06 جون 2008
يك معلم انگليسی باتجربه دبيرستان از لذتها و شكستهای تدريس در يك مدرسه شهری در ايالات متحده می گويد. با همه موفقيتها و مشكلات، مدارس همواره بازتابی از جامعه ای است كه به آن خدمت می كنند...

پاتريك ولش
نويسنده اين مقاله با دانش آموزانی بی انگيزه سر و كار دارد، بسياری از آنها از خانواده های كم درآمد و برخی از آنها از خانواده هايی با درآمد بالا هستند. در ميان اين دانش آموزان تعداد زيادی از مهاجرين هستند كه انگيزه موفقيت بالايی دارند. او می گويد، "يكی از چيزهايی كه مرا وادار به بازگشتن می كند، شادی و شعف حاصل از بودن با جوانان است- دادن و گرفتن، چالش فهميدن زبان آنها و فهماندن زبان خود به آنها، و قسمتی، حتی قسمت كوچكی، از زندگی نسل بعدی بودن." توان اقتصادی آمريكا و رشد فناوری بر نارضايتی هايی كه بارها و طی ساليان سال تكرار شده اند و اينكه مدارس شكست خورده اند و نياز به اصلاح آموزش و پرورش ضروری است، خط بطلان می كشد."حتما كار ما معلمين درست بوده است."
پاتريك ولش، كه ماه سپتامبر سی و ششمين سال تدريس خود را آغاز می كند، اغلب در مورد زندگی دبيرستانی برای روزنامه های سراسری ايالات متحده مقاله می نويسد.
من در دبيرستان تی. سی. ويليامز در الكساندريای ويرجينيا مشغول تدريس زبان انگليسی هستم. وقتی اين موضوع را به اشخاصی می گويم كه تازه با آنها ملاقات می كنم، واكنشهای افراد نسبت به من چيزی نزديك به تحقير و تعجب است. " بايد خيلی شجاع باشيد! چطور اين كار را می كنيد؟"
داستانهای جنجالی رسانه ها در مورد خشونت و پسرفت تحصيلی به برخی اين باور را داده كه دبيرستانهای آمريكا مكانی خطرناك و ناامن هستند و كسانی كه هيچ شغل ديگری پيدا نمی كنند در دبيرستان مشغول به كار می شوند. متاسفانه، پيچيدگی، هيجان انگيز بودن، ديوانه كننده بودن، چالش انگيز بودن و با ارزش بودن زندگی داخلی اين مدارس، زندگی ای كه بسياری از ابعاد جامعه آمريكايی را منعكس می كند، برای بسياری از مردم يك معما باقی مانده است.
يكی از چيزهايی كه همچنان مرا به اينجا باز می گرداند – ماه سپتامبر من سی و ششمين سال تدريس خود را در تی. سی. آغاز می كنم – شادی و شعف حاصل از بودن با افراد جوان است – دادن و گرفتن، چالش فهميدن زبان آنها و فهماندن زبان خود به آنها و بودن قسمتی، حتی قسمت كوچكی از زندگی نسل آينده.
هيجانی خاص
تدريس در مدرسه ای مانند مدرسه من، كه دانش آموزانی از 87 كشور دنيا در آن هستند، هيجان خاصی دارد. طی سالها، كودكان مناطق محروم از سراسر دنيا به الكساندريا آورده شده اند. من به كودكانی درس داده ام كه با آخرين پروازها از سايگون، كشور ويتنام فرار كرده بودند؛ كودكانی كه در كامبوج و سيرالئون جنگيده بودند؛ كودكانی كه از السالوادور با پای پياده از طريق مكزيك و با شنا كردن در رودخانه ريو گرانده خود را به تگزاس رسانده بودند.
قبل از 11 سپتامبر، وقتی كه آمريكايی ها بلد نبودند كشور افغانستان را در نقشه پيدا كنند، شهرهايی مانند كابل و قندهار برای من و همكارانم شهرهايی آشنا بودند. اين شهرها زادگاه بسياری از دانش آموزان مورد علاقه من بودند. برای من افغانستان، آن تصاوير درگيری هايی نيست كه در اخبار شبانه می بينيم، بلكه برای من جميله اتمر مظهر افغانستان است، زنی كه در يك دكه اغذيه فروشی در مركز شهر واشنگتن هات داگ می فروخت تا هزينه تحصيل سه فرزند خود – حرير، زهره و رضا – را در كالج ويرجينيا بپردازد. نمی دانم آيا ادبياتی كه به اين كودكان آموخته ام به اندازه نيمی از چيزهايی كه آنها و خانواده شان در مورد دهكده جهانی، كه اكنون در آن زندگی می كنيم، به من آموخته اند هست يا نه.
