22 می 2008

آمریکایی ِ متعلق به آمریکا

 

 

رابرت کرییلی(1)

 

 

آن جا مردی نفس می کشد با روحی بس مرده

کسی که هرگز به خود نگفته است،

این سرزمین من است، سرزمین بومی من!

کسی که قلبش هرگز در درون نسوخته است،

با گام هایی که از خانه بازگشته‌اند

تا پرسه زنند در مسیری بیگانه؟

اگر چنین کسی نفس می‌کشد، برو، نشان کن او را؛

که برای او شور هیچ شاعری به تلاطم در نمی‌آید؛

گرچه بلند بالا صفاتش، گران سر نامش،

بی‌انتها ثروت رویایی‌اش،

فراسوی آن صفات، قدرت و غنایمش،

بیچاره، فقط در مرکز خود،

زنده‌اش، تاوان خواهد داد آوازهٔ خود را،

و با مرگ مضاعفش،‌ پایین می‌رود

سوی خاکِ فرومایه‌ای که از آن برخاسته است

بی‌اشکی بر گورش، بی‌ستایشی، بی‌نام نیکی ماندگار.

 

 سر والتر اسکات(11)،  "مردی آن جا نفس می‌کشد"(12)

                                  

آلبیت(13)، شاعری انگلیسی، آن شعر جاودان را نوشت، با این حال او به دلیل این که توانسته است احساسات ملی را به خوبی  به تصویر کشد به خوبی می‌توانست مدعی شهروند افتخاری ایالات متحده شود. چارلز اولسون، شاعر، در نقد شدیدا تکان‌دهندهٔ خود دربارهٔ هرمان ملویل(14)، به نام مرا اسماعیل بخوانید(15)، می نویسد: "ما آخرین نفرات از افراد پیشگام هستیم." گویی ایالات متحده، با درک واقعیت خود، جایی بود که همه امیدوار بودند پا برآن گذارند. ایالات متحده ادعا می‌کند که فرصتی است برای شروعی دوباره و دور از همهٔ حقایقی که با تاریخ به مقابله برخاسته‌اند، همهٔ عادت های قدیمی و ارزش هایی که از دنیا به جا مانده است. برای همۀ ما که در این جا ساکن هستیم، این سرزمین  به همان اندازه رویایی است که بنا به گفتۀ آنچه که آنها می گویند، برای هر مهاجر مشتاقی. ما همه به آینده به عنوان جایی که همواره به آن باز می‌گردیم باور داریم.

 

من در شهری سنتی کوچکی در نیو‌انگلند بزرگ شدم، جایی که مادرم پرستار شهر بود (پدرم پزشک بود و هنگامی که من چهار سال داشتم دیده از جهان فرو بست)، ‌از بسیاری جهات احساس می‌کردم در حاشیه قرار گرفته ام. اول این که ما شهرنشین نبودیم، بلکه از جایی که اکنون منطقهٔ بوستون نامیده می‌شود به شهر آمده بودیم. گرچه فاصلۀ آن جا تا بوستون فقط حدود 25 مایل بود، از نظر فرهنگی فاصله بسیار بود. حتی منطقۀ کنکورد(16) که هشت مایل با آن جا فاصله داشت از عادت‌ها و آدم‌های عادی ِ کودکی من بسیار دور بود. پس من به عنوان کسی که از دنیایی غیر از بوستون بزرگ می‌آمد، در منطقۀ کشاورزی کوچک،‌ جایی که در حقیقت زندگی واقعی من به طور خاص از آغاز در آن شروع شده بود، باعث سردرگمی زیادی برای همهٔ آدم‌های دور و برم شده بودم. چند سال پیش به مناسبت پنجاهمین سالگرد تجدید دیدار شاگردان دبیرستانمان، به آن جا بازگشتم تا دوستان صمیمی آن دوره‌ام را ببینم. در آن هنگام، بیشتر ِ ما به گونه ای غیر عادی دوباره "بچه" شده بودیم چرا که زندگی‌ ما به هر شکلی که سپری شده تقریبا به پایان رسیده بود. یکبار دیگر با دوران جدیدی روبرو بودیم، دوران سالخوردگی، و به همان اندازه که هنگام ورود به نخستین مرحلهٔ بلوغ ناشی بودیم، با ویژگی‌هایی مثل تجربهٔ جنسی و تأمین خرج زندگی، در این دوره نیز تازه‌کار بودیم.

