View Other Languages

We’ve gone social!

Follow us on our facebook pages and join the conversation.

From the birth of nations to global sports events... Join our discussion of news and world events!
Democracy Is…the freedom to express yourself. Democracy Is…Your Voice, Your World.
The climate is changing. Join the conversation and discuss courses of action.
Connect the world through CO.NX virtual spaces and let your voice make a difference!
Promoviendo el emprendedurismo y la innovación en Latinoamérica.
Информация о жизни в Америке и событиях в мире. Поделитесь своим мнением!
تمام آنچه می خواهید درباره آمریکا بدانید زندگی در آمریکا، شیوه زندگی آمریکایی و نگاهی از منظر آمریکایی به جهان و ...
أمريكاني: مواضيع لإثارة أهتمامكم حول الثقافة و البيئة و المجتمع المدني و ريادة الأعمال بـ"نكهة أمريكانية

22 می 2008

قدرت قهری رویاهای آمریکایی

 

اِسون بِرکِرتس(1)

 

 

در چهار سال گذشته در بارۀ خاطرات گذر از دنیای نوجوانی به بزرگسالی‌ام کارهایی انجام داده ام. نکتهٔ اصلی در نوشتن این خاطرات، کاوش در دیدگاه‌هایی در بارۀ چگونگی یافتن راه با استفاده از تفکر فرویدیِ بوده است یعنی برابری دیرینهٔ عشق و کار و از آن جا درک رسالت خود به عنوان نویسنده. اما معلوم شد که این خاطرات، بسیار بیش از آن چه تصور کرده بودم، تبدیل به شرح دست و پنجه نرم کردن من با دیدگاهایم در مورد میراث گذشتگانم شده است؛ شناسایی این که چگونه اصل و نسبم که به شدت به شکل لتونیایی(13) رشد کرده بود توانسته است اثری چنین آمریکایی تولید کند. هنگامی که همین اواخر آن را به پایان بردم فکر می کردم که بالاخره به درک و دریافتی از اصل شکل‌گیری هویتم دست ‌یافته‌ام. اما به محض این که پدر و مادر و نزدیکانم نتیجه را خواندند، به این کشف هم نائل شدم که هر قدر هم که به قطعیتی بر صفحهٔ کاغذ دست یافته باشم، در قلمرو خانواده، یعنی زمینهٔ ناگزیر اصالت، فقط ارتداد جنجالی خود را مورد تأکید مجدد قرار داده‌ام. این پرسش که چگونه می‌توان آمریکایی بود، نشان می‌دهد که زندگی من به عنوان نویسنده، در بسیاری از جهات به همان میزان حساسیت همیشگی باقی می‌ماند.

 

پیشینه ای از خودم: در سال 1951 در شهر پونتیاکِ میشیگان از والدینی اهل لتونی متولد شدم. والدینی که هر دو در آن زمان با پایان جنگ، خود را در منطقهٔ آوارگان در آلمان یافتند و سپس به آمریکا مهاجرت کرده بودند. هر دو خانواده مدعی شجره‌نامه ای آمیخته با هنر بودند. پدر بزرگم (پدر ِ مادرم) تصاویری از منظره نقاشی می کرد، او در آکادمی مسکو تحصیل کرده بود، والدین پدرم هر دو روشنفکران ادبی بودند، مادر او متخصص فرهنگ عامه، واژه‌‌شناس و آموزگار بود و پدرش نویسندهٔ بسیاری از کتاب‌های روانشناسی، جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگ عامه.

 

در حالی که فرهنگ لتونی، و به ویژه زبان لتونی، در خانهٔ ما مقدس بود، پدر و مادرم برخلاف بسیاری از رفقای لتونی - آمریکایی خود، حافظ فرهنگشان نبودند. آنها خود را از بند رها شده و سوار بر موج مدرنیسم می‌دیدند و به تمامی با زمانۀ خود هماهنگ بودند. پدرم که مهندس ساختمان بسیار جاه‌طلبی بود در شرکت معروف ایرو سارینن(14) در بلوم‌فیلدزهیل(15) در کنار طراحان جوانی مانند کِوین رُش(16)، رابرت ونتوری(17)، سزار پلی(18) و چارلز ایمز(19) کار می‌کرد. این محل، آرمان زبان جدید و بین‌المللی بود، آرمانی که حتی در مواردی مانند مورد پدرم، با ریشهٔ عمیقش در فرهنگ قدرتمند عامهٔ موطن خود، یا کاملا تناقض داشت و یا فقط با آن برخورد می‌کرد.

