22 می 2008
رابرت پینسکی(1)
در شهر کوچکی بزرگ شدم که یکی از پدربزرگ هایم در آن جا درست روبروی ساختمان شهرداری میخانۀ معروفی داشت. سیاستمداران و افراد پلیس برای این که گلویی تازه کنند به آن جا می آمدند. وقتی 10 ساله بودم رئیس پلیس لانگ برَنچ(13) در آن زمان در دهۀ 1920 یکی از کارکنان پدربزرگم بود، در آن دوره، خرید و فروش مشروبات الکلی غیرقانونی بود. شغل پدربزرگ دیگرم، تمیز کردن پنجره ها بود؛ او پنجرۀ بیشتر مغازه های لانگ برنچ، نیوجرسی، را تمیز کرده بود. پدرم، چشم پزشک بود، و یکی از ورزشکاران برجسته شهر. در میان همکلاسی هایش در دبیرستان لانگ برنچ به عنوان زیبا ترین پسر انتخاب شده بود. پدر و مادرم به هنگام تحصیل در این دبیرستان با یکدیگر آشنا شدند. عمه ها و عموها و خاله ها و دایی ها و پسرعموها و دخترعموها و همچنین برادر و خواهرم و من، همه در این دبیرستان درس خواندیم.
در چنین مکانی، داستان ها فراوان است. گویی این داستان ها در هوا پخش شده اند، آیا این ماجرا برای پدرم اتفاق افتاد یا برای فردی دیگری که او نامش را شنیده بود؟ آیا در دوران نسل او اتفاق افتاد یا نسلی دیگر؟ به نظر می رسد که داستان ها زنده اند، و انسان ها ظرف هایی موقت برای حفظ آن، مثلا شاید بتوان گفت که مردگان به نوعی آنها را به تسخیر خود درآورده اند. خلیج پلژر(14) بخشی از لانگ برَنچ است، نزدیک خیابانی که مردم متعلق به طبقۀ پایین و متوسط در آن زندگی می کردند. من و پدرم هر دو در زمان کودکی در این خیابان زندگی کردیم (هر دو خانه در امتداد یک خیابان قرار دارند).
همیشه به گذشته و دل مشغولی به آن علاقه داشته ام، ولی این اَبدا یک دفاع نیست: چه چیزی بیشتر از احساسات برانگیخته از دلتنگی برای میهن، غیرتاریخی است؟
امیدوارم شعر من دربارۀ فقدان باشد، نه دلتنگی برای میهن، که خوانندۀ اُپرایی که آواز یک نفرۀ ایتالیایی می خواند، همانند ستون های ویران شده آن تئاتر، نشان دهندۀ بُعد تاریخی فقدان باشد. موضوع های کوچک می توانند این کار را انجام دهند: در شعر بسیار زیبای چسلاو میلوش(15)، "شعر دربارۀ ظرف چینی"(16)، شعر دربارۀ وقایعی است که بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم در لهستان رخ می دهد، مرگ و میر میلیون ها نفر، همۀ خانواده هایی که سوگوار هستند و ورشو ویران شده. میلوش می نویسد:
از تمام چیزهایی که شکسته و از دست رفته،
ظرف چینی بیشتر از همه ناراحتم می کند.
یادم می آید زمانی این شعر در برکلی به استهزاء گرفته می شد. فکر می کنم کسی که این هیاهو را به پا کرد ترجیح می داد میلوش بگوید از تمام چیزهایی که شکسته و از دست رفته، یهودی های مرده بیشتر از همه ناراحتش می کند.
ولی نیازی به گفتن آن نبود، و این مسئله دقیقا فاقد بُعد تاریخی ظرف چینی شکسته بود؛ محصول اروپای کهنه که خود را متمدن می دانست، تصویر چوپانان زن را بر روی فنجان های چای نقاشی می کرد و این که باعث ضربه خوردن و از هم گسیختن خود شد.
