03 فوريه 2009
برگرفته از داستان "گربه سیاه" ادگار آلن پو سال 1843
با این همه، به نظر می رسید که به موازات نفرت من از آن گربه، علاقه او به من بیشتر می شد. او با چنان سنجیدگی رد پای مرا دنبال کرد که درک آن برای خواننده مشکل است،. هر زمان که می نشستم، یا زیر صندلی ام چمباتمه می زد، یا بر روی زانوانم می پرید و مرا غرق نوازش های مشمئزکننده خود می کرد. اگر از جای خود برای راه رفتن برمی خاستم میان پاهایم قرار می گرفت و باعث می شد که تقریبا زمین بخورم، با فروبردن پنجه های بلند و تیزش در لباس هایم خودش را به سینه ام می رساند. در چنین لحظاتی، اگرچه آرزو می کردم می توانستم با ضربه ای او را به هلاکت برسانم، تا حدی خاطره جنایت پیشینم ولی بیشتر - بگذارید یکباره اعتراف کنم - وحشت بی اندازه از آن حیوان،مانع انجام این کار می شد.