 

در هر صورت من خود با این حس تقسیم آگاهانهٔ وفاداری‌ها آشنا نبودم. وسواس فکری غالب من در تمام سال‌های بزرگ شدنم، دور شدن از همهٔ نشانه‌های خارجی بودن، دیگری بودن، و آمریکایی کامل شدن، بوده است. من در راه انجام این آرزو، عمیقا رنج برده‌ام. برایم روشن بود که چه می‌خواهم. می‌خواستم که به شکل الگوی کودکان ِ دور و برم در آیم، کودکان محله، کودکان مدرسه. می‌خواستم پسرکی ورزشکار به نام باب یا مارک باشم، یا با اسم مستعار "چیپ"، با موهای عادی خیلی کوتاه باشم (من دچار نفرین موهای فرفری بودم) و والدینی داشته باشم که رفتار قابل قبول عادی داشته باشند. من اتومبیل فورد کاملا جدیدی را می‌خواستم (والدینم ماشین‌های خارجی می‌خریدند)، و دستکش بیس‌بال برای بازی با پدرم در حیاط می‌خواستم (کسی که بعد از همهٔ این سال‌ها، در اواخر 70 سالگی اش، تا آن جا که من خبر دارم تا کنون دست به دستکش بیس‌بال نزده است).

 

در رویا، این‌ها خواسته های گزافی نبودند، اما مثل این بود که بخواهم جنگجوی نینجا و یا گاوچرانیِ آرژانتینی بشوم. چرا که اوضاع از بیرون به هر شکلی که دیده می‌شد، از دیدگاه ظالمانۀٔ من، حتی نمی‌توانستیم حرکتی برای جا افتادنمان انجام دهیم. ما بیگانه‌هایی بودیم از سرزمینی عجیب. نام پدرم نه جک بود و نه تِد، بلکه گونار(20)؛ نام مادرم سیلویا(21) بود. خدا به خیر کند، من اِسوِن بودم، گرچه هر سال در اولین روز مدرسه هنگام حضور و غیاب بحث می‌کردم که من پیتر هستم، پیت(22)، که نام میانی‌ام بود. در مورد این حقیقت که در منزل، لتونیایی حرف می‌زدیم کاری از من ساخته نبود، و وقتی که با هم در میان مردم بودیم، والدینم هیچ تردیدی در استفاده از زبان‌ مادری به خود راه نمی‌دادند. هر وقت که با خانواده بیرون می‌رفتیم، همیشه از قبل به دلیل نگرانی‌ام به خاطر استفادهٔ اجتناب‌ناپذیر از زبان مادری عصبی بودم. همه جای خانه مان پر بود از طاقچه و شیشه ای بر روی آن بدون کوچک ترین نشانه ای از خانه‌ای کوچک و جمع جور. دوستانم را همیشه دور از خانه نگه می‌داشتم.

 

در حالی که با تمام وجود خواهان زندگی طبیعی آمریکایی بودم و در اثر کوچک ترین نشانه از تفاوت‌مان، از شرمی که به خوبی پنهان نمی‌شد می‌سوختم؛ روزها را با نقش بازی کردن می‌گذراندم و اَدای دوستان خوشبختم را درمی‌آوردم. نقاب های گوناگونی به چهره می‌زدم، در ذره ذرهٔ اخلاق و رفتارم، در هر جملهٔ عامیانه‌ام، تظاهر به تعلقی می‌کردم که حتی برای یک لحظه هم آن را حس نمی‌کردم. "هی ریک، شماها این جا می‌مونین؟" و "نه، نمی‌تونم، بابام تو خونه یه کاری برام تراشیده، تا فردا." یک بازی کامل بود و ادامه پیدا می‌کرد، فقط آهنگ‌های ظریفترش تغییر می‌کرد، تا دوران نوجوانی هنگامی که وقوع تحول ضد فرهنگ، "عجیب" و "متفاوت" بودن را مجاز و حتی مطلوب شمرد.

