22 می 2008

چگونه آمریکایی بودن بر نوشته هایم اثر میگذارد

 

ریچارد فورد

 

 

اول از همه اینکه این یک سوال تسلسلی است، یک معمای ادبی که مرغ اول آمده یا تخم مرغ؟ کافیست ابعاد موضوع را بسط دهید تا معنی حرفم را درک کنید: چگونه روسی بودن بر چخوف اثر گذاشت؟ چگونه زن بودن بر ویرجینیا ولف اثر گذاشت؟ چگونه یک ملوان ناچیز بودن بیانیه های عمومی پاپای را تعیین کرد، که سرانجام جواب را پیدا کرد و به این زیبایی گفت: "من همانی هستم که هستم. این تمام چیزی است که هستم."

 

برای شکستن این دور تسلسل باید یک جواب جدید از خود بسازم، نه اینکه به جوابی برسم که از قبل وجود دارد. رمان نویس معمولا تکلیفش این است: فراتر از بدیهی رفتن و به نو رسیدن، آگاهی تازه ایجاد کردن، به مجموعه واقعیتهای موجود افزودن، و شکستن یخ دریای درونمان -- هر جور که میپندارید میتوان به این چیز نو دست یافت.

 

دو مطلب در ابتدا باید فورا روشن شود، که هر دو مربوط به نه-آمریکایی بودن است.  در پاسخ به پرسش "چگونه آمریکایی بودن بر نوشته هایم اثر میگذارد؟" ممکن است فرد بگوید: "خب، آمریکایی بودن یعنی اینکه میتوانستم هر چه دلم میخواست بنویسم، و این کار را کردم." ولی، آیا در دانمارک، کانادا یا انگلیس هم نمیتوانستم این کار را بکنم و یک نویسنده آن کشوری باشم؟ این امر در مورد آمریکا صحت دارد، ولی فقط مختص آمریکا نیست. و دوم، با اینکه احتمال دارد آمریکایی بودن، از من یک نویسنده ساخته و مهر ماندگاری بر آثار من زده است، اما لزوما مرا را نویسنده بهتری از نویسنده های کشورهای دیگر نساخته است. یک نگاه به ادبیات جهان این مسئله را برای همه روشن میکند. تا جایی که من میدانم، ممکن است اگر فرانسوی بودم نویسنده بهتری میشدم.

 

یادم نمی آید اولین باری که متوجه شدم آمریکایی هستم کی بود. سوگند وفاداری به پرچم کشور در سن شش سالگی. ثبت نام برای خدمت گزینشی در هجده سالگی. پیوستن به تفنگداران دریایی در بیست سالگی. اما مطمئنم که خیلی پیش از وقوع این وقایع کاملا از این مسئله آگاه بودم که اول اهل می سی سی پی -- در واقع اهل شهر جکسون – فردی اهل جنوب، و "پسر" والدینی هستم که خودشان نه اهل می سی سی پی، که اهل آرکانزا هستند، و به همین دلیل کمی با من تفاوت دارند. البته که تمام این هویتهای خاص محلی، آمریکایی بودن مرا مسلم میکرد، زیرا جمهوری، کشور و اصولی که به آن شکل بخشیده همه مسائل دیگر را "احاطه" میکند. بنابراین با استفاده از منطق ساطع، نسبت دادن تمام چیزهای مربوط به من و آثاری که خلق کرده ام به جنوبی بودن، در ضمن میتواند به آمریکایی بودن هم نسبت داده شود.

 

اما در دوران کودکی و نوجوانی در می سی سی پی، در سالهای 1940 و 1950، جو عمومی درباره وفاداری جنوب به کل کشور آمریکا بسیار مبهم بود. رکود اقتصادی و جنگ جهانی دوم تازه به پایان رسیده بود. یکی از پسرعموهایم در پرل هاربر (خانواده ام بر سر میز شام درباره اش صحبت کرد)، وجنگ کره در شرف وقوع بود. کمونیسم هر آنچه را که اکثر جنوبی ها امنیت ملی محسوب میکردند، در معرض تهدید قرار داده بود -- شاید هم تمام هویتمان را. والدین من رای دادند. روزولت و ترومن روسای جمهور ما بودند. سوگند وفاداری به پرچم کشور ادا کردم. آمریکا مال ما بود، و ما متعلق به آن بودیم -- حداقل به منظور حفظ و دفاع از آن.

