22 می 2008

بطری شیری آمریکایی

 

چارلز جانسون

 

 

بقایای چهار قرن تاریخ خانوادهٔ من در قارهٔ آمریکای شمالی را می‌توان در زیر کُره ای شیشه‌ای در اتاق نشیمن خانه ام دید. مطمئن هستم تا کنون هر کسی به خانهٔ من آمده احتمالا احساس کرده است که این عجیب‌ترین نوع ارثیه است. قطعه‌ای کشف نشده از گذشتهٔ آمریکا، بافتی از زمان و زندگی‌های فراموش شده. من اغلب تفسیری خصوصی برای آن ارائه می‌دهم، به این صورت که لایه‌های معنایی آن را یکی یکی برمی‌دارم، همان گونه که می‌توان با نسخه‌ای خطی که چندین‌بار بر آن نوشته شده است، این کار را انجام داد. سعی می‌کنم (آن گونه که باستان‌شناسان با ابزار به دست آمده از پومپی(15) یا خرده‌ریزهای سفالی باقی مانده از اینکاها(16) چنین می‌کنند) دنیای امید، مبارزه، قهرمانی و امکانات دیر تحقق ‌یافتهٔ دنیای آفریقایی - آمریکایی را که پیشینۀ این شیئی 80 ساله است در نظر آورم.

 

آنچه که به شکل اسرارآمیزی در زیر آن گوی شیشه‌ای می‌ماند، شیشه شیری ضخیم و تیره رنگ با خراشیدگی های زیاد است که روی آن با خط برجسته نوشته شده: "یک پیمانه". این شیشه از اموال شرکت لبنیات جانسون، ایوانستون ِ دوم است و توسط این شرکت پر شده است. آن را بشویید و بازگردانید."

 

جانسون مورد احترام که  صاحب آن شیشه بود، عموی بزرگِ من، مرحوم ویلیام بود. او در سال 1892 در منطقهٔ روستایی کارولینای جنوبی در پایان بازسازی ایالات جنوبی پس از جنگ داخلی، نزدیک شهر کوچک ابه‌ویل(17) متولد شد. تولد او درست سه سال پیش از نطق مصالحهٔ آتلانتا(18) توسط بوکر تی. واشنگتن(19)، و انتشار "ماشین زمان"(20) نوشتهٔ اچ. جی. ولز(21) بوده است. اقوام او نزدیک مزرعه زندگی می‌کردند. آنها کشاورزی می‌کردند، زمستان ها به شکار می‌رفتند و هر چه را که لازم داشتند خود درست می‌کردند. آب مورد نیاز خود را از چاه تأمین می‌کردند. رفتن به دست شویی در نیمهٔ شب به معنای پیاده‌روی به تنهایی در حیاطی دورافتاده بود که بویی بد داشت، در حالی که باید برای اجتناب از مارها با احتیاط گام برمی‌داشتی. آنها بچه‌های خود را در سن پنج سالگی به کار می‌گماشتند و آنها را وادار می‌کردند تا برای بزرگترها و بچه‌های بزرگتر چیزهایی را که هنگام کار لازم داشتند، بیاورند. در زندگی روزانهٔ آنها هیچ ‌چیز، ساده به دست نمی‌آمد، یا به عنوان چیزی مسلم فرض نمی‌شد. من مطمئنم که عمو ویلیام به عنوان یک پسر بچه به شدت تحت تأثیر برنامهٔ مشهور بوکر تی.‌ ویلیام بوده است تحت عنوان اتکا به خود و "فلسفهٔ مسواک" (نظافت و توجه دقیق به همهٔ چیزهای شخصی و حرفه‌ای). احتمالا آن برنامه و شاید خودستایی هیجان‌انگیز تورو(22) در"والدن"(23) که می‌گفت: "من به تعدادِ انگشتانم حرفه و پیشه دارم" بسیار تأثیرگذار بوده است. مانند بسیاری از مردمان سیاه‌پوست که بعد از جنگ اول جهانی به شمال مهاجرت کردند، ‌او هم به شیکاگو سفر کرد و در ایوانستون ساکن شد. آن جا منطقۀ آرامی بود و او با خود چیزی بیش از بدنی نیرومند، ذکاوت و تمایلی شدید برای موفقیت به رغم نابرابری‌های نژادی دائمی در دوران تبعیض‌نژادی جیم کراو(24) نداشت. او در ایوانستون کشف کرد که شرکت‌های شیر متعلق به سفید پوستان برای سیاه‌پوستان شیر نمی‌برند. عمو ویلیام، مردی که همیشه خوشبین بود، کار کردن را به شکایت و ساختن را به نالیدن ترجیح می‌داد، با پایه‌گذاری شرکت لبنیات جانسون، به تبعیض ‌نژادی پاسخ داد. شرکت لبنیات او حرفه ای بسیار موفق بود که هر روز صبح برای سیاهان ایوانستون شیر می‌برد تا این که بحران اقتصادی بزرگ(25) به پایان دورۀ خود رسید.

