22 می 2008
نائومی شیهاب نای(1)
زندگی نویسنده، گذشته و حال
بخش نخست
در سال های میانی قرن بیستم، در مرکز آمریکا، مردم بسیاری از کشورهای دیگر وارد آن جا شده بودند و تلاش می کردند تا به زندگی خود سر و سامانی بخشند.
گروهی کانادایی فرانسوی، با ماشینی بزرگ و قراضه پر از بچه و پلوور به سمت جنوب به طرف سن لوئی روانه شده بودند. خانوادۀ ایتالیایی مهربانی درختانی کوچک به شکل دایره وار در حیاط خانه شان کاشته بودند. آنها به افراد تازه وارد می گفتند بهترین نوع سبزی و بذر را از کجا تهیه کنند. در خیابانی پر از چاله و بدون پیاده رو، خانواده ها خانه های محقرشان را بنا می كردند، قاشق ها و ماشین های خیاطی شان را از بسته هایشان درمی آوردند و تا قبل از غروب آفتاب بیرون از خانه هایشان به گپ زدن مشغول می شدند. درست پیش از تاریک شدن هوا، همه چیز حس یك رویای لطیف را به خود می گرفت و هوا پر از لهجه ها و رایحه های مختلف می شد. کشاورزانی كه بالای خیابان زندگی می كردند در مورد پدربزرگ و مادربزگ هایشان سخن می گفتند كه همیشه آرزو داشتند از خود قطعه زمینی در این "دنیای جدید" داشته باشند.
به دور و برم نگاه کردم. آیا چیز جدیدی وجود دارد؟ همیشه، همه چیز به نظرم قدیمی می آمد.
شعر نویسی را از شش سالگی آغاز كردم تا متوجه شوم که چه چیزی از قبل در آن نهفته است. لهجه های شیرین و معجون های خوش بو و طعم.
سرخ پوستان کجا بودند؟ همیشه جای یكی از آنها خالی بود. من آنها را در سنگ ها و درخت ها، در رودخانۀ عمیق می سی سی پی، که نامی است سرخ پوستی، و به آرامی جاری بود، احساس می کردم.
پدر فلسطینی من در سال 1951 با کشتی به ایالات متحده سفر کرد، شلوار کهنه اش را درست پیش از پهلو گرفتن کشتی جریکو در بندر نیویورک از کشتی به درون دریا انداخت. اگر قرار بود زندگی جدیدی را آغاز کند، به شلوار کهنه چه احتیاجی است؟ به عنوان دانشجوی بورسیه، درخواست تحصیل در دانشگاهی "در مرکز آمریکا" را کرده بود، با این فکر که چنین مکانی دسترسی به هر جای دیگر را برای او راحت خواهد نمود. ولی نمی دانست كه این کشور چقدر بزرگ و پهناور است و سال ها طول كشید تا بتواند كالیفرنیا را ببیند.
در بدو ورود، حتی فكرش را هم نمی كرد كه با یک آمریکایی (آلمانی - سوئیسی تبار) ازدواج کند. آمریکا پر از اتفاقات غیرمنتظره بود.
با این که دلش شدیدا برای سرزمین مادریش تنگ شده بود و همواره وطنش را در خواب می دید، با اشتیاق تمام غرق در این زندگی جدید شد. او داستان های عامیانۀ خنده داری از خاورمیانه تعریف می کرد و به زبان عربی آواز می خواند. ما، هوموس(16) می خوردیم و همسایه هایمان همبرگر و اسپاگتی. پدر من عاشق آمریکا بود، به خاطر حس خوشبینی موجود در این كشور و به خاطر این که او را پذیرا شده بود، درست همان گونه که پذیرای میلیون ها نفر مهاجر پیش از او نیز بود.
