02 می 2008
همکاری گروه های مختلف قومی در جامعۀ آمریکا
گاری ویور
گاری ویور عضوهیئت علمی دانشکدۀ خدمات بین الملل دانشگاه آمریکن در بخش ارتباطات بین الملل است.
برای درک سلوک و سیاست عمومی آمریکا، آشنایی با فرهنگ ایالات متحده ضروری است. در بسیاری از زبان ها، وقتی صحبت از فرهنگ به میان می آید، مقصود هنر، موسیقی، تاریخ، و ادبیات است. در ایالات متحده، این امور نتیجه و ساختۀ دست فرهنگ تلقی می شود. تعریفی که ما از فرهنگ می دهیم بیشتر جنبۀ مردم شناختی دارد. در زبان انگلیسی آمریکا، "فرهنگ" به معنای شیوۀ زندگی گروهی از مردم است که از طریق یاد گیری، از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. و شامل باور های بنیادی، ارزش ها، الگو های فکری، و جهان بینی مشترک میان اکثر مردم آمریکا است. ما جنبه های خارجی فرهنگ را مورد مطالعه قرار می دهیم و نتیجه می گیریم که آن ها بازتاب ارزش های باطنی، باور ها، و جهان بینی ما هستند. بدون آشنایی با فرهنگ داخلی آمریکا، تشریح سلوک مردم، که شامل سیاست عمومی ما نیز می شود، تقریبا ً غیرممکن است.
اگر بخواهیم فرهنگ اصلی یا فرهنگ غالب آمریکا را با نموداری نشان بدهیم، باید یک کوه یخ شناور را در نظر مجسم کنیم. قسمت اعظم کوه یخ شناور، زیر آب و پنهان است. همین موضوع در مورد فرهنگ هم صادق است. بیشتر آن ذاتی و در مغز ما، و پایین تر از سطح آب خود آگاه ماست. در حالی که قلۀ قابل رؤیت آن ممکن است دستخوش تغییراتی شود – همان طور که یک کوه یخ در اثر ریزش باران یا تابش آفتاب ممکن است آب شود – بنیاد آن با گذشت زمان تغییر چندانی نمی کند. به همین شکل، باور های بنیادین فرد، ارزش ها، طرق تفکر، و جهان بینی او به کندی مورد دگرگونی قرار می گیرد.
این بخش از فرهنک به طور ناخودآگاه آموخته می شود و آن را صرفاً با بزرگ شدن و زندگی در یک جامعه یا خانواده ای ویژه می توان کسب کرد. این طور نیست که والدین سر میز صبحانه به فرزندان خود درس هایی از "ارزش های فرهنگی" بدهند. این قبیل درس ها به طور ناخود آگاه و با پرورش در خانواده تحصیل می شوند. به همین علت ما تا زمانی که کشور خود را ترک نکرده و با مردم متعلق به سایر فرهنگ ها فعالیت تعاملی برقرار نکنیم، به ارزش های فرهنگی خود وقوف چندانی نداریم.
تأکید بر موفقیت های فردی
زمانی که مهاجران نخست به آمریکا وارد شدند، آن ها باور ها و ارزش های اروپایی خود را به "دنیای جدید" آوردند. آن ها به جایی وارد شده بودند که به نظر می رسید از منابع طبیعی و امکانات نامحدود ی برخوردار است. در اروپا، کسی که در فقر زاده می شد، در فقر هم از دنیا می رفت. ترکیب باور ها و ارزش های اروپایی و ذخیرۀ فراوان منابع و امکانات ایجاد ارزش های جدید فرهنگی را نمود که ما آنرا "آمریکایی" می نامیم.