 

زمانی که عمو ویلیام در آن کار شکست خورد، با گروهی که به ساختمان سازی اشتغال داشتند شروع به کار کرد تا این که شیوۀ کار را فرا گرفت، پس از آن بود که توانست حرفۀ دوم خود را آغاز کند؛ شرکت ساختمانی جانسون که تا دههٔ 70 به کارش ادامه داد و مسئول تاسیس کلیساها (کلیسای بابتیست اسپرینگ‌فیلد)، ساخت آپارتمان ها و خانه‌های مسکونی در سراسر منطقهٔ ساحل شمالی بود. مناطقی که امروز پس از گذشت زمانی بسیار طولانی از مرگ عمویم در 1989، در سن 97 سالگی، مردم هنوز در آن جا زندگی می‌کنند و به عبادت می پردازند. در حقیقت به محض این که این کار دوم شروع شد، او توانست به برادران خود و پسرها و دخترهای آنها که در مشاغلی در جنوب مشغول بودند در صورت آمدن به شمال، امکان کار دهد. پدر من پیشنهاد او را پذیرفت و خیلی زود پس از جابجایی به ایوانستون مادرم را ملاقات کرد. این دیدار سرآغاز زنجیرهٔ عواملی بود که بعد از 54 سال به این چنین تفکری انجامیده است که چگونه آمریکایی بودن، زندگی مرا به عنوان رمان‌نویس و کاریکاتوریستِ حرفه‌ای شکل داده است. (برای نمونه در فصل 7 آخرین رمانم به نام "خیال باف" عموی بزرگم به عنوان رابرت جکسون، مقاطعه‌کار سیاه‌پوستی تصویر شده است که موفقیت‌های معماریش در ایوانستون غیرقابل چشم ‌پوشی است.)

 

خیلی ساده بگویم من در شهری بزرگ شدم که هر روز ساختمان هایی را می‌دیدم و یا در آن جا گام می گذاشتم که با نبوغ، زحمت و کاردانی تمامی افراد گروه ساختمانی مربوط به عموی بزرگم که همه سیاه پوست بودند، ساخته شده بودند. گروهی که زمانی پدرم و عموهایم نیز در آن کار می‌کردند. بنابراین، من در کودکی حتی یک بار هم شک نکردم که خویشاوندانم از زمان کولونی‌های قرن 17 در ساختن آمریکا در همهٔ سطوح  فیزیکی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی نقشی حیاتی داشته‌اند. (از سوی خانوادهٔ مادری‌ام، خانوادهٔ ما به جف پیترز(26) (یک درشکه‌چی نیواورلئانی حدود سال 1812 می‌رسد.) من که در ایوانستون رشد کردم و از سال های 1930 به مدرسه‌های مختلط می رفتم،‌ به لطف والدین، بزرگترها و آموزگارانم، می‌دانستم که دموکراسی آمریکایی "امری در حال پیشرفت" و نیز دعوتی به مبارزه بود؛ (فکر می‌کنم زمانی بنجامین فرانکلین آن را چنین مطرح ساخت): تجربه‌ای بی‌انتها در آزادی که مانند مشعلی از نسلی از سیاه‌پوستان به نسل بعدی منتقل شده تا اصلاح شود و تحقق یابد. بزرگترهای من به من آموختند که نژادپرستی امری بَدَوی بوده، فرجام آن در زباله‌دان تکامل آدمی است و دون شأن هر انسانی است که حقیقت روح آمریکا را به معنای واقعی آن درک می کند.