همه چیز در آمریکا ممکن بود، این تنها شایعه نبود، "حقیقت" داشت. درست است كه شاید نتوان یک شبه پولدار شد، ولی می توانست حق بیمه بفروشد، اجناس کادویی جور واجور از اقصی نقاط جهان وارد کند، مغازه های کوچک باز کند، یا روزنامه نگار شود. او می توانست "هر کاری" بکند. این لذت مشترک بزرگ این سرزمین بود و او این موضوع را بسیار گرامی می داشت و اعتماد موجود را پاس داشت. از آمریكا دفاع می كرد و با وجودی كه در بدو ورودش قصد نداشت تبعۀ این كشور شود، از این که شهروندی آمریكایی است به خود می بالید. پس از مدتی، مدت خیلی کوتاهی، آمریکا جزئی از پوست و خونتان می شود، تبدیل به بخشی از ملودی شیرین و تاریخ خودتان می شود و دلتان می خواهد به آن تعلق داشته باشید، همان طور که آمریكا اجازه می دهد چیزهای زیادی به شما تعلق داشته باشد.
مادرم، که در خانواده ای آمریکایی، با پدری سخت گیر و مذهبی و مادری خجالتی و سركوب شده، تربیت یافته بود، آماده بود تا مزه دنیایی وسیع تر را بچشد، دستور پخت غذاهای جدید، ایده های جدید! مادرم به دانشکده هنر رفت و در کنار برخی از هنرمندان بزرگ قرن بیستم درس خواند. او ما را به جلسات فرقه کویکر(17) و انجمن وِدانتا(18) می برد. در آن جا عاشق سوامی ساتپراکاشاناندا(19) شدیم و برای سال ها در روز تولدش در کنار او برنج می خوردیم. کلیسای ما کلیسایی مدرن و عمومی به نام "یونیتی" بود که اعتقاد داشت هر طریقتی و مسیری قابل احترام است. با وجود این كه پدرم فردی مسلمان بود، به همراه ما به این كلیسا می آمد.
والدینم دربارۀ مهمترین مسائل با یكدیگر تفاهم داشتند، راه های زیادی به سوی حقیقت وجود دارد. در واقع، حقیقت های بسیاری وجود داشتند. چرا وانمود کنند که طور دیگری است؟ هیچ راهی تنها راه ممكن نبود. هر کسی که می اندیشید تنها یک دین یا یك فرهنگ "تنها راه ممكن" است آدمی توهم زده و مضحک به نظر می رسید. روزهای قبیله گرایی و تقوی انحصاری به سر آمده بود. این دوران باید به پایان می رسید. دیگر در آن موقع همه شهروندان جهان برای بقای معقولانه در حال ادغام و ترکیب با یكدیگر بودند. در این راه می آموختیم كه به همۀ افراد، به خصوص آنهایی كه شبیه ما نیستند، احترام بگذاریم. این امری بدیهی و ضروری بود.
با این که در ایالات متحده این ترکیب و به هم پیوستگی همچنان در حال شكل گیری بود، ولی بسیاری از افراد از مدت ها قبل می دانستند كه همۀ ما با هم مرتبط هستیم. می دانستند كه نمی توان از "حقوق مساوی" و "حرکت لازم" سخن گفت اگر شامل همۀ افراد نشود. سیستم حکومتی زمان بیشتری لازم داشت تا به این مرحله برسد. در طول سال ها، بارها به آن محلۀ ساده و محقر بازگشتم و اكنون آن را "واقعا" در هم ادغام شده می بینم. خانواده های سفیدپوست و سیاهپوست در كنار یكدیگر زندگی می كنند و من آرزو می كردم كاش در زمان كودكی من هم وضع به همین شکل بود.
