View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

05 آگوست 2009

معلم من، دوست من- بخش دوم

مهاجر جوان ویتنامی با اعتماد روز افزون دنیای تازۀ خود را می پذیرد

 

آغاز زيرنويس

آن تابستان اول در آمریکا، من اولین ماشین تحریرم را از یک خنزرپنزری بد اخم خریدم. او اجناسش را سر خیابان می فروخت و خانوادۀ من علاقۀ زیادی داشتند که "خنزرپنزری پیر بداخم" صدایش کنند. قیمت ماشین تحریر 1 دلار و 25 سنت بود و بعضی از دکمه هایش خوب کار نمی کرد و نوار جوهرش هم کمرنگ شده بود. با این احوال، من داستان معروف کنت گراهام  را در بارۀ مول   تایپ کردم. مول خانۀ زیرزمینی اش را رها کرد و برای هواخوری روی زمین آمد و سرانجام همراه قایقرانی بر روی رودخانه به دنبال ماجراجویی رفت. من هر جمله ای که از باد میان درختان بید را تایپ می کردم با صدای بلند می خواندم. شاید به طور پیش رس، اما هنگامی که در پاییز به کلاس هفتم می رفتم، هم یک تایپیست بودم و هم یک خوانندۀ رمان های انگلیسی.

 

اگرخودم را با شدت بسیارمجبور به پیشرفت کردم، دلایل خوبی برای کار داشتم: در ویتنام، من به خانواده ای ازطبقات بالای اجتماع تعلق داشتم که در محدودۀ دنیای ویلا ها، لیسه ، خدمتکاران، باغ های محصور و باشگاه های وزشی زندگی می کردم. در آمریکا، فرزند پناهندگان فقیری بودم که همراه با خانوادۀ پناهندۀ دیگری در یک آپارتمان قراضه نزدیک به انتهای خیابان میشن  ، یعنی جایی که شهر سانفرانسیسکو تمام و جهان طبقۀ کارگر دیلی سیتی  شروع می شد، روزگار می گذراندند. موطنم به ناگهان ویران شده بود، و خانواده و قبیله ام از هم پاشیده  و زندگی آسوده ام از دست رفته بود. من به جهانی غریبه تحمیل شده بودم وبه گونه ای غریزی می دانستم که برای پشت سر گذاشتن آنچه از دست داده ام باید مسیرم را هر چه تندتر و دورتر طی کنم.

 

چنین بود که جهان من به دو بخش تقسیم شد: شب ها آن قدر گریه می کردم تا خوابم می برد، دلم هوای جهان گم شده و پدرم را می کرد و مرتب خواب سایگون را در دود و آتش و در حالی که ویتکنگ ها مشغول غارت کردن  شهربودند می دیدم و خودم را در ویلایی قدیمی رها شده می یافتم؛ در هنگام روز – در مدرسه، سر ناهار، در کلاس های انگیسی و هنر –به پسربچه ای شلوغ و خوش خنده که با همه گرم می گرفت تبدیل می شدم . یادم می آید که خیلی حرف می زدم، و وقتی لغت کم می آوردم سراغ لغات فرانسه می رفتم یا در دفتر یاد داشتم یا روی تخته شکلی ترسیم می کردم تا بتوانم منظورم را برسانم.

 

بعد از گذشت چند ماه به راحتی به انگلیسی، هر چند مکث حرف می زدم،  اما از کارت های آقای K فراتر رفته بودم. سر به سر گذاشتن و شوخی را با دوستان جدیدم شروع کرده بودم . شخصیت تازه ای پیدا کرده بودم و بچۀ حاضر جواب و بشاشی بودم و آقای K با دیدن این تغییرات، اغلب سرش را با تعجب تکان می داد.

