View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

22 می 2008

به خاطر زندگی

 

 

لیندا هوگان(1)

 

 

من دختری خجالتی و ساکتی بودم که هرگز آرزوی نویسنده شدن را در سر نداشتم، هیچ گاه به ابراز هویت بومی‌ام نمی ‌اندیشیدم. هویتی که همیشه برای من و خواهرم، آنگاه که با پدربزرگ و مادربزرگ چیکاسایمان در اوکلاهما بودیم، روشن بود. پدربزرگ و مادربزرگ‌ های ما صاحب اسب و واگن بودند، و مدت زمان زیادی از این مسئله نمی گذرد. بوی درختان گردوی آمریکایی، گردوی سیاه مغزداری که هنوز بوی آن به مشامم می‌رسد. بعد در دهه‌ های 50 و 60 عموی ام در دنور(26) مرا به گردهمایی سرخ پوستان برد که در آن موقع در سالن ورزشی مدارس برگزار می‌شد. اما به طور کلی ما دربارهٔ زندگی سرخ پوستی‌مان به عنوان نشانی برجسته فکر نمی‌کردیم. به تاریخ توجهی نداشتیم. ما در دنیا و مکان هایی دیگر زندگی می ‌کردیم. با این حال در درون خود، آداب و رسوم را رعایت می ‌کردم. در آن زمان نمی ‌دانستم که تبدیل به زنی خواهم شد با افکاری براساس آداب و رسوم بومی. همان طور که آدم‌ ها به تدریج در حال رشد کردن شکل می ‌گیرند و یا یک درخت رشد می ‌کند و درخت می ‌شود، بدون هیچ‌گونه تصمیم قبلی، بدون هیچ برنامه‌ای، به این شکل درآمدم.

 

من نمی ‌دانستم که نویسنده خواهم شد، و نیز نمی ‌دانستم که از آمریکای دیگری می ‌آیم که از آغاز، نوشته هایم ریشه در آن داشته است. گرچه به عنوان یک دختربچه، خجالتی و اهل بحث نبودم، اما روزی توانستم به آموزگار روز یکشنبه که معتقد بود ما در خانهٔ خدا هستیم بگویم که من زمانی خدا را احساس می ‌کنم که زیر درختی نشسته‌ام. آنجا همراه درخت بود که با شنیدن بوی خاک نرم ، ساقه‌ های علفی که حتی هنگامی که آنجا نشسته بودم رشد می ‌کردند، به زمین عشق ورزیدم.

 

زمانی که اولین بار در جانبداری از درختی بحث کردم، کودکی بیش نبودم. این اولین مجادلهٔ من بود، شاید اولین مجادله در زندگی ِ کاملا آرام من. اکنون درمی ‌یابم که ما حتی تبدیل به کلمات خود می ‌شویم.

 

در حال نوشتن این مطلب زیر درختی می ‌نشینم. تا به حال شاهد آیین جفت‌گیری مرغ‌ مگس‌خوار، زنبورهای عسل روی درختی خوش بو و زنبورهایی با نشانه‌ های غیرعادی روی پیازهای کوهی به شکوفه نشسته بوده‌ام. روباهی لاغر روی تپهٔ بالا نشسته است.

 

زمانی که خداوند را به صورت درختی تجسم می کردم، نمی ‌دانستم که اجدادم در شبِ جابه‌جایی‌شان از می‌سی‌سی‌پی به اوکلاهما، در امتداد حرکتشان در جاده ای که "اثر اشک‌ها"(27) نامیده می شد، گریه‌کنان در حال لمس کردن برگ و تنه درختان بودند. آن شاهد دربارهٔ انتقال اجدادم به اوکلاهما، قلمرو سرخ پوستان چنین نوشت: دوستان قدیمی آنها، درختان.

 

در درون من این اسرار رشدِ آدمی تبدیل به تاریخی درونی، خاطره‌ای منتقل ‌شده از گذشته‌ای دور، و دانشی اجدادی شد.

