View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

22 می 2008

کارت پستالی از آمریکا

 

(رابرت اولن باتلر(1)

 

 

این کارت پستال تقریبا متعلق به 90 سال پیش است. عکسی است که با دوربین کُداک براونی(22)، که در آن زمان به تازگی اختراع شده بود، گرفته شده و بر روی قطعۀ مقوایی سخت که پشتش کارت پستال است چاپ شده است. در اوایل قرن بیستم، این کار در آمریکا بسیار رایج بود. مردم از جنبه های گوناگون زندگی روزمرۀ خود عکس می گرفتند و تصاویر را از طریق پست برای یکدیگر ارسال می کردند. این عکس ِ به خصوص، تصویری است از هواپیمایی دو بالۀ کاملا شکننده در روزهای پر خطر هوانوردی که در آسمانی خلوت در حال پرواز است. با نگاه دقیق متوجه می شوید که انتهای سمت راست بال فوقانی در حال جدا شدن است. پشت کارت نوشته شده است: "این عکس اِرل ساندت(23) از ایری، پسنسیلوانیا(24) در هواپیمایش درست قبل از سقوط است."

 

بیش از یک دهه است که مشغول جمع آوری کارت پستال های قدیمی آمریکایی هستم. مجموعۀ من، تا اندازه ای، مربوط به تصاویر روی کارت ها است، این یکی، بدون شک منحصر به فرد است، ولی پیام های پشت کارت ها اهمیت بیشتری دارند. پیش از آن که استفاده از تلفن رایج شود، بسیار اتفاق می افتاد که مردم حرف دلشان را در پشت کارت پستال بیان می کردند.

 

به عنوان نویسنده، نویسنده ای که کار او، به گمانم، ریشه ای عمیق در روح آمریکا دارد، این پیام ها مرا سِحر می کنند. هنرمند، از هر ملیتی که باشد، به خوبی با تفاوت های ظریف، گوشه و کنایه ها، معنای نهان کلام، افشای شخصیت و آرزو های عمیق قلبی هر انسانی آشنا است. و این قطعات صدای آمریکای هایی که مدتها قبل چشم از جهان فرو بسته اند، نه تنها عمیقا ندای زندگی هایی است که در پس هر کلام است، بلکه تمایلات و شخصیت این ملت را نیز در سال های آغازین قرنی که بنا بود فوق العاده باشد منعکس می سازد.

 

هم اکنون در مراحل نخست نگارش مجموعۀ داستانی کوتاهی بر اساس مجموعه کارت پستال های آمریکایی خود از دو دهۀ گذشته هستم. این مجموعه شامل بیش از بیست داستان می شود که به همراه تصویر پشت و روی هریک از این کارت ها به عنوان نوعی سرنگاشتِ پیدا شده  خواهد بود. برداشت من از پیام موجود در نوشتۀ پشت کارت یا صدای گیرنده خواهد بود، یا شاید در پی صدای کسی باشم که در پیام، از او نام برده شده است.

 

در یکی از کارت پستال های خصوصی، زنی در کنار دوست دیگر خود در اتومبیل میچل(25) مدل 1906 نشسته و در زیر عکس شعری نوشته است: "هیچ صدایی در موسیقی یافت نشده/ که حتی هم تراز آن صدای خوش باشد/ صدایی که به گوش من از هر چیزی خوش تر است/ موتور ماشین و صدای گازش." او در نامه به دوستی که در کنارش بود افزود، آیا این یادآور ماشین سواری های لذت بخش در آن جاده ماشین رو زیبا نیست؟" شهری که او از آن کارت را می نوشت کوانا در ایالت تگزاس(26) بود که به یاد کوانا پارکر(27)، رئیس قبیله کومانچی(28) نام گذاری شده است. کوانا پارکر آخرین کسی بود که مردم خود را به قرارگاه تگزاس استیکد پلینز(29) آورد و بعدها به تاجری موفق، همراهی در شکار با تئودور روزولت(30)، و معاون کلانتر لاتون در ایالت اوکلاهاما(31) تبدیل شد.