این باور های تازه و ارزش های موفقیت های فردی و جابه جایی های طبقاتی، قدر نهاده و تحکیم شد. آمریکایی ها در چارچوب دستاورد هایی که به آن نایل شده بودند، برای خود تعیین هویت می کردند. اگر در یک مهمانی به یک آمریکایی برخورد کنید، او در این قالب با شما سلام و احوالپرسی می کند: "سلام، اسم من گاری ویور است. من در دانشگاه آمریکن تدریس می کنم. تو چه کار می کنی؟"
در سایر فرهنگ ها، مردم با گفتن این که چه کسی هستند، خود را می شناسانند. یکی از اهالی غرب آفریقا در همان موقعیت ممکن است بگوید، "سلام. من پاپ سکا، پسر تامسیر سکا از رودخانۀ علیای باس هستم." او در معرفی خود، می گوید که چه کسی است – یعنی در مورد پدرش و محل تولدش اطلاعاتی می دهد. وضعیت اجتماعی او بسته به خانواده و میراث اوست، نه این که به عنوان یک فرد چه می کند، یا در آینده چه خواهد کرد.
عدم اعتماد به یک دولت مرکزی بیش از حد مقتدر
برخلاف رسم و عرفی که در اروپا رواج داشت، نخستین مستعمره نشینانی که به سواحل آمریکا رسیدند تمایلی به داشتن شاه، ملکه، یا پاپ نداشتند. آن ها نسبت به یک دولت مرکزی بیش از اندازه مقتدر احساس بی اعتمادی می کردند. به قول هنری دیوید تورو (1862-1817) ، یکی از فلاسفۀ بزرگ آمریکا، آن ها معتقد بودند "دولت کوچکتر بهتر است". البته آن ها واقف بودند که "دنیای جدید" شان به یک دولت ملی برای سروسامان دادن به امور خارجی و تجارت بین المللی نیاز دارد؛ اموری که به زندگی روزمره برمی گشت، جزئی از مسئولیت های دولت محلی بود.
آمریکا هرگز دارای یک نیروی انتظامی ملی نبوده است. مسائل مربوط به رفاه عمومی، اجرای قانون و صدور احکام، مراقبت از بیماران و غیره، مسائل مربوط به حوزۀ اختیارات محلی هستند. آزادی های مدنی در آمریکا، مانند آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی مذهب، و غیره، در قانون اساسی و منشور حقوق بشر خاطر نشان شده است. این اسناد، حامی آزادی های فردی و محافظت از آن در برابر یک دولت ملی بیش از حد مقتدر هستند.
نه کاملا ً یک "آش در هم جوش"
بسیاری از مردم معتقدند که آمریکا آمیزه ای از فرهنگ های مختلف و فاقد یک فرهنگ غالب است. استعاره ای که برای توصیف این فرضیه استفاده می شود، "آش در هم جوش" است. مردم از سراسر جهان به آمریکا می آیند و فرهنگ های خود را در این آش آمریکایی می اندازند. این مخلوط حرارت داده می شود، تا این که فرهنگ های متفاوت حل شده و با هم ترکیب شوند.
کمی واقعیت در این تفکر وجود دارد. بی تردید، ایالات متحده جامعه ایست که به لحاظ فرهنگی دارای چندگونگی می باشد؛ با این حال، یک فرهنگ غالب هم وجود دارد. مهاجران با کنار گذاشتن بسیاری از تفاوت هایشان با جامعۀ آمریکا، تبدیل به بخشی از این فرهنگ شدند تا بتوانند در جریان اصلی جامعه جا بیفتند. برخی بحث می کنند که رویکرد آمریکا به فرهنگ همیشه قالبی بوده است، و قالب آن را مرد سفید پوست پروتستان انگلو ساکسون تشکیل می دهد. مردان سفید پوست مهاجر، با انتخاب یک نام انگلیسی برای خود، تشرف به مسیحیت پروتستان، و بدون لهجه حرف زدن زبان انگلیسی، به آسانی در این قالب مکانی برای خود می یافتند. اما همه نمی توانستند در این قالب بگنجند. مردم نمی توانند جنسیت، رنگ پوست، و یا ترکیب موی خود را عوض کنند. بعضی از مردم راحت تر از بقیه به رنگ جامعۀ تازه در می آمدند.
