22 می 2008

نقشه‌ها و افسانه ها

 

مایکل چابُن(1)

 

 

در سال 1969 وقتی شش ساله بودم، والدینم وامی از ادارهٔ امور سربازان پیشین V.A. (16) دریافت کردند و در شهری به نام کلمبیا خانهٔ سه اتاق خوابه ای خریداری نمودند. پدرم به عنوان پزشک متخصص اطفال در ادارهٔ بهداشت عمومی کار می‌کرد و در بروکلین(17) متولد شده بود، او سرباز پیشین گارد ساحلی ایالات متحده بود (که بی‌شک با تدبیری خاص، او را در ایالت آریزونا که ساحلی نداشت مستقر کرده بودند). وام دریافتی ما اولین وام خرید خانه بود که توسط V.A.   در کلمبیا در ایالت مریلند داده شده بود و این رویدادی بود که در صفحهٔ اول روزنامهٔ محلی به آن اشاره شد.

 

گفته می شود که کلمبیا اکنون دومین شهر بزرگ ایالت مریلند است اما در هنگام نقل مکان ما، بیش از چند هزار نفری در آن جا ساکن نبودند، این افراد، خودشان را "پیشگامان" می‌نامیدند. آنها مهاجرانی در جستجوی رویا بودند، مهاجرانی به سرزمینی جدید که تا آن هنگام تنها بر روی کاغذ وجود داشت. بیش از چهار پنجم خانه‌ها، اداره ها، پارک‌ها، استخرها، مسیرهای دوچرخه ‌سواری، مدارس ابتدایی و مراکز خرید که نقشهٔ آنها کشیده شده بود، باید در آینده ساخته می‌شد؛ و هزارهٔ برابری نژادی و اقتصادی که کلمبیا وعدهٔ تولد آن را در کوچه‌های روی کاغذ و پر از بن‌بستش داده بود، زمان درازی تا تولد آن باقی مانده بود. سرانجام ممکن است کلمبیا با تمام وعده‌ها و جاه‌طلبی‌هایش، ‌چیزی جز تغییر و تحول ِ پسر بچه ای کوچک از کار در نیامده باشد. با این‌حال من معتقدم که تصمیم والدینم به انتقال ما به قلب فعالیت معماری و تخیل اجتماعی ناتمام، مسیر زندگی مرا تغییر داد و مرا تبدیل به نویسنده‌ای کرد که اکنون هستم.

 

در نیمهٔ دههٔ 60 آدم خیال باف، ثروتمند، سرسخت و پر تلاشی به نام جیمز رُز(18) با پنهان‌کاری و زیرکی، مزارع تنباکوی بسیاری را که در دو طرف جادهٔ اصلی و قدیمی کلمبیا، میان بالتیمور(19) و واشنگتن قرار داشت، به دست آورد. رُز، که اغلب او را خالق مراکز تجاری قابل خرید می نامند (گرچه در این مورد مدعیان دیگری هم با او رقابت می‌کنند) مردی با ایده‌های بزرگ برای ماهیت زیان آور مناطق حومۀ شهری و اهمیت دائمی شهرها در زندگی بشر بود. شهر در آن روزگار، ایده‌ای بود که باعث بی‌اعتباری می‌شد، جایی سوخته، مسموم و متروک تا به پوسیدگی ختم شود، اما جیمز رُز به شدت احساس می ‌کرد که می‌توان آن را دوباره تصور کرد، دوباره ساخت و تکرار کرد.

 

او گروهی از مردان تیز هوش را گرد هم ‌آورد؛ گروهی از افراد زیرک با کراوات های باریک و موهای کوتاه که خوش‌بینی بی اندازه شان، دههٔ 60 را تبدیل به دورانی قابل تحسین و از طرفی مأیوس‌‌کننده کرده بود. این مردان آستین های خود را بالا زدند و خود را گروه کار خواندند. انها مانند حامی خود، سرشار از رویاهایی دربارهٔ تقسیم نواحی، فضای سبز، در دسترس بودن امکانات و زندگی عمومی شهرها بودند. آنها همچنین نظریه های روشنفکرانه‌ای دربارهٔ نژاد، طبقه، تحصیلات، معماری، سرمایه‌داری و حمل و نقل داشتند. سرنوشت، بخت و الهامات سرسختانهٔ یک نظریه ‌‌پرداز با جیب‌های بزرگ به آنها فرصت تجربه در زمینه ‌ای بسیار گسترده را داده بود و آنها این فرصت را غنیمت شمرده، در مدت نسبتا کوتاهی به طرح مشخصی دست یافتند.