 

من در چهارده‌ سالگی بسیار اتفاقی شهر زادگاهم را ترک کردم. خواهرم برای سال آخر دبیرستان به مدرسهٔ مذهبی نورث ‌فیلد(17) رفته بود و دوست نزدیکش در آن‌ جا برادر کوچکتری داشت در هولدرنِس(18) که مدرسه‌ای پیش دانشگاهی بود وابسته به کلیسای اسقفی در نیو همپ شایر. در نتیجه، خواهرم فرم‌های تقاضای ثبت‌نام را برای من آورد و مادرم را قانع کرد تا آنها را پر کرده، ارسال کند. سرانجام من در امتحان ورودی شرکت کردم و موفق شدم بورس تحصیلی‌شان را بگیرم. بنابراین به آن مدرسه رفتم. هنوز هم دلتنگی شدیدی را که در آن زمان برای خانه احساس می کردم به یاد می‌آورم، نامه‌های مادر و خواهرم را باز نکرده نگه می‌داشتم تا بتوانم در فرصتی بدون حضور کسی آنها را بخوانم و اشک بریزم. اما آموزش در آن مدرسه خوب و مناسب بود و من هر نوع آموزشی را که لازم بود دیدم. بعضی کارها واقعا عجیب بود، مثلا ترجمهٔ بخش‌هایی از "دوبلینی‌ها"(19)، مجموعه داستان‌های عالی جیمز جویس(20) به انگلیسی ساده. بسیاری از مطالب، صرفا کلاسیک بودند، برای مثال مطالعهٔ زبان، که لاتین و یا آلمانی بود و بسیاری مطالب دیگر. فراگیری مقدماتی عبارت بود از خواندن و نوشتن. به گفتهٔ ویلیام کارلوس ویلیامز، آشکار ساختن آن چیزی بود که "از آن پس می‌دیدم و می‌شنیدم." گرچه دانشکده اطلاعات و آموخته هایی برای من داشته است، این اطلاعات، بیشتر از هم‌شاگردانم به دست می‌آمد تا دانشکده؛ از طریق تأثیر دگرگون ‌کنندهٔ جنگ دوم جهانی و نخستین عشق معنا دارم.

 

به رغم این که به سختی به یاد می آورم از چه زمانی نوشتن را آغاز کردم، در زندگی من، که مرتبا دچار جابه‌جایی مکانی و دگرگونی روابط با دیگران است، نوشتن جزء جدایی ناپذیر آن است. در بیست سالگی ازدواج کردم. در 28 سالگی مجددا مجرد بودم اما حدود یک سال بعد ازدواجی دوباره. بعدها، 20 سال بعد بار دیگر جدایی، و پس از آن ازدواجی دیگر، و ماجرا همین‌طور ادامه دارد. با خود می اندیشم که شاید این شیوه، رسمی آمریکایی باشد. چند سال پیش باک مینستر فولر(21) اشاره داشت که تعدادی از آمریکایی ها که یک پنجم جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند هر ساله خانه را ترک می‌کنند. دیگر دربارهٔ خودمان چه باید بگوییم؟ این که فکر می‌کنیم به جز انگلیسی لازم نیست زبان دیگری بدانیم (گرچه حقیقتِ آشکار این است که ما می‌دانیم در حال حاضر در نیویورک به زبان‌های بسیار زیاد دیگری صحبت می‌شود، بسیار بیشتر از هر نقطهٔ دیگری بر روی کرۀ زمین!)، این که فکر می‌کنیم احتیاج نداریم دربارهٔ اُپرا و شعر چیزی بدانیم و من اطمینان دارم که این فهرستی رو به افزایش است، ولی همچنان در معاشرت احساس راحتی می‌کنیم. آیا کشف علاقه به چنین چیزهایی یا داشتن چنان مهارت‌هایی شرم‌آور است؟ تکیه کلامی مانندِ "مطالعه ای با ارزش" با همان استنباط ِ عبارت "مکانی شاد" یا "روز خوبی داشته باشید" استفاده می‌شود. آدم هیچ وقت نمی‌خواهد هنر را، هیچ‌ شکلی از آن را خیلی جدی بگیرد.

