02 می 2008

آمریکای من: داستان یک هوانورد

عضو اسبق نیروی هوایی از دفاع یک آمریکایی سیاهپوست از کشورش می گوید

 
کوری لاندن

جستاری از: کوری لاندن
کوری لاندن، یکی از اعضای سابق نیروی هوایی آمریکا، به تازگی از کالج آگوستا درآگوستا، جورجیا، فارغ التحصیل شده است، و در حال حاضر معاون روابط عمومی در کالج پین در آگوستا است.
به یاد می آورم وقتی که در مدرسۀ ابتدایی درس می خواندم، معلم ها دربارۀ مردمی که بیشتر اروپایی بودند، درس هایی از تاریخ می دادند که در اوایل قرن بیستم می خواستند برای رسیدن به یک زندگی بهتر به آمریکا بیایند. افرادی که می توانستند بلیط مسافرت خریداری و به ایالات متحده سفر کنند، مهاجر خوانده می شدند. شایع بود که آمریکا سرزمین فرصت هاست و خیابان ها از طلا مفروش شده است.
من هرگز به چنین خیابان هایی برنخورده ام، اما فرصت های زیادی در این کشور برای کسانی که می خواهند از آن بهره مند شوند، وجود دارد.
درس هایی از تاریخ را هم به یاد دارم که دربارۀ افرادی بود که در سواحل غرب آفریقا اسیر، و به عنوان برده به ایالات متحده، آمریکای جنوبی و جزایر کاراییب فرستاده می شدند. یادم می آید که چیز هایی هم دربارۀ شرایط هولناک زندگی این آفریقایی ها در طول سفرشان به دنیای جدید شنیده بودم. ویادم است داستان هایی دربارۀ خشونت هایی که این آفریقایی ها قبل از الغای برده داری در ایالات متحده متحمل شده بودند نیز شنیده ام. تعجب می کنم که چه طور کسی قادر بود در آن روزگار دشوار تاب تحمل بیاورد. اما آن ها توانستند. گاهی که به پوست سیاه خودم نگاه می کنم، از خودم می پرسم آیا من می توانستم در آن شرایط زنده بمانم؟ و بعد خدا را شکر می کنم که مجبور نیستم آن چه بر نیاکانم گذشته را تجربه کنم.
وقتی دربارۀ آمریکا می اندیشم، بیشتر به یاد نسل های گذشته می افتم که به دنبال کسب فرصت برای بهبود زندگی خود به ایالات متحده آمدند و همین طور کسانی که تحت انقیاد و برده داری به این جا رسیدند و تا فرارسیدن روز های بهتر، طاقت آوردند. هر دو گروه مشقت هایی را گذراندند و با کارو تلاش، زمینه را برای نسل های جوان آماده کردند که وقتی به این جا می رسند، از فرصت های بهتر برخوردار شوند.
سئوال "یک آمریکایی کیست؟" سئوالی بغرنج است، زیرا به استثنای بومیان آمریکا، ما همه از کشور های خارج ایالات متحده به این جا آمده ایم، یا لااقل نیاکانمان آمده بودند.
خانوادۀ من هم همین طور است. پدر و مادرم اهل دو جزیرۀ کوچک در هند شرقی و کاراییب هستند. مادر م اهل گوادولوپ است و پدرم اهل سن مارتن. آن ها هنگامی که نوجوان بودند، در سن مارتن با یک دیگر ملاقات کردند. در دو دورۀ مختلف در اواخر دهۀ 1960 به آمریکا آمدند. وقتی مادرم به نیویورک رسید و در آن جا اسکان یافت، متوجه شد که پدرم قبلا ً به آن جا آمده بود. او توانسته بود به نحوی پدرم را پیدا کند، و بقیه اش هم، آنطور که تعریف می کنند، جزئی از تاریخ است.
پدرم بعدا ً به ارتش ایالات متحده پیوست و 20 سال خدمت کرد. کار او زندگی نسبتا ً مرفهی برای ما درست کرده بود، و ما توانستیم جاهایی از دنیا را ببینیم که در غیر این صورت ممکن نمی شد. زمانی که من دورۀ دبیرستان را می گذراندم، برادرم به خدمت نیروی هوایی درآمد و من هم بعد از یک سال تحصیل در کالج به نیروی هوایی ملحق شدم. در حال حاضر من تعهد خود نسبت به ارتش را به پایان رسانده ام و تحصیلات دانشگاهی را هم، که ارتش هزینۀ آن را پرداخت کرد، تقریبا ً تمام کرده ام. علاوه بر تحصیلاتی که می کنم، خاطرات مثبتی از خدمت به کشورم در نیروی هوایی ایالات متحده دارم.
من با اقبال خوبی که نصیبم شد، یکی از بهترین مشاغل را در نیروی هوایی داشتم – در دفتر روابط عمومی کار می کردم و روزنامه های پایگاه را تدوین می کردم. این کار به من فرصت داد دربارۀ خدمت سایر سربازان هوایی چیز هایی یاد بگیرم و بفهمم که آن ها برای امنیت کشور ما چه کار هایی انجام می دهند و چه کمک هایی به مردم محتاج می کنند.
یکی از به یاد ماندنی ترین تجربیاتم زمانی بود که به یک روستای دور افتاده در قطب شمال سفر کردم؛ در آن جا باید به رسانه های آنکوراج، آلاسکا کمک می کردم تا گزارشی دربارۀ تحویل ژنراتور های برق و تجهیزات دیگر توسط ناوگان هوایی، به بومیان آن منطقه تهیه کنند. تحویل این وسایل، سالانه، و چند هفته قبل از کریسمس انجام می شد. بهترین قسمت زمانی بود که مردم روستا برای تحویل گرفتن این وسایل می آمدند و قدردانی می کردند. کمک به آن مردمان بومی، یکی از روز های کاری سربازان هوایی را تشکیل می داد. آن سربازان هوایی ، ارزش های مطرح در نیروی هوایی را به تمام معنی به مورد اجرا می گذاشتند: اول صداقت، خدمت قبل از به خود رسیدن، و ارائۀ عالی ترین کیفیت کاری.
برای همین، خواندن روزنامه یا شنیدن مطالبی که از کشته شدن سربازان، ملوانان، تفنگداران دریایی و سربازان هوایی در عراق خبر می دهد، برای من خیلی سخت است. من خودم را یک وطن پرست آمریکایی می دانم و برای خدمت به کشورم و دفاع از آن وارد ارتش شدم، اما بزرگترین هدف من از پیوستن به ارتش برای کشتن مردم نبود. من می خواستم پولی برای تحصیلاتم به دست بیاورم و یک تخصص کاری خارج از ارتش کسب کنم. بسیاری از سربازان هوایی که در کنار من خدمت می کردند هم همین نظر را داشتند. وقتی گزارش هایی دربارۀ نظامیانی که جان خود را از دست داده اند، می بینم و می خوانم، می دانم که هر لحظه من هم می توانستم به جای آن ها باشم که جسد مرا در کیسه های جسد به وطن باز می گرداندند. اما آن هم بخشی از فداکاری هایی است که مردان و زنان ارتشی به ثمر رساندند تا اینکه نسل های آینده شاهد یک 11 سپتامبر دیگر نباشند.

نظرات بیان شده در این مقاله ضرورتا ً منعکس کنندۀ دیدگاه ها و سیاست دولت آمریکا نیست.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