 

با نگاهی به گذشته می ‌توانم بگویم که من با تمام وجود شاعر بودم؛ در ابتدا به کلمات نیازی نداشتم. تماشا گر بودم. به سوی زندگی نویسندگی سوق داده شدم. کارم نشانی برای حضور داشتن در جهان بود، که هنوز این گونه است. کارم اذعان به این است که ما در جهانی حساس زندگی می ‌کنیم. با کارم سعی می ‌کنم دوباره جهان را به صورت یک کل ببینم. رمان‌های من، به طور خاص، به مردم سرخ پوست عظمت می دهد و در دنیای کلیشه‌ها، به آنها واقعیت و تکامل معنوی می ‌بخشد. خودمان را حاضر نشان می دهم، در برابر پیشینۀ آمریکا، در صف جلو و کاملا حاضر. من همواره بینش بزرگترها را می ‌ستایم و به جهان احترام می ‌گذارم. این امر نتیجۀ امید است و من تلاش می ‌کنم در درون آن، درک سنتی سرخ پوستان از کیهان را حفظ کنم. آنچه که صور فلکی اردک‌های شناگر و بوفالو نامیده می ‌شود و با صور فلکی غربی تفاوت دارد. من هم‌چنین به اهمیت نازک ‌ترین ریشهٔ یک گیاه و این ‌که این ریشه به جهان ما چیزی می ‌بخشد واقفم. نوشته‌های من بزرگ تر از خودم هستند. آنها از جای دیگری می ‌آیند که نمی ‌توانم نامی به آن بدهم. من شکرگزار نوشته‌هایم هستم. در این نوشته‌‌ها، برای من جریان‌های زیرین زمین، امواج دریا و کشفیاتی ناشناخته حضور دارند:

 

زمانی در جنگل رد وود(28) ضربانی را شنیدم، چیزی مثل صدای طبل یا قلب که از زمین، از درختان و از باد برمی خاست. آن جریان زیرزمینی، نوعی آگاهی را در من به جنبش درآورد، گونه‌ای نزدیکی و اشتیاق؟ من به مردمی فکر می ‌کنم که پیش از من آمده‌اند و جای ستارگان در آسمان را می ‌دانستند، حرکت خورشید را آنقدر طولانی و به دقت دنبال می ‌کردند که بدانند چگونه زاویه‌ای خاصی از نور، فقط سالی یک ‌بار سنگی را لمس می ‌کند. آنها بدون داشتن پیشینه‌ای مکتوب، خدایان مربوط به هر شب، جزییات کوچک و ظریف جهان اطراف خود و آن عظمت بالا را می ‌شناختند؟ این جهانی است از  توجه خالص، از کارکرد همه‌چیز با یکدیگر، گوش سپردن به آنچه در خون سخن می ‌گوید. هر جاده‌ای را  که در پیش گیرم، در سرزمین خدایان بیشمار گام برمی ‌دارم و آنها یکدیگر را عزیز می ‌دارند و برای یکدیگر دل‌نگرانند. امشب، من به دور دست ها گوش می ‌سپارم.

به یکباره همهٔ اجدادم را پشت سر خود می بینم. آنها می ‌گویند بی حرکت باش. بنگر و گوش فرا ده. تو ثمرهٔ عشق هزاران نفر هستی.              گزیده‌ای از "گام برداشتن"

 

                  

من تبدیل به کسی شدم که راه خود را در دنیا از طریق نوشتن می ‌یابد. به جستجوی زبانی رفتم که بزرگ تر از جهان  صرفا انسانی باشد، و به واسطهٔ این جستجو، کارم به عنوان نویسنده در حرکت و تغییر دائمی میان شعر، مقاله و داستان بوده است. داستان‌ها به طور فزاینده‌ای برای من اهمیت یافته‌اند، همان طور که مطالعهٔ دائمی من دربارۀٔ ادبیات آئینی قبایل مختلف اهمیت یافته است؛ ادبیاتی که هر یک دربردارندهٔ دانشی عظیم و پیچیده، درک جهان و ارزش‌ها هستند.

 

در همهٔ سنت‌ها، در نظر همهٔ مردم بومی در سراسر جهان، رابطهٔ شناخته شده و محفوظی میان انسان‌ها و کیهان وجود دارد. قرار دادن انسان فقط بخشی از راز بزرگ است. من به این نتیجه رسیده‌ام که فرهنگ‌هایی که از 20.000 تا 60.000 سال پیش باقی مانده‌اند نمی ‌توانند خیلی بر خطا باشند.