كودكان مهاجر با خود وجدان كاری و عشق برای يادگيری به همراه می آورند كه باعث خجالت بسياری از همسالان ايشان كه در آمريكا متولد شده اند، می شود. سال گذشته در كلاس های ای. پی. (Advanced Placement) سال آخری ها [با شركت در اين كلاس ها و پس از قبول شدن در امتحانات پايانی، به دانش آموزان واحد دانشگاهی تعلق می گيرد] به 11 دانش آموز برتر جايزه دادم. سه نفر از ايشان از ميان مهاجرين بودند: آميناتا كنته از سيرالئون؛ فرجانا اكتر از بنگلادش؛ و اسی جيووانی از اتيوپی. اين در حالی بود كه بسياری از همكلاسی های ايشان شكايت می كردند كه خواندن شكسپير يا فاكنر "خيلی سخت" بود. آميناتا، فرجانا و اسی در كارشان موفق بودند و همه نمراتشان الف ( بهترين نمره) بود.
اگر بخواهم صادق باشم بايد اعتراف كنم كه از تدريس در كلاسهای ای. پی. بيشتر از كلاس های به اصطلاح عادی لذت می برم. در اين كلاسها نه تنها كنترل بيشتری دارم، بلكه می توانم ادبيات بهتر و بيشتری درس بدهم. بسياری از دانش آموزان كلاسهای عادی نسبت به خواندن بسيار بی علاقه هستند و آن را نشان می دهند، حتی وقتی كه برای برانگيختن علاقه آنها صفحات ورزشی روزنامه ها را برای خواندن می آورم.
گوهر در خاشاك
عجيب اينكه كلاسهايی كه بهترين شركت كنندگان را دارد، اغلب كلاسهای عادی هستند، همان كلاس هايی كه دانش آموزان بيشترين زحمت را به من داده اند. برای بسياری از اين دانش آموزان مدرسه جايی است كه اتفاقهای هيجان انگيز در آنجا می افتد، جايی برای "بودن با دوستان". مدرسه همچنين مكانی است كه حضور سازمان يافته و اصولی بزرگسالان را برای آنها فراهم می كند، چيزی كه بسياری از ايشان در خانه ندارند. با وجود مشكلاتی كه می توانند موجب شوند، يكی از بزرگترين خشنودی هايی كه به عنوان يك معلم به دست می آورم كشف "گوهر در خاشاك" كلاسهای عادی است. اين كودكان به سختی تلاش می كنند تا پشت نقاب خشن خيابانی، اين حقيقت را كه افرادی باهوش هستند پنهان كنند.
دختری را به ياد می آورم كه چند سال پيش در يكی از كلاسهای عادی من شركت داشت. وقتی صبح روز دوشنبه به صحبت های او گوش می دادی فكر می كردی كه او سردسته دختران آشوبگر خيابانی است، اما وقتی به او كتابی می دادم كه بچه های ديگر بعد از سه هفته آن را تمام می كردند، بعد از يك يا دو روز به سرعت باد آن را می خواند، در حاليكه كاملا آن را فهميده بود و تقاضای كتاب ديگری می كرد. سعی كردم او را قانع كنم تا به كلاسهای ای. پی. بيايد ولی او گفت كه "در اين كلاسها تعداد دانش آموزان سفيد پوست زياد است". ( متاسفانه اين واقعيت كه در كلاسهای به اصطلاح پيشرفته بيشتر دانش آموزان سفيدپوست شركت دارند، موجب می شود بسياری از دانش آموزان اقليت احساس راحتی نداشته باشند.) هيچ كدام از افراد خانواده او به كالج نرفته بودند، اما من مدام به او می گفتم كه او بايد اولين نفر باشد. پس از فارغ التحصيل شدن يك سالی درس نخواند، اما آخرين خبری كه از او داشتم اين بود كه به يك كالج می رود.
