03 فوريه 2009
برگرفته از داستان " قتل در خیابان مورگ " ادگار آلن پو سال 1841
دوستم، همین طور که کاغذ را روی میز جلو ما باز می کرد گفت:" خودت متوجه خواهی شد که این طرح فکر یک مشت محکم و به طور ثابت گره شده را القاء می کند. هیچ جای لغزشی در آن وجود ندارد. هر کدام از انگشت ها حالت آن فشردگی ترسناکی را که در ابتدا خود را در آن ثابت نگهداشته بودند، احتمالا تا زمان مرگ قربانی حفظ کرده اند. حالا، سعی کن تا تمام انگشتان خودت را به طور همزمان، به همین حالتی که می بینی قرار بدهی."
تلاش من برای انجام این کار بیهوده بود.
او ادامه داد:" ما مطمئنا این موضوع درست بررسی نمی کنیم. کاغذ بر روی یک سطح هموار گسترده شده، اما گلوی انسان استوانه ای شکل است. این یک تکه هیزم است که قطرش به اندازۀ گلوی انسان است. طرح را به دور آن بپیچ، و آزمایش را تکرار کن."
من این کار را کردم، اما سختی کار حتی از دفعه قبل هم مشخص تر بود. گفتم:" این نشانی از هیچ دست انسانی ندارد."