View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

22 می 2008

دربارۀ نویسندۀ آمریکایی بودن

 

بهاراتی موخِرجی

 

اولین داستان کوتاهم را در کلکته زمانی که نوجوانی بودم به چاپ رساندم. این داستان دربارۀ روزهای آخر زندگی ناپلئون در جزیرۀ سنت هلن است. داستان بعدی، داستانی بود دربارۀ ماری آنتوانت(15) که گیوتین انتظارش را می کشید، و سپس داستان های دیگری که شخصیت های گوناگون تاریخ روم باستان را به تصویر می کشیدند. این نخستین آثار، گواهی بودند بر معیارهای انعطاف ناپذیر تحصیلات انگلیسی برای دختران خانواده های "ممتازی" که در مدرسۀ ایرلندی درس خوانده بودند. برنامه درسی مربوط به خارج از کشور دانشگاه کمبریج از مرزها و قاره ها فراتر می رفت؛ می توانستیم در هنگ کنگ، ژوهانسبورگ، آدلاید، یا بندر اسپانیا یعنی جایی که معیارهای محلی ضعیف بوده یا اصلا وجود نداشتند باشیم و از همان تحصیلات بهره مند شویم.

کل قضیه همین بود، کلکته (یا هر جای دیگری) تفاوتی نداشت. ما زندگی جالبی نداشتیم. فرهنگ های ما به شکل مبهمی شرم آور بود، و مسلما مناسب حال افرادی که به ادبیات جدی علاقه داشتند، نبود.

 

ما کتاب های جین آستین، و البته، ویرجینیا ولف را می خواندیم. بر ادبیات دورۀ ویکتوریا تسلط داشتیم و برخی از ما نیز تمام آثار شکسپیر را از حفظ بودیم. برای تفریح و سرگرمی، آثار نویسنده های روسی و فرانسوی را می خواندیم، و برای لذت بیشتر، کتاب های تخیلی مورد علاقۀ مادرهایمان را که از کتابخانه به عاریه می گرفتند ورقی می زدیم، کتاب هایی از قبیل آثار مونیکا دیکنز و دافنه دوموریه. "ادبیات آمریکایی" ضد و نقیض بود. آمریکایی ها بیگانه ترین و غریبه ترین بودند، آن چنان سرگرم تولید فیلم بودند که وقتی برای نوشتن کتاب نداشتند.

 

آنگاه، شاید به گونه ای اجتناب ناپذیر، کتاب "دوبلینی ها" این مانع را از سر راه برداشت. خواندن آن لذتی متفاوت می بخشید، چیزی که خواننده را به سوی خود می کشاند،  آنی و آشوب گر. دری گشوده شده بود، و من باید وارد می شدم. نوشتن (بر خلاف خواندن) بی دردسر و تزیینی نبود. ناگهان، می خواستم برای کلکته همان کاری را بکنم که جویس برای دوبلین انجام داده بود. کلکتۀ من در چنگال ریاکاری و نکبت گرفتاربود. از شر ناپلئون خلاصی یافته، گرفتار نارندرا(16) شده بود.

 

من به شرمساری گذشته های دور اشاره می کنم فقط برای این که نشان دهم از همان سنین کودکی، خود را نویسنده می دانستم. شکی ندارم حتی اگر با "پسر مناسب" مورد انتخاب پدرم ازدواج کرده بودم و هیچگاه هند را ترک نگفته بودم، باز هم نویسنده می شدم. با وجود این، نویسنده بودنم بیشتر با به آمریکا آمدن من و شرکت در کارگاه نویسندگی در دانشگاه آیووا، ازدواج با یکی از همکلاسی هایم (یک آمریکایی متولد کانادا) و نقل مکان به کانادا به همراه او و 14 سال زندگی در آن جا ارتباط دارد. زمانی به ایالات متحده بازگشتیم که هر دو نفر ما 40 ساله شده بودیم.

 

عنوان پایان نامۀ من در دانشگاه آیووا "آینۀ خُرد شده" بود، داستان هایی دربارۀ سرخوردگی از کلکته با الهام از داستان های "عربی" که دقت زیادی در به ثمر رسیدن آنها شده بود. یکی از آن داستان ها در یکی از فصل نامه های آمریکا منتشر و باعث شد ناشری از بوستون درخواستی جهت چاپ نوشته هایم برای من ارسال کند. در آن موقع، فرزندم به دنیا آمده بود و کلاس های دورۀ دکترا هم به شدت وقت مرا پر کرده بود. به محض این که مدرکم را دریافت کردم، به ناشر مورد نظر اطلاع دادم که رمانی برایش خواهم نوشت. نوشته ای که از داستان "دختر ببر" گرفته شده بود، در سال 1972 توسط هاتون میفلین منتشر گردید. در آن موقع فکر می کردم که این داستان آغاز حرفۀ نویسندگی من در آمریکا است، ولی در حقیقت پایان "پروژۀ" بلندمدتی بود که در هند رشد و پرورش یافته بود.