تبدیل شدن به جزئی از "فرشینه" یا "کاشی کاری"
ایالات متحده دچار دگرگونی شده است. غالب آمریکایی ها دیگر فرهنگ دیگ در هم جوش یا قالب شیرینی را قبول ندارند. و در واقع، مرسوم شده که آمریکا را به یک فرشینۀ بافته یا کاشی کاری تشبیه می کنند. مقصود از این استعاره ها این است که می توان با حفظ تفاوت ها، به کل جامعه نیز تعلق داشت. در یک قطعۀ کاشی کاری یا در یک فرشینۀ بافته شده، هر رنگ، به طور مستقل کار می کند و در عین حال به زیبایی کلی اثر هنری نیز می افزاید. اگر تکه ای از کاشی کاری حذف و یا یکی از تارو پود فرشینه ای شکافته شود، این اثر هنری ضایع می گردد. امروزه، حفظ تفاوت ها آسان تر است. تفاوت هایی در جنسیت، نژاد، وطن اصلی، قومیت، مذهب، و گرایش جنسی، قابل پذیرش بوده و نیازی به کناز گذاشتن آن ها برای برخورداری از امکان رسیدن به اهدافی که در زندگی داریم، نیست.
"آمریکایی های دارای خط پیوند " – افرادی با دو هویت ملی – معرف این عقیده هستند که می توان با حفظ هویت قومی، ملی، مذهبی، و نژادی، باز هم هویت آمریکایی داشت. مکزیکی-آمریکایی ها، ایرلندی-آمریکایی ها، آفریقایی-آمریکایی ها یا آمریکایی های سیاهپوست، عرب-آمریکایی ها، مسلمانان آمریکایی، و هندی- آمریکایی ها، همگی آمریکایی های واقعی هستند اما یک هویت مشترک با آمریکایی بودن خود را نیز حفظ کرده اند. البته آن چه این کشور را یکپارچه نگه می دارد، تنها مجموعه ای از ارزش ها و باور های مشترک نیست، بلکه زبان انگلیسی و تجربیات مشترک هم می باشد.
در چهار ایالت – نیومکزیکو، تگزاس، کالیفرنیا، و هاوایی – و منطقۀ کلمبیا، سفید پوستان غیر هیسپانیک تشکیل یک اقلیت را می دهند. تا سال 2050، جمعیت شناسان متفق القول هستند که سفید پوستان غیر هیسپانیک در سراسر کل کشور در اقلیت خواهند بود. اما این گرایش، تهدیدی برای آمریکایی های متوسط محسوب نمی شود. در واقع، غالب آمریکایی ها معتقد هستند که چندگونگی موجب تقویت قابلیت حل مشکلات شده و باروری را افزایش می دهد.
این بازتاب یک الگوی چند فرهنگی، و فرض بر این است که نه تنها ما از تفاوت ها استقبال می کنیم، بلکه آن ها را به عنوان نقاط قوت قدر می نهیم. افراد قلیلی ممکن است مایل باشند به گذشته باز گردند، زمانی که اقلیت ها باید با کنار گذاشتن تفاوت های خود، جایی برای خود در جریان اصلی جامعه باز می کردند. چندگونگی فرصتی است که باید از آن استقبال کرد، نه مانعی که پشت سر گذاشت.
مسئله ای که آمریکای امروز با آن روبروست، خلاصی از شر تفاوت ها نیست، بلکه این است که جامعه ای با این همه تفاوت را چگونه باید اداره نمود. ایالات متحده همیشه کشوری سرشار از چندگونگی بوده است، اما موضوع این نیست که ملیت های مختلف اروپایی و گروه های قومی را به دور هم جمع کرد. چندگونگی امروز یعنی تمامی نژاد ها و گروه های قومی، ملیت های مختلف، زنان و مردان، معلولان، کارمندان در همۀ سنین، و مردمانی که دارای گرایش های جنسی مختلف هستند. به دلیل دگرگونی های جمعیت شناختی، وابستگی هر چه بیشترکشور های جهان به یک دیگر، و فواید بدیهی چندگونگی، آمریکایی ها مهارت هایی را پرورش می دهند تا با استفاده از آن بتوانند با مردمانی با پیشینه های فرهنگی گوناگون، کارکنند.
نظرات بیان شده در این مقاله ضرورتا ً منعکس کنندۀ دیدگاه ها و سیاست دولت آمریکا نیست.