 

نخستین خاطرات من از کلمبیا در مورد طرح شهر است. چنین طرحی، تنها مدرکی برای تاسیس و نقطهٔ شروعی برای در معرض فروش قرار دادن کلمبیا نبود، بلکه گرانبهاترین دارایی شهری جدید بود، شاهدی ملموس از قدرت الهام آقای رُز. آن طرح، در ساختمانی کوچک (یکی از اولین کارهای ساخته شدهٔ فرانک گِری(20)) به نام مرکز نمایش در ساحل دریاچه ای مصنوعی که در قلب آن طرح و شهر قرار داشت، هم از نظر ویژگی‌ و هم از نظر روحیه در معرض نمایش عموم قرار داشت. این دریاچه که با وسواسی تاریخی که به فضای اتوپیایی واقعی شهر می‌افزود، دریاچهٔ کیتاماکوندی(21) نامیده می‌شد؛ دریاچه‌ای پاک و آرام که با شنای اُردکها موج‌دار می‌شد. در کنار آن، ساختمان چند طبقه ‌ای قرار داشت، سفید و با ساختاری نو به سبک جالب پیشتازان فضا(22)، در اواخر دههٔ 60، که ساختمان آمریکایی شهر نامیده می‌شد. بین این ساختمان یعنی تنها "آسمان ‌خراش" کلمبیا و مرکز نمایش، میدان عمومی تقسیم بندی شدهٔ روبازی قرار داشت که با نیمکت‌ها و درختچه‌ها از یکدیگر جدا شده بود؛ محوطه ‌ای بی‌عیب و نقص و تزیین شده با مجسمه ای عجیب که درخت انسانی(23) خوانده می‌شد، قاصدکی فلزی که شاخه های زراندود آن، پیکرهایی انسانی به شکلی خاص بودند. مجسمه، نیمکت‌ها، میدان عمومی، دریاچه و برج: چنین چشم اندازهایی در بعد از ظهری آفتابی در 1970 نمودی ایده‌آل داشتند؛ این مجموعه، تصویر بی‌عیب و بی‌انتهای طرح‌های معماریی را که تا همین اواخر از چنین مضامینی گرفته شده بود در بر داشتند.

 

طرح‌های ذکر شده و بسیاری طرح های دیگر، در داخل مرکز نمایش به پدر و مادر، برادر کوچکترم و من نشان داده شدند. مرکز، پر بود از طرح ها، جدول ها و نمودارهای توضیحی. پیمان معروف که عبارت بود از توافق مشترک میان تمام شهروندان کلمبیایی و توسعه ‌دهندگان شهر در مورد پیروی از سر فصل های نسبتا سخت گیرانۀ زیبایی‌شناسی در ساخت و تغییر خانه‌های تمامی افراد. نمایش اسلاید هم در یکی از آن اتاق‌های دههٔ 70 که دیگر وجود ندارند انجام می‌شد؛ از آن اتاق‌هایی که فقط با شکل های مکعب‌ گونه ای فرش شده، مبله شده‌اند و به رنگ‌ کیسه‌هایی از آب‌نبات‌های ریز رنگ شده‌اند. اسلایدها، کودکان خندانی را در حال بازی نشان می‌داد، خانواده‌هایی که در حاشیهٔ راههای جنگلی گردش می‌کردند و زوج‌هایی که در قایق‌های پارویی بر روی دریاچۀ کیتاماکوندی(24) یا بر دریاچۀ مصنوعی آن، وایلد(25)، می‌گشتند. این دنیایی درخشان، با رنگ‌های اصلی بود، اما کودکان در این اسلایدها سیاه و سفید بودند. زیرا این مسئله بخش مهم ایدهٔ کلمبیا بود: که حداقل در این ‌جا، در همان مزارعی که زمانی برده‌ها تنباکو جمع می‌کردند، به وعده‌های مجلل و پر زرق و برقی که اخیرا به سیاه‌پوستان، تحت فشار جنبش حقوق مدنی داده شده بود، عمل شود. دریافتم که آنها بخشی از معنای نمادینی بودند که همه‌جا در اطراف ما در مرکز نمایش، انتشار یافته بود: ما همگی شاخه‌های یک خانواده هستیم؛ با ریشه‌ها و الهامات مشترک.