 

رابرت گریوز(22) می نویسد: شعر، هنری است که هیچ آموزشگاهی برای آن وجود ندارد. آن گونه که من منظور او را می‌فهمم، مفهوم آن این است که جایی وجود ندارد تا فرد بتواند با رفتن به آن جا، به هر شکلی شعر گفتن را بیاموزد. اما گریوز شیوه‌ای واقعی برای تعلیم و تقویت خود داشت. این "وطن نیمه‌ وحشی و منسوخ" چه گونه جایی است که هم ازرا پوند در آن متولد شده است و هم بسیاری از شعرای آمریکایی دیگر مانند خود من که هنوز نام آن را به عنوان ویژگی خود انتخاب می‌کنیم. آنان نگرانند که الگوی امن‌تر شعر انگلیسی ممکن است یکسره جای آن مکان تخیلی کوچکی را بگیرد که می‌توانیم خانه‌اش بنامیم. نسل من برای سال‌ها تقسیم شده بود میان آنهایی که الگوی تی‌اس‌ الیوت(23) را دنبال می‌کردند و در نتیجه به شعری نگاه می‌کردند که به طور کلاسیک در سنت انگلیسی تحول یافته بود و کسانی که مانند خود من سرسختانه پیرو دکتر ویلیامز بودند. هنگامی که از او سؤال شد که "واژه‌های" خود را از کجا می‌یابد، او خیلی مختصر پاسخ داد "از زبان مادران لهستانی". چنان که چارلز اولسون می‌گوید، ما می‌خواستیم "ریشه‌ها را در سطح قرار دهیم." ما می‌خواستیم نوشتهٔ ما واقعیت بدنهٔ جامعه‌مان باشد، شاهدی از فردِ وابسته به خانوادهٔ اجتماعی خود، مادرها و پدرها، عموها و عموزاده‌ها، همسایگان لهستانی، ایرلندی، ایتالیایی، آلمانی، چینی، آفریقایی، فرانسوی و روسی. این اجازهٔ ورود به اجتماع و استفاده از آن برای منشاء نوع حرف زدنمان و شیوۀ بیان متفاوتمان، اغلب مبارزه‌ای طولانی بود با یک طرفِ بَرنده. ما درست صحبت نمی‌کردیم، بنا به قولی، عامی بودیم. در نتیجه ما در مقایسه با اصطلاح "پخته" در فرمول لوی اشتراوس(24)، "خام" بودیم و این باعث خوشحالی ما بود.

 

آمریکا هر چه که هست نمی‌تواند تنها به عنوان یک مکان در نظر گرفته شود. با این حال می‌دانم که من در ذهن خود، در نیو‌انگلند ساکن هستم، به همان اندازه که اگر تمام زندگی‌ام را در آن ‌جا می‌گذراندم؛ شاید حتی بیشتر از کسی که همهٔ عمر در آن‌ جا بوده است. این دنیای تخیلی  من است، این همان تصویر خیالی از جهان است که با خود به همراه دارم. همان طور که از شرق به غرب یا از شمال به جنوب سفر می‌کنم، گاهی دو یا سه هزار مایل در هر سو، و چندین بار در سال، با این حال با سماجت در "خانه" هستم، حداقل در ذهن خودم. فکر می‌کنم که حتما الان در بوستون دارد برف می‌بارد یا با تغییر رنگ برگ‌ها در پاییز چقدر باید هوا در ایالت مِین(25) دلپذیر باشد. هر قدر هم که با هر سفر محیط اطراف من تغییر کند آن جا همان جایی است که من در آن هستم.