بعضی از بزرگترين وقايع هيجان انگيز تدريس، سالها پس از فارغ التحصيل شدن دانش آموزان و به يكباره اتفاق می افتد. گاهی اوقات، در كلاس درسم را می زنند. دو سال پيش وقتی در را باز كردم يك مرد را با لباس نيروی دريايی ديدم. 18 سال بود كه ويمن هوارد را نديده بودم، اما بلافاصله او را شناختم. پسری كه عاشق شوخی و سرگرمی، پرانرژی و نوجوانی غيرمنضبط بود، فرماندهان گروه "فوك" های (SEAL) نيروی دريايی شده بود. او پس از يك ماموريت خارج از كشور برای ديدار مادرش به الكساندريا آمده بود و پيش من آمده بود تا سلامی بكند. يك بار ديگر كه كسی در زد و برای باز كردن در رفتم، يك زن سياه پوست با ظاهری آراسته پشت در ايستاده بود. او جوانتر از اين بود كه مادر كسی باشد، اما به محض اينكه صدايش را شنيدم فهميدم كه او لتی موزس است. او به تازگی از كالج اسميت فارغ التحصيل شده و در راه رفتن به دانشكده حقوق دانشگاه ميشيگان بود. لتی در خانه های "سازمانی" بزرگ شده بود – تهيه مسكن برای خانواده های كم درآمد كه از طرف حكومت فدرال حمايت می شد. مادر و پدر لتی مصمم بودند كه موفقيت او را ببينند. او گفت، "من فقط آمدم سلامی بكنم". ما مدتی با هم قدم زديم و از خبرهای چهار سال گذشته گفتيم. فكر می كنم چيزی كه لتی در واقع سعی داشت به من بگويد اين بود: "فقط می خواستم بدانی كه موفق شدم." آن چيزی كه من می خواستم به او بگويم اين بود: "اگر فقط می دانستی چقدر از ديدنت هيجان زده هستم. تمام لذت تدريس در مدرسه به خاطر همين لحظه است."
غيره منتظره ترين و تكان دهنده ترين واقعه سال پيش، وقتی كه تا ديروقت در كلاس درس كار می كردم، اتفاق افتاد. تلويزيون روشن و روی كانال ساعت خبر با جيم ليرر در سيستم خبر رسانی عمومی (PBS) بود. حتی وقتی كه ليرر گفت، "اكنون گزارشی از بغداد، توسط خبرنگار نيويورك تايمز، ادوارد ونگ" نگاه نكردم. يكباره صدايی متعلق به 15 سال گذشته را شناختم و سرم را بالا گرفتم و ادوارد ونگ، فارغ التحصيل سال 91 دبيرستان تی. سی.، را ديدم كه شب در بغداد ايستاده و جزئيات حمله ای توسط شورشيان در آن روز را توضيح می داد. به ياد اين افتادم كه ادوارد يكبار ادای من را در حال گشتن به دنبال كاغذی روی ميز شلوغم درآورد، ولی فكر می كردم كه به دانشكده پزشكی رفته است. در آن موقع، وقتی او را ديدم شوكه شدم، ترسيدم و نگران سلامتی اش شدم. وقتی برای تعطيلات كريسمس به خانه بازگشت، برای نوشيدن قهوه با هم بيرون رفتيم و اد به من گفت كه كلاس من و يك معلم ديگر به نام ژاكلين هند باعث شد كه به ادبيات روی آورد؛ تعارف او را پذيرفتم ولی در قلبم می دانستم كه به پسری مانند اد درس نمی دهی – عقب می ايستی و از سر راهش كنار می روی و سعی می كنی كه صدمه ای نزنی. اما حالا وقتی كه گزارش او را در صفحه اول نيويورك تايمزمی خوانم، از يك بابت به خود می بالم: حداقل وقتی كه او 17 ساله بود استعداد او را كشف كردم.
كشف استعداد
خدا را شكر آنقدر سرم می شد كه استعداد كاترين بو را كشف كنم. يادم می آيد كه شگفت زده در حال خواندن انشائی بودم كه او در مورد داستان كوتاه اولين (Eveline) نوشته جيمز جويس نوشته بود. او يك دختر مو قرمز لاغر 17 ساله بود كه به نظر 12 ساله می آمد. او با بينش خاص زنی كه دو برابر سن او را دارد، می نوشت و به سبكی بسيار مطبوع و واضح كه مرا متحير كرده بود. نزديك پايان سال، زمان دادن جايزه بهترين نوشته، نمی توانستم درست تصميم بگيرم – هيچ دانش آموز ديگری نمی توانست با او رقابت كند، ولی با پايان سال او غيبتهای زيادی در كلاس داشت. برخلاف غريزه ام درباره داشتن انضباط در زندگی عمل كردم و بالاخره تصميم گرفتم كه جايزه را به كيت بدهم. سالها بعد، او برای يك سری مقاله های عالی كه برای واشنگتن پست نوشته بود، جايزه پوليتزر را برد و كمی بعد از آن جايزه مك آرتور جينيس (MacArthur Genius)، در آن موقع تنها فكری كه به نظرم رسيد اين بود: خدا را شكر كه آبروی خودم را نبردم و وقتی كه او بچه بود از كشف استعداد درخشان اش سرباز نزدم.