 

در حالی که بر روی یکی از آن مکعب‌ها نشسته بودم و نمایش اسلاید را تماشا می‌کردم، اندیشۀٔ کلمبیا مرا بسیار به خود جذب کرده بود، و هنگامی که مرکز نمایش را ترک می‌کردیم سرنوشت من رقم خورده بود: در زمان خروج از آن جا، نقشه‌ای تا شده به من دادند، نقشه ای بزرگ، رنگ‌آمیزی‌شده و با جزئیات از رویای گروه کاری.

 

توانایی نقشه‌ها در شعله‌ور کردن تخیل به خوبی شناخته شده است. همانطور که مارلو(26) قهرمان جوزف کنراد(27) گفته است هیچ نقشه‌ای اغوا کننده‌تر از نقشه ای که از آن شما است وجود ندارد؛ مثل نقشه‌ای به رنگ پرچم آفریقا در کلاس مدرسه که سفر بی ‌سرانجام او را رقم زد. سفری سراسر شک و گمان، به سوی خلاء رومانتیک سرزمینی کاوش نشده. نقشهٔ کلمبیا که من از زمان نخستین دیدار به خانه بردم این گونه بود. بر اساس طرح، قرار بود شهر به واحدهای کوچک تری تقسیم شود که دهکده نامیده خواهند شد و هر دهکده به نوبهٔ خود به محله‌هایی تقسیم می شد. این دهکده‌ها همگی طراحی و نام‌گذاری و در نقشه مشخص و معین شده بودند. بسیاری از محله‌ها هم ترسیم شده بودند، با کوچه‌ها و شبکهٔ راههایی برای دوچرخه‌ سواری که شهر را به هم متصل می‌کرد. اما مناطق بزرگی از نقشه، به جز نام دهکده ها، به طور کلی خالی بودند، در حقیقت وجود نداشتند.

 

نام های به کار رفته برای کلمبیا! بسیاری از این‌ نام ها، اگر نگوییم همهٔ آنها، عجیب، ناخوشایند و حتی گاهی خنده‌دار بودند و موضوع بحث دائمی میان اهالی کلمبیا و نیز خارجی‌ها بود. در محله‌ای که نامش فِلپس لاک(28) بود، می‌شد کوچه‌هایی با نام هایی انگلیسی و غریب یافت با تجانس های آوایی(لاک پِنی لِین، مارگرِیو میوز، درای استرا درایو(29)؛ یا کوتاه و گیج‌کننده با پسوندهای کوتاه شده،(اِسپایرال کات، رِد لِیک، بلو پول)(30)؛ یا واقعا عجیب مثل (کلَودلیپ کورت، نیوگرِینج گارت، رول رایت کورت)(31). شایع بود که نامگذاری هزار خیابان کلمبیا توسط کارمندی به ستوه آمدهٔ شرکت رُز انجام شده بود که با نوعی توافق محرمانه از تکرار نام خیابانهای مورد استفاده در بخش‌های اطراف بالتیمور و آن آراندل(32) منع شده بود. او نومید از منبع عظیم نام گل‌ها و درختان و رؤسای جمهور آمریکا به کارهای نویسندگان و شعرای آمریکایی روی آورده بوده است. آیا توانستید حدس بزنید که نابغهٔ نامگذاری مکان فِلپس لاک رابینسون جفرز(33) بوده است؟

 