 

در مورد ویل جانسون: من او را رئیس خانواده‌ای بی مو، با پوست تیره، شکم‌ گنده و بندشلوار پوشیده ای به یاد می‌آورم (نقشی که بعدها پدرم به عهده گرفت) که برای خودش در کلیسای‌مان یک نیمکت ذخیره داشت (او سهم خود را کامل می‌پرداخت). در تلویزیون سیاه و سفید خود اخبار شب را نگاه می‌کرد، گویی پیام‌آوری بود از معبد دِلفی(27)؛ (هر پیروزی در دوران جنبش حقوق مدنی باعث می‌شد او برای پیشرفت سیاهان در دهه‌های 50 و 60 شادمانی کند). او دوست داشت که بچه‌های برادرانش و بچه‌های آنها برای شام به خانهٔ او که آپارتمانی دوطبقه و ساخت خود او بود، بیایند. طبیعتا او در طبقهٔ بالا زندگی می‌کرد و طبقهٔ اول را جهت سالن زیبایی و سلمانی مردانه اجاره داده بود. دفتر خودش در زیرزمین، پر بود از نقشه‌ها، چاپ‌های اوزالید و ابزار اسرارآمیز نقشه‌برداری (برای من). بیاد دارم یک‌ بار آهنگی را که برای شرکت شیرش درست کرده بود برایم خواند. هنوزبه خاطر این که آن را فراموش کرده‌ام خودم را نمی بخشم. اما از هر آن نیرویی که آن شیشه شیر تنها  به من داد ممنونم. شیشه‌ای که محکم در درون دیوار یک ساختمان در پایین شهر ایوانستون  در دههٔ 30 کار گذاشته شده بود (هر کس این کار را کرده بود دستور‌العمل "آن را بشویید و بازگردانید" را رعایت نکرده بود.) عکاسی سفیدپوست که چیزهای غیر عادی را جمع‌آوری می‌کرد، در هنگام تعمیر ساختمان در سال 1975 آن را پیدا کرده بود؛ آن را نگه‌داشته و بالاخره در 1994 به عنوان هدیه‌ای به من داد. او آن شیشه را در عوض نسخهٔ امضا شدهٔ رمانم به نام "راه میانی" به من داد. بعد از این که من در دانشگاه نورت‌وسترن(28) شروع به سخنرانی کردم (آنها در ابتدا از رئیس جمهور کلینتون برای سخن رانی دعوت کرده بودند، اما هنگامی که او پاسخی به این دعوت نداد از من دعوت به عمل آمد)؛ آن عکاس این سخنرانی را پوشش می‌داد و هنگامی که من از عموی بزرگم یاد کردم او با خود گفت: "من آن بطری را در خانه دارم!"

 

هرگاه در اتاق نشیمن خانه‌ام از مقابل شیشهٔ شیر عمو ویل رد می‌شوم، می‌توانم دوباره ضرورتی را بشنوم که در صدایش شنیده می‌شد هنگامی که به خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایش توصیه می‌کرد: "درس بخوانید." این مهم‌ترین کاری است که می‌توانید انجام دهید. نداشتن تحصیلات تنها چیزی بود که از سرعت پیشرفت من می کاست." او می‌دانست و ما را وادار می‌کرد الگوی شخصی او را ببینیم. این مسئله که در زمانی که مردم سیاه‌پوست ستم بسیار شدیدی را تحمل می‌کردند، آمریکا براساس اصول، ایده‌آل‌ها و اسناد و مدارکی (اعلامیهٔ استقلال و قانون اساسی) بنیاد گذاشته شد که این کشور را واداشت تا همواره خود را اصلاح کند. او می‌دانست که این امر باعث رشد آمریکایی‌های سیاه‌پوست می شد. او می‌گفت که فرصت‌هایی که او از آنها محروم شده بود، در اختیار ما قرار دارد. اما در صورتی که به تحصیل بپردازیم و سخت‌کوش باشیم.