در واقع، تفاوت زيادی بين يك سال و سال بعدش وجود ندارد. در آغاز سال، دانش آموزان كلاس مرا مانند يك غريبه شروع می كنند و با پايان سال وقتی می خواهند بروند بايد جلوی اشكهايم را بگيرم. اگرچه می دانم كه در واقعيت، از زمانی كه كيت در سال 1981 در كلاس من بود و اد در سال 1991، چيزهای بسياری تغيير كرده است. امروزه، بيش از هر زمان ديگری، معلم ها در مبارزه رو به رشدی برای جلب قلب ها و ذهن های – در واقع توجه – نوجوانان شركت دارند. با وجود پيامهای فوری، ای-ميل، اينترنت، بازی های كامپيوتری، دی. وی. دی. ها، ويدئوها، تلويزيون كابلی و اشكال بيشماری از فرار و سرگرمی كه از سوی رسانه های الكترونيكی نوجوانان را به سوی خود جلب می كنند، بيش از هر زمان ديگری برای دانش آموزان سخت است كه با كتاب سر و كله بزنند، وقت آرامی برای تمركز كردن پيدا كنند و چارچوب ذهنی شان اين باشد كه رمان بخوانند يا يك معادله حل كنند.
برخی از پيروزی های من بر رسانه های الكترونيكی زمانی پيش آمدند كه اصلا انتظارشان را نداشتم. دو سال پيش جسارت به خرج دادم و برای اولين بار طی بيست سال، كتاب غرور و تعصب جين آستين را تدريس كردم. همانقدر كه مطمئن بودم دخترها از آن خوششان خواهد آمد، مطمئن بودم كه پسرها از آن متنفر هستند. عكس العمل لوئی كابرا كافی بود كه تمام سال مرا خوشحال كند. كابرا يك طرفدار متعصب ورزش است كه به نظر می رسيد حتی كوچكترين جزئيات محرمانه در مورد تيمهای حرفه ای محلی، به خصوص واشنگتن رد اسكينز، را می داند. هيچوقت او را كانديد خوبی برای جامعه جين آستين نمی دانستم، ولی اشتباه می كردم. لوئی گفت، "وقتيكه دارسی وارد صحنه شد، واقعا از داستان خوشم آمد. او در برخورد با دخترها بسيار خوددار و باوقار بود و هيچ وقت آنها را جدی نمی گرفت. فقط به خاطر او به خواندن داستان ادامه دادم."
افسانه مدارس در مخمصه
مانند جامعه آمريكا، مدارس آمريكايی مملو از چالشهای مختلف هستند، اما هنوز هم فكر نمی كنم كه مدرسه من يا ساير مدارس در سراسر كشور به اندازه ای كه بسياری از سياستمداران و متخصصين آموزشی مايلند به ما القا كنند، در مخمصه باشند. اين داستان كه مدارس آمريكايی در وضعيت بدی هستند، داستان درازی است. ريچارد روت استاين از انستيتو سياست اقتصادی، يك متفكر بيطرف، به اين مطلب اشاره می كند كه نارضايتی های امروز در مورد ضعف مهارت دانش آموزان در خواندن و رياضيات، بی توجهی نسبت به تاريخ، آماده سازی ناكافی نيروی كاری، برنامه آموزشی نامتمركز، عدم وجود آموزش اخلاق – هر چه فكرش را بكنيد – بيش از يك قرن است كه مكررا عنوان می شود. در سال 1892، زمانی كه كمتر از 6 درصد از فارغ التحصيلان دبيرستانها به كالج می رفتند، هيات ناظرين هاروارد گزارشی منتشر كرد و شكايت داشت كه فقط 4 درصد از داوطلبان نام نويسی در هاروارد "می توانستند انشاء بنويسند، درست بنويسند يا يك جمله را به درستی علامت گذاری كنند."