 

ولی در عین حال، تا جایی که به دیگر مسائل مهم اجتماعی-سیاسی مربوط میشد -- به ویژه مسائل نژادی، حق رای، فرصت برابر، دسترسی آزاد به مزیتهای آمریکا، و سنگ بنای مختص آمریکایی قانون اساسی مان به نام فدرالیسم (معروف به "حقوق ایالتها" در جنوب) -- فرد احساس میکرد ممکن است بسیاری از مردم جنوب ترجیح دهند که بخشی از یک کشور دیگر باشند: آفریقای جنوبی یا پاراگوئه برای بسیاری از سفیدپوستان؛ فرانسه یا سوئد اگر سیاهپوست بودید. قرار داشتن در هر دو طرف این مسائل بغرنج، آمریکایی بودن را -- اعتقاد به اهداف ابراز شده مردم، آزادی و به دنبال خوشبختی بودن را -- تبدیل به یک مسئله پرآشوب، تفرقه افکن، قابل بحث و بعضی از اوقات خطرناک برای سلامتی فرد میکرد.

 

تایید آگاهانه هویت ملی و صحبت درباره آن بطور قطع یکی از مظاهر داشتن هویت ملی است. در حقیقت، ما آمریکاییها از قدیم ترجیح داده ایم بخش زیادی از هویتمان را مسلم فرض کنیم تا بتوانیم بیشتر بر "ثمره های" متعلق بودن تمرکز کنیم. این یکی از اهداف ضمنی فرم جمهوریخواهی دولت ما است که شهروندان خیلی دلمشغول سازوکارها و فلسفه شهروندی نباشند، بلکه به "عمل کردن" به عنوان یک شهروند اهمیت دهند -- حتی اگر از روی بی تکلفی باشد. بنابراین، هویت ملی وسیله ای است برای دستیابی به آزادی فردی، نه دستیابی به خود آن.

 

ولی برای من، در می سی سی پی، در جنوب، از سال 1950 تا 1962 یعنی سالهای شکل گیری من، آمریکایی بودن و پذیرفتن هویت ملیم بدین معنی بود که با دلمشغولی (نه از سر بی تکلفی) در انبوهی از احساسات و عقاید متناقض، پرشور و مجادله برانگیز درباره شهروند آمریکا بودن شدیدا غرق شوم. بحث اصلی این بود: چگونه میتوانم خود را با تعلق به این کشور که زادگاهم است وفق دهم در حالیکه به نظر میرسد مصمم است حقوقی را سرکوب کند که به اعتقاد من از حقوق بنیادی و الزاما سلب نشدنی فردی هستند؟ برای سفیدپوستانی که طرفدار تفکیک نژادی بودند، حق فردی حقی بود که به آنها اختیار میداد افرادی را که با آنها تفاوت داشتند از خود جدا کنند؛ در حالیکه برای سیاهپوستان و سفیدپوستان مخالف تفکیک نژادی، درست برعکس، حق فردی حقی بود که به آنها اجازه میداد آزادانه به هر کجا که میخواهند بروند و با هر کسی که میخواهند بدون ترس از آزار و اذیت معاشرت کنند. در یک کشمکش طولانی به نام جنبش حقوق مدنی آمریکا، در آشوب و هیاهویی که آن را احاطه کرده بود، افراد زیادی جان خود را از دست دادند تا عدالت و حق پیروز شود، که این اتفاق افتاد – حتی اگر نه بطور کامل.

 

هیچوقت از اینکه قاطعانه قضاوت شود که یک نگرش، وجهه اجتماعی، رفتار، خصلت، تجربه یا یک باور "نوعا آمریکایی" است، احساس خوبی نداشته ام. وقتی که در کشور دیگری هستم و کسی که با کتابهای من آشناست از من میپرسد آیا داستانی که نوشته ام نوعا آمریکایی است، من مخالفت میکنم. و سپس میگویم: تصور کنید با هلیکوپتری در حال پرواز بر فراز حومه یکی از شهرهای آمریکا هستید، و مردی را با یک کلاه شاپوی تخت به سر میبینید که دارد چمن حیاطش را میزند. یقینا، این فرد نمونه بارز یک مرد آمریکایی است. او کیست؟ (ممکن است فکر کنیم که میدانیم.) ولی، وقتی که نزدیکتر میشویم تا نگاه بهتری بندازیم، کلاه را آرام از سرش برمیداریم، پی میبریم که او یک مرد پاکستانی، یک مهاجر، یک فرد نسل سومی از کشور غنا یا یک آمریکایی چینی تبار است. و مسیری که او را در این روز به حیاطش، به این حیاط کشانده است، اکثر مفاهیم نمونه بارز و نوعی بودن را مردود میکند و جهت گیری آن را برای حذف یا تار کردن مشخصات ویژه ای که برازنده نیستند، آشکار میکند. خصوصیات و مشخصات ویژه انسانها نشان داده است که عمومیت دادن با استفاده از این روش بی اعتبار است – و این نکته ای است که بیشتر آثار ادبی بزرگ به دنبال اثبات آن هستند: وقتی میتوانیم واضحترین نگاه را داشته باشیم که نزدیکترین نگاه را بکنیم -- و باید این کار را بکنیم.