بعدها متوجه شدم که بسیاری از مهاجران اخیر آفریقایی، روسی و آسیایی که من فرصت ملاقات و صحبت با آنها را داشته‌ام در نگاه او نسبت به آمریکا شریک‌اند. من نگاه خارجی‌ها دربارهٔ ویژگی‌های مثبت زندگی آمریکایی را به طور کامل درک نمی‌کردم یا نمی‌فهمیدم که دیدِ آنها انعکاس باورهای من در مورد خانواده‌ام است، تا این که وارد دانشگاه شدم و با دانشجویی از کشور غنا به نام فورچوناتا ماسا(29) که در رشتۀ روزنامه ‌نگاری تحصیل می کرد آشنا شدم. او کسی بود که در اواخر دههٔ 60 به من گفت: "چیزی که در مورد آمریکا برای من بسیار جالب توجه است این است که در پی فراگیری هر چه که باشی، همیشه فردی برای آموزش آن وجود دارد." دوست آفریقایی من با این بیان، خیلی زیبا زندگی این فرزند بومی را خلاصه کرد. (البته، او می‌توانست سایر ویژگی‌های زندگی آمریکایی را هم اضافه کند، مثل پشتیبانی این کشور از امر تحقیق که منجر به کشفیات هفتگی در علوم و فن آوری می‌شود؛ سیستم سیاسی که همۀٔ دنیا آن را تحسین می‌کنند؛ پیشرفت سالم رقابت که ما را وامی‌دارد تا بخواهیم همیشه در حد توانایی خود بهترین باشیم.)

 

من در مدرسهٔ ابتدایی از استعداد طراحی برخوردار بودم. نوشتن را به صورت تفریحی انجام می‌دادم. دفترچهٔ خاطراتی ‌داشتم و از سن 12 سالگی دارای دفتر وقایع روزانه بودم؛ در سال 1965 دو داستان کوتاه در ضمیمهٔ روزنامهٔ ادبی دبیرستان چاپ کردم که اولین داستان های من بودند. اما این طرحی بود که تخیل مرا شعله‌ور می‌کرد و بیشترین تحسین از سوی آموزگارانم را موجب می‌شد. در سن 14 سالگی به والدینم اعلام کردم که می‌خواهم کاریکاتوریست و نقاش شوم. این مسئله باعث نگرانی پدرم شد که مبادا این تصمیم غیرعملی، آیندهٔ مالی مرا نابود سازد. پدرم با  صدایی بسیار گرفته به من گفت: "چاک(30) آنها اجازه نمی‌دهند سیاه‌پوست‌ها از این کارها بکنند." البته می‌دانستم که او در اشتباه است. پدرم فقط تا کلاس پنجم درس خوانده بود (برخلاف مادرم که دبیرستان را به پایان رسانده بود و کتاب خوان حریصی بود و عضو سه انجمن کتاب بود) بنابراین پدرم چیزی از هنرمندان سیاه نمی‌دانست. کسانی مانند کاریکاتوریستِ سیاسی بزرگ اولی هارینگتون(31) یا ای. سیمس کمپبل(32) که کارهایشان در اسکوایر(33)  و پلی بوی(34) چاپ می‌شد، یا موری ترنر(35) یا جورج هریمن(36) خالق ‌‌" کریزی کت"(37). (در حقیقت افراد اندکی می‌دانستند که هریمن سیاه‌پوست است