همیشه فهمیدن این كه حد و مرز آدم ها كجاست، سخت بود؟
شاید نوشتن را به این خاطر آغاز كردم كه دریابم "کجا هستیم"، یعنی گروه زیبای شخصیت ها افراد پرشور من، نیازمند، آرزومند، پنهان کار و منتظر، در موضوع محوری داستان در مرکز شهر. حتی نام مدرسه ای كه در آن جا تحصیل می کردم هم "مركزی" بود. با شکل و شمایلی از آجر قرمز، ساختمانی قدیمی و سربلند. چهرۀ موقر جورج واشنگتن هنوز در راهروی تالار ورودی دیده می شود. من به چشمان او خیره می شدم و از او می پرسیدم، "آیا از این سرزمین راضی هستی؟"
در بطن همه چیز بودن چه معنایی داشت؟ به خودم می گفتم، "این فقط یك كشور است، این همۀ دنیا نیست! فكر نكن كه خیلی مهم هستی!"
ولی جزییات روزهای خیلی ساده هم، در نهایت كوتاه و شیرین بودن، برای من حیاتی و با ارزش بودند. چیزهای كوچكی كه افراد دیگر نادیده می گرفتند برای من به منزلۀ گنج و سرنخی بودند. آنها را می نوشتم تا فراموششان نكنم. من نوشتن را به عنوان "یك حرفه برای آینده" شروع نكردم.
هیچ وقت به من نگفته نشد، "نباید فلان حرف را بگویی. نمی توانی مطلب را این گونه بیان کنی."
با مداد زرد روی صفحه های كاغذ، روی پاكت های کاغذی می نوشتم. گاهی اوقات شعرهایم را به دیگران می دادم. معلمی به ما می گفت، "صدای شما، برترین ابزارتان خواهد بود،" و من او را باور داشتم. به مدرسه می رفتم و به خانه باز می گشتم تا كلماتی را كه در انتظارم بودند، پیدا كنم. کمی بعد، شروع به نوشتن كردم در حاشیۀ دفترچه های تمرین و کنار ورقه های ریاضی. با كلمات بازی می كردم، آنها را کنار هم می چیدم و دوباره جابجا و مرتب می كردم. شعر به دلیل تمام فضای پیرامون آن برای من زیبا بود. نوشتن راهی بود برای داشتن تكیه گاه، دیدن این كه چه چیزی تو را در جای خود نگه داشته است.
در آن محله، آن آمیختۀ مطلوب مكان ها، آن آمیزه خوش عطر تاریخ ها، مردمی که برای یكدیگر آرزوی خوشی می كردند، خبرها را با هم رد و بدل كرده، و اتفاقات خوبی را برای روزهای آتی تصور می کردند. هیچ كس پول زیادی نداشت، اما همه امید داشتند. و من كتابخانه ای داشتم كه از یك صندوق پر از طلا هم با ارزش تر بود. رابیندرانات تاگور، شاعر بزرگ بنگالی در باره قرار دادن كلماتش در قایق كوچكی نوشته بود، آنگاه سپردن آنها به جریان آب، و می خواست بداند که آیا كسی در "مكانی دور" آنها را خواهد خواند و او را خواهد شناخت.
من از آن سوی دریا فریاد زدم، "من می دانم. من تو را می شناسم و دوستت دارم! من دوست دوردست تو هستم!"
من همین جواب را به مارگارت وایز براون، امیلی دیكینسون، والت ویتمن، كارل سندبرگ، لنگستون هیوز، ویلیام بلیك، لوئیزا می الكوت و شاعر ژاپنی باشو دادم. این فهرست، بزرگ تر و بزرگ تر می شد. من به شکلی سیری ناپذیر به دنبال صداهایی از آن سوی اقیانوس بودم، همان دنیاهای مهم و اسرارآمیزی كه درباره شان می شنیدیم. از طریق مطالعه، احساس می کردم که افق دید من از افق واقعی گسترده تر شده است. یافتن مجله ای كه از چاپ مطالب نوشته شده توسط کودکان استقبال می کرد مانند یافتن فردی بود كه نمی شناسی و به تو گوش می دهد. اگر شعر تو را چاپ كنند، دنیای تو بزرگ تر از هر چیزی می شود كه می توانی ببینی.
