10 فوريه 2009
نظر آمریکاییان خارجی تبار درباره بزرگ شدن با چند فرهنگ
واشنگتن- برخی اوقات من احساس می کنم که دو شخصیت دارم. اگرچه من در محل کار و مدرسه انگلیسی صحبت می کنم، ولی در خانه به زبان توئی زبان قبیله آشانتی ، زبانی که من از سن هشت سالگی با آن صحبت کرده ام، حرف می زنم.
پدر و مادر من، هر دو، اهل غنا هستند و همیشه می خواسته اند مطمئن شوند که من می دانم آنها از کجا امده اند و چه فرهنگی دارند. من به این که یک آمریکایی غنایی تبار هستم افتخار می کنم، ولی همیشه اینطور نبوده است. مانند بسیاری از آمریکایی هایی که در سراسر جهان ریشه دارند، من به دو زبانه بودن و چندفرهنگی بودن خود افتخار می کنم، ولی زمانی برایم در آمیختن فرهنگی که به میراث برده ام با فرهنگ آمریکایی ام کار سختی بود.
من مدت چهار سال با پدر و مادر بزرگم در غنا زندگی کردم، و آنها فوری مرا با فرهنگی که فقط بواسطه پدر و مادرم به آن راه داشتم آشنا کردند. آنها به من آرمان هایی که مشابه فضلیت های آمریکایی من بودند آموختند: سخت کوشی، درستکاری، ارزش خانواده، و افتخار به فرهنگ خویش. ولی زمانیکه در سن سیزده سالگی و در مرحله حساس نوجوانی و تشخیص هویت به آمریکا بازگشتم، احساس گمشدگی کردم.
تطبیق یافتن دوباره با زندگی یک نوجوان آمریکایی دشوار بود. در حالیکه نوجوانان به مراکز تجاری می رفتند و یا دایم درباره گروه های پسران خواننده فکر می کردند، من سعی داشتم خودم را بشناسم و زندگی جدیدم را درک کنم. در این دوره، من از فرهنگ غنایی خود گریختم و همه چیز خود را آمریکایی کردم و با درد و اندوه کوشیدم تا تمام سال هایی را که در غنا گذرانده بودم از حافظه ام پاک کنم. خود را بیگانه می دیدم و برای همرنگ شدن با دیگران می کوشیدم، چون می خواستم مانند دیگر بچه ها در مدرسه ام "عادی" باشم. مانند بسیاری از آمریکایی های خارجی تبار، در آن زمان من بین زندگی که در آمریکا داشتم و یک فرهنگ دیگر که به نظر دور دست می رسید، گیر کرده بودم.
آسمان زعفرانی
در کتاب خاطرات خود به نام آسمان زعفرانی، گلاره آسایش، نویسنده ایرانی- آمریکایی با همین چالش ها روبرو بود: او در حین جستجو برای پیدا کردن پلی میان دو فرهنگ خود، سعی داشت جای خود را میان دیگران پیدا کند. آسایش گفت: "وقتی من به این کشور آمدم، موقعیت بطور باورنکردنی دشوار بود؛ مثل کندن لایه ای از پوست و رویاندن یک پوست تازه."
وقتی او دوره دبیرستان را شبیه به یک رشته تکانهای کوچک به دستگاه [عصبیش] توصیف کرد، من به خنده افتادم و اشتیاق و آرزویش را برای زندگی در ایران، مانند آرزوی خودم برای زندگی در غنا درک کردم.
او در خاطراتش، آزادانه تلاش خود و نهایتاً پذیرش هویتش را شرح داده است. او گفت: " هدف من بجای جذب شدن در محیط ، جذب آمریکا به هویت ایرانی ام بوده است. ولی فرایندی که پیموده شد کوشش برای دور شدن از هویت قدیمی ام بود تا پی ببرم که آن هویت تا چه اندازه برایم اهمیت دارد."
بخاطر کوشش های او، من پی بردم که داشتن دو فرهنگ یک هدیه است و نباید یک فشار باشد. هر بار که صحبت از میراث غنایی من می شد و یا هر بار مادرم می خواست به زبان توئی در جمع صحبت کند، احساس بدی به من دست می داد؛ اکنون من از اینکه میراث دیگری نیز برای تعیین هویتم دارم، احساس آرامش می کنم.
آسایش با دیدارهای سالانه، تلفن های مکرر با خانواده اش و پرداختن به سنت های متعدد کشور مادریش ثبات پیدا کرد. او معتقد است که " هدف رقصیدن رقصی است که هر دو فرهنگ را پویا ، زنده، و در پیوند با هویت و زندگی شما نگه دارد."
من اکنون با لذت بردن از سنت ها، لباس ها، آداب و رسوم، و خوراک آفریقایی؛ و حرف زدن، خواندن و نوشتن به زبان مادری، این دو هویت را زنده نگه می دارم و با بستگانم خارج از کشور در تماس باقی می مانم. دوفرهنگه بودن دیگر برای من یک بار نیست چرا که هر دو فرهنگ در زندگی روزانه من در هم بافته شده اند.
من پی برده ام که یک آمریکایی غنایی تباربودن، درست مانند دیگر آمریکایی های خارجی تبار مرا در برجسته بودن میان بقیۀ مردم کمک می کند، و آسایش با این احساس موافق است. او گفت: "دنیا به افرادی نیاز دارد که می توانند در پوست دیگران نیز زندگی کنند."
کریستال گریس اوفوری دانشجوی سال آخر ارتباطات و زبان فرانسه، در کالج مانت سن ماری در مریلند است. او در حال حاضر به عنوان کار آموز در دفتر برنامه های اطلاعات بین المللی وزارت امور خارجه به کار اشتغال دارد.