 

اینکه بتوان گفت تجربه بزرگ شدن من در می سی سی پی در سالهای 1950 از تجربه یک مهاجر پاکستانی نوعا بیشتر آمریکایی است، البته جای بحث دارد. من، و او نیز، آمریکایی هستیم. تجربه ما تجربه آمریکایی یا بخشی از آن است: آشوب و هیاهو (در مورد من)، یک تجربه شهروندی بغرنج و دوگانه، و هویت ملی و منطقه گرایی تفرقه افکن، که به خاطر یک ایده آلیسم بزرگ سیاسی، که خیلی چیزها را میفهمد و تلاش میکند تا آنجایی که امکان دارد افراد کمتری را سرکوب کرده و مورد جبر قرار دهد، به شکل ناقصی می توانم خود را با آن وفق دهم. (شاید باید بپذیرم که یک مهاجر و من بیشتر از آنچه که تصورش را میکردم نقطه مشترک داریم.)

 

و بنابراین، چگونه تجربه من بر کتابهایی که نوشته ام اثر گذاشته است؟

 

احتمالا بهتر است اینگونه گفته شود، چگونه تجربه من میتوانسته بر نوشته هایم اثر گذاشته باشد، زیرا ردیابی بیان ادبی از یک طرف مغز انسان به طرف دیگر، از آن طرف مغز که بیان ادبی چیزی جز اتفاقی بودن و احساس نیست، به آن طرف دیگر که در آنجا تبدیل به چیزی میشود (یک داستان)، امری فرضی و اغلب اوقات به ظاهر صحیح است. حقیقتا، توانایی ناقص خود من برای متمایز کردن نیت هایم از دستاوردهای واقعیم، آمادگیم برای تغییر چیزهایی که تا کنون نوشته ام جهت "اثبات" یک تاثیر، و اختلافی که بین درک من، به عنوان یک نویسنده، با درک یک خواننده از چیزهایی که نوشته ام وجود دارد -- تمام اینها مرا تبدیل به فردی میکند که به هنگام انتقاد از خود خیلی بی غرض یا نکته سنج نباشم.

 

بنابراین فکر میکنم بهتر است که تنها به چند نکته کوچک درباره این مطلب اشاره کنم.

 

نویسنده چک، میلان کوندار، در نامه ای به یکی از همکاران آمریکایش، فیلیپ راث، نوشت که "نویسنده به خواننده یاد میدهد تا جهان را به عنوان یک پرسش درک کند ... در یک جهان (تمامیت خواه) که بر قاطعیتهای مقدس بنا شده است، رمان مرده است." و بنابراین، هم آهنگ با تجربه آمریکایم (که به هیچ وجه تمامیت خواه نیست، ولی بغرنج، مبهم، متنوع، و اغلب اوقات تا حد ایجاد ناآرامی عمیق ناهماهنگ است، و مدعی دارد)، همیشه "سعی کرده ام" داستانها و رمانهایی بنویسم که گواهی بر طبیعت انسان باشد که به وسیله خروش تزکیه کننده مخالفت و عدم توافق و پرسش به نمایش گذاشته میشود -- عشاقی که در جستجوی صمیمیت، درک متقابل، همدردی و دلداری هستند ولی آن را نمی یابند؛ پدران و پسران، پسران و مادرانی که با نگاهی حسرت بار ولی ناقص از دو سوی شکاف سوءتفاهم به یکدیگر مینگرند، برای پیدا کردن کلمات عاطفی تقلا میکنند و تلاش میکنند از روبرو یکدیگر را ببینند تا بتوانند حرفهایی را که باید زده شود، بگویند. اینها شرایطی بودند -- پرآشوب، رقابتی، مشکل آفرین، ارباب منشانه -- که تحت آن تشخیص دادم آمریکایی بودن چه معنایی دارد: مبارزات حقوق مدنی و ویتنام، که هر دو در خانواده ها تفرقه انداخت؛ تصفیه کاریهای مک آرتی، که در ملت تفرقه انداخت؛ عواقب بعدی رکود اقتصادی، که در پی آن جنگ جهانی و شکوفایی سالهای 1950 به وقوع پیوست.

