02 می 2008

آمریکای من: از خط بيرون زدن

یک همسر و مادر چندگونگی خانواده های آمریکایی را توصیف می کند

 
ژاکلین ایزلی و خانواده اش در حیاط منزلشان

جستاری از: ژاکلین موریس ایزلی

ژاکلین ایزلی با همسر و دو دخترش در کلمبیا، مریلند زندگی می کند، او یک نویسندۀ مستقل است.
امروز یک خانواده آمریکایی چگونه به نظر شما می رسند؟ آیا آن ها را والدینی بلند قد و ورزشکار با موهای مو بور و دوتا و نصفی بچه تصور می کنید؟ و شاید تصور می کنید که در مقابل یک خانۀ قشنگ ایستاده اند که یک حیاط تروتمیز و نرده های سفید دارد؟ داخل خانه روی پیشخوان آشپزخانه پاکت غذای مک دونالد، و بطری های کوکا کولا در یخچال است، و آهنگی هم در پس زمینه ازMTV پخش می شود.
البته اين یک نوع خانواده آمریکایی است. من هم در 11 سالگی، زمانی که در سال 1985هنوز در فیلیپین زندگی می کردم، یک خانوادۀ آمریکایی را درست همین طور در ذهن خودم تصور می کردم. وقتی یک روز پدرم از محل کار خود دربانک توسعۀ آسیا به خانه آمد و گفت که به آمریکا خواهیم رفت، من زبانم بند آمده بود ... و بعد هیجان زده شدم.
خنده دار این که، در آن زمان من تنها چیزی که از آمریکا می شناختم مک دونالد، کوکاکولا، و MTV بود. و اگر این سه سمبل، نمونه ای بود از آنچه به وفور در آمریکا پیدا می شد، پس آمریکا چه جای فوق العاده ای باید باشد!
خانوادۀ من به آمریکا مهاجرت کرد. و بیست سال بعد از آن، این هنوز من هستم، کمی پخته تر، کمی باتجربه تر در برابر تبلیغات رسانه ها، که سوشی را به ماهی آمادۀ سرخ شده، و یک شیشه شراب قرمز را به کوکاکولا ترجیح می دهم. حتی MTV را دیگر تماشا نمی کنم. فقط یک چیز هنوز عوض نشده است: من هنوز طرفدار دوآتشۀ ایالات متحده هستم.
تنها پنج سال پیش و هنگام بارداری اولین فرزندم، به تبعیت آمریکا درآمدم. من با عشق دوران دانشگاهم ازدواج کرده بودم و بعد از یک دورۀ کوتاه زندگی سخت در شیکاگو، در مریلند مستقر شدیم.
امروز که بهترین سعی خودم را در تربیت دو دختر شجاع ، زیبا و سرکش می کنم، خدا را هم شکر می کنم که می توانم فرزندانم را در ایالات متحده بار بیاورم. و هنوز روزی که برای تابعیت خود، سوگند وفاداری می خوردم را به یاد دارم که دستم را روی قلبم گذاشته بودم و از یک سو لگد زدن بچه را در شکمم حس می کردم، و از سوی دیگر غروری را که داشتم رسما ً یک آمریکایی می شدم.
پنج سال از آن زمان می گذرد و امکاناتی که فرزندان من دارند، بی انتهاست. ما کاملا ً واقفیم که آن ها زندگی راحت و ممتازی دارند. این البته تا حدی مربوط به سخت کوشی شوهرم و من است، و همین طور پدران و مادران ما، اما به اقبال خوبمان هم ربط دارد. من و همسرم، هر دو شانس خوبی در زندگی داشته ایم. ما هر دو در خانواده هایی متولد شدیم که درآن عشق حاکم بوده و پدر ومادرمان به قیود خانوادگی، تحصیلات، سخت کوشی، و احساس تعهد به دیگران، اهمیت زیادی می داده اند. این ارزش ها اکنون سنگ بنای خانوادۀ کوچک خودمان را تشکیل می دهد و ما را به سوی آینده مان سوق می دهد.