 

آنچه تا به حال در مورد این کارت پستال نوشته ام داستان این دو زن است که در حالی که شوهرانشان به حراج اسب رفته اند، اتومبیل را برای سواری بیرون می برند، ادعای استقلالی که آنها را با شهری با آن نام مواجه می سازد. این کشور، که بر اساس حفظ حقوق اقلیت ها بنا شده است، در برخی از مواقع در اِعمال کامل این حقوق کمی کند عمل کرده است. اما این کارت بیانگر برهه ای در اوایل قرن بیستم است که آمریکا در حال تبدیل شدن به جامعۀ بازتری بود. شهری در تگزاس نام رئیس قبیله سرخ پوستی را با خود دارد که مبارزۀ طولانی ای را علیه تاسیس چنین شهری رهبری کرد ولی بعدها با موفقیت با دنیای جدید سازگار شد. زنی همراه با زنی دیگر از فن آوری جامعه ای مردسالار خشنود است، شاید با این احساس که همین فن آوری روزی در متحول ساختن آن جامعه و تبدیل آن به جامعه ای هر چه برابرتر  نقش داشته باشد.

 

تصویر ساختمانی که محل وزارتخانه های جنگ، امور خارجه و نیروی دریایی ایالات متحده در واشنگتن دی سی بود حامل این پیام است:"برای جُجو(32) عزیزم: به عنوان یادگاری از ساعت خوشی که (در یک روز سرد) در مقابل وزارت جنگ، وزارت امور خارجه و نیروی دریایی ایالات متحده ایستاده بودیم، تا به سمت کاخ سفید که در آن جا با پرزیدنت روزولت دست دادیم حرکت کنیم، سال 1908، روز سال نو. دوستدار تو، دی دی(33)." این کارت، مانند بسیاری کارت های دیگر که حاوی خصوصی ترین پیام ها هستند، فاقد تمبر است. برای خصوصی ماندن آن، کارت داخل پاکت نامه ای گذاشته شده بود تا محفوظ بماند. دو زن بدون هیاهو، با شیوه ای غیر معمول، با یکدیگر مکاتبه داشتند و در عین حال به خاطر چنین انتظاری برای عمل به حقوق خود و دست دادن با رئیس جمهور ایالات متحده احساس افتخار می کردند.

 

در روز چهارم ژوئیه سال 1906، مرد جوانی، بی نام و نشان ، عکسی از جریان آب های رود ساکو(34) در کوه های سفید نیوهامپ شایر(35) به مردی در شلبرن فالز(36) ایالت ماساچوست(37) که شاید پدر او است فرستاد. مهر پست خانه نشان می دهد که مرد جوان در یکی از هتل های تفریحی بزرگ کوههای سفید، یعنی کرافورد هاوس(38) اقامت داشته است. او می نویسد، "روز چهارم ژوییۀ بی سر و صدایی است. 220 نفر در این جا اقامت دارند. امروز صبح، وقتی پرچم را برافراشتند، همه در میدان جمع شدند و کلاه هایشان را برداشتند و سه بار هورا کشیدند. فردا بیس بال بازی می کنم." شیوۀ بیان این کارت برایم بسیار تکان دهنده است. نزدیک به صد سال قبل، همه میهمان های این هتل قدیمی بزرگ، که اغلب با یکدیگر غریبه بودند، به حیاط آمدند و وفاداری خود را به آمریکایی که عامل پیوندشان بود با فریاد شادی اعلام کردند. و روز بعد، این مرد جوان رفت و در آن بازی بسیار آمریکایی، یعنی بیس بال، شرکت کرد و مجددا، این بار در بازی، به دیگران پیوست.

 

عکس خصوصی دیگری در سنگرهای خطوط مقدم جنگ جهانی اول گرفته شده که تصویری است از سه صندوقچه که در پای دیوارهای خاکی عمیق سنگر قرار دارند و سربازی پیاده در بالا که در حال دور شدن است. زنی قوی، استوار و متین در کف خاکی این موضع خاک برداری شده با لباس گاباردین تیره و کلاهی با لبۀ باریک و ساعت جیبی اش که با زنجیر به سینه اش سنجاق شده ایستاده است و با لبخند ملایمی بر لب می گوید باید مواظب خودت باشی. عنوان دست نویس این کارت "مادر در سنگر" است. این مادر ِ تمام آمریکایی، به جبهه آمده تا از اوضاع و احوال پسرش با خبر شود.