اما نوشتن به خودی خود قدرت بود، اعلام روزانۀ استقلال، و گفتن این كه من قسمتی از همۀ این تنوع باشكوه و بافت پیچیده هستم، اما تنها این نیستم. من بیش از این هستم. "و تو نیز." هر چیزی روی صفحه كاغذ ممكن بود.
بیرون حلقه می ایستادم و نگاه می کردم تا ببینم در درون آن چه می گذرد. من ناظر شده بودم، مستندساز اتفاقات كوچك و فراموش شده. سخن های گفته شده و گم شده در گوش من باقی می ماند.
نوشتن راهی برای کند كردن زمان بود، راهی برای مطالبۀ زمان و مکانی بر روی كرۀ زمین، راهی برای نگاه كردن به "درون" چیزها نه فقط به آنها. اگر فقط به ظاهر بیرونی موقعیت ها نگاه کنیم، به راحتی می توانیم خود را جدا از دیگران احساس کنیم. با تفكر در مورد معانی یا مفاهیم عمیق تر، احتمالات و امکانات استعاره گونۀ هر صحنه ای، فرد می تواند ریسمان های متصل درخشان و به هم پیوسته بی نهایتی پیدا کند.
جزئیاتی كه ثبت می كردم لازم نبود که مهم یا مهیج باشند، آنها می توانستند مخفی گاهی پنهان در میان درختان كاج، بوی چوب سدر گنجۀ مادربزرگم، كوچه های غمگین فراموش شده، مادر دوستم روی صندلی چرخدار كه با من در مورد شجاعت صحبت می كرد، درختان ارغوان غرق در شكوفه، سطل های انباشته از آلبالو كه با آنها کیک می پختیم، آموزگاری كه بیش از 50 سال بود كه عاشق دانش آموزانش بود و به ما گفت كه هیچ گاه باور به صدایمان را از دست ندهیم، و پسر همسایه كه در هفت سالگی به او گفته بودند، رشد نخواهد كرد. وقتی والدینش این خبر را به همه محله می دادند، ما آن جا بودیم. "او رشد نخواهد كرد." وقتی آنها این جمله را گفتند، او هم آن جا ایستاده بود و من عمق چشمان غمگینش را دیدم.
اگر ننویسی، چنین اطلاعاتی را در کجا می توانی نگه داری؟
مطمئنا، در حافظه ات، اما من می خواستم قادر باشم به آن رجوع كنم، به معنا و اهمیت آن فكر كنم، در دستانم نگهش دارم و به آن نگاه كنم.
باید اطلاعات بیشتری در مورد چیزهای سخت و دشوار کسب می کردم: امیال ارضا نشده، افسردگی، نومیدی، ترس و تعارض.
اگر نوشتن را چوب دستی بدانیم، من برای راه رفتن به کمک آن احتیاج داشتم.
بخش دوم
سال های خیلی زیادی از كودكی ام می گذرد، اما هنوز خود را به كودكان نزدیك تر از بزرگسال ها احساس می كنم. چه چیزی در آن شیوۀ ابتدایی نگریستن وجود دارد كه حتی وقتی چشمان مان خسته است، حتی وقتی كه به اندازۀ كافی اخبار بد شنیده ایم كه فقط می خواهیم دراز بکشیم و زانوی غم در بغل بگیریم، همچنان ما را به پیش می برد؟
آیا انسان ها توانسته اند مطابق با بهترین آرزوهایی كه برای زندگی بشر دارند، عمل و زندگی كنند؟ آیا به اندازه كافی به یكدیگر كمك كرده ایم؟ هر چند وقت یكبار واقعا به حرف های یكدیگر گوش می دهیم؟ همیشه بیشتر مایل نیستیم كه عقیده خود را ابراز كنیم، حتی وقتی كه دیگران در حال صحبت كردن هستند؟ آیا حرص و طمع راهنمای بیشتر تصمیم های ما نیست؟
آیا نباید هر هفته دست كم یك عقیده و نظر جدید داشته باشیم؟
نویسنده های آمریكایی، زیاد به این سو و آن سوی ایالات متحده سفر می كنند. به كشورهای دیگر نیز سفر می كنیم، و در این سفرها با نویسنده های دیگری حرف می زنیم، به آنها گوش می دهیم و آنها را کشف می کنیم و این که باید در مورد آنها بیشتر بدانیم. چه كسی فكر می كرد كه نویسندگان چنین خانه بدوش هایی باشند؟ از ما دعوت می شود كه برای دانشجویان صحبت كنیم، سخنرانی ایراد کنیم، و در كنفرانس ها شركت جوییم.