من و شوهرم کوشش می کنیم فرزندانمان را طوری بزرگ کنیم که آن ها قدر نعمت هایی که از آن برخوردارند را بدانند. به دخترانمان یاد می دهیم قدر استعداد و امکاناتی که در اختیار دارند را بدانند، و از آن ها برای بهبود وضعیت دیگران هم استفاده کنند. اگر زندگی ما سرشار از غذای خوب و سرگرمی است، ما آن را با کار های خیر و کمک به جامعه پربار تر هم می کنیم. بچه ها درکتاب های خود با انواع فرهنگ ها و روش های زندگی آشنا می شوند، و من همیشه با آن ها در مورد مدارا، چندگونگی، و همدردی صحبت می کنم.
من خوشحالم که رؤیای آمریکا یک خیال پوچ و یک توهم دست نیافتنی نیست؛ و این چیزی است که نه تنها در خانوادۀ خودم شاهدش هستم، بلکه میان دوستان، همسایگان، و غریبه هایی که هر روزه در تلاش رسیدن به رؤیای خود هستند، هم می بینم. برای من، خانواده های آمریکایی از همان والدین موبور ورزشکار با دوتا و نصفی فرزند، که حیاط منزلشان تروتمیز ومرتب است، تشکیل شده، اما خیلی خانواده های متفاوت هم در طیفی که من مشاهده کرده ام وجود دارد.
من نمونۀ خانواده های مختلفی را در پیش دبستانی تعاونی می بینم: دختر ریز نقش مو قرمز ایرلندی با شوهر آفریقایی آمریکایی و دو کودک دوست داشتنی اش؛ دو زن که سه کودک را بزرگ می کنند؛ مادر مجردی که دو جا کار می کند و خانواده اش را به تنهایی اداره می نماید. و خانواده های دیگری که در همسایگی من و در خیابان بن بستی که در آن منزل دارم، زندگی می کنند: یک مرد عراقی که با یک زن آمریکایی ازدواج کرده و دو فرزند آن ها، دختری که پرستار بچه های ماست که پدرش ایتالیایی و مادرش ایرانی است، روان پزشک کره ای و همسرش. لا اقل در زندگی من، چندگونگی زیادی وجود دارد و فراگیر است.
من همیشه آن شورش اولیه را به یاد می آورم که بیش از دویست سال قبل چنین روحیۀ مستقلی برای "سرزمین آیندۀ مهاجران" بر جا نهاد. در سایۀ همان روحیۀ مستقل، میلیون ها مهاجر پا به این سرزمین گذاشتند که به دنبال پناهگاهی برای در امان بودن از عدم مدارا، پیش داوری و پیگرد می گشتند – آن ها در آرزوی آزادی ، و مشتاق حقوقی بودند که طبق آن بتوانند مالک زندگی خود باشند.
گاهی اوقات که به بعضی بخش های نارحت کنندۀ تاریخ آمریکا می اندیشم، احساس حقارت می کنم. اما آیا می توان کشور، فرهنگ، مذهب، یا حتی افرادی پیدا کرد که نکات منفی در کنار نکات مثبت خود نداشته باشند؟ و البته چیز هایی هم در این کشور هست که مرا به دفعات عصبانی، شرمزده و یا مأیوس کرده است. و باز همین موارد ممکن است در اتفاقات خوب زندگی، مانند ازدواج، صاحب فرزند شدن، کار، خویشان و روابط دوستی، هم برای انسان پیش بیاید.
نهایتا ً ، آن چه در مورد آمریکا برای من غصه دار است، قابل مقایسه با آنچه مرا در مورد آن شگفت زده می کند نیست: این کشور در مدت زمانی کوتاه چه پیشرفت هایی حاصل کرده؛ چگونه سردمدار دموکراسی و حقوق بشر در جهان گشته است؛ چگونه توانسته است تبدیل به یک ابر قدرت اقتصادی در جهان بشود؛ و چگونه با آرمان های "بزرگتر، بهتر، روشنتر" می درخشد و کماکان به کشور های نیازمند خارجی هم کمک می کند.