 

به دلیل محدودیت های ویزا در آمریکا، زمانی که در سال 1961 به عنوان دانشجو وارد آمریکا شدم تعداد هندی های ساکن آمریکا بسیار اندک بود، و به خاطر محدودیت های دولت هند در مورد ارز خارجی، عملا هیچ زن هندی در رشته هنر تحصیل نمی کرد. با این که امروز تصور این امر بسیار مشکل است، ولی در آن زمان، اجتماع هندی در آمریکا وجود نداشت، و نیز هیچ مدل، خواننده، و یا ناشری پذیرای آثار نویسنده ای مهاجر هندی نبود. تقریبا ده دوازده سال بعد، نماینده ام به من گفت اگر هم چنان بر نوشتن دربارۀ مهاجرت افراد کم درآمد در نیوجرسی و نه دربارۀ زندگی مرموز و عجیب و غریب در کلکته اصرار بورزم، آینده ای به عنوان نویسنده نخواهم داشت.

 

شاید به همین دلیل است که این چنین محکم جایگاه خود را در جمع نویسندگان اصالتا  آمریکایی یافته ام. شاید در نظر گرفتن من، و نویسندگانی نظیر من، تحت هر عنوانی غیر از "هندی"، "هندی - آمریکایی" یا "آسیایی" برای منتقدین و منتقدین ادبی کار بسیار سختی باشد. من خصومت اندیشمندان هندی و آمریکایی هندی تبار را که رشته های علمی "پسا مستعمره ای" که به شکل غریزی هر چیزی را که منشا آمریکایی دارد، انکار می کنند بسیار کم تر می توانم تحمل کنم. (به نظر می رسد تکیه کلام آنها این باشد که اگر آمریکا  یا غرب به طور کل خود را قلۀ تکامل اجتماعی و سیاسی می بیند، پس وظیفۀ تمام فرزندان استعمار این است که به شکلی "بی قاعده"، یعنی به هر نحوی که می توانند، با آن مخالفت کنند.) خواهران روحانی مدرسۀ مذهبی من در کلکته نیز، بدون بهره بردن از نظریۀ پسا مارکسیسم، به همین اندازه کوچک و بی قاعده بوده اند.

 

دومین رمانم به نام "زوجه" (هاتون میفلین، 1975)، در طول مدتی که برای گذراندن فرصت مطالعاتی به کلکته رفته بودم، به رشتۀ تحریر درآمد. در آن زمان تابعیت کانادا را داشتم و در مونترال زندگی می کردم، در دانشگاۀ مک گیل درس می دادم، و در ضمن مشغول نوشتن کتاب خاطراتم، "روزها و شب های کلکته" (دابلدی، 1977) به همراه همسرم، کلارک بلز، بودم. سال 75-1974 را در کلکته در میان خانواده زندگی کردم، در حالی که تمام افراده خانواده، من را احاطه کرده بودند، و برای اولین بار در دوازده سال گذشته به زبان مادری ام صحبت می کردم، به جمع بندی بسیار مهمی رسیدم. من دیگر هندی نبودم، نه از نظر ذهنی و نه از نظر روحی.

 

بر دوش کشیدن سنگینی بار سنت، حتی در قالب های گوناگون آن، برگرفته از استبدادهای خانواده ای دوست داشتنی، دیگر برایم قابل تحمل نبود. در گفتگوهای بی پایان با دوستان دوران مدرسه، والدین و خواهرانم، متوجه شدم که در درک واقعیت موجود دچار مشکل شده ام. برایم روشن شد، که در حقیقت دری دیگر به رویم باز شده است. این که نویسندۀ مهاجری هستم که در سنت گروهی دیگر و قدیمی تر از جامعه مهاجران، یعنی اروپایی ها، جای دارد. از هنری راث ("آن را خواب بنامید") و رمان ها و داستان های برنارد مالامو چیزهای بیشتری یاد گرفته بودم تا از آثار هر نویسندۀ هندی دیگری. و درست در تایید این موضوع (از آن جایی که کانادا در مقابل حضور ناگهانی چنین تعداد افراد هندی در آن کشور واکنش نشان داد)، حفاظت های حقوق مدنی در قانون اساسی آمریکا در قیاس با فقدان چنین تضمین هایی در آن زمان در کانادا و انگلیس برایم ارزشمند شد. در سال 1980 به ایالات متحده نقل مکان کردیم.