 

کارت دیگری که به تعداد زیاد به چاپ رسیده است، اثر یک هنرمند از زنی است که درمانده به نظر می رسد. عنوان چاپی کارت می گوید: دل شکسته. شخصی این کلام ساده را بدون احوال پرسی رایج و امضا در پشت کارت، به مردی در آتل بورو(39)، ماساچوست نوشته است: "همدیگر را در عالم مرگ می بینیم." این جمله، در نگاه اول، مانند جدا شدن تلخ دو عاشق به نظر می رسد. اما بررسی دقیق تر آدرس آن مرد نشان می دهد که او در آسایشگاهی بسر می برد و از بیماری سل با خطر مرگ مواجه است. این رابطه به شدت در ذهن دگرگون و پیچیده می شود، به خصوص به خاطر نبود کلام محبت آمیز و عدم ذکر حتی هویت فرستنده در پیام آن. در دورانی که بیماری های گوناگون به آسانی منجر به مرگ می شد، زنی کلماتش را به شکل باوری مشترک میان او و عشق در حال مرگش خلاصه کرده است.

 

چیزی در ایمان و ثبات عقیده و شجاعت این زن وجود دارد که به نظر من به خصوص آمریکایی است. درست مانند شور و شوق آن زن اهل تگزاس نسبت به پیشرفت فناوری و لذت آن زوج در واشنگتن از باز بودن دولت مبتنی بر اصل نمایندگی و همراهی آن مرد جوان با هم میهن های ناشناخته اش و قدرت و حس مواظبت و توان زیر پا گذاشتن عرف برای هدفی والاتر آن مادر. اما همه این صفات البته جهان شمول هم هستند.

 

و درک چگونگی ارتباطی خاص و جهان شمول با هنر مهم است. اثر هنری، برآمده از ذهن هنرمند نیست، برآمده از توان عقلی و تحلیلی نیست، برآمده از ایده نیست، هنر برگرفته از مکانی است که هنرمند در آن جا قادر به دیدن رویا است. هنر از ضمیر ناخودآگاه بر می خیزد.

 

ضمیر ناخودآگاه جای ترسناکی است. آکیرا کوروساوا(40)، کارگردان مشهور ژاپنی، می گوید، "هنرمند بودن یعنی هیچ گاه چشم ها را برنگرداندن." و اگر هنرمند واقعا این گونه باشد، اگر به ضمیر ناخودآگاهش وارد شود، روز به روز، و در هریک از کار هایش، چشم هایش را برنگرداند، سرانجام پا به جایی می گذارد که در آن جا نه مونث است و نه مذکر، نه سفید و نه سیاه، نه مسیحی نه مسلمان و نه یهودی نه هندو، نه بودایی و نه ملحد، نه اهل آمریکای شمالی، نه آمریکای جنوبی، نه اروپا، نه آفریقا و نه آسیا. او انسان است. و اگر ایالات متحده آمریکا را به هر دلیل خانه خود بداند، او در محیط اطرافش به عناصر خاص این مکان و فرهنگ نگاه می کند و آن جنبه هایی را می یابد که با بشریت جهان شمولی که در وجود همۀ ما در این سیاره مشترک است مرتبط و طنین انداز است.

 

همین پاییز گذشته، طرح نگارش با استفاده از اینترنت را آغاز کردم تا این اصل اساسی فرایند هنری را آموزش دهم. دانشجویانم این گفته را که منشا هنر، ضمیر ناخودآگاه است و این نتیجه گیری را که آثار هنری اساسا اشیاء مادی هستند که جهان را از راه های غیر تحلیلی درک و بیان می کنند از مدت ها قبل از من شنیده بودند. اما تضاد موجود در آموزش این شکل از هنر این گونه است که در نهایت، برای نفی تحلیل، باید ناگزیر از گفتمان تحلیلی مانند آنچه در همین جمله ها آمده، استفاده کرد.