من ساعت ها به مطالعهٔ دقیق نقشه پرداختم، بسیار پیش از آن که خانواده‌ام به آن خانه‌ نقل مکان کند. بالاخره ما به کمک وام V.A. در شمارهٔ 5179، جادهٔ الیوتس اوک(34) در محلهٔ لانگ‌فلو(35) در دهکدهٔ هارپرز چویس(36)، ساکن شدیم. برای من نکتهٔ قابل توجه در مورد آن اسامی، نامانوس بودن آنها نبود بلکه این حقیقت ساده بود که بیشتر آنها اشاره به مکان هایی می کردند که وجود خارجی نداشتند. این اسامی مانند طلسم‌های جادویی بودند، هر یک برای حیات بخشیدن به موردی خاص تعیین شده بود، برای قطعه‌ای آسفالت، پیاده‌رو، چمن و نه چیز دیگر. با گذشت زمان، من شاهد این اتفاق بودم، با گذشت هرماه و سال به سال، خیابانی که براساس نام "بهار خواب بوتهٔ تیره"(37) یا "منزلگاه شب"(38) مورد نیاز بود به سرعت از گل و خاک مریلند پرورش می یافت، خانه‌ها شروع به رشد ‌کردند، درختان و پلاک شناسایی به رنگ آبی و سفید تر و تمیز. این مسئله برای من نمایشی قدرتمند از نیروی افسون ‌کنندهٔ نامها و نامگذاری ها بود.

 

بالاخره نقشه را که خیلی پاره پاره و رنگ و رو رفته شده بود، در طبقهٔ دوم خانهٔ سه اتاق خوابه مان با دو تا و نصفی حمام که خانه‌ای شبیه خانه‌های مستعمراتی و شبیه سایر خانه‌ها بود، در جادهٔ الیوتس اوک(39) به دیوار اتاقم نصب کردم. به مرور زمان نقشهٔ قلمرو شگفت‌ انگیز دنیای والت‌دیسنی به نقشهٔ اصلی پیوست و نیز نقشه‌ای از دنیایی که خودم ساخته بودم، دنیای اسب ها و علف های بلند که آن را داوُریا(40) نامیدم. صبح ها در حالی که برای رفتن به مدرسه آماده می‌شدم به مطالعهٔ نقشهٔ کلمبیا می‌پرداختم (مدرسه‌ای بدون کلاس درس که در آن به ما، هم توسط آموزگارانی از نژادهای مختلف آموزش داده می‌شد و هم از طریق تجربهٔ نگاه کردن به دور و بر خود، به چهرهٔ حاضرین در اتاق و این که مبارزه برای یکپارچگی و حقوق مدنی به پایان رسیده است و آدم‌های خوب برنده شده‌اند). شب ها در حالی که بر روی تخت‌خوابم دراز کشیده بودم به بالا به نقشه نگاهی می‌انداختم و کتاب های "هابیت"(41) یا "کتاب سه نفر"(42) یا رمانی که در شهر اُز(43) می‌گذشت را می‌خواندم. گاهی هم پیش از آن که با دوستان سیاه و سفیدم برای مبارزه تا کنار ساحل برویم، به مرزهای شهر و تخیل خود، ابتدا نقشه را کاملا بررسی می‌کردم.

 

محلهٔ ما، لانگ ‌فلو(44)، تقریبا کامل شده بود، با چمن هایی تازه کوتاه شده و درخت های پاکوتاه و دوکی ‌شکل، اما درست آن سوی مرزهای آن، من و دوستانم می‌توانستیم دوچرخه‌هایمان را از لبهٔ دنیای شناخته شده به خاک کاوش نشدهٔ بولدوزر خورده و تیرچه‌های نواربستهٔ مرزی برانیم، جایی که روزی در آن، خانه‌ها و زندگی‌هایی برپا خواهند شد. ما از شبکه‌های میله‌ای پایین می‌رفتیم و وارد زیرزمین هایی می‌شدیم که به تازگی حفر شده بودند، زیرزمین هایی سرد و نمناک با انتهای ریشه‌های خز‌دار درختان. کنار قرقره‌های کابل های تلفن از بالای تپه‌های خاکی می‌غلطیدیم و میخ های خم‌شدهٔ نوک تیز و پوسته‌های دوغاب پراکنده شده به اطراف را جمع‌آوری می‌کردیم. در حالی که کاملا رشد خانه‌ سازی را نظاره گر بودیم، اسکلت‌های خانه‌ها، سیستم اتصال داخلی و لایه‌های زیرین عایق آنها بر ما آشکار می‌شدند.‌ بعدها مایل بودم بدانم سرانجام چه کسانی در آن جا ساکن شده‌اند و با آنها آشنا شوم و در حالی که در آشپزخانه شان ایستاده‌ باشم با خود بیاندیشم که من شاهد تولد خانهٔ شما بوده‌ام.

