22 می 2008

هر دو سوی مرز

 

بین نوشتن و سرسخت بودن ارتباط نزدیکی وجود دارد. حس رضایت خاطری را که به خاطر بیداری از نخستین و تنها رویای سه زبانه ام داشتم بیاد دارم. این خواب را پس از بازگشتم از پاراگوئه و بعد از دوسال خدمت داوطلبانه در سپاه صلح و زندگی در دهکده ای دور افتاده به همراه زارعین پنبه مشاهده کردم. مردم پاراگوئه دو زبانه اند؛ هم به زبان اسپانیایی سخن می گویند و هم به زبان گوارانی. در رویایم، هر یک از این سه زبان، لحن احساسی و طنین مشخص خود را داشت. این رویا به لذت ترجمه کردن و رضایت خاطری که از توان ایجاد تعادل میان واقعیات ناهمگون دست می دهد ارتباط داشت. دو سال از زندگی ام صرف رسیدن به آن نقطه شد و برای نوشتن آنچه در پاراگوئه دیدم تلاش سرسختانۀ بیشتری لازم بود.

 

بدیهی است که زبان انگلیسی هویت آمریکایی مرا و دنیایی که در آن متولد شدم را آشکار می ساخت. زبان اسپانیایی نقش پلی را ایفا می کرد، راهی برای ورود به مکانی نو اما آشنا. سال ها پیش از آن که پلی واقعی وجود داشته باشد، من و همسرم از رودخانه پارانا(11) در جنوب پاراگوئه با قایق به پوساداس(12) در آرژانتین رفتیم. او در آن جا برایم مجموعه ای از اشعار بورخس(13) با جلد کاغذی را خرید. بورخس نخستین نویسندۀ خارج از فرهنگ آمریکایی ام است که سعی در درک آثارش داشتم (و هنوز هم در تلاش ام). گوارانی اما فرق می کرد. بیانی محلی، روستایی و همچون بوته زاری نفوذ ناپذیر بود. این زبان به پاراگوئه تعلق داشت و از اسرار آن محافظت می کرد. تنها چند بار گوش دادن به یکی از مردان کارکشتۀ جنگ چاکو در صحرا و داستان هایی در مورد ترس او؛ یا نوشیدن مِیت(14) با یک کشاورز، زمانی که در اثر بارش شدید باران امکان رفتن به مزارع وجود نداشت؛ یا نوشیدن یک لیوان ویسکی نیشکر با آدم خیال باف خستگی ناپذیری که در رویای برگزاری مسابقه اسب دوانی بود تا بتواند از آن طریق هزینه سفرش را تامین کند، کافی بود تا به دیواری که آنرا خارج از فرهنگی که زبان گوارانی آنها از آن محافظت می کرد نزدیک شوم.

 

در کنار هم بودن سه زبان به طور یکسان که گونه ای رویا بود امری تصادفی نیست. خارج از رویا، آنچه مرا شیفته خود کرد و حتی تبدیل به مشغولیت کامل ذهنی ام شده است، سازگاری بسیار زیاد تلاقی فرهنگ ها با یکدیگر است. و احتمالا دلیل پیوستن من به بخش خارجی نیز همین شیفتگی بود و تبدیل به اصلی ترین ماده خام زندگی نویسندگی ام شد. و این موضوع در زمانی بسیار قدیم، سال ها پیش از پاراگوئه آغاز شد. زمانی که کار را آغاز کردم.