 

بنابراین، از همان ابتدا عمیق‌ترین احساس من دربارهٔ معنای آمریکایی بودن با تصوراتی دربارهٔ آن آدم دست نیافتنی، شکل گرفته بود. هیچ چیز جهانی در آن تصورات وجود نداشت، هیچ چیزی که کمترین نشانه‌ای از آمیزش مردم مختلف داشته باشد، دربارهٔ هیچ کدام از آن تصورات، فراسوی سادگی یک صورتک، جایی برای هیچ چیز نبود: خدایان ورزیدهٔ زمین بیس‌بال، پدران حامی‌شان که با ماشین استیشن، آنها را به بازی می‌بردند، مادرانشان که ملافه‌های تمیز روی بند حیاط پهن می‌کردند و چرخ‌های خرید خود را از نان همبرگر و ذرت پر می کردند.

 

سال‌ها بعد با خواندن "شکایت پورت ‌نوی" (1969)(23)، نوشتهٔ فیلیپ راث(24) تکانی خوردم. با خواندن تصورات الکس پورت‌نوی(25) به خود آمدم؛ جوهرهٔ غیریهودی بودن، در تصوراتش از زن اسکیت‌باز روی یخ‌ مجسم شده است:

 

"اما شخصیت به چه درد می‌خورد؟ من تریل مک ‌کوی(26) را می‌خواهم! در جامه ای نیم ‌تنه پوست آبی و ‌پوشش قرمز رنگ برای گوش ها و دستکش‌های بی‌پنجهٔ سفیدش، دختر شایستهٔ آمریکا، روی تیغه‌های پاتیناژ! با خانه‌ٔ مستقل ِ خانوادگی‌اش با پلکان و نرده‌ای در طول آن و والدینی که آرام و صبور و باوقار هستند و نیز برادری به نام بیلی که می داند چگونه قطعه های ماشینی را از هم جدا کند و می‌گوید "بسیار مفتخرم،" و از هیچ چیز نمی‌ترسد." 

 

و:

 

"من هم می‌خواهم دوست دِبی رینولدز(27) باشم، این ادی فیشر(28) درونی من است که خودنمایی می‌کند، اشتیاق شدید در همهٔ ما پسرهای یهودی برای آن بلوندهای شیرین و دوست‌داشتنی که شیک سی(29) خوانده می‌شوند." انرژی اشتیاق، در مورد من همیشه یکی بود، هدف اشتیاق من، نکته ای تخیلی کامل داشت به نام آمریکایی بودن. البته آنچه تخیلی و مایهٔ خیال است به همان اندازهٔ رویدادهای عینی، در تاثیرگذاری‌اش واقعی است.

 

چه نمایشی از تنفر از خویشتن، در مورد راث(30)، مسئله قومی بود، اما در مورد من چه بود، فرهنگی؟ این احساس از کجا سرچشمه گرفته است؟ در مورد من، کمتر مسئلهٔ نفرت از اصل و نسبم بود، گرچه برای سال‌های زیادی فکر می‌کردم قضیه همین است، برای من بیشتر نوعی باور بود، پذیرفتن درستی تصاویری که نور درخشانش از همه سو به چشمانم می‌رسید، از تابلوهای بزرگ تبلیغاتی و آگهی‌های مجله‌ها، از تلویزیون سیاه و سفید جدیدمان که دائما کمال آمریکایی را نشان می‌داد. آنچه که اکنون ما به عنوان اُزی  و هَریتِ(31) بی‌محتوا می‌شناسیم، نمایش دانا رید(32)،"سه پسر من"(33) و نظایر آنها. من در برخوردهای روزانه‌ام با آنچه که نبودم، تصویری از آمریکایی بودن متعالی برای خودم ساخته بودم.

 