 

از جهتی تقارن توسعۀ شهر و مشغلهٔ کودکی‌ام، همزمانی بسیار بی‌عیب و نقصی با یکدیگر داشت؛ چرا که بعدها هنگامی که خانواده ام به دهکدهٔ جدیدتر و دست‌نخورده‌تر لانگ‌ریچ(45) نقل مکان کردند، و البته پس از آن بسیار سریع از هم پاشید، کلمبیا و من هر دو تلاش کردیم تا جاهای خالی را پر کنیم، تا راهمان را به سوی خلاءهای اسرارآمیز و گوشه‌های کشف‌نشدهٔ جهان بیابیم. من در مسیر سال‌های زندگی‌ام در کلمبیا با چیزهایی روبرو شدم که اعضای گروه کار انتظار آن را نداشتند، چیزهایی که بر روی نقشه پیدا نمی شد. در آن جا قلمروهایی عجیب و نامعلومی از نژاد و جنسیت و ناخشنودی آزاردهندهٔ انسانی وجود داشت. تحولی ناگهانی و گسترده و خارج از انتظار، که ناشی از جدایی والدینم بود. تحولی که بسیاری از مرزها را دوباره ترسیم کرد و با حرکت تمثیلی قلم، فضاهایی گسترده از سردرگمی و ناامیدی خلق کرد. بعدها زمانی که کلمبیا را ترک کردم، حقیقت تلخی در مورد روابط نژادی کشف کردم و مدتی تمایل داشتم به درس هایی که به من آموخته بودند با خشمی اندوهناک بنگرم. احساس می‌کردم که به من دروغ گفته‌اند، و این که نقشه‌ای را که به من داده بودند جعلی بوده است. هر از گاهی هم می‌شنیدم که کلمبیا در تجربهٔ عظیم خود شکست خورده است. کلمبیا تبدیل شده بود به حومه‌ای از باغ های متنوع در نوار بالتیمور- واشنگتن که جنایت و نا آرامی های نژادی در آن دیده می‌شد.

 

قضاوت منتقدان کلمبیا ممکن است دقیق باشد یا نباشد، اما وقتی که به زمان های گذشته، به شهر رویاهای خودم و جیمز رُز، از 30 سال پیش تا کنون می نگرم، متوجه این موضوع می شوم که اگر باور به چیزی را که زمانی به تو وعده داده شده بود از دست داده‌ای به این معنا نیست که آن وعده، تنها دروغی بوده است. کودکی در بهترین حالتش نوعی ماجراجویی دائمی است، به واقعی‌ترین معنای کلمه که بار سنگینی بر دوشش گذاشته شده است: گام گذاشتن به سرزمین‌هایی بی‌نشان که ممکن است درست لحظه‌ای پیش از آن که نگاه شما برای نخستین بار متوجه آن شود، به وجود آمده باشند. چقدر من خوش شانس بودم که در آن سن کم، نقشه‌ای به من داده شد که مرا هدایت کرد، گرچه موقتا؛ نقشه‌ای که با فهرستی پیچیده از اشاراتی گرفته شده از اشعار، رمان ها و داستان های مردان اسرارآمیزی به نام فالکنر(46)، همینگوی(47)، فراست(48)، هاتورن(49) و فیتزجرالد(50) آراسته شده بود. هرگاه مشغول تایپ نوشته ای می شوم تا به حرکت خود ادامه دهم در حالی که نقشه‌ای مشکوک به سوی سرزمینی ناشناخته در دست دارم، آن نام ها و آن ماجراجویی ها را هنوز در خود احساس می کنم.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