 

پدر و مادرم از نقاط بسیار متفاوتی از ایالات متحده می آمدند. خانوادۀ مادری ام از روستاییان پنسیلوانیا بودند. به ماهی گیری و کشاورزی مشغول بودند و در کارهای مربوط به ابزار ماشینی مهارت داشتند؛ تراکتور، ماشین چمن زنی، اتومبیل و هر چه موتور داشت را تعمیر می کردند. در سالن ها و بارها، موسیقی غیر شهری می نواختند. آنها پروتستان بودند، اغلب کم حرف و مشکوک به آن دسته از افرادی که در دنیای پدرم زندگی می کردند؛ آدم های شهری و به شکلی خاص نقطۀ مقابل خانوادۀ مادری ام. خانواده پدری ام اغلب در کارخانه ها کار می کردند. کاتولیک بودند و در منطقه آبشار نیاگارا(15) در محله هایی که همچنان با گروه های فرقه ای تقسیم بندی شده بود زندگی می کردند (شما می توانستید ایرلندی باشید و در محله ای لهستانی زندگی کنید، می توانستید لبنانی باشید و با فردی ایتالیایی ازدواج کنید اما در هر حال می دانستید که چه کسی هستید و آنها چه کسانی هستند). خانوادۀ پدری من بیش از خانواده مادری ام صحبت می کردند و با لهجۀ آمریکایی متفاوتی حرف می زدند. داستان تعریف می کردند که بعضی از آنها واقعی و اغلب آنها سرگرم کننده بود. موسیقی آنها موزون، و سبک شان عامیانه تر بود. پدرم در پاسخ به سوال خدمۀ پزشکی بیمارستان مِموریال نیاگارا فالز(16) در مورد این که آیا به چیزی حساسیت دارد یا خیر در هنگامی که در اثر حملۀ قلبی بر روی برانکار دراز کشیده بود گفت، "فقط به موسیقی محلی."

 

گفتن این که پدر و مادرم از فرهنگ هایی متفاوت آمده اند اغراق است. خانواده شاموِیز(17) و جیکابز در فرهنگی پرتناقض و درهم ریخته، شلوغ و بزرگ آمریکایی زندگی می کردند، به آن اشاره داشتند و از آن دفاع می کردند. اما اغراق نیست اگر بگویم که تماشای تلاقی پیچیده ابعاد متفاوت زندگی آمریکایی، همان چیزی است که مرا نیز جذب بخش خارجی کرد و هم به نوشتن دربارۀ مرزها و افرادی که از آن مرزها عبور می کنند وا داشت.

 

ما درمنطقۀ آبشار نیاگارا زندگی می کردیم اما زمان زیادی را در پنسیلوانیا، در مزرعۀ پدر بزرگ و مادربزرگم در تواندا(18) گذراندیم. سفر از یکی از این مناطق به دیگری و بالعکس شباهت بسیاری به عبور از مرز داشت. یکی از پیامدهای این گونه سفرها این است که من وبرادرانم به شکلی واقعی و به راحتی دوفرهنگی بار آمدیم. چاره ای نداشتیم جز این که هر دو دنیا را درک کنیم و به هر دو گویش آمریکایی حرف بزنیم. ما در تلاقی این دو فرهنگ، جایی که دو خانواده، خیلی با هم یکی نشدند ایستادیم، به موسیقی شان گوش کردیم و علایم راهنمایی رانندگی جاده ها را خواندیم.

 

همه اینها مرا یاری کرد. زندگی من در مجموعه ای از جابجایی های مفید فرهنگی با دو سالی که در پاترِ رو یاپپو(19) در ایتاپوا(20) پاراگوئه گذراندم آغاز شد. این سال ها، دوران مفیدی بودند زیرا حس هویتِ مرا بهم ریخت و در مورد من به نظر می رسد این بهم ریختگی روشی مناسب برای به کارانداختن شدید تخیل من بود. در پاراگوئه ماشین تحریر دستی کوچکی خریدم و آغاز به نوشتن داستان هایی کردم که در آن کشور واقع می شدند. تقریبا پیش از آن که قادر به صحبت به زبان های رایج باشم. تخیل دربارۀ زندگی و شرایط مردمی که تجارب شان بسیار دور از مردم کشور من بود به طرز غیر قابل تحملی متکبرانه بود و من از این موضوع آگاه بودم. تعداد دفعاتی که شکست خوردم بسیار بیشتر از تعداد پیروزی هایم بود. اما زمانی که کار را آغاز کردم، و امروز، بسیار عمیق تر و بیشتر از قبل فکر می کنم که تصور زندگی های دیگر، واقعیت های مبهم و تجارب غریب در مقایسه با تجربه های فردی، نه تنها امکان پذیر است، بلکه می تواند دل مشغولی بسیار برای زندگی باشد.