 

اما از همه مهم ‌تر، این که باید بیاموزم چگونه در انتظار به سر برم، گوش فرا دهم و چیزها را پی‌گیری کنم، درست مانند مقالهٔ بالا. نشسته زیر درختی، هم اکنون، باید یاد می ‌گرفتم تا کار، خودش را به من بنماید و به سوی من بیاید.

 

در رمان خود به نام "قدرت"، شخصیت اصلی باید میان عوالمی که می ‌تواند در آنها زندگی کند دست به انتخاب بزند، دنیای پیشینیان و دانش بزرگ آنان، یا دنیای آمریکا. او هندسه و انگلیسی را می ‌داند و دنیای آمریکا را می ‌شناسد، با این حال باید دربارهٔ ترک این جهان و رفتن به سوی دنیای پیشینیان خود که در اجتماع خود و با شیوه‌های خود زندگی می ‌کنند، تصمیم بگیرد:

 

ما در مدرسه چیزهایی دربارهٔ ستاره‌هایی می ‌شنویم که از درون منفجر می ‌شوند، ستاره‌هایی که به درون خود می ‌ریزند همان گونه که من در حال فروریختنم، اما هرگز جایی برای لمس انتهای آن وجود ندارد، برای سقوط به درون، انتهایی وجود ندارد... در حال قدم زدن با خود زمزمه می ‌کنم و مهتاب مرا لمس می ‌کند. "من این جهان را ترک می ‌کنم. من جنگ و هراس را پشت‌ سر می ‌گذارم. من پیروزی و شکست، تعلقات، فضا‌های نورانی را که زمانی رودخانه‌ای بوده‌اند و اکنون تحلیل رفته‌اند، ترک می ‌کنم."

 

این کتاب به عنوان پروژه‌ ای تحقیقی آغاز شد. من در کمیته‌ای متشکل از سرخ پوستان که در مورد احیای دوبارهٔ قانون گونه‌های در مخاطره کار می ‌کرد، حضور داشتم. موردی بحث‌برانگیز دربارهٔ مردی سرخ پوست پیش آمده بود که پلنگی در خطر انقراض در فلوریدا را کشته بود. من به فلوریدا رفتم تا گزارش‌ دادگاه را بخوانم، با این فکر که مقاله‌ای برای فصل نامه ای حقوقی بنویسم. اما هنگامی که در اِورگلیدز(29) بودم چیزی که به آن دست یافتم، صدای شخصیت اصلی، اومیشتو(30) بود. یکی از آن صداهایی که نویسندگان می ‌شنوند و من آنچه را که او می ‌خواست بگوید دنبال می کردم.

 

به این ترتیب، نوشتهٔ من تبدیل به  نوعی تحقیق، یافتن ِ زبان و کلمه هایی شد برای آنچه که نمی ‌توان به زبان عادی بیان داشت؛ معانی جانبی، مراتب عشق، لحظه های دانایی که نه از آن ِ من بلکه برگرفته از هزاران سال معرفت و حضور است. وقتی که اولین کلمات ناآموخته‌ام را بر کاغذ آوردم، این کار را به این دلیل انجام دادم تا صدایی باشم برای بی‌صدایان و آنان را صدایی بخشم؛ چه حیوانی در خطر انقراض باشد در کتاب " قدرت" و چه شخصیتی تاریخی، زنی مانند لوزن(31)، یا متخصص امور جنگی ِ جرونیمو(32) در اثر "زنی که از دنیا مراقبت می ‌کند"(33). من می ‌خواهم که آنان در این جهان شناخته شوند، مهم شمرده شوند و در یادها بمانند.

 

امروز صبح در حالی که زیر درخت نشسته‌ام، عنکبوت‌های تازه از تخم ‌درآمده را می ‌بینم که راه افتاده‌اند. خورشید بر رشته‌های ابریشمین آنان می ‌درخشد. پرستوها در مسیر حرکت خود پرواز کنان از لانه های گِلی به لانه‌های سفالین در رفت و آمدند. می ‌توانم پشت درختان، صدای نفس زدن های عمیق اسب‌ها را بشنوم. روی یکی از آنها حروف U. S. بر پوست حیوان داغ شده است و به دنبال آن، علائمی است که همواره او را مشخص خواهد کرد، او را نشان خواهد داد و داستان او را خواهد گفت. او نیز بخش دیگری از آمریکا است، مخلوقی باز ستانده از دنیای وحش. اسب‌های سرخ پوستی تاریخی دارند شبیه به تاریخ ما. نظامیان در تلاش برای جمع‌آوری قبایل و انتقال همه آنها به اوکلاهما، سعی کردند با کشتن تمامی اسب‌های آنان، گاهی هزاران هزار اسب، حرکت‌شان را مختل کنند. این هم بخشی از تاریخ است که مرا به نگاشتن وامی ‌دارد:

 

خویشاوندی

 

اسب وحشی

 

امشب، زمانی که همهمهٔ روز

فرو نشیند

او زیر نور ماه می ‌ایستد،

صخره‌ای خاکستری و درخشان.

به سرزمینی تعلق دارد

هماهنگ با آن .

 

رخساره‌اش تیره و آرام ،

سم‌هایش چون سنگ سیاه

جایگاهش بر زمین

که همواره چنین بوده است،

علف ‌های بلند

علف های پس از باران،

یا وزش باد که دشت‌های پاییز را می ‌گستراند

یا اکنون در زمستان، هنگامی که

پوست و مویش رنگ می ‌بازد و برف می ‌شود

یا موهای شکمش

که به سرخی بیدهای آبی می ‌زند در نهر،

پاهایش سیاهند چون ساق درختان.

 

این اسب‌ها

تو گویی سایه‌هایی

شکسته اند.

 

آنگاه که با هم گام بر می داریم

در علف‌ های بلند، من او را

چنان که با رازی گام برمی ‌دارم، می ‌یابم

با زیبایی و قدرتی سرکش،

گویی برای لحظه ای، موجودی یکسان هستیم

و از قبل یکدیگر را به خاطر داریم.

 

یا گاهی بر زمین می ‌نشینم

و به باد می ‌نگرم که بر یال و دُمش می ‌وزد

و امواج علف‌های خشک

همه در یک سو

به ذهن می ‌آورد که

چگونه راهی چنین طولانی

از میان زمان آمده‌ام

تا او را بجویم.

 

روزها برای اسبم آواز می ‌خوانم

به یاد مَردِ کیووا(34)

که آواز می ‌خواند تا فریادهای

اسبان کوچکشان

که به دست آمریکایی‌ها کشته می ‌شدند

شنیده نشود

آوازهایی که من در خواب می ‌شناسم.  

 

شب‌ها گاهی، به شنیدن صدایش از بیرون،

می ‌پندارم او برای زمین همان است

که من برای او هستم،

تعلق.

 

گاه چنین می ‌نماید که ما یکدگر را می ‌شناخته‌ایم

از هنگامی پیش از سفرهایمان به این مکان

در نهان، برای او آوازهای کهن می ‌خوانم

هم آنها که در خواب می ‌خوانم‌شان.

 

دیشب اما، نوزاد او بود که جان سپرد

پس از گذشت ماهها

خویشی و رابطه و حرکت

من امشب بر کاه می ‌نشینم

و نگاه می ‌کنم شیری را که از پستان‌هایش جاری است

به سوی زمین.

صورتش را پاک می ‌کنم.

از میان زمان‌ها، چنان راه درازی آمده‌ام

تا او را بیابم و

این نخستین بار است

که اسبی را می ‌بینم گِریان.

 

باد فریاد می آورد، پس بخوان

بخوان آوازت را.

 

من جهان را دوست دارم. همهٔ حیات موجود در آن را دوست دارم. پس می ‌نویسم، مانند امروز صبح زیر درختی. این جهانی است از رمز و راز و زیبایی؛ آن چیزی است که کلمات را به من می ‌دهد، و آن کلمات از زمین سرچشمه می گیرند، زبان این سرزمین، عضو‌گیری دوبارهٔ جهانی که اعضای آن را بریده‌اند، آنگونه که زمانی مریدل لو سوور(35) آن را با این نام خواند. می ‌نویسم تا کسی باشم که به وصل جهان، زندگی انسان‌ها و غیرانسان‌ها به یکدیگر یاری می ‌دهد، تا آنها دوبارۀ یکی شوند. من این ‌کار را برای آینده انجام می ‌دهم. من این ‌کار را به خاطر زندگی انجام می ‌دهم.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