 

با این که آمریکایی شدن به آسانی و بدون هزینه به دست نیامده است (شوهرم و من هنوز موفق نشده ایم هم زمان در یک شهر با شغل های قابل قیاس با آنچه که در مونترال داشتیم، تدریس کنیم)، نویسنده ای آمریکایی شدن سرانجام این "صدا" و "اختیار" را به من داده است تا از درون جامعه و برای آگاهی در حال ظهور صحبت کنم. در طول 14 سالی که در کانادا زندگی کردم، جامعۀ هندی پایدار و موفقی وارد ایالات متحده شده بود. در سال 1985، اولین کتاب از داستان هایم به نام "تاریکی" (وایکینگ - پنگوئن) را به چاپ رساندم، مجموعه ای که ماجراهای هندی های در حال تحول را، از افتخار به حفظ فرهنگ هندی (تبعید/مهاجرت اختیاری) تا واهمه از تسلیم فرهنگی (مهاجرت)، به تصویر می کشد. در آن کتاب، به شکل تصادفی موضوع اصلی داستان هایم، "بهترین موضوع" شخصی ام، را یافتم: دگرگونی، به همراه تمام شکوه متناقضش. مهاجرت اغلب به همراه جا به جایی و تنزل رتبه صورت می گیرد. مهاجرین اغلب کبودی ها و زخم هایی بر اثر علایمی توجه نشده و تابلوهای به غلط خوانده شده با خود دارند. آنها جای معین خود را در یک جامعۀ تثبیت شده (برخی مواقع پست و محقر، برخی مواقع بلند مرتبه و متعالی) به خاطر به دست آوردن فرصتی برای به چنگ آوردن هدف گریزانی به نام شادی و خوشبختی فردی تعویض کرده اند. نمی گویم که آن را پیدا خواهند کرد؛ همین که تلاش می کنند کافی است.

 

با این روحیه، دومین مجموعه داستان هایم، "مرد دَلال" (گرو، 1988) و رمان "یاسمین" (گِرو - وایدنفلد، 1989) را نوشتم. تا زمان چاپ دومین مجموعه داستان هایم و رمانی که در پی آن انتشار یافت، موضوع ِ "تحول" من را آزاد کرده بود تا از درون شخصیت ها و پیشینه های مختلف و غیرمتجانس بنویسم. نگرانی من اکنون تحولی دوسویه بود؛ تشخیص، گاهی اوقات ناخوشایند، این مسئله از طرف دختران و پسران بومی آمریکا در مورد این که هویت شان توسط این مهاجرین "عجیب و غریب" جدید تغییر کرده، به همان اندازه که تاثیر و نفوذ آمریکا سبب وقوع تحولات غیرقابل پیش بینی در جدید ترین تازه واردین از شبه قاره، خاورمیانه، آمریکای لاتین، فیلیپین و جنوب شرقی آسیا شده است موثر بوده است.

 

در سه رمانی که در دهۀ اخیر به چاپ رساندم، "نگه دارندۀ جهان" (ناپف، 1993)، "بگذار به عهدۀ من" (ناپف، 1997) و "دختران شایسته" (هایپریون، 2002) تلاش کرده ام به پرسش هایی پاسخ دهم که به نظر من ادامۀ منطقی همان نگرانی است. اکنون که "آمریکای نوین" بسیار آشکار خود را در این قاره به تثبیت رسانده است، چگونه خود را با ریتم های عمیق تر آمریکا هم ساز می کند، حتی با تاریخ آمریکایی ای که به نظر می رسد، در ظاهر، موجودیت خود آنها را انکار کرده باشد؟ اولین رمان ها، با احیاء بخشی از پردۀ منقوش "موگال"(17) با رنگ خاکستری غالب در "نامه های اسکارلت" هاثورن(18)، به طور همزمان و در آمریکای مستعمراتی سال های 1650 رخ می دهد. دومین رمان، ماجرای ویتنام را از دیدگاه یک کودک یتیم آسیایی، و آخرین آنها، عواقب ناخواستۀ جهانی شدن را با به نمایش گذاشتن تاریخ صد سالۀ خانواده ای هندی، هم در آمریکا و هم در هند، به تصویر می کشد.