 

آنچه که از سوی دیگر می‌تواند حائز اهمیت باشد، آن چیزی است که ویتمن مطرح کرد، این که کشور باید شعرای خود را در آغوش بگیرد. "برای داشتن شعرای بزرگ باید شنوندگان بزرگ هم داشت." گفتن این مطلب ساده است اما تحقق آن تقریبا غیرممکن. شعرا در درجه ‌بندی بازیگران اجتماعی یا کسانی که ساختمان سیاسی جامعه را با مصالح علاقه و خواستهٔ خود می‌سازند، در مراتب بسیار پایین قرار دارند. اگر رویداد دردناک 11 سپتامبر 2001 سبب استفادهٔ چشمگیری از شعر به عنوان وسیله‌ای برای یافتن زمینه‌ای صمیمی و مشترک برای بیان اندوه شد، اما این حالت به سرعت سپری شد. سپس کشور تعادل و آرامش خود را باز یافت، در وضیعت جنگ تهاجمی، و باید پذیرفت که کشور دوباره به سوی ایجاد درآمد بیشتر بازگشت. آیا در این کشور فقط به این دلیل که شعر "پول ساز" نیست چنین تأثیر اندکی دارد؟ به زحمت می‌توان شعر را "حرفه" یا حتی یک "رسالت" معقول خواند. اغلب نوجوانان و زنان مسن‌ترِ احساساتی به آن می‌پردازند؟ آیا شعر کوچکترین چیز قابل طرحی به ما "می‌گوید"؟ معنای شعر چیست؟ تمام این سؤال ها، پاسخ‌هایی مشخص و خیلی ساده دارند، اما آنها را در این جا نمی‌توان یافت. برعکس، می‌خواهم بگویم که در آمریکا شعر پاسخی برمی‌انگیزد بسیار شبیه نخستین خط طنز‌آمیز ماریان مور(26): "شعر؟ من هم از آن بیزارم." هنرمند دیگری چنین می گوید: "شعرا مانند نوازندگان سازدهنی هستند. فوق‌العاده‌ا‌ند، اما زیاد به درد نمی‌خورند."  

 

پس همهٔ اینها، شرایط نامناسبی را برای کار ایجاد می کند، درست مثل هوای بد، نور کم، ساعات کار طولانی. چه کسی در این کشور به فکر شاعر شدن می‌افتاد اگر واقعا به لحاظ ذوق ادبی احساس نمی‌کرد باید شاعر شود؟ فردی برایم داستان پزشک تازه‌کاری را گفت که درحین مطالعۀ پزشکی‌اش، ناگهان مبلغ زیادی پول از عمه‌ای که به تازگی فوت شده بود به ارث برد. در نتیجه او پزشکی را ترک کرد، چرا که احساس می‌کرد دیگر دلیلی برای پزشک شدن ندارد. پزشک دیگری را می‌شناسم که تصادفا در سالن بار ملاقات کردم و پس از این که جایی برای نشستن به من داد، گفت که نمی‌تواند بو و قیافۀ ظاهر مردم را تحمل کند. حالش به هم می‌خورد. وقتی که از او پرسیدم پس چگونه مدرسهٔ پزشکی را گذرانده است بدون آگاهی از واقعیت احساسش، گفت که او به استاد توجه می‌کرده است. او آموخته های مدرس را دنبال می‌کرده است و آنچه را او مشخص می ساخته انجام می‌داده است. بیمار فقط به صورت انتزاعی در آن جا حضور داشته ولی در اتاق معاینهٔ خودش، بیمار واقعا با گوشت و استخوان وجود دارد.

 