زیرا تمام عمرش به عنوان سفید پذیرفته شده بود.) کلمات پدرم که از کودکی ِ جیم کراو وام گرفته بود، مرا برانگیخت تا نامه‌ای به لارنس لاریار(38)، کاریکاتوریست نیویورکی بنویسم که در رایترز دایجست(39) مطلبی راجع به او خوانده بودم. او ویراستار کاریکاتورهای مجلهٔ  پَرید(40) در دههٔ 60، طراح قبلی "داستان سرای" استودیوی دیزنی، ویراستارمجلهٔ سالانهٔ بهترین کاریکاتورهای سال و نویسندهٔ بیش از 100 کتاب بود؛ کتاب‌هایی که بعضی از آنها رمان های مربوط به موضوع های اسرارآمیز و پرفروشی بودند. گفتهٔ پدرم را برای او نقل کردم. یک هفته بعد لاریار پاسخ پرشوری برایم فرستاد: "پدر شما در اشتباه است. شما هرکاری که بخواهید می‌توانید با زندگی خود انجام دهید. تنها چیزی که احتیاج دارید آموزگاری خوب است."برای کوتاه کردن این داستان بلند باید بگویم که لارنس لاریار مرد یهودی آزاده، معلم من شد(او نام خانودگیش را در دههٔ 40 تغییر داد) کسی که معمولا همسایگانش را خشمگین می‌کرد چون هنرمندان سیاه را برای تعلیم به خانه‌اش در لانگ‌آیلند دعوت می‌کرد. (پدرم بعد از دیدن نامهٔ لاریار عقب‌نشینی کرد و هزینهٔ تعلیم مرا پرداخت.) دو سال بعد من تصاویری را چاپ کردم که برای کتابچۀ فهرست شرکتی در شیکاگوی ترسیم کرده بودم که نوشته هایی در مورد حقه‌های شعبده‌بازی می‌فروخت. به این ترتیب برندۀ دو جایزه در رقابتی کشوری شدم، که با حمایت سازمان روزنامه‌نگاری برای کاریکاتوریست‌های دبیرستانی برگزار می‌شد. در هفت سال بعد از آن، بین سال‌های 1965 تا 1972 بیش از 1000 کارتون و تصویر منتشر کردم؛ دو کتاب قصهٔ مصور، "طنز تلخ" (1970) و" نیم ساعت بعد از وقت محلی" (1972)؛ و در ضمن تحصیل برای دریافت مدرک کارشناسی روزنامه‌نگاری در دانشگاه ایلی‌نوی جنوبی، مجموعه ای تلویزیونی برای شبکۀ تلویزیونی پی بی اس(41) طراحی تهیه و اجرا کردم به نام "دفترچهٔ چارلی" (1970) که در آن نحوۀ طراحی را آموزش می‌دادم، این مجموعه به مدت یک دهه از ایستگاه‌های تلویزیونی در سراسر کشور و کانادا پخش می‌شد. بهترین آثار دوران جوانی‌ام گردآوری شده است و در کتاب‌های زیر می‌توان آنها را یافت: کتابِ پل مندل‌بام(42) به نام "نخستین کلمات: اولین آثار نویسندگان محبوب معاصر" (1933)، کتابِ "به همهٔ بچه‌ها داستان ما را بگو" (2001)، تونیا بولدن(43) و "مرا بخندان: گلچینی از طنز نویسندگان رنگین‌پوست" (2002 )، اثر جان مک‌نالی(44).

