02 می 2008
دانشجوی سال اول دانشگاه تصور خود را ایالات متحده توصیف می کند

جستاری از : کلی مک ویلیامز
کلی مک ویلیامز، قبل از رفتن به مدرسۀ والنات هیل، یک مدرسۀ شبانه روزی هنر در ماساچوست، در لوس انجلس، کالیفرنیا و فینیکس، آریزونا بزرگ شد. در سال 2004 او اولین رمان خود برای خوانندگان جوان را به نام پا دری، به چاپ رساند. سال آینده، او دانشجوی سال اول دانشگاه براون در پراویدنس، رودآیلند، خواهد بود، و برنامه اش این است که تحصیلات خود در رشتۀ ادبیات را ادامه دهد.
من بچۀ کالیفرنیا هستم که به طرف دیگر قاره، یعنی بوستون آمده ام. این جا در کرانۀ شرقی، همه چیز با آن چه من به لحاظ فرهنگی، مناظر و خانه می شناختم، بسیار متفاوت است، اما هنوز آن را به عنوان آمریکا قبول دارم. غالبا ً تصور می کنم که میان خانۀ قبل من و جایی که در حال حاضر زندگی می کنم، 3000 مایل فاصله وجود دارد، این گسترۀ باور نکردنی، کشتزار ها، شهر های غرب، کوه ها، معادن، خانه های حقیر و مجلل، میلیون ها صدای مختلف، زبان های گوناگون، و می دانم که همۀ این ها هم آمریکائی است.
آمریکا چیست؟ من آن را وطنم می دانم ، هر چند همیشه هم برای همه این طور نیست. حتی برای نیاکان من هم وطن شمرده نمی شد. از آن جا که من دورگۀ سیاه و سفید هستم، می دانم آمریکا کشوری است که مانند طلا انعطاف پذیر است، و اگر کلمات یاری کنند، می توان آن را ساخت. فردریک داگلاس، مبارز معروف علیه برده داری، و بردۀ فراری آمریکایی و نویسنده ای که همیشه به او عشق می ورزم، برای تغییر کشور از کلمات خود استفاده کرد، او اول زندان را تبدیل به خانۀ خودش کرد. من یک نویسنده هستم به این خاطر که این جا، کلمات قدرتمند هستند، و به این خاطر که قانون اساسی ما می گوید کلمات را نمی توان خاموش کرد. من آمریکایی هستم.
من علامت ضرب دری به عنوان اسمم بر روی ماسه ها کشیده ام تا نشان دهم این سرزمین، هرقدر نقص داشته و یا هنوز دارد، سرزمینی است که من کارم را در آن ادامه می دهم، تا زمانی که استخوان هایم بپوسد. تاریخ اشاره به این دارد که ما باید کار کنیم تا این سرزمین آن چه روح بشر به آن نیاز دارد را تسلیم کند: آزادی، موقعیت ، و حق مبارزه حتی علیه اشتباهات کشور خودمان. من مادامی که می دانم شهروندان گوش فرا می دهند، برای آمریکا واهمه ای ندارم.
اخیرا ً فکر می کردم چرا مردم بیشتر علیه بی عدالتی ها سروصدا نمی کنند، چرا سکوت شده، حتی یک لحظه سکوت. اما همیشه غرشی در زمین آغاز می شود، اخبار با چالش تازه ای منتشر می گردد، و ما به تاریخ پاسخ می گوییم. در حال حاضر، مردم آگاه، علیه ظلمی که در دوردست ها دچارش شده ایم سخن می گویند. خلیج گوانتانامو دورۀ تاریکی از کشور ما را رقم می زند. سیاست های بین المللی که من خود اعتقادی به آن ها ندارم، خوشبینی مرا به چالش گرفته اند. اما به یاد می سپارم که مردم، شاعران این کشور هستند. آن ها می بینند که کشور ما همیشه از کابوس خود بیدار می شود.
فردریک داگلاس نه تنها برای دگرگون کردن آمریکا برای مردم ما می نوشت، بلکه می نوشت چون به کشورش عشق می ورزید. او مانند بسیاری از برده های دیگر به کانادا نگریخت. او در کرانۀ شرقی، نزدیکی بوستون ماند، همان جایی که من اکنون زندگی می کنم، و با انتشار آن چه می نوشت، سفر ها کرد و افکار خود را به دست باد سپرد تا در زمین ریشه کنند. بعد از درس عبرت او، من از صمیم قلب معتقد هستم با این که این کشور جوان است و بعضی مواضعش قابل دفاع نیست، آمریکا را برای متناسب کردن با مردمانش می توان مجددأ ساخت. آمریکا به این کار تمایل دارد. و منتظر همین است. و مادامی که این امر واقعیت خود را حفظ کند، من آمریکایی باقی می مانم .
نظرات بیان شده در این مقاله ضرورتا ً منعکس کنندۀ دیدگاه ها و سیاست دولت آمریکا نیست.