این تمایل شدید به جذب شدن و یکی شدن نمی‌توانست در شکل ‌گیری ادبی من به عنوان نویسنده، خیلی نقش داشته باشد. فقط در عمق بخشیدن به حس نتیجه ‌گیری درونی من در مورد متفاوت بودن مؤثر بود. این حس که من عمیقا بیگانه‌ام، واقعا دارای آن حقوق "سلب‌نشدنی" که در قانون اساسی اعلام شده، نیستم. مسلما این آگاهی، زمینه‌ای برای آرزوهای شدید و متنوع برای نویسنده شدن گردید. اما حس متفاوت بودن به ویژه هنگامی که جوان هستیم، خود به خود اسباب شادمانی نیست. جوان به دنبال راه هایی برای ارتباط و تأییدها می‌گردد، هرچیزی که حس جدا بودن را دور کند. وقتی چنین چیزی در جهان اطراف در دسترس نباشد، آدمی از طریق واسطه و نماینده‌ای به دنبال آن می‌گردد. من آن چیزی را که در جستجویش بودم در کتاب‌ها یافتم، تقریبا درست از همان ابتدا. اول از طریق فرار از واقعیت و تجسم خیال ها، به شکلی در قالب زندگی بی‌عیب و نقص آمریکایی ِ برادران هاردی، فرانک و جو و یا قهرمانان و ورزشکاران متعدد سپری می شد، شخصیت‌هایی که به شکل اقناع کننده‌ای در کتاب‌های مخصوص پسران، که خوراک من بود، فراوان بودند.

 

اما این گونه سیرآب شدن، در مقایسه با آنچه که در سال‌های آغازین نوجوانی‌ام اتفاق افتاد، زمان اولین بازگشتم، قابل قیاس نیست. شیوۀ کتاب خواندنم تغییر کرد و سبک و سیاق ادبی به خود گرفت. من با خواندن "ناتور دشت"(34) و بعد "صلحی جداگانه"(35) و رمان‌های "اوجین گانت"(36) نوشتهٔ توماس وولف(37) با صدای نوجوانیِ بیگانه با خویشتن روبرو شدم. حالا طرح داستان از نظر ادبی کاملا قوام یافته بود و من در مورد سازگاری با محیط، تغییر جهتی عمده را تجربه کردم. شنیدن صدای هولدن کولفیلد(38) مثل رسیدن به خانه بود. فهمیدم که در دیدگاهم نسبت به دنیا تنها نبودم. جهان نشر ناگهان با احتمالات زنده شده بود. خواندن و به ضمیمهٔ آن نوشتن، تبدیل شد به مأموریتی برای نجات.

 

احساس نارضایتی و تفاوت در من مستقیما با حس عدم تعلق که توسط قهرمانان ادبی‌ام بیان شده بود، ارتباط برقرار می کرد. هنگامی که این مسئله با تغییرات ساختاری در فرهنگ زندگی آمریکایی آمیخت، شکوفایی راک اند رول(39)، هیپی‌گری(40) و اعتراض و همهٔ چیزهایی که به عنوان ضدفرهنگِ دههٔ 60 با هم آمیختند، برداشتی بسیار متفاوت از آنچه که "ایده‌آل" آمریکایی من بود را به دست آوردم. من در آن هنگام با رها کردن ناامیدی‌ و خشم انباشته شده‌ام در سال‌های طردشدگی، همه چیز را دگرگون کردم. آمریکایی خوش‌فکر با فک استخوانی نسبتا چهارگوش که قبلا ایده‌آلم بود به سرعت در ذهنم به عنوان تجسم سمبل شاهینی تغییر شکل یافت. او (قهرمانان من همیشه مذکر بودند) هدف مخرب‌ترین تمسخر قرار گرفت. همان اشخاصی که قبلا به چنان شدتی تحسین‌شان می‌کردم مورد تمسخرم بودند. در عین حال سعی کردم جایی برای کسانی که قبلا ندیده گرفته بودم‌ باز کنم؛ برای اقلیت‌ها، فقرا و همهٔ آنهایی که توسط آلن گینزبرگ(41) در "فریاد"(42) مورد خطاب قرار گرفته بودند. "فریاد" حالا دیگر انجیل تجدید نظرطلبی آمریکایی من شده بود. اگر بخواهم نام‌هایی را ذکر کنم باید بگویم که من جذب "داستان مربوط به سیاه پوستان"(43) اثر لو روآ جونز(44) و "مصیبت‌زدگان زمین"(45) اثر فرانتس فانون(46) شده بودم.