 

روش های بسیار متفاوتی برای نزدیک ساختن فرهنگی بیگانه به فرهنگ خود وجود دارند و برخی از این راه ها با پستی و بلندی های بسیاری همراه است. پیچیدگی های موجود در تلاش برای درک فرهنگی بیگانه و بازتاب آن با واژگان به روشنی در نوشته های جوزف کنراد(21) مشهود است. مشاجره با رمان نویس نیجریه ای، چینوا آچه به(22)، که اعلام جرم شدید اللحنی علیه نویسندۀ کتاب" قلب تاریکی"(23) به عنوان فردی نژاد پرست اقامه داشت دشوار است اما به نظر من در برخی از آثار کنراد تفاوتی ظریف و ابهام ارزشمندتری نسبت به  آنچه که آچه سعی می کند به او اطلاق کند وجود دارد.

 

در حقیقت نوشتۀ "کارین: یک خاطره"(24)، کُنرادِ دیگری را نشان می دهد. در "کارین"  راوی که قاچاقچی اسلحه است، داستان رهبر قبیلۀ مالی را با مجموعه ای پیچیده و درحال تغییر از واکنش های احساسی مرتبط می سازد که چنین واکنش هایی، طیف وسیعی از حس همدلی ای شدید تا موافقتی ضمنی که موجب سردی روابط می شود و به فرضیه های برتری انگلیسی متکی است را در بر می گیرد. داستان به گونه ای گیج کننده در مجموعه ای از انتقال هایی که راوی میان افراط هایی متناقض انجام می دهد به جریان می افتد. در انتها، راوی داستان را به نقطه ای می رساند که در اولین مرتبۀ خواندن آن، به نظر لندنی خشک و اطمینان بخش می رسد که نمایانگر پیروزی تمدن بریتانیا بر شور و حرارت خیالی، و رنگ و تلالو و فزونی متفاوت و شگفت انگیز "شرق" است. اما در مسیر داستان ِ "کارین" آنقدر جریان های متغیری رخ داده است که کتاب نمی تواند در مورد آن صحنۀ پر جنب و جوش و اقناع کنندۀ لندن، ثابت بماند. راویِ کُنراد با ظرافت می گوید که این مسئله، یکی از روش های ساخت جهان است و روش دیگری هم وجود دارد، و حقیقت تجربه، در آمد و شد نا آرام میان آنها پدیدار خواهد شد. خوانندۀ مردد و در تفکر از "کارین" دور شده، و کاملا مضطرب به تقابلی فرهنگی کشانده می شود.

 

چه چیزی درباره کُنراد وجود دارد که به او اجازه می دهد اگر نه با گذاردن قدمی در فرهنگی دیگر، که با ایستادن درست در کنارش، آن چیزهایی را که برای مشاهده وجود دارد با چشمانی کنجکاو و باهوش مشاهده کند؟ ادوارد ساید، یکی از تیزبین ترین منتقدین کُنراد درباره "فضای جابجایی، عدم ثبات و غرابت" در نویسنده، نتیجه تبعید و از خود بیگانگی کُنراد "از دست دادن خانه و زبان" او سخن می گوید. تجربه کُنراد، افراطی بود. این تجربیات تغییراتی همیشگی را موجب شد. او خانه، زبان و فرهنگش را ترک کرد و آنها را برای همیشه از دست داد. بازگشتی به لهستان درکار نبود. نوشتن به زبان لهستانی هم بی فایده بود. با تلاشی سرشار از اراده که در برابر نیروی ادراک، مقاومت می کرد، این ملوان، نویسنده و ماجراجوی آیندۀ خانه ای جدید، زبانی بیگانه و فرهنگی دیگربرای خود دست و پا کرد. یکی از تاثیرات چنین عملی آن بود که او را نسبت به آن چیزی که ما قاعدتا امروزه نسبیت فرهنگی می نامیم آگاه، و به گفتۀ برخی از افراد، به گونه ای بسیار بیمار گونه، آگاه کرد.

