02 می 2008
دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده از برداشت خود از رؤیای آمریکا می گوید

جستاری از: اشلی مور
اشلی مور دانشجویی است که به تازگی از دانشگاه مسیحی تگزاس در فورت ورت، تگزاس فارغ التحصیل شده است. او در حال حاضر مشغول کار برای نشرمحلی برایدز دات کام، یکی از شرکت های وابسته به انتشارات کونده ناست در نیویورک است، و آرزو می کند روزی بتواند به تگزاس برگردد.
در سال های نوجوانی از رؤیای آمریکا با ما می آموختند. معلم های ما می گفتند، "آمریکا سرزمین فرصت هاست، و ثمرات این کشور خوب را می توان با سخت کوشی و قاطعیت به دست آورد." ما آمریکایی های جوان و پرانرژی و مشتاق،در کتاب های تاریخ به کاوش پرداختیم و تصاویر افرادی که در جستجوی خوشبختی به این کشور آمده بودند را نظاره کردیم. برای جمع کثیری از مهاجرانی که با کشتی و در اوایل قرن بیستم به این جا می رسیدند، خوشبختی به معنای داشتن یک کار دائم، غذایی روی میز و ادارۀ خانواده بود. همین طور که می خواندیم و جلو می آمدیم، به رمز موفقیت برای کسب خوشبختی رسیدیم: اگر درپایان یک روز سخت کاری چیزی برای نشان دادن باقی بماند، مانند غذایی روی میز یا پولی در بانک، این معنای رسیدن به رؤیای آمریکا را داشت.
البته مشکلاتی هم در میان بود، مشکلات زیاد. همان طور که بزرگتر می شدیم و درس هایمان جلوتر می رفت، در کتاب های درسی گرفتاری و سختی هایی را مطرح می کرد که بسیاری از این افراد را با آن دست به گریبان بودند. بسیاری از مشکلات به خاطر اوضاع اقتصادی و بسیاری هم به دلیل تبعیض نژادی بود. اما رؤیای آمریکا علیرغم این مصائب، ادامه داشت. با گذشت زمان، و با سرعت بیشتر وجهۀ کشور را در گروی خود می گرفت. و امروز همۀ ما هنوز گرفتار آرمان تحقق رؤیای آمریکایی خود هستیم.
سال ها از زمانی که من کتاب های درسی مدرسه را می خواندم گذشته است. از درس های تاریخ هم زمان درازی گذشته است. اما اخیرا ً به آن روز ها، و رؤیای خودم فکر می کردم. من در شهر نیویورک زندگی می کنم و تنها چند بلوک با محلاتی که صد سال پیش مهاجران با ریختن خون خود طلب خوشبختی و زندگی بهتر می کردند، فاصله دارم. من به عنوان جوانی که آرمانش نویسندگی است، خونی نریخته ام ، فقط چند قطره اشک ریخته ام. همین مرا با مهاجران قبلی در این شهر پیوند می دهد زیرا مأیوس نشده و از تلاش باز نایستاده ام.
هر روز به شهر می آیم. شهر تاریک و بی چهره ، و از هر گوشۀ آن وسوسه و عامل بازدارنده ای سربر می کشد. و تازه هنوز زمستان نیامده است . اما در پایان روز که ساعات متمادی در کار روزانه ام به نوشتن برای مجله مشغول بوده ام و کار شبانه ام در رستوران، این رؤیا به من نهیب می زند که بالاخره روزی نتیجۀ این تلاش ها را خواهم دید. اما از بدن خسته ام می پرسم، چه نتیجه ای؟ یک استودیو که بزرگتر از اتاق نشمین خانۀ پدرو مادرم در کاشانه خود نیست؟ یا یخچال خالی که یک تکه پنیر تنها در سرمای آن نشسته؟
معلم هایمان می گفتند، "آمریکا سرزمین فرصت هاست و ثمرات این کشور خوب را می توان با سخت کوشی و قاطعیت به دست آورد." درس های مدرسه دارای معصومیت زیبایی هستند. ما بچه ها، همه چیز را باور می کنیم تازمانی که به ما گفته شود به این کار ادامه ندهیم. رؤیای آمریکا هم در ذات خودش کودکانه است.همان طور که بزرگتر می شویم و واهمۀ نرسیدن به آرمان هایمان ما را مضطرب می کند، این رؤیا بی امان ادامه دارد.
شاید خوشبختی من هرگز در داشتن اتومبیل یا آپارتمان تجملی خلاصه نشود . و شاید – باید اذعان کنم – نویسندۀ خوبی از آب درنیایم. اما این رؤیا همیشه الهام بخش من خواهد بود، تا این که روزی مطمئن شوم که به این که من خود یک موفقیت آمریکایی هستم، برسم.
نظرات بیان شده در این مقاله ضرورتا ً منعکس کنندۀ دیدگاه ها و سیاست دولت آمریکا نیست.