 

چگونه آمریکایی بودن بر نحوهٔ تفکر و کارم به عنوان نویسنده تأثیر گذارده است؟ شاید بهتر است بپرسم چگونه اهل لتونی بودن بر احساسم دربارهٔ معنای آمریکایی بودن تأثیر گذاشته است. در دورانی جوانی، پس از دوران آشفتۀ طولانی دههٔ 60، با پشت‌ سر گذاردن قدرتمند‌ترین سال‌های شکل‌گیری شخصیت، بر این باور بودم که آن آزردگی قدیمی را پشت ‌سر گذاشته‌ام. حتی می‌توانستم بگویم که دیگر به آن مسائل نمی‌اندیشم، دیگر آمریکایی بودن یا لتونیایی بودنم را زیر سؤال نمی‌بردم. جایی برای اظهارنظرهای کلی نداشتم. من درگیر فوریت‌هایی اصلی و مهم‌تر زندگی مثل یافتن کار، یافتن عشق و تلاش برای پیدا کردن راهی برای نویسنده شدن بودم. سقوط ضد فرهنگ و حس بیزاری عمومی طولانی که به دنبال آن پیش آمد، باعث شد که هرکس به کار خود مشغول شود، ظاهرا این گونه بود.

 

البته سوال‌ها هرگز به کنار گذاشته نشدند. من فقط دیگر آنها را نمی‌دیدم. هنگامی که دوباره بروز می‌کرد‌ند، پوشیده بودند و سال‌ها طول می‌کشید تا متوجه شوم که چه اتفاقی در حال انجام بود.

 

تحول و بیداری زمانی رخ داد که من در سال‌های آخر دههٔ 20 عمرم بودم. در کمبریج زندگی می‌کردم و به عنوان فروشندهٔ کتاب‌ به زحمت خرجم را در می‌آوردم؛ به دلیل از هم پاشیدن رابطه ای طولانی، شدیدا افسرده شده بودم و در تلاش برای داستان‌نویسی، کاملا از حرکت باز مانده بودم. تنها نور و نشانهٔ سلامت عقل در زندگی‌ام، کتاب خواندن بود. من که همیشه اهل خواندن بودم، در این دوران با شوری راستین به سوی آن می‌رفتم. در برابرم بیرون از پنجره، روزها، هفته‌ها و ماهها می‌گذشت در حالی که من بر روی صندلی اتاق کوچکم می‌نشستم، در آپارتمانی که با شاعریِ جوان در آن شریک بودم، سیگار می‌کشیدم و رمان می‌خواندم؛ به ویژه رمان‌های خارجی، رمان‌های ترجمه شده، رمان‌های اروپایی. نات هامسون(47) و توماس مان(48) و ماکس فریش(49) و هاینریش بٌُل(50) و کارهای یک دوجین نویسندهٔ دیگر را هم می‌خواندم؛ هر چه گمنام‌ تر، بهتر. خودم را می‌دیدم که شدیدا جذب این رمان ها، حس و حال‌شان و هر چیزی می‌شدم که آنها را از داستان‌های محلی که سال‌ها بود می‌خواندم متفاوت می‌کرد. گرچه یادم نمی‌آید جذب هیچ گونه چیزی شده باشم که شبیه به فرهنگ اولیهٔ خودم باشد. فقط می‌خواندم و خودم را در حال رویا از میان این فضاها که به طور عجیبی همانند بودند، جلو می‌بردم.

 

بعدها به موفقیتی بزرگ نایل شدم . در سیر و سلوک خود وارد دنیای خارق‌العادهٔ حماسهٔ بزرگ  رابرت موسیل(51) شدم، به نام "مردی بدون شایستگی"(52) که مربوط به زندگی در ویِن در دوران پیش از جنگ می‌شد. دراین جا بود که به همراه احساس آشناتر ِ نزدیکی روانشناسانه، اتفاق جدیدی رخ داد. خواندن مرا به سوی نوشتن سوق داد. این بار، نه داستان بلکه تعمق بود که مرا برمی‌انگیخت. اضطرار عمیقی برای نزدیک ‌تر شدن احساس می‌کردم، تا بتوانم احساسات گوناگون و واکنش ‌هایم را با نوشتن دربارهٔ آنها به یکدیگر پیوند دهم.

 

هفته‌های طولانی در مورد مقاله‌ای دربارهٔ رابرت موسیل و شاهکار نیمه تمامش کار کردم. هرچه را که ترجمه شده بود خواندم؛ کتاب‌هایی دربارهٔ فرهنگ وین در دهه‌های نخستین قرن. خودم را به تمامی در آن جهان فرا افکندم و کوچه‌های تنگ، پارک‌های عمومی، کافه‌ها، زندگی‌های اجتماعی تشریفاتی بورژواهای وین را تصور کردم. به نظر می‌رسید که آیین‌ها و مایه‌های آن دنیای گذشته را، همه را بسیار آشکار می‌دیدم. تنها چیزی که نمی‌دیدم موضوع های آشکار بود و متوجه این مسئله نشده بودم تا چند دهه‌ بعد، هنگامی که در مراحل آخر نوشتن خاطراتم بودم. 