 

دور اندیشی فورچوناتا ماسا و عموی بزرگ من بار دیگر هنگامی به اثبات رسید که در سال 1970 به طور جدی شروع به نوشتن رمان کردم. پس از این که در طول دو سال، شش رمان نوشتم تصمیم گرفتم باید معلمی خوب پیدا کنم. معلمی که تمایل من به کاوش و توسعهٔ سنت داستان‌نویسی فیلسوفانهٔ آمریکایی در قرن بیستم را درک کند. از خوش ‌اقبالی، هنگامی که در مراحل پایانی دورهٔ کارشناسی ارشد بودم در رشتۀ فلسفه بودم و می‌خواستم هفتمین رمان خود به نام " ایمان و فایدۀ آن" را آغاز کنم،‌ جان گاردنر(45)، رمان‌نویس و آموزگار نگارش که خود نویسندهٔ فلسفی بود، مربی من شد. او هدایت ادبی و دوستی بی‌نظیری را از سال 1972 تا ده سال بعد، هنگام مرگش در اثر حادثهٔ تصادف موتورسیکلت، در اختیار من گذاشت. من به عنوان کسی که 26 سال مشغول به تدریس هستم، می‌دانم، و به جز این چیزی نمی‌دانم، که از سال‌های دههٔ 60 تا کنون در دسترس بودن دانش، تنها ویژگی عظیم دموکراسی آمریکا است؛ خصیصه‌ای که شهروندان ِ آن را نیرو می‌بخشد و آزاد می‌سازد. این موهبتی است که هیچ گاه، حتی بعد از این که به عموی بزرگم قول دادم که بله، من "تحصیل خواهم کرد" بی ارزش نمی شمارم. در تمام مراحل زندگی بر این ویژگی زندگی یانکی اتکا داشتم: وقتی در 1967 شروع به آموختن هنرهای رزمی چینی کردم، در سالن آموزش هنرهای رزمی چینی  در شیکاگو و بعد در مدارس دیگر در نیویورک، سانفرانسیسکو، سیاتل، و بعد وقتی به همراهی یک دوست، استودیوی چوی لی فوت کونگ‌فوی(46) خودمان را برای ده سال اداره کردم؛ هنگامی که درجهٔ دکترای فلسفه در دانشگاه ایالتی نیویورک در استونی بروک(47) را گرفتم و رسالهٔ خود: "هستی و نژاد: نوشته‌های سیاهان از سال "1970(48) را وقف خلق یک زیبایی‌شناسی پدیدارشناسانه برای داستان‌نویسی سیاهان کردم؛ و بالاخره بعد از دریافت بورس مک‌آرتور در چهار سال پیش و وقتی تصمیم گرفتم به دلبستگی همیشگی زندگی‌ام به بودایسم از طریق یادگیری سانسکریت عمق ببخشم، این کار را نه در دانشگاه بلکه با مطالعهٔ متون مقدس هندوئیسم و آدوایتا ودانتا(49) در نسخهٔ اصلی دِواناگاری(50) به کمک یک کشیش ودیک(51) که در پورتلند در اورگان زندگی می‌کند و تدریس خصوصی می‌کند، انجام می‌دهم. همان گونه که فورچوناتا می گوید، در آمریکا در پی فراگیری هر چه که باشی، همیشه فردی برای آموزش آن وجود دارد. با این حال همراه با این آزادی یک پانویس هم وجود دارد: ما به دلیل داشتن چنین آزادی‌ای، در تمام زندگی موظف هستیم که حتی به مقیاس بیشتر، آن را در اختیار دیگران قرار دهیم.

 

بنابراین من همیشه زندگی آمریکایی خود را به عنوان ماجرایی از آموزش و رشد و خدمت دیده‌ام. در این کشور هیچ فرد یا گروهی، سفید یا سیاه نمی‌تواند به من بگوید که رویا نبین. یا مرا سانسور کند و یا مانع کار من شود تا زمانی که آن رویاهای مربوط به آفرینش هنری و تعالی خویشتن به واقعیت تبدیل شود. برخی افراد در این مورد تلاش‌هایی کرده‌اند اما من می‌دانم که در آمریکا اشتیاق شدید ما، امکاناتی را که خواهیم داشت مشخص می‌کند. هنگامی که که تا نیمه های شب کار می‌کنم و از اتاق کارم در طبقهٔ دوم به آشپزخانه در طبقهٔ پایین می‌آیم تا فنجانی چای تازه بنوشم، این شیشهٔ شیر را روی  میز می‌بینم و سعی می‌کنم ویل جانسون را صبح زود پیش از طلوع خورشید تصور کنم وقتی بطری‌های شیری شبیه این را در خیابان های خالی و ساکت، از جلوی خانه‌ٔ خانواده ای سیاه با عجله به خانهٔ دیگری می‌برده است تا جایی برای خود و عزیزانش برای احیای اقتصادی و دنیایی که به سوی جنگ کشانده می شد، باز کند. در فکرم که رویاهای این مرد قدبلند سیاه، خوش‌تیپ و پرتلاش چقدر محکم به این ظروف کوچک وابسته بوده است. آیا مردان سیاه دیگر به او می‌گفتند که تلاش برای رقابت با شرکت‌های شیر سفیدپوستان احمقانه است؟ آیا او شب‌ها بیدار بوده و از خود می پرسیده است که آیا مانند هر کارآفرین دیگری اگر در کارش شکست بخورد، چیزی برای نشان دادن در برابر زحمت و فداکاری خود به جز شیر ریخته ای نداشته باشد؟ اگر چنین بوده است،  همه چیز به خوبی پیش رفته است. چرا که آمریکا این تضمین را به او داده است که او امکان دوباره رویا دیدن را داشته باشد.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