23 سپتامبر 2009
هالۀ اسفندیاری جزئیات دستگیری، زندانی شدن و بازجویی خود را در کتاب تازه ای تشریح می کند
آغاز متن
واشنگتن- هنگامی که هالۀ اسفندیاری پژوهشگر ایرانی –آمریکایی در دسامبر 2006 زیر تهدید چاقو در معرض دستبرد قرار گرفت، هرچند که حادثۀ ترسناکی بود، فرض را بر این گذاشت که به طور اتفاقی روی داده است، بویژه این که او طی سالها برای دیدن مادر سالخوردۀ خود به ایران سفر کرده بود.
او اشتباه می کرد. برعکس، دوران رنج آور وی تازه آغاز شده بود، دورانی که چندین ماه به طول انجامید. این رنج با 105 روز زندان انفرادی و بازجویی های بی امان توسط دو مرد که از آنها به عنوان "مصاحبان ناخواستۀ همیشگی" خود یاد می کند، به اوج رسید.
اسفندیاری، مدیر و بنیانگذار برنامه های خاورمیانۀ مرکز بین المللی وودرو ویلسون برای پژوهشگران در واشنگتن، داستان هیجان انگیز رنج خود وشرح زندگی اش را در کتابی زیر عنوان"زندان من، خانۀ من، داستان اسارت یک زن در ایران" باز می گوید.
انقلاب مخملی
بازداشت یک مادر بزرگ 67 ساله که اشتغال اصلیش سازمان دادن کنفرانس ها و مبادلات دانشگاهی در ارتباط با امور خاورمیانه بود چه انگیزه ای داشت؟ اسفندیاری مطمئن نیست، ولی می گوید با گذشت زمان او توانست طرز تفکر وزارت اطلاعات ایران را درک کند.
او در تاریخ 16 سپتامبر طی گفتگویی در ارتباط با کتاب خود در شورای امور جهانی در واشنگتن گفت: "آنها دچار این فکر وسواس آلودند که واشنگتن نقشۀ تغییر رژیم را در ایران زیر سر دارد."
بنا به گفتۀ اسفندیاری، آنها معتقد نیستند که از طرف ایالات متحده مورد حملۀ نظامی قرار خواهند گرفت. "اما مراکز پژوهش، کانونهای اندیشه و حتی دانشگاه ها را به عنوان صحنه آرایی ظاهری برای پیشبرد هدفهای دولت آمریکا از طریق یک انقلاب مخملی " به سبک گرجستان و اوکرایین" تلقی می کنند.
اسفندیاری از طریق بازجویی هایی که گاه هشت ساعت یا بیشتربه طول می انجامید نتوانست آنها را متقاعد کند که مرکز وودرو ویلسون و نهادهای مشابه آن حالت باز و عمومی دارند و خود او غیر محتمل ترین فردی است که می توانسته برای یک برنامۀ پنهانی و دامن زدن به چیزی مانند انقلاب، به صورت مخملی یا جز آن، انتخاب شده باشد.
در واقع او اصطلاح فارسی "انقلاب مخملی" را چنان نامأنوس یافت که ابتدا پرسشهایی را که آنها مطرح می کردند نمی فهمید.
او در کتاب خود به نقل از یکی از بازجویان می نویسد، "ما آنچه را که آشکار است می دانیم، حالا شما در بارۀ دستور کار پنهانی بنویسید ... برای ما در بارۀ لایه های پنهان بگویید."
او پیش از زندانی شدنش، ساعتها با تلفن به واشنگتن و ترتیب گرفتن نمونه های چاپی از صفحات تارنما و دیگر مطالب آشکار مرکز ویلسون، کوشید تا ثابت کند چنان "لایه های پنهانی" وجود ندارند.
به اعتقاد اسفندیاری، این سناریو توطئه درست همان اتهامی است که دادستان ها هم اکنون در بازداشتها و محاکمات جمعی تظاهر کنندگان در پی انتخابات اختلاف بر انگیز ریاست جمهوری در ماه ژوئن، به آن متوسل می شوند. وی مدعی است که برعکس، مخالفان قصد انقلاب نداشتند و تنها در صدد تغییری ناچیز و "گشودن فضای مدنی" درایران بودند.
وی گفت: "آنها به خیابان ریختند، نه برای این که انقلاب کنند، بلکه برای این که با نشان دادن علاماتی بگویند "رای من کجا رفت؟"
به اعتقاد اسفندیاری، خشک اندیشان در دستگاه دولت فقط و حشت زده شدند و در نتایج انتخابات دستکاری کردند، زیرا آنها از مدتها پیش از تظاهرات انبوه مردم، نظیر آنچه در جریان انقلاب 1979 به راه افتاد، در بیم به سر می بردند.