 

در ایالات متحده، گاهی ما دربارۀ بازآفرینی خود سخن می گوییم. امکان باز آفرینی، جزء اصلی احساس ما از این که چه کسی هستیم، با اکتشاف و فتح قارۀ آمریکا شروع شده است و به شکلی منسجم در فرهنگ مان حضور دارد. از گروه مهاجران انگلیسی در نیو انگلند که متقاعد شدند در حال برپایی "شهری بر فراز تپه" اند تا تحریک آمیزترین مقاله های اِمِرسون، و باب دیلن که از آلبومی به آلبوم دیگر تغییرات داده شده را هم تغییر می داد. هرچند اغلب می گوییم ما خود را باز آفریده ایم، اما منظور واقعی ما این است که چیزی را دربارۀ خودمان تغییر داده ایم: شغل مان، مکان زندگی مان، نحوۀ لباس پوشیدن مان، نحوه پرداخت قبض ها یا شیوۀ سرگرم شدن مان را. فراموش کردن این که باز آفرینی با عمل تخریب آغاز می شود بسیار آسان است: خودِ قدیمی باید برود تا برای وجودی نو، عرصه ای پدیدار گردد. کُنراد این را می دانست زیرا این گونه زندگی کرده بود. و  چنین زندگی کرده بود زیرا چاره ای جز آن نداشت، نه به این دلیل که فکر کرده بود تمرین روشنفکرانه جالبی خواهد بود.

 

سپاه صلح و بخش خارجی به تجربه ای چنان ژرف از باز آفرینی فرد حتی نزدیک هم نمی شود. هر بار ایالات متحده را ترک کردم، می دانستم که باز خواهم گشت. هرچند زبان های جدیدی می آموختم اما زبان خود را نیز حفظ کردم. همچنان به فرهنگ خود متصل ماندم؛ با فن آوری امروز و سر و صدایی که تولید می کند، جدا شدن از آن دشوارتر از متصل ماندن به آن است. بدین ترتیب علی رغم این که به مدت 15 سال خارج از فرهنگ زادگاهم زندگی کردم اما بازآفرینی نشدم. البته اتفاقات ارزشمند دیگری برایم رخ داد. در مسیر زندگی و کار در کشورهای دیگر، من جابجا شدم. به مبارزه طلبیده شدم. گاهی این امر بسیار اتفاق می افتاده و اغلب متعجب بودم. بازآفریده نشدم اما فکر می کنم عادلانه است اگر بگویم رشد کردم.

 

داستان نویسی در مکان هایی که درآنها زندگی کردم اتفاق افتاد. من به شکل های خاصی از بیان روایت کشش پیدا کردم. جهانگردانی از هر نوع، از جمله آنانی که به خرج دولت برای کارهای فرهنگی می آمدند برایم چندان جالب نبودند. من به دنبال افرادی بودم که صدای شان آن چنان گستره ای داشته باشد که قادر به برقراری ارتباطی خاص در فرهنگی باشند که خود را در آن می دیدند. خبرنگاران، به ویژه خبرنگاران بخش خارجی، بسیارجذاب بودند چون اغلب کنجکاو و گستاخند و هر چقدر هم که احساسات شان را در مسیر درست نگاه دارند، حس قالب شکنی بالایی دارند. آنان وقت شان را صرف سر در آوردن از آن چیزهایی می کنند که در مکانی که در آن متولد نشده اند درحال انجام است. برای نوشتن داستانی دقیق، آنان باید کدهای فرهنگی را رمز گشایی کنند. آنان پیش می روند اما مادامی که آن جا هستند، مردمان خوب شان ،که از نظر تعداد هم زیاد هستند ،به شدت با کشوری که آنرا پوشش می دهند درهم می آمیزند.