 

بنابراین، در تاریخ 30 اکتبر 2001، با کمک دانشگاه ایالتی فلوریدا(41)، که در آن تدریس می کنم، و با استفاده از تارنمای این دانشگاه، وب کستی (پخش اینترنتی)(42) را راه اندازی کردم. هر شب به مدت دو ساعت داستانی کوتاه ادبی در اینترنت می نوشتم تا این که تمام شود. دانشجویان می توانستند مستقیما شاهد جنبۀ هنری و غنای لحظه به لحظه آن باشند. کار را با یک ایده ساده و بدون هیچ نوع آماده سازی قبلی آغاز، و داستان را در زمان واقعی خلق می کردم. مخاطبانم شاهد همۀ تصمیم های خلاقانه، حتی قرار دادن ویرگولی در آن، در هنگام تغییر آن بر صفحۀ مورد نظر بودند. هر اشتباه، هر جمله نامانوس، هر انتخاب نامناسبی از واژه، هر گونه مفهوم به بن بست رسیده ای در پیش چشم مخاطب بازبینی و بازنویسی می شد.

 

برای این که بتوانم به نوعی الهام دست یابم، تا صبح روز 30 اکتبر صبر کردم تا فرصت از پیش طرح ریزی کردن داستان، حتی به صورت ناخودآگاه را نداشته باشم. می خواستم کل مراحل انجام کار در وب کست عرضه شود. بنابراین در صبح آن روز به سراغ مجموعه کارت پستال هایم رفتم و به دنبال کارت پستالی گشتم که قوی ترین داستان را در خود داشت، و تصویر هواپیمای دو باله اِرل ساندت بود که توجه ام را جلب کرد.

 

هنگامی که این کارت را در همایشی در ژانویۀ قبل خریداری کردم، می دانستم که با الهام از آن روز، داستانی خواهم نوشت. اما فرض من همواره این بود که گویندۀ این داستان، اِرل ساندت خلبان فنا شده است. این فرض در 30 اکتبر تغییر کرد. این کارت پستال قدیمی، و ضمیر ناخودآگاه هنری ام، احساسم نسبت به خود به عنوان فردی آمریکایی و هویت گسترده ترم به عنوان انسان، که همه با قدرت به یک نقطه ختم شده بود، را به کار گرفتم. از همان ابتدا می دانستم که باید داستان را از زبان مردی که به تماشا ایستاده بنویسم.

 

چراکه در 11 سپتامبر 2001، همۀ ما نظاره گر بودیم.

 

 این داستان را دربارۀ آمریکای اوایل قرن بیستم نوشتم و با این کار نکته بسیار مهمی را دربارۀ آن روز وحشتناک در آمریکای اوایل قرن بیست و یکم دریافتم. مردی که نود سال پیش، این عکس را گرفته و کارت پستال را نوشته است، همان احساسی را داشت که همه ما در 11 سپتامبر داشتیم، و من، دریافتم که عمیق ترین و ماندگارترین جنبه های تاثیرگذار آن روز، ارتباط چندانی با سیاست بین المللی یا تروریسم جهانی یا امنیت کشور یا اتحاد ما به عنوان یک ملت نداشت. البته این مسائل هم واقعی و با اهمیت هستند اما عمیق ترین تجربه 11 سپتامبر، به نظر من، برای ما به صورت جداگانه و به گونه ای کاملا شخصی حادث شد. ما هریک شاهد سقوط هواپیما در شرایطی حیرت آور بودیم که نمونه ای برای استناد به آن نداشتیم و در نتیجه این رویداد از برخی از واکنش های تدافعی که همۀ ما در خود داریم عبور کرد. و ما، یک به یک، به گونه ای که برای بسیاری بی سابقه است، با فناپذیری خود روبرو شدیم.

 

هنرمندان ِ متعلق به تمامی ملل جهان هر روز از گذرگاه ناخودآگاه شخصی خود عبور می کنند و پا به اعماق ناخودآگاه جمعی می گذارند، و این هنرمندان به تصاویری دست می یابند که عامل پیوند ما است. من آمریکایی هستم. من هنرمند هستم. به کشورم می نگرم و در جستجوی روح انسانی هستم.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