 

مایلم سوء ظن ها را در مورد بی اعتبار کردن غیرمنصفانۀ آثار آمریکایی برطرف کنم، این بار نه از طرف خواهران روحانی ایرلندی یا متفکرین هندی، بلکه از طرف بسیاری از بومی های مترقی با حُسن نیت. دفاع من ممکن است خشن به نظر رسد و موجب سوء تفاهم هایی شود. در دهه های 1970 و 1980 انتقادهای بسیاری از جانب خوانندگان (از نوع متفکرینی که معمولا از نامزدهای جایزۀ نوبل حمایت می کنند) شنیدیم که نویسنده های آمریکایی، به غیر از چند استثناء بدیهی، وقایع وحشتناک عظیم قرن بیستم را نادیده گرفته اند.

 

ما، نویسنده های آمریکایی، مورد انتقاد قرار می گیریم که نگرانی مان فقط متوجه موضوع هایی مربوط به هویت است. و هنگامی که در رمان های ما، به انواع و اقسام درد و رنج می پردازیم، متهم می شویم که محرک ما "رشک و حسد سرکوب" است. نویسنده ها و خواننده ها در کشورهایی که نوشتن یک کتاب می تواند منجر به بازداشت و حبس یا تبعید نویسنده شود، می پرسند چگونه طبقۀ مرفه به خود اجازه می دهد دربارۀ فقر، بی عدالتی و فساد بنویسد. نویسنده های آمریکایی دربارۀ سرکوب به دلیل سنت و آداب و رسوم، سرکوب از طرف خانواده، دین و حکومت، و تجاوزِ بیگانه چه می دانند؟ آمریکایی ها می توانند بی عدالتی را مورد تعقیب قانونی قرار دهند. می توانیم به خشونت خانوادگی با طرح طلاق خاتمه دهیم. می توانیم انسان های پست و حقه باز را با یک رای از مقام شان ساقط کنیم. می توانیم پیشرفته ترین داروها را برای تسکین اضطراب هایمان بخریم و اعتماد بنفس مان را افزایش دهیم.

 

حتی منتقد نسبتا دلسوز از آمریکای لاتین یا کشورهای دورۀ پسا استعماری، و در حقیقت منتقدی که توقع ندارد مارکز(19) یا سولژنستین(20) از بازارهای خرید ما سر برآورند، منتقدینی که وسواس و دلمشغولی صنعت چاپ آمریکا برای پیش پرداخت های میلیون دلاری و تورهای سیرک مانند برای تبلیغ کتاب ها را به باد تمسخر نمی گیرد، می پرسند، "آمریکا، کجایند نویسندگان دل نگران تو با وجدان های تلنگر خورده؟" آیا از نداشتن همتایانی چون نویسنده های پس از جنگ آلمان، مانند گراس و بل(21)، شرمسار نیستی؟ آفریقایی های سفیدپوستی مانند گوردیمر و کوئتزی(22)، اسراییلی هایی مانند گروسمن و اوز(23)، و آن استرالیایی های فوق العاده مانند مالوف و کینلی(24)؟ (پاسخ کوتاه این است که ما نویسنده های بسیاری از این دست داریم، و در اکثر مواقع، بار بی عدالتی های اجتماعی و تاریخی شخصا، و به شکل بی قاعده ای، بر دوش آنها بوده است. پاسخ کامل تر این است که، ورای آن ظاهر آرام و آراسته را نگاه کنید.)

 