 

مهاجران دائم یا موقت، برخی از دیپلمات های ویژه (اما قطعا نه همۀ آنها)، مبلغان مذهبی و مددکاران، ماجراجویان و جاسوسان ،همه و همه شخصیت هایی مناسب نویسندگی هستند که به تلاقی فرهنگ ها علاقه مندند. انسان یاد شخصیت های رمان های گراهام گرین(25) می افتد. برای نویسندگان آمریکایی، مهاجران به نوعی بخش آسان چنین ترکیبی هستند. حداقل نشان دادن آنها با ترکیبی از همدردی و دقتی که لازمۀ داستانی خوب است، فارغ از آن که موضوع چه باشد، به طور نسبی آسان تر است. شخصیت های آمریکایی از دنیای تجربیات شخص نویسنده نشات می گیرند.  زمانی که خارج از عنصری که از آن برگرفته شده اند مشاهده شوند، در نظر جلوه می کنند.

 

پروراندن شخصیت در کشورها و فرهنگ هایی که داستان در آن رخ می دهد بسیاربغرنج تر، و خطر ناموفق از آب در آمدن آن بیشتر است. گرین به دشواری ِ رعایت عدالتی خیالی نسبت به شخصیت هایی غیر انگلیسی که می پروراند آگاه بود. مانند نوشتن دربارۀ پلیس مکزیکی ای که در رمان "قدرت و جلال"(26)، کشیش می خواره را تعقیب و دستگیر می کند. او صادقانه می گوید که آن شخصیت را کاملا از چیزی که وجود و واقعیت نداشت خلق کرده است. برای برقراری توازن با کشیش لا ابالی، ضعیف و عیاش، آن رمان، به ستوانی جدی، خشن و خشک مقدس نیاز داشت. سفر نویسنده به مکزیکو به یافتن الگویی انسانی نیانجامید و از این رو او از صفر شروع کرد اما به طور کامل از نتیجه راضی نبود.

 

نویسندگانی چون آچه به و ساید(27) به این نکته اشاره کردند که تا چه حد "شرقی ساختن" فرهنگی بیگانه و استفاده از آن به عنوان پیشینه ای متفاوت و جذاب که بتوان بر آن شخصیت هایی از فرهنگ نویسنده را ترسیم کرد آسان است. وقتی چنین اتفاقی می افتد، فرهنگ ِ درست شده در بهترین حالت، رنگی محلی می گیرد و در بدترین حالت، داستان، افراد را در ترسناک ترین شکل، همان طور که آچه نسبت به" قلب تاریکی" اصرار می ورزد و  ترسیم مارلو از آفریقایی های سیاه پوست از صفات انسانی تهی می کند.

 

هیچ واژه ای برای توصیف جهانی که از دوران استعمار عبور کرده و اثر کنراد خبر از پایان خونین آن می دهد دقیق و کافی نیست. پسا استعماری؟ به یقین. دنیایی که در آن بسر می بریم به طور قطع پسا استعماری است اما این واژه بیش از آن که نمایانگر جایی که به آن می رویم باشد، حاکی از جایی است که از آن آمده ایم و حق عمق تغییری را که در دریافت و بینش افراد از دهۀ 1950 رخ داده است به جا نمی آورد. روزهایی وجود دارند که به دلیل خشونتی که به وفور در بسیاری از نقاط رخ می دهد، آگاه ماندن نسبت به چنین تغییری به گونه ای یاس آور دشوار است. اما درهر حال دیدگاه جهانی استعماری مرده است. هم آنان که از این نظرگاه حمایت و هم آنان که در برابر آن مقاومت کردند مرده اند. چیزی دیگر جایگزین خواهد شد.