من از مدرسه ای بسیار عالی در بحرین دیدن كردم و در آن جا دختر بچه ای بهترین نامه ای را كه پس از مدت ها دریافت كرده ام برای من می نویسد. او می گوید، "چه چیزی برای شما ناخوشایند است؟" تقریبا یك روز طول می کشد تا بتوانم به سوال او پاسخ دهم.
عدم تمایل به گفتگو برای من ناخوشایند است. باید یكدیگر را تشویق كنیم تا در شرایط سخت عقاید خود را بیان كرده، از صدای خود استفاده کنیم. اگر انسان ها بیشتر از این به "قدرت صدا" و اِبراز نظر اعتقاد داشتند، آیا در دنیا تا به این اندازه خشونت وجود می داشت؟
نویسنده های آمریكایی از این لحاظ خوش شانس هستند كه همه مایل به گوش دادن به ما هستند، با وجود این كه ما تاریخی به این كوتاهی داریم. از این که قلم و كاغذ به دست بنشینیم، خیره شویم و ژرف بیاندیشیم احساس خوش شانسی می کنیم. این همیشه بهترین رویای من از آینده بود. در رویاهای من رایانه ها وجود نداشتند، اما آنها هم دوست و هم پیمان ما شده اند.
تا به امروز، هیچ كس هیچ وقت به من نگفته است، "نمی توانی این را بگویی." آنها ممكن است گفته باشند، "متشكریم، ولی مایل نیستیم چنین چیزی را چاپ كنیم و یا این كه، می توان بیشتر روی آن كار كرد،" اما هرگز نگفته اند، "تو نمی توانی این را بگویی."
آزادی بیان بهترین هدیه ای است كه آمریكا به همه ما داده است و من آن را برای همیشه گرامی خواهم داشت و پیوسته این مسئله را به دیگران یادآوری خواهم کرد، زیرا گاهی اوقات چیزی را که همیشه در دسترس شما است، متوجه داشتن آن نمی شوید.
خود را مسئول می دانیم كه از جانب خود و جامعه ای كه برایمان اهمیت دارد، صحبت كنیم. فن ترجمه دنیاهای بسیاری را بین كشورها گشوده است، این یک افتخار و همچنین مسئولیتی برای ما است كه مطالب یكدیگر را بخوانیم. همه جا "مركزی" است.
باید این موضوع را به خاطر داشته باشیم و مطابق با آن زندگی كنیم.
در سال های اخیر تعداد زیادی از نویسنده های آمریكایی در مورد فرهنگ هایی كتاب نوشته و یا ویرایش كرده اند که اصلا فرهنگ خودشان نبوده است. زندگی در محله ای كه بیشتر اهالی آن از آمریكای لاتین بودند، در مركز شهر سن آنتونیوی تگزاس، به من فرهنگی داد كه فرهنگ مادریم نبود، اما فرهنگی است كه بسیار برایم مهم است و دوستش دارم. شاید لازم بود در یك شهر آمریکای لاتین زندگی می كردم تا می آموختم یك فرد آمریكایی عرب تبار بودن واقعا چه معنایی دارد، طیف طعم ها و بوها، نحوۀ تلاقی و ترکیب شدنشان چقدر ارزشمند و گرانبها است.
