شهرسانفرانسیکو؛ "گل برفی و هواداران مخفی"[55] اثر لیزا سی[56]، رمانی تاریخی واقع در چین باستان ؛ "آمریکایی نمونه "[57] اثرگیش جن[58]، که کانون توجه اش اهالی چین نبود بلکه به معنی و مفهوم شهروند ایالات متحده بودن پرداخت. امروز، آن ادبیات برای دربر گرفتن آثار فرزندان مهاجران با پیشینه های آسیایی دیگرنیز توسعه یافته است: ژاپنی-آمریکایی مثل واکاکو یاموآچی[59]؛ ویتنامی-آمریکایی مثل فا میین نگ[60]؛ کره ای-آمریکایی مثل چنگ-را لی[61].
نوشتن داستان های جدید آمریکایی
اما ادبیات عاشقانه آمریکا هنوز به صورت متنوعی درحال پیدایش و پدیدار شدن است. امروز، مقولۀ نویسندگان چندفرهنگی، آمریکایی هایی با پیشینۀ آسیای جنوبی را نیز دربر می گیرد: ژومپا لاهیری[62] ("مفسر اختلالات"[63] )، مانیل سوری[64] ("مرگ ویشنو"[65])، و ویکرام چاندرا [66]("عشق و حسرت در بمبیی"[67]). یا آمریکایی آفریقایی هایی دارای پیوند و دلبستگی به مکان هایی خارج از کشور: ادویج دنتیکت[68]، که در مورد هاییتی[69] می نویسد، و نالو هاپکینزون[70]، متولد جاماییکا. سال های اخیر، همچنین، آثار آمریکایی های اهل خاورمیانه را به میان آورده است: خالد حسینی[71] ( " بادبادک باز"[72])، دایانا ابو-جابر[73] ( "اسلام"[74])، و آذر نفیسی[75] ( "لولیتا خوانی در تهران"[76]).
وجه اشتراک این نویسندگان در چیست؟ آنها همگی در زمینۀ میل به افتخار به نیاکانشان ـــ تمایلی برای چسبیدن به پیوندها و ریشه های درون سرزمین مادری اشان - با یک دیگر سهیم هستند. برخلاف مهاجران آمریکایی در دورۀ پیشین، این نسل همگون سازی خود را به همراه غرور و افتخاربه قوم و ملتی که به آن تعلق دارند، به توازن و تعادل می رسانند.
دبلیو.ای.بی دی بوی این حالت را "آگاهی مضاعف" ؛ و ریچارد رایت، آن را یک "بینش مضاعف" خواندند. هر نامی که بخواهیم به این حالت بدهیم، این ادبیات جدید، متولد شده از تجربه سیاه پوستان و پیش رفته به خاطر اراده و خواست مهاجران، دیگر نمی تواند خارجی و بیگانه تلقی شود. حالا این دیگر ادبیات آمریکایی است.
این حالت قدردانی نسبت به وابستگی ها و پیوندهایم به گذشته و سرزمین مادری ام در زندگی دیر به سراغم آمدند و تا وقتی که یک نویسنده شدم به این مسایل توجه زیادی نداشتم. به عنوان ویراستاری در صنعت چاپ کتاب نیویورک برای سال های مدید، دلیل زیادی برای پرداختن به موضوع تولدم در پرو[77] و این که به عنوان یک نیمه-پرویی رشد کرده بودم، نداشتم. من خودم را کاملاً با تلاش برای یک آمریکایی تمام عیار بودن، انتشار کتاب هایی از نویسندگان عالی، و تمرکز بر خواننده "خاص" مشغول کرده بودم. آمریکایی ها چه می خواستند؟
خوب در دوران چهل سالگی ام، نخست به عنوان معاون بخش نقد کتاب و سپس به عنوان ویراستار کار خود را در "واشنگتن پست"[78] شروع کردم. مدیریت روزنامه ای، که کاملاً از فرهنگ روبه رشد آمریکایی-اسپانیایی آگاه بود، مرا تشویق به نوشتن درهمین مورد کرد. من کار خود را با مقاله هایی نظری درمورد آمریکای لاتین شروع کردم، سپس مقاله ها را درمورد جمعیت مهاجران، زندگی کارگران مهاجر، پیچیدگی های ذهنی اهالی آمریکای لاتین ادامه دادم. سرانجام، کم کم ماری آرانای ده ساله را در حالی که به این کشور آورده می شد و تنها مشاهده کننده ای بیش نبود، به خاطر آوردم. تا زمانی که در اواخر سال های دهۀ 1990 تصمیم به نوشتن شرح زندگی خودم و رشد کردنم با دو فرهنگ متفاوت کردم، جمعیت زیادی از مردمی مثل من، جمعیتی قوی و سرزنده از آمریکایی های که با یک خط تیره نژاد دیگرشان مشخص می شود، در آمریکا بودند.
حالا دیگر راه بازگشتی نیست. این یک ملت است، همان طور که هامفری به درستی عنوان کرد، که به تنوعش می بالد. کشور ما به این دلیل غنی تر شده است: ادبیات چند فرهنگی، سرشار از دنیای طبیعی تر، در عین حال بی شک آمریکایی، بسیار اصیل است. کتاب "زندگی کوتاه و شگفت آور اسکار وائو"[79] اثر جونات دیاز، رمانی مردانه درمورد هویت افراد اهل دومینیکن، بدون خیابان های نیوجرسی اش نمی توانست نوشته شود. خاطرات هیجان انگیز از هاییتی اثر ادویج دانتیکات، "برادر، من دارم می میرم"[80]، اگر خانوادۀ وی به نیویورک نقل مکان نمی کردند، به وجود نمی آمد. دست دراز کردن به سوی گذشته برای شکل دادن به آمریکایی جدید، کاری است که این نویسندگان پیشگام انجام می دهند. بخشی از وجودش در کشوری دور به جا مانده، اما بخشی دیگر در این سرزمین پا بر جا مانده است.