 

احتمالا  هنوز زود است تا بر این چیز ِ دیگر نامی نهیم. ما در مرحلۀ گذار هستیم و دوران پسا استعماری خواندن آن باید بیشتر به درازا کشد. اما نشانه های امیدوارکننده ای مبنی بر این که آنچه در آینده به وقوع می پیوندد از آن چه پشت سر گذاشته ایم بهتر خواهد بود وجود دارد. در مورد ادبیات به زبان انگلیسی می توان گفت که این ادبیات تا به این جا هم به اندازه ای بی حد و حصر با حضور نویسندگان آفریقایی، هندی، کاراییبی و نویسندگانی متعلق به سایر نقاط جهان غنی شده است.

 

تغییر دیگری نیز به طور هم زمان در حال رخ دادن است که کمتر به چشم می آید و از اهمیت کمتری برخوردار است اما ارزش آن را دارد که به آن فکر کنیم. نویسندگان آمریکایی زمانی که به خارج از ایالات متحده سفر می کنند، تلاش دارند تا عدالتی خیالی را برای شخصیت های غیر آمریکایی قائل شوند: زارع پنبه پاراگوئه ای، فعال حقوق بشر اهل هندوراس که مدارکی افشاگر را در یخچالی شکسته پنهان  می کند، خبرنگار جستجوگر کنیایی با اثر زخم ها و اسرارش، افسر اطلاعاتی اسپانیایی که پدرش جهانگردان را به ازای دریافت مشروب و سیگار با حقه های ورق بازی سرگرم می کرد.

 

ماریا توماس، رمان نویس و مددکار آمریکایی پیش از آن که در صانحۀ سقوط هواپیما جان بسپارد، با جدیتی تمام تلاش می کرد تا تعاملات پیچیدۀ میان آفریقایی ها و آمریکایی ها را با خلق شخصیت هایی از هر دو فرهنگ با پیچیدگی ها و اعتباری برابر توصیف کند. داستان گویی ِ توماس در اوج خود آن ترکیب فرار میان حس همدلی و دقتی را که گرین از ضرورت وجودش در آثار خود آگاه بود برملا می کرد. سایر نویسندگان دیگر هم تلاشی مشابه می کنند. نورمن راش(28)، پال اِگِرز(29)، و مارنی مولِر(30) همه سعی دارند عدالتی خیالی را نسبت به روابط میان فرهنگی در دنیای پسا استعماری اعمال کنند.

 

منتقد انگلیسی قرن نوزدهم، متیو آرنولد(31) در جایی می نویسد: برای پی بردن به  قدر و منزلت ادبیات فرهنگ خود به معنای واقعی آن، آشنایی با ادبیات متعلق به فرهنگی دیگر ضروری است. مطلب او در بارۀ اهمیتِ دانستن زبان فرانسه برای درک زبان انگلیسی بود. امروزه، مقولۀ توجه دقیق به فرهنگی غیر از فرهنگ خود بیش از پیش اجتناب ناپذیر می نماید و چالش بر انگیز تر است. بورخسی که امشب درک می کنم همان بورخسی نیست که زمانی در بازار گوشت در انکارناسیون زندگی می کردم در بارۀ او می خواندم. خوشبختانه، آن دسته از نویسندگان آمریکایی که داستان هایی در مورد فرهنگ هایی غیر از فرهنگ خود می نویسند، منابع بسیار زیادی مانند ادبیات کشورهایی که می خواهند دربارۀ آن مطالبی بنویسند در اختیار دارند. احتمالا دراین گفته حقیقتی نهفته است که شما به هر کجا سفر کنید، مسیری که به نوشتن ختم می شود همچنان از طریق خواندن طی می شود.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