در سال 1983، تحقيقی به نام " كشوری در خطر" كه به دستور دولت ريگان انجام شد، اخطار داد كه "موج فراگير معمولی بودن" آنچنان مدارس ما را در خود غرق ساخته كه آينده اقتصادی ايالات متحده در خطر است. ترل بل، وزير آموزش و پرورش آن زمان اين طور نوشت، "اگر بخواهيم برتری رقابتی ناچيزی را كه هنوز در تجارت جهانی داريم، حفظ كرده و آن را بهبود بخشيم، بايد خود را وقف اصلاح سيستم آموزشی مان كنيم."
عقل سليم مرا به نتيجه گيری نسبتا متفاوتی می رساند: اگر مدارس ما در سال 1983 تا اين حد بد بودند، و به اعتقاد بسياری از به اصطلاح اصلاح طلبان، امروزه هم به همان اندازه بد هستند، چطور اقتصاد و فناوری آمريكا مايه رشك همه دنياست؟ حتما كار ما معلمين درست است. به نظر می رسد هر چه از زندگی هر روزه در مدرسه دورتر باشيم، درك ما از آن منفی تر – و غيرواقعی تر – می شود. برای مثال، نظر سنجی گالوپ نشان می دهد، در حاليكه فقط بيست درصد از بزرگسالان در سراسر كشور به مدارس نمره الف يا ب می دهند، 72 درصد از والدين به مدرسه ای كه فرزندانشان در آن تحصيل می كنند نمره الف يا ب می دهند.
مدرسه من مهاجرينی از كشورهای سرتاسر دنيا را می پذيرد، به آنها زبان انگليسی می آموزد و در بسياری موارد آنها را به دانشگاه های برتر كشور می فرستد. ما برنامه هايی را ترتيب می دهيم كه بتوانيم دخترهايی كه بچه دار هستند را در مدرسه نگه داريم و به اين ترتيب آنها می توانند شغل مناسب به دست آورند و پس از فارغ التحصيل شدن مجبور به دريافت حقوق بيكاری از دولت نباشند. ما تيم اصلی زنان مدرسه (تيم قايقرانی) را به انگلستان فرستاديم تا در مسابقه رويال هنلی رگاتا، معتبرترين مسابقه دنيا در نوع خود، به رقابت پردازند. كودكان متنوعی كه ما زير يك سقف جمع كرده ايم و خدماتی كه به ايشان ارائه می دهيم، مانند كشورمان گوناگون و متنوع است. ما هميشه موفق نيستيم ولی آنهايی كه مدام از مدارس دولتی انتقاد می كنند، نمی توانند واقعيت جامعه آمريكا را به شكلی كه امروز هست، مشكلات اجتماعی آن، افتخار آن و گوناگونی حيرت انگيز آن را بپذيرند. دبيرستانهای دولتی چاره ای ندارند جز اينكه واقعيت را بپذيرند؛ واقعيتی كه كودكان آمريكايی بازتابی از آن هستند و چالشهايی كه اين كودكان برای جامعه به وجود می آورند. هر كسی به آنچه كه مدارس و نوجوانان ما انجام می دهند، نگاهی دقيق بياندازد، نمی تواند تحت تاثير قرار نگيرد.
عقايد بيان شده در اين مقاله لزوما منعكس كننده نقطه نظرات يا سياست های دولت آمريكا نيست.
در حاشيه : چگونه به مدرسه می رويم
آموزش و پرورش در ايالات متحده به صورت محلی كنترل و اداره می شود. در نتيجه، تفاوت زيادی بين مدارس يك ايالت با ايالت ديگر، و حتی مدارس در يك ايالت، وجود دارد. وليكن، ساختار اصلی شامل 12 سال مدرسه عادی، معمولا به همراه دوره يك يا دو ساله پيش دبستانی، است كه برای اكثر افراد با يك دوره چهار مرحله ای تحصيلات عالی ادامه پيدا می كند (كاردانی، كارشناسی، كارشناسی ارشد، دكترا)؛ بعلاوه تعداد زيادی از گواهينامه ها و مدارك غير دانشگاهی.
منبع: برگرفته از اطلاعات مدارس عمومی، يكی از نشريات آن-لاين اداره آموزش و پروش كلورادو.