 

به عنوان نکته دوم، من بر اساس -- و نسبت به تجربه بومیم -- آزادی و نیاز به نوشتن درباره شخصیتهای گوناگون و برگزیدن آن شخصیتها عمل کرده ام؛ شخصیتهایی که مال من نیستند (زنان، نژادهای دیگر، ملیتهای دیگر، کودکان) تا تلاش کنم به پرسش بنیادی آمریکایی که مخصوصا به خاطر آمریکایی بودنم مطرح شده پاسخ دهم: چگونه اینقدر متفاوت از یکدیگر، ولی شبیه به هم هستیم؟ داستانهایی که نوشته ام برای این بوده است تا این ابهامات را تحمل پذیر، جالب، حتی خوشایند و زیبا کند.

 

در زندگی صمیمی، ساده و کوچک انسانهای مشارکت کننده در آن، در سیاستهای "کوچک" نیز وارد شده ام. مطمئنا در این سطح بود، محفوظ در یک خانواده کوچک در یک شهر کوچک آمریکایی، بسیار به دور از مراکز قدرت و سخنوری های عمومی، که برای اولین بار حق و ناحق را در عمل دیدم. اما، در حقیقت، زمانی رسید که جنوب را به عنوان موضوع داستانهایم ترک کردم. با دنبال کردن صرف کنجکاویم، و فرض اینکه هوش محلیم تبدیل به مخاطبین آمریکایی بیشتر خواهد شد، تلاش کردم همه کشور را به عنوان صحنه ام ببینم، و امیدوار بودم که آن را به عنوان یک موضوع، انتخاب کنم.

 

و سرانجام -- و در این باره لازم نیست تامل کنم که چه چیز بر چه چیز اثر میگذارد -- به عنوان یک نویسنده همیشه به آمریکا بعنوان صحنه ای که در آن حوادث و اقدامات "انسانی" بتواند در سطحی جهانی رخ دهد، و انگیزه ها و عواقب معنوی آنها به عنوان مسئله ای مهم به تصویر کشیده و درک شود -- از هر نقطه کره زمین که به آن بنگرید -- اعتماد کرده ام. هرچند تجربه انسانی آمریکایی الگویی برای بقیه جهان نیست، اما حداقل یک تجربه قابل قبول به نظر میرسد و سزاوار توجه است.

 

اعتبار دادن به چیزهایی که شما را تحت تاثیر قرار داده همیشه یک کار سرمست کننده و نوعی خودستایی کردنِ با ظرافت از خود است. و اکنون که به پایان این یادداشت رسیدم به فکر افتادم، و فکر میکنم بله، اگر این مسائل در تمام طول این سالها روی من اثر نگذاشته بود، هیچ چیزی از شخصیت من یا متعلق به من این شکلی که الان هست، نبود. و، البته، من اصلا وجود نداشتم. نمیتوان یکی از بخشهای مهم یک معادله را حذف کرد و دوباره همان معادله را داشت. پاپای نمیتواند خلبان جت یا یک فروشنده سهام باشد و هنوز هم پاپایی باشد که ما عاشقش هستیم.

 

امروز نویسنده ای در چچن هست که دارد درباره تاثیر، خب البته ...، چچن بر مجموعه آثارش مینویسد. او همان چیزهایی را که من نوشتم، یا حتی چیزهایی بهتر مینویسد. من میگویم، چه خوب. زیرا اگر تمام سالهایی که یک آمریکایی بوده ام مرا آماده ساخته تا شباهت خود، خویشاوندی خود، احترام متقابل خود به فردی را درک کنم که هرگز ملاقات نخواهم کرد، مرا قادر ساخته تا ارزشمندترین حکمت ادبیات را تجربه و زندگی کنم -- پس آمریکایی بودن، و در ضمن نویسنده بودن، حقیقتا به من خدمت بسیار زیادی کرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

1. The Sportswriter

2. Wildlife

3. Independence Day

4. Rock Springs

5. A Multitude of Sins

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