05 فوريه 2009
قطعه ای برگرفته از داستان کوتاه "قلب راز گشا" (1843) نوشتۀ ادگار الن پو
با فرارسیدن شب هشتم من بیش از حد معمول در باز کردن در احتیاط می کردم. عقربۀ دقیقه شمار ساعت از حرکت دست من سریع تر بود. هرگز تا قبل از آن شب با ابعاد قدرتم – با خردمندی خودم آشنا نبودم.
به سختی می توانستم احساسات ناشی از پیروزیم را کنترل کنم. این فکر که من آن جا بودم، داشتم به تدریج در را باز می کردم، و او حتی در خواب هم کار ها و افکار پنهانی مرا هم نمی دید. با تمام وجود از این فکر خنده ام گرفت؛ و شاید او صدای مرا شنید؛ و یک باره روی تخت جا به جا شد، گویی به وحشت افتاده باشد. شاید فکر کرده باشید که من عقب نشینی کردم – اما نه. اتاقش به سیاهی قیر و تماما تاریک بود، (زیرا از ترس راهزنان کرکره ها را بسته بودند) و برای همین، می دانستم که نمی تواند باز شدن در را ببیند، و من مرتب در را فشار می دادم.
سَرم را داخل بردم، می خواستم دریچۀ فانوس را باز کنم که شستم روی قفل حلبی آن لیز خورد، و پیرمرد از جا پرید و در حالی که روی تخت نشسته بود با صدای بلند پرسید – "چه کسی آن جاست؟"