به عبارتی دیگر، به عنوان نویسنده، چه اقدامی برای جوامعی که فاقد نهادها و رسوم دموکراتیک، نیروهای مخالف وفادار، مطبوعات آزاد و قوۀ قضاییه مستقل و خدمات اجتماعی دولتی صادق و درستکار هستند، انجام داده اید؟ به عنوان نویسندۀ نوشته های تخیلی، چه مسئولیتی در قبال کشورهایی که توسط قدرت های استعمار کننده سرکوب شده اند، جنگ، بیماری، عدم بردباری مذهبی و قومی، نیروی پلیس، قضات، سیاستمداران و روزنامه نگاران فاسد، و جوامعی با جمعیت بیش از حد، تحصیلات اندک، غیربهداشتی و از لحاظ روحی و روانی زخم خورده احساس می کنید؟ پاسخ این است: خیلی کم. به عنوان داستان نویس، شهروندی نگران، فردی که به سرتاسر جهان سفر می کند، کاملا از نفوذ کشورم در جهان برای خیر و شر آگاه هستم. تاریخ طولانی فعالیت و دخالت آمریکا و تشویق نیروهای جهانی که اغلب اوقات موجب ویرانی گسترده می شود (یا عدم تشویق پنهانی یا فعالانه ای که همان تاثیر را دارند)، را تصدیق می کنم، و سعی می کنم مطابق با آن حرف بزنم، عمل کنم و رای دهم. در کشورهایی که فاقد ابزار قابل اطمینان دادرسی هستند، بیشتر وقت ها نویسنده ها مجبور می شوند به عنوان اولین شاهد، یا آخرین راه چاره نقش ایفا کنند. ولی در جوامع دموکراسی لیبرال با نهادهای کاملا تثبیت شده، نویسنده های نوشته های تخیلی از اندکی اعتماد هوشیارانه بهره می برند، که موجب رهایی آنها می شود تا شکوه نهفته آگاهی فردی را تجلیل کنند. به همین دلیل است که جویس و پروست و ولف و بورخس و ناباکوف هیچ وقت جایزۀ نوبل دریافت نکردند. احتمالا به همین دلیل است که ورگاس و لوسا و کوندرا و اوتس و آپدایک و راث بیهوده در انتظار آن هستند.

 

دلیلش این نیست که ما آدم های ترسوی تک بُعدی یا فاقد وجدان هستیم؛ نویسنده ها، به استثناء عدۀ معدودی، قبیله ای همفکرند. در سطح جهانی، به این مسئله پی برده ام که همۀ نویسنده های جدی نسبت به صاحبان قدرت مشکوک هستند، و دربارۀ انسان های بی تفاوت با طعنه، و دربارۀ انسان های سردرگم با همدردی سخن می گویند. آنها بلافاصله ارزش اثر نویسنده دیگر را درک می کنند و نیروهای مختلفی را که به آن شکل داده، تشخیص می دهند. نادین گوردمیر می گوید او قصد داشته دربارۀ کمدی های رفتار بنویسد، ولی موقعیت سرکوبگر آفریقای جنوبی این کار را غیر ممکن ساخت. فیلم ساز بنگالی، ساتیاجیت ری(25)، علاقه مند به ساخت فیلم های فانتزی، حتی فیلم های علمی - تخیلی بود، ولی کلکته با تمام مشکل هایش و تمام دلربایی هایش اجازه این کار را نداد. میل به حضور و در صحنه بودن، به همان اندازه  از نویسنده می گیرد که به او می بخشد.

 

حدود 40 سال پیش هنگامی که به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه آیووا وارد ایالات متحده شدم، فیلیپ راث اولین یادداشت مشهور خود "نوشتن داستان های تخیلی آمریکایی"، را به چاپ رساند. مضمون آن یادداشت همچنان کاربرد دارد، زیرا در آن یادداشت او نگرانی های بارز نسل جدید نویسنده های آمریکایی را بیان کرد: چگونه تخیل شخصی با هرزه گری و بیهودگی، پوچی حیرت آور، ابتذال، خشونت و همتاسازی انبوه فرهنگ آمریکایی رقابت می کند؟ غرابت محض آن، هر تلاشی را برای ابداع آن به تمسخر می گیرد و تهدید می کند. و در این جا تفاوت اصلی بین داستان های تخیلی آمریکایی و تقریبا داستان های تمام افراد دیگر نهفته است: هیچ چیزی در این جا مفروض نیست، و هیچ چیز دائمی وجود ندارد؛ همه چیز تغییر پذیر و چالش پذیر است. تاریخی وجود ندارد، موانع، اموری که نباید ذکر شوند وجود ندارند، و هیچ فتوایی نمی تواند صادر شود، و پلیس مخفی بر در خانه شما نخواهد کوفت. (یا، با پیش بینی اعتراض هایی که نظریه پردازان مستعمره ای علیه چنین ادعاهای توخالی ایراد می کنند، اگر در خانه شما را بکوبند، و هیچ کس نمی گوید که در گذشته این کار را نکرده اند و دوباره سعی نخواهند کرد، شما حداقل وسایل فریادرسی را دارید.)