من از شعرخود نیز همین ها را می طلبم، و به مقایسه سختی متوسل می شوم، تا اندازه ای در پرتو دغدغۀ ملی جدید، با تاریخی مشخص. در هفته های اول پس از 11 سپتامبر 2001، یکی از خوانندگانِ با محبت آثارم به من پیشنهاد کرد که یکی از شعرای آمریکا باید نامی برای این حملات انتحاری برگزیند؛ حملاتی که هواپیماهای 767 را تبدیل به سلاح های مملو از انسان هایی کرد که به سمت برج های دوقلو مرکز تجارت جهانی و پنتاگون پرتاب شدند. ولی در همان روزهای اول، روشن شد که نام آن رویداد از قبل تعیین شده است. نام آن تاریخ وقوع آن است، که با یک اجماع وحشت زده، خارج از خواست و ارادۀ نویسندگی، اتخاذ شد، درست همان گونه که خارج از تصمیم دولت بود.
این مسئله شاید برای ما پدیده ای نو باشد. وجه تسمیۀ بسیاری از خیابان ها و میدان های اروپا و آمریکای جنوبی، تاریخ رویدادهایی خاص است، برخلاف خیابان های ما. کشورهایی وجود دارند که نام یک ماه کامل، در جملاتی مانند "ماه اکتبر" یا "ماه اوت"، یادآور خاطره یک رویداد چندلایه سرنوشت ساز ملی، موجی از تحولات ناگهانی و رسوایی، شجاعت و کینه است.
به جز روز چهارم ژوئیه، چنین نام گذاری به مناسبت تاریخی خاص، اختصارنویسی مدنی آمریکایی را به وجود نیاورده است. بر رویدادهای خونین و مرگبار جنگ داخلی، نام مکان ها گذاشته شده است: انتیتام، گتیزبرگ، شیلو، اندرسنویل(17). مبارزات جنبش های کارگری و حقوق مدنی ما به وسیله نام شخصیت های اصلی بازخوانده می شوند: ساکو و وانزتی، رزا پارکز، چنی و شورنر(18). 22 نوامبر از صلابت نسبتا بیشتری برخوردار است، و تقارن عددی جالب 22/11، ولی اهمیت آن روز ( ترور جان اف کندی، رییس جمهور وقت آمریکا)، که در سال 1963 به نظر می رسید فقدان آرزوهای بزرگ سیاسی و فرهنگی است، تبدیل به خاطره ای بیشتر شخصی و خانوادگی شده است، حادثه ای تعیین کننده در نمادنگاری ملی ما، موضوعی که بیشتر به نمادها مربوط می شود تا واقعیت ها. احتمالا فقط چهار عدد تاریخ 1968، سال سوءقصدها، ناآرامی ها، و انتخابات ریاست جمهوری، که هم تراژیک بود و هم نمایشی، دارای احساس شدید و دیرپایی است که خاطره های حماسی را به ذهن می آورد، حتی اگر تنها تاریخی از یک تقویم باشد. از سال های 1776 تا کنون، از میان تمام این سال ها، سال 1968 تنها سالی است که به مقام "واژه" می رسد، سال های 1789 و 1848 (سال انقلاب ها در اروپا) و 1914 نیز مقام "واژه" را دارند. شعر "عید پاک 1916" اثر ییتس(19) شبیه عنوانی آمریکایی نیست. آیا احتمال دارد که ما در آمریکا از اختصار تاریخی روزها و سال ها به خاطر یک گرایش ذاتی ملی به چیزهای مبهم و بهشت غیردنیوی نوستالژیک پرهیز کنیم؟
با ناراحتی با این احتمال روبرو می شوم. خود را فردی می پندارم که از زمان کودکی سهمی از تاریخ را چشیده است. یکی از خودخواهی های پنهانی من این بوده است که همیشه حسی از گذشته داشته ام، با این حس متولد شدم، با این که بسیار ساده و رویا گونه است و مرا به زمان کودکی بازمی گرداند که در ماشینی نشسته ام و در حال تماشای چرخیدن آهستۀ پل ِ گردان هستم، ولی احتمالا آن وقفه عملی در جادۀ صافی به عنوان شعر، به شکل کاربردی در مفهوم خطی زمان وقفه ایجاد می کند.