اگر مرا به عنوان یک نمونه در نظر بگیرید، شعرای آمریکایی همه از دنیا می روند در حالی که دربارهٔ کاری که می‌کنند، دلیل انجام آن و این که اگر برای کسی کاری کرده اند، برای چه کسی بوده است، در پی پاسخی هستند. "آیا این شعری واقعی است یا فقط ردیف آن را مرتب ساخته ای؟" احتمالا کاری وجود ندارد که انسانی بتواند انجامش دهد و چنان واکنش جالب و چنان علاقه‌ای را برانگیزد که به نقل از ویلیامز، بنیادش "فقط بر هوا" باشد. شعرای آمریکایی آزادی‌ای دارند که در حقیقت در دنیای معمولی کمیاب است. آنها می‌توانند آنچه را می‌خواهند به شیوه‌ای بنویسند که تقریبا تصورش هم در سایر کشورها و فرهنگ‌ها غیرممکن است. بنابراین پوند با نقل قول از رمی دو گورمون(27) که می گوید "تنها لذت برای نویسنده، آزادی ِ نوشتن چیزی است که دلش می‌خواهد"، مشخص می‌کند که ملیت ما، حداقل از جهاتی، چه چیز مهمی در اختیار ما گذاشته است. نه تنها فرد می‌تواند "آزادانه"، به معنای خوب آن وبه رغم محدودیت‌های آشکارش، بنویسد، نیز می‌تواند از گسترهٔ خیره‌کنندهٔ علم بیان (متعالی، پست، حرفه‌ای، محلی...) با تمام تأثیرات لحن‌ها و تأکیدها، کلمات خود را برگزیند. در مقایسه، زمانی دوستی آلمانی به من گفت که کارهای گونتر گراس(28) توسط کارگران معمولی، یعنی همان کسانی که رمان‌های فوق‌العاده‌اش به عنوان "صدای" آنان نوشته شده، قابل فهم نیست. پایهٔ بیان در نوشته‌های او زبان آلمانی "ادبی" است. کارگران به زبانی محاوره‌ای سخن می‌گویند و این مسئله، آنها را کاملا از یکدیگر جدا می‌کند. در انگلستان ویندهام لوئیس(29) از اصطلاح "داغ  زدن رویِ زبان" استفاده کرد. به این معنا که طبقۀ اجتماعی، تحصیلات و مدارجی از این دست، تفاوت زیادی در امکانات شاعر مشتاق در استفاده از زبان در هر دوره‌ای ایجاد کرده است. این واقعیت بدون تغییر قابل توجهی ادامه یافته است.

 

شاید من بیش از هرچیز به سبک و سنتی احترام می‌گذارم که اهل نیوانگلند، و آمریکایی، بودن به عنوان نویسنده به من داده است. شاید عبارت بهتر، خودشیفتگی باشد که به بهترین شکل خود در کار استادانهٔ ویتمن "سرود خویشتن"(30) خلق شده است؛ شعری که به شدت و بسیار روشنگرانه، شعر این کشور است. یا با حسی مشابه، آن شیوهٔ ملایمی است که امیلی دیکنسون(31) با روشنی بی‌نظیرش دربارهٔ زندگی روزانهٔ روح و جسم ما می‌نویسد. او در اَمهرست(32) در ماساچوست در 70 مایلی غرب آکتون(33)، شهر زداگاه من، بزرگ شد. هنری تورو(34) نیز دربارهٔ محل زندگی‌اش می گوید، "من بسیار در کنکورد سفر کرده‌ام"، درست در انتهای جاده.

 

نبوغ این کشور این بوده است که از تنوع منحصر به فرد و قدرت موجود، اشعاری غنائی ساخته است. شاید در کشورهای دیگر، شاعرانی باشند که به همان اندازه از مهارت و پختگی رسیده‌ باشند، اما هیچ اجتماعی از شعرا هرگز نتوانسته‌اند در گستره و مرتبه‌ای مشابه شعرای جهان من بنویسند. اگر یک فرد خودش باشد، که در ایالات متحده باید باشد، هر شخص و یا شاعری، با تمام استقلال و فردیت لازمهٔ آن فردیت که فرهنگ ما به رغم انزوایی که موجب می‌شود بسیار بر آن تأکید می‌کند، پس شعر غنائی، آن شعر هستی یگانهٔ در حال گذر، باید شگرف‌ترین ابتکار او باشد. این گونه من تمام عمرم با استادان جاودانهٔ شعر غنایی، زندگی کرده‌ام، با ویلیامز، با دیکنسون، با پوند، ویتمن، ‍پو(35)، اچ. ‌دی.(36)،استیونس(37)،لوئیس زوکوفسکی(38)، با چارلز اولسون، رابرت دانکن(39)، آلن گینزبرگ، دنیس لوورتوف، و با ادوارد دورن(40). این فهرست هم‌چنان رو به افزایش است. خواه چنین نیتی وجود داشته باشد و یا خیر، این آمریکا بوده است که دوستان جاودانهٔ قلب و ذهنم را به من داده است. این جایی است که همگی ما در آن زندگی کرده‌ایم.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