 

بسیاری از نویسنده ها در جهان تحت تاثیر مفروضات زیاده از حد، واقعیت های به ارث برده شده از پیامدهای و عواقب غیرقابل گذشت، امکانات محدود و افق های تنگ شده قرار دارند. این امر داستان های تخیلی آنها را پربار می سازد، احتمالات را بیشتر می کند، و خطرات را افزایش می دهد. نویسنده های آمریکایی در گسترۀ آزادی خود را گیج می یابند، قلمرو وسیع ِ بدیهه گویی خودجوش که در آن به احتمال زیاد بهترین تلاش شما به خوبی اخبار پراکندۀ سی. ان. ان. نخواهد بود. کدام هجونویس دیوانه ای انتخابات سال 2000 را برنامه ریزی کرد که در آن برگه های رای بد طراحی شده نقش محوری ای را در تعیین رییس جمهوری بعدی آمریکا ایفا کرد؟ آیا چنین چرخش مضحکی در هیچ جای دیگر دنیا قابل تصور است؟ و در این صورت پیامدهای خونین و مرگبار آن چه می بود؟

 

داستان های تخیلی آمریکایی در مضمون بی گناهی نسبی نوشته می شوند، واقعیتی که هم محدود کننده و هم رهایی ساز است. اگر با داستان تخیلی آمریکایی در جهان ارتباط برقرار می شود، این امر به خاطر بی گناهی عجیبی است که از آن تجلیل به عمل می آورد. و این امر به خصوص دربارۀ داستان های تخیلی مهاجرین هندی صادق است، زیرا بسیاری از ما پس از برخوردهای فرهنگی و سیاسی سال های 1960 وارد این کشور شدیم و هیچ وقت مبارزات حقوق مدنی یا اعتراضات علیه ویتنام را تجربه نکردیم. ما وارثین درد و رنج ها و قهرمانی های فراوان هستیم، و کسی از ما نخواسته که سهم خود را در این میان ادا کنیم. تا زمانی که این کار را نکنیم، بی گناهی ما موقتی است، آزادی ما هنوز محدود است.

 

بسیار خوش شانس بوده ام که زندگی نویسندگی من با ورود افراد شبیه من تقریبا همزمان بوده است، و این که من فقط کمی زودتر به این جا آمدم، درست به موقع که از آنها استقبال کنم. حرفۀ نویسندگی را در سبک کمدی آغاز کردم، بازتابی از میراث من از هنجارهای تحصیل در مدارس هندی - انگلیسی، زیرا سال های اول زندگی هندی ها در این قاره، تازه و پر جنب و جوش، آزمند، جاه طلبانه، عاشقانه و دشوار به نظر می رسید. این گونه به نظر می رسید که شاهد دوره ای خجسته و مبارک هستم، یک یا دو نسل در زندگی جمعیتی مهاجر، پیش از آن که دنیای قدیم به طور کامل ناپدید شود، و با آن، مجموعه قوانین و هنجارهایی که بیان فردی را برای هزاران سال کنترل و محدود کرده اند. من می دانم که این اوضاع کی برای من تغییر کرد. در سال 1985، پرواز ایر ایندیا از تورنتو و مونترال با 329 مسافر و خدمه در 110 مایلی سواحل ایرلند به وسیله بمبی منفجر شد. تا پیش از بمب گذاری مرکز تجارت جهانی، این حمله مرگبارترین اقدام تروریستی در دوران معاصر بود؛ این حمله هنوز هم مرگبارترین حمله هوایی محسوب می شود. تقریبا تمام قربانیان، کانادایی های هندی تبار بودند. عاملین خالیستانی (تجزیه طلبان سیک) هم همین طور. ما برخی از قربانیان را می شناختیم، که اکثرشان مادران و فرزندانی بودند که برای گذراندن تابستان به هند می رفتند. گل سرسبد یک نسل، اولین نسل متولد شده در کانادا، در سقوط این هواپیما جان سپردند. مهاجرین هندی، "اقلیت نمونه" ای با میزان تبه کاری کم و دستاوردهای زیاد، آنها قربانیان اولین موج شقاوت و بی رحمی مدرن بودند که از یک حمله بزرگ تروریستی در این قاره ضربه خوردند.

 

من و شوهرم تحقیقی دربارۀ این فاجعه هولناک نوشتیم، "مصیبت و ترور" (وایکینگ - پنگوئن 1987)، و در طی مصاحبه با بازماندگان، پلیس و وکلا، حتی با قاتلین و حامیان آنها، درک من از مخاطرات مهاجرت برای همیشه تغییر کرد. این تنها نوشته ای طنز گونه نیست؛ اثری ادبی نیست، داستانی است بزرگ که آمریکایی ها برای دهها سال دربارۀ آن خواهند نوشت.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