اجداد پدربزرگم مهاجران یهودی از شرق اروپا بودند. شاید داستان این مهاجرت در خود اشتیاقی ذاتی برای زدودن تاریخ ها و چیزهای مشخص دارد. مانند بنیانگذاران سلسله های پادشاهی در داستان های فاکنر که ددمنش بودند، مهاجرین، شاید به ویژه مهاجرین یهودی، برخی مواقع به گذشته پشت می کنند.
برای بسیاری از آمریکایی ها، مهمترین تاریخ آموزندۀ ما، شبیه ترین داستان ما به داستانی حماسی که در دوران رنسانس به آن "تاریخ واقعی"، به معنی تاریخ اخلاقی یا آموزنده، گفته می شد، داستان "آمریکایی شدن" در طول یک نسل یا کمتر است. بخش بزرگی از اختلاف نژادی در کشور ما به تفاوت بین این داستان و داستان برده های آفریقایی مربوط است، این امکان برای چنان مدت طولانی از آنها سلب شده بود که فقط همین اخیرا واژۀ " آفریقایی - آمریکایی" به شکل محتاطانه ای به زبان ما راه پیدا کرد.
برای من به عنوان یک کودک، تاریخ مهاجرین یهودی، و گروه های دیگر نیز، در تاریخ بسیار جالبِ شهرم ادغام شده بود. اجازه دهید برای چند لحظه فردی شوم که ایتالیایی ها به آن "کامپانیلیستا"(20) می گویند، فردی که برج های کلیسا و مکان های دیدنی را به دیگران نشان می دهد.
آبراهام لینکلن از شهر ساحلی و توریستی لانگ برَنچ، نیوجرسی، دیدن کرد. در لانگ برنچ قماربازان معروف قرن نوزدهم، شرکت های آتش نشانی به نام خودشان وقف کردند، همان گونه که مقام های عای رتبه، دانشکده ای را وقف می کنند. در لانگ برنچ، شخصیت ورزشی، دایموند جیم بِرَدی، از لیلیان راسل(21) پذیرایی کرد، گردش به هنگام غروب در کنار ساحل در اتومبیلی برقی، اتاقک شیشه ای مسافرین غرق در نور و راننده در تاریکی، تا بتوان این دو عاشق تنومند را با لباس های بسیار زیبا و شیکشان مثل این که در ویترین یک مغازه بزرگ به نمایش گذاشته شده اند، مشاهده کرد. پشت سر آنها، رژۀ بی صدای سه اتومبیل برقی یدکی دیگر مهیا است، هر یک با رانندۀ مخصوص خودش، در صورتی که اتومبیل اصلی خراب شود.
در همان مسیر گردش، رییس جمهور گِرَنت(22) گروه اسب های سریعش را به حرکت در آورد. مجله هارپر(23) برای جلب جمعیت شیک و خوش سلیقه به این گردش گاه ساحلی، وینسلو هومر(24) را مامور کرد که نقاشی بسیار زیبایش به نام "لانگ برنچ، نیوجرسی" در موزه هنرهای زیبا بوستون بر دیوار نصب شود. زمانی که گیتو(25)، یک دیوانه سیاست زده، به رییس جمهور گارفیلد(26) در ایستگاه قطار واشنگتن در ماه ژوئن شلیک کرد، رییس جمهور در حال سفر به لانگ برنچ برای گذراندن تعطیلات بود. گیتو او را در کلیسای لانگ برنچ، معروف به "کلیسای شش رییس جمهور"، تعقیب کرده بود. پس از تیراندازی، گارفیلد هفته ها در گرمای واشنگتن دوام آورد؛ عذاب و درد به دست دکترهایی که نتوانستند عفونتی را که در بدن او بود تشخیص دهند، دکترهایی که بیشتر مشتاق به فرو کردن انگشت در زخم های گارفیلد برای یافتن گلوله گمشده بودند. مرداب های پوتامک پر از مالاریا شد، و برای دور شدن از گرمای طاقت فرسا، رییس جمهور روی تشکش از میان ملحفه های چیت خیش شده در آب سرد که در کاخ سفید آویخته شده بودند، حمل و به واگن مخصوصی که فنرهای مخصوصی داشت و پر از یخ بود، منتقل شد. این واگن در امتداد ساحل به سمت لانگ برنچ حرکت کرد، در آن جا کارگران، تمام شب کار کردند تا مسیر انشعابی از ایستگاه البرتون تا خانه ساحلی بسازند. مردمی که در هتل ها بودند قهوه و ساندویچ برای کارگران بردند، و این مسیر انشعابی به موقع تمام شد تا گارفیلد را، هنوز روی همان تشک، از واگن قطار تا خانه ساحلی، حمل کنند، که در آن جا آخرین هفته های عمرش را با خنک شدن در نسیم اقیانوس اطلس سپری کرد.