 

دوستانی هم پیدا کردم – ساموایی، سفید، سیاه، فیلیپینی، چینی، مکزیکی. برای دختر های خنده رو کارت والنتاین می فرستادم. به روزنامۀ مدرسه پیوستم و کاری شبیه کار کارتونیست ها را شروع کردم. در سال دوم نمراتم واقعا ً A  شد و دیگر به نمره های خوب الکی نیازی نداشتم. به باشگاه دانش آموزان ممتاز پیوستم. آقای K از این همه تغییر متعجب بود. صورت حیرت زدۀ او را هنگامی که با دلقک کلاس یکی به دو کردم و از او بردم به یاد می آورم؛ هر چند جمله هایم هنوز بریده بریده بود، اما زبانم تیز شده بود. موقعیت خودم را یافته بودم؛ و جهان تازه ای را که به آن تعلق داشتم  با آغوش باز پذیرفتم. من همانطور که مادرم شکایت کنان به پدرم می گفت، داشتم به یک "بچۀ تُخس آمریکایی" تبدیل می شدم. پدرم که چند ماه بعد از ما با یک کشتی نیروی دریایی از ویتنام فرار کرده بود، به ما ملحق شده بود.

 

در زیر، چند جمله از گفته های همکلاسی هایم را در سالنامۀ تحصیلی کلاس هشتم را می آورم، از آنجا که خودم از کارکنان سالنامه بودم در طراحی آنها دست داشتم.

 

"با پر حرفی هایت در [دبیرستان] جفرسون خوش بگذرد و شاید من سال آینده در مسابقات سالانۀ بسکت اسلم دانک  شرکت کنم..."

 

"برای کسی که همیشه در حال حرف زدن است. در جفرسون خوش بگذرد..."

 

" برای بچه ای که در کلاس های هنر خیلی پرسرو صدا بود و همیشه کلاه های خنده دار می گذاشت..."

"امیدوارم پسربچه ای  که در کلما شناختم هرگز تغییر نکند. ویتنامی کوچک و با حالی که من باهاش مدرسه می رفتم..."

در صفحۀ آخر در گوشۀ سمت چپ، آقای K با همان روش موجز و متواضع خود این یادداشت را برایم گذاشته بود:

"به دوست خوبم. خیلی دلپذیر بود که دو سال معلم و دوست تو بودم. یادت نرود که مرا در جریان پیشرفت هایت قرار بدهی. ارنی کاسلو."

 

وقتی مدرسۀ راهنمایی را به پایان رساندم، برای خداحافظی پیش آقای کاسلو رفتم، و او کارت ها را به عنوان یادگاری به من داد و البته خوب می دانست که دیگر به آن ها احتیاجی ندارم. آن روز، یادم است که می خواستم از روی تپه ای میان بر بزنم.  موقع پایین آمدن پایم لغزید و زمین خوردم. کارت ها از دستم ول و مانند دسته ای پروانۀ بازیگوش روی زمین شیب دار پراکنده شد. با این که زانویم خراشیده شده بود ، خنده ام گرفت. بعد ، همان طور که سعی می کردم کارت های ولو شده را از روی زمین جمع کنم، متوجه شدم که با برداشتن هر یک از آن ها نام  تصویری را که روی آن بود با حالتی از خلسه بلند بلند می گفتم – "مدرسه"، "ابر"، "پل"، "خانه"، "سگ"، "اتومبیل" – گویی بار اولم باشد.

 

در همان موقع بود که سرم را بلند کرم و در دور دست، مرکز شهر سانفرانسیسکو را دیدم که آسمان خراش های درخشانش به قصر جواهر نشان داستان پریان شباهت داشت، و در زمینۀ آن،  دریای پر تلألو که با قایق های بادبانی نقطه چین شده بود دیده می شد.

 

پیش خودم گفتم، "شهر، شهر زیبای من". و واژه ها  طنینی حقیقی داشتند؛ در خونم جریان یافتند و ناگهان عطشی شدید وجودم را ¦را گرفت. می خواستم آن منظرۀ بهشتی پیش رویم را یکسره در خود فرودهم.

http://www.america.gov/st/peopleplece-english/2009/July/2009701120550fsyelkaew0,2301599.html

معلم من، دوست من- بخش اول

http://www.america.gov/st/peopleplace-english/2009/July/20090701120843fsyelkaew0,9633295.html

معلم من، دوست من- بخش سوم

 

پايان زيرنويس

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