من بعضی از ارزش های سطحی را که غالبا ً با آمریکا در یک کفه ترازو گذاشته می شود، زیر سئوال می برم و در مورد آن با فرزندانم حرف می زنم، واما از سوی دیگر هم، ارزش های والایی چون استقلال و چندگونگی و آزادی بیان را که در این کشور زنده هستند، ستایش می کنم. و همان طور که من وهمسرم در راه پر فراز و نشیب سرپرستی فرزندانمان پیش می رویم، این ارزش های مثبت، در زندگی ما نقشی محوری را بازی می کنند.
در آمریکا به فرد اهمیت زیادی داده می شود، و در نتیجه کشور ما سرشار از افرادی منحصر به فرد، عجیب، با استعداد، بسیار صاحب نظر، با انگیزه، و مردمانی با قابلیت های متعدد است. دختر های من با شخصیت های متفاوتشان، هم دخترانه هستند، و هم در ورزش اخلاق های پسرانه دارند، آن ها خورۀ کتاب، و هنرمندانی نوپا ، و شهروندان دلسوز جهان هستند. من تا جایی که بتوانم، از وجوه مختلف شخصیت آدم ها – و جنبه هایی از آن که هنوز بروز نکرده است- قدردانی می کنم.
آمریکایی ها درون نگری را هم ارج می نهند – کشف خود درونی، کنکاش در جوهر خود و یافتن خود اصلی، و آزمایش هر چیز برای دست کم یک بار. بعضی با این موضوع کمی سهل گیرانه برخورد می کنند، اما من هنگامی که می بینم دخترپنج ساله ام در نقاشی های خود بیرون محدودۀ خط ها را رنگ می زند، کوشش نمی کنم کارش را اصلاح کنم. احساس می کنم چیزی درون او می جوشد که هنوز مایل نیست مقررات مرسوم را دنبال کند ...من او را ستایش می کنم که از خط بیرون می زند تا مثل هنرمندان قلندر پیشه به چیزی نامرتب تر و عملا ً
مترقی تر برسد.
درست است که این فقط یک کتابچۀ رنگ آمیزی است، اما منظورم این است که وقتی آمریکاییان در پی یافتن بهترین، نهایت سعی خودشان را می کنند، نه تنها برای این است که ما رقابت طلب هستیم، بلکه به این خاطر است که ما دائما ً همه چیز را به چالش می گیریم، از مرز ها عبور می کنیم و به استقبال خطر می رویم. و این کار را می کنیم چون سرزمینی که در آن زندگی می کنیم از آغاز همین را ایجاب کرده است.
ما همه آزاد هستیم که خجالتی یا برون گرا، با هوش و با استعداد یا بی هوش وحواس، شیک یا شلخته، کهنه پرست یا پیشرو باشیم. می توانیم نگران طرز تلقی مردم باشیم، یا اگر بخواهیم، می توانیم همرنگ جماعت باشیم. حتی می توانیم به این که بقیه چگونه فکر می کنند اهمیت ندهیم، برویم سر پشت بام ها و سرو صدا کنیم، امواجی را تولید یا دگمه هایی را فشار دهیم و وضعیت موجود را تهدید کنیم. من خیلی مایلم ببینم دختران من چه کاری را انتخاب خواهند کرد. ممکن است در برابر آن چه آن ها بیان عقیدۀ خود می خوانند کمی احساس شرمساری کنم. اما فعلا ً اگر بیرون از خط را رنگ می کنند، کاری به کارشان ندارم – حتی به این کار تشویقشان هم می کنم.
نظرات بیان شده در این مقاله ضرورتا ً منعکس کنندۀ دیدگاه ها و سیاست دولت آمریکا نیست.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