به همین صورت می توان ادامه داد. یک کامپانیلیستا قهار سیر حوادث تاریخی شهر را این گونه بازگو می کند. دومین دورۀ باشکوه شهر در دهۀ اول قرن بیستم اتفاق افتاد، زمانی که محل پر رونقی برای خانواده های طبقه متوسط نیویورک و فیلادلفیا شد که می خواستند برای مدت کوتاهی از شهر دور شوند. قایق ها مسافرین را از نیویورک برای تماشای تئاتر و صرف شام در کنار ساحل به هتل پرایس منتقل می کردند. تعداد زیادی از این مسافرین یهودی یا ایتالیایی بودند، تعداد زیادی از تاجرین و مغازه داران محلی هم یهودی و ایتالیایی بودند. شهر ما کمی بدنام بود، به خاطر همان میدان اسب دوانی که در شعر "خلیج پلژر" به آن اشاره کردم.
در دوران کودکیم، شهر، هم فخر و شکوه قرن نوزدهم خود را از دست داده بود و هم رونق و شکوفایی سال های 1920 را؛ و در سال های 1950 به حفظ چند رستوران دریایی، شهربازی برای بچه ها، گردونۀ بخت آزمایی، دستگاه های پین بال و دکه های فروش تافی در امتداد گردش گاه ساحلی دلخوش کرده بود. شهرک های توریستی تابستانی در بقیۀ ماه های سال همچون مرثیه می مانند، و شهرک توریستی که روزهای خوش خود را پشت سر گذاشته دو چندان سوگوار است. " دیگر آن شهری نیست که در گذشته بود." در زمان کودکی همیشه این جمله حاکی از تسلیم، یک آه دسته جمعی را می شنیدم، و چیزی در ذهنم مرا از درک بین کاهش تجارت و ارتباط آن با مرگ رئیس جمهورها باز می داشت.
مشروب فروشی پدربزرگ پینسکی، میخانه برادوی، در همان امتداد هتل گارفیلد گرنت قرار داشت. آوازه مدنی و تاریخی این دو رئیس جمهور فقید، که این هتل هنوز باشکوه به نام ایشان بود، در ذهن من با نام "برادوی"، که به نظر می رسید از محله منهتن تا در میخانه پدربزرگم، با رایحه نوشیدنی های مختلف، وسعت دارد، در هم آمیخت. پیش از میخانه، در سال های پررونق 1920، کسب و کار خانواده ما قاچاق و پخش مشروبات غیرقانونی بود. داستان های دوران مربوط به گانگسترها با داستان های دورانی که کاخ سفید تابستانی در شهرستان ما بود در هم آمیخته شد.
گذشته مبهم، مه آلود، و غیرقابل سنجش به نظر مغایر با تاریخ روزهای خاص می رسد. ولی به هر حال تاریخ روزهای خاص هم به شدت با احساسات آمیخته شده اند، بهره برداری سیاسی شده اند، تحریف شده اند، کلافی پیچیده شده اند، مانند شکر صورتی، یا با سلاح های کشنده غلظت داده شده اند. داستان دل دادگان پائولو و فرانچسکای شهرستانی در اتومبیل روبازشان، داستان یک زوج که زنده می مانند، نام قایق ها، آواز یک نفره، سالن تئاتر روی آب، همه تاریخی هستند، همه از سرچشمه های تاریک یا نورانی در بالا دست رودخانه می آیند، همه در آرزوها و لذت های ما و نیز در چیزی که ویلیام شکسپیر "شب بی تاریخ مرگ" نامید، ریشه دارند.