اخیرا، یك روزنامه نگار آفریقایی- آمریكایی مقاله اش را دربارۀ چندین فاجعۀ محلی که در کشور كره به وقوع پیوسته این گونه به پایان رساند، "باید به خاطر داشته باشیم: همه ما كره ای هستیم."
صحنه ای از چند هفته پیش.
صحنه واقعه: دومین جشنوارۀ شعر اسكاگیت ریور(20)، لا كانر، واشنگتن، یك ساعت و نیم فاصله از شمال سیاتل، در کنار كانال های آبی درخشان كه به جزیره ای به نام سن خوان می رسد، و نهنگ های مسافر.
افراد قبیله سوئینومیش(21) (بومی های آمریكا همان سرخ پوست های آمریكایی كه در زمان كودكی ام همیشه به دنبال آنها بودم) تنه های بزرگ خشك درخت را در آتشكده های مقدس خود به درون آتش های بزرگ می اندازند و در آن جا صدها نفر بر روی نیمكت های چوبی نشسته اند تا به شعرخوانی گوش فرا دهند.
امشب، قبیلۀ آمریكایی های بومی ماهی قزل آلای تازۀ محلی كباب کرده اند، ظرف های بزرگ لوبیا پخته شده را آماده کرده، از صدها نفر برای صرف شام پذیرایی می کند. ما سر میزهای بزرگ در معبد آن طرف جاده به همراه یكدیگر غذا خورده ایم.
شعرخوانی شب با طبل زنی و آواز خوانی شروع می شود. افرادی كه آسم دارند نزدیك در می نشینند تا خیلی دود تنفس نکنند. پیرزنی 80 ساله سوئینومیش كه شالی به دور خود پیچیده است، از جا بلند می شود و داستانی برای خوش آمد گویی ما می گوید.
پت مورا (آمریکای لاتین)، لی یونگ لی (چینی- آمریكایی)، ادوارد هیرش (آمریكایی - یهودی)، جوی هارجو (بومی آمریکا)، كورتیس لمكین (آفریقایی- آمریكایی، كه به هنگام خواندن شعرهایش یك ساز موسیقی آفریقایی می نواخت)، كولین مك الروی (آفریقایی- آمریكایی)، مادلین دی فریس (كه پیش از ترک صومعه اش 30 سال راهبه بود) و توماس لوكس بذله گو و دیوید لی كه به زبان محلی و بومی یك شهر كوچك می نویسد. این جشنواره مانند یك تجدید دیدار است، زیرا كه همۀ ما قبلا یكدیگر را ملاقات كرده و آثار یكدیگر را خوانده ایم و به قدرت ارتباط و گفتگو بیش از هر چیز دیگری ارج می نهیم.
به دور و برم، به فضای بزرگ پر از دود و به شعرا و شنوندگان از هر سنی نگاه می كنم و می اندیشم، "خارق العاده" است. از هر صدا و عقیده ای استقبال می شود. هیچ كس نمی گوید شیوه مرا استفاده كنید. با خود می اندیشم، "این خانواده دوم من است." "خانواده ای كه مرا به فرزندی پذیرفته است." دنیای كلماتی كه به من كمك كرد تا نقشه ای از این زندگی اسرارآمیز بكشم. چقدر در این سرزمین چندرنگ و عجیب مان متفاوت و گوناگون هستیم، تا کنون منظره ها، فرهنگ ها و تاریخ های بسیاری را در این مسیر به جای گذاشته ایم.
اگر بنا باشد كلمه ای برای توصیف این جهان انتخاب كنم، آن كلمه "پذیرا" خواهد بود.
در خانواده ای که صداها و عقاید این چنین وسیع و گسترده ای دارد، نباید هیچ کس را حذف کرد. آیا صدای مرا می شنوی؟ قایق های كوچك به سوی تو می آیند.