جان به در بردن از اوین
با وجود بازداشت شدن و در معرض بازجویی قرار گرفتن در تهران، اسفندیاری هنگامی که دستگیر شد و او را در زندان اوین، با شهرت بد گذشتۀ آن به عنوان محلی برای بدرفتاری با زندانی و اعدامهای خودسرانه، به سلول انفرادی فرستادند، عمیقا تکان خورد.
هرچند که با اسفندیاری توسط نگهبانانش چه مرد و چه زن با احترام رفتار می شد، بسته ماندن چشمهای وی و بازجوییهای طولانی و ارعاب که به قصد بیرون کشیدن اعتراف به توطئه علیه دولت از او انجام می گرفت، ادامه داشت.
اسفندیاری هنگامی که خود را در زندان یافت، مصمم شد تا با خودداری از فکر کردن به خانواده اش و حتی با قبول نکردن غذای عدس پلو – ساخته شده از برنج، عدس و کشمش- که غذای مورد علاقۀ نوه هایش بود، با ناامیدی بجنگد.
به جای آن، او یک برنامۀ منظم ورزش و راه رفتن طی مدت روز را برای خود ترتیب داد. در همان حالی که به عقب و جلو قدم می زد در مغزش دو کتاب نوشت، حتی بندهایی از آن را ویراستاری و فصل هایی را جابجا کرد. او گفت: "من نمیخواستم چیزی را بنویسم که آنها آن را از من بگیرند."
یک کتاب دربارۀ شرح زندگی مادربزرگش "خانوم جان"، زنی بود که در هنگام بزرگ شدن وی در ایران نفوذ نیرومندی داشت. کتاب دیگر یک داستان کودکان برای نوه هایش (که دخترند) بود.
ابتدا برای خواندن فقط قرآن در اختیارخود داشت، اما نگهبانان بعدا کتابهایی به فارسی و انگلیسی برایش آوردند. نگهبانان همچنین کتابهای داستان به زبان انگلیسی دراختیارش گذاشتند که او آنها را با کیان تاجبخش، زندانی دیگر ایرانی – آمریکایی تقسیم می کرد. کیان تاجبخش، که اونیز در سلول انفرادی نگهداری می شد، مشاور سازمان غیر دولتی "جامعۀ باز" بود.
آخرین کتابی که در زندان خواند، یک داستان جاسوسی دربارۀ ایجاد یک تشکللات نظامی خیالی در کوبا به نام "مأمور ما در هاوانا" بود. ولی کتاب که در سال 1958 به وسیلۀ گراهام گرین نویسندۀ انگلیسی نگارش یافته بود، برخلاف وضع اسفندیاری در زندان، زمینۀ کمدی داشت.
اسفندیاری با فعالیت ورزشی و تنظیم دو کتاب " فکری" همواره به خود می گفت که 67 سال عمر کرده و یک زندگی عالی داشته است. وی در مصاحبه اش با رادیوی ملی عمومی( NPR) ، گفت:" آنها نمی توانند آن را از من بگیرند. آنها می توانند مرا از آزادی محروم کنند، ولی قادرنیستند گذشته ام را از من بگیرند – واین به من مقدار زیادی جرأت می داد."
آزادی و گفت و شنود
اسفندیاری بتدریج دریافت که خانواده اش و مرکز وودرو ویلسن، یک کارزار آگاهی رسانی بین المللی برای تأمین آزادیش به راه انداخته اند.
نقطۀ عطف این ماجرا زمانی بود که به یک نامۀ لی هامیلتون، رئیس مرکز ویلسون، به علی خامنه ای از دفتر او پاسخ مثبت داده شد. مادر اسفندیاری سند آپارتمانش را در تهران برای آزادی دختر خود وثیقه گذاشت.
اسفندیاری با وجود چنین تجربه ای، به زادگاه خود و نیز به ضرورت برقراری گفت وشنود و احترام متقابل میان کشورها پایبند باقی مانده است.
وی می نویسد:"من همچنان بر این باورم که دولتهای جمهوری اسلامی و ایالات متحده باید بر سر یک میز بنشینند و با هم گفتگو کنند. 30 سال بیگانگی از یکدیگر هیچ نتیجۀ ارزشمندی به بار نیاورده است، و من معتقدم که تغییر درایرانی که با بقیۀ جهان وارد تعامل شده باشد محتمل تر است تا در ایرانی که از بقیۀ جهان جدا باشد."
پايان متن