 

منظورم این است که با زندگی‌ای طولانی در آن دنیای تخیلی ِ به شدت زنده، در اصل من با جهان داستانی مرتبط می‌شدم که با آن بزرگ شده بودم. وین ِ موسیل، زمان‌، فرهنگ، سبکِ خیال انگیز باروک در صحنه آرایی، از خیلی جهات گذری برای ریگا(53) بود، برای زندگی پدربزرگ و مادربزرگ من و به میزان کمتری برای والدینم در دوران کودکی‌ای که من در رویا برای آنها ساخته بودم. تصویرهایی که از آنها استفاده می‌کردم، تصویرهایی از اولین روزهای کودکی‌ام بودند که با خود داشتم. دریافتم که در آن جا تداومی وجود داشت، جریان مستقیم انرژی میان همهٔ چیزهایی که از فرهنگ خانواده جذب کرده بودم، عکس‌ها و کارت‌پستال‌هایی که در مورد آنها فکر کرده بودم، و زمینه‌ها و فضاهایی که مرا در رمان موسیل اسیر خود می‌کرد. چنین اروپایی، عمیقا برای من آشنا بود؛ سرشار از بودنی صمیمی که از همه جهت مرا برمی‌انگیخت.

 

نوشتن آن اولین مقاله به مقاله‌های دیگری منجر شد که بیشترشان دربارهٔ موضوع های اروپایی بودند. من که همیشه دربارهٔ شناخت این مسایل کُند بودم، روزی متوجه شدم که صاحب شیوۀ ادبی خاصی شده‌ام: من منتقدی بودم که واسطه‌ای بود میان فرهنگ ادبی آمریکایی و غنای عظیم ادبیات ترجمه شده که بیشتر اروپایی است. نخستین کتابم: "صحرایی ساختگی:مقالاتی دربارهٔ ادبیات قرن بیستم" بود، دو سال بعد کتاب "زندگی الکتریکی": مقالاتی دربارهٔ شعر مدرن به چاپ رسید. تازه پس از چاپ سومین مجموعه‌ام به نام "انرژی‌های آمریکایی: مقالاتی دربارهٔ داستان"، حاضر به پذیرش نویسندگانی از فرهنگ خودم به عنوان رقیب شدم.

 

پس این چنین بر کارنامۀ ادبی‌ خود تأمل می‌کنم. برای این که این مسئله به یک باره نکته ای را برایم روشن می‌سازد؛ گرچه نکته‌ای است که من سال‌ها نسبت به آن بی‌توجه بودم: این که تمام مسیر زندگی‌ام، از جمله زندگی نویسندگی، عمیقا تحت تأثیر پس زدنی آگاهانه و سپس پذیرش پنهان خاستگاه فرهنگی ام بوده است؛ و این پویایی در عمق خود تحت تأثیر قوی، و شاید تحریف شده ای، از معنای آمریکایی بودن است.

 

در این جا من دربارهٔ ضرورتی اولیه و تقریبا جدای از منطق سخن می گویم، که به عنوان پسری از گرومه مهاجرانی جدید برای تلفیق با دنیایی که در اطرافم می‌دیدم، حس می کردم. دنیایی که به دلیل حوادث (یا سرنوشت) زمان و مکان، نمودی مطلق یافت. با این حال جالب است که این دنیا، خیال واهی من نبود. این الگوی آمریکایی که من در جستجویش بودم، تقریبا بدون هیچ کم و کاستی در قالبی که تا امروز چشمگیر است، بازنمایی شده بود: آمریکایی کامیاب، ورزشکار، آراسته، سفید پوست. با پذیرفتن رویایی، که من با اشتیاقی شدید به دنبال آن بودم، در واقع داشتم در خیابان مدیسون(54) در ذهن برای خود می‌آفریدم.    

 

باید دههٔ 60 می‌گذشت تا مرا از آن رضایت شخصی رها می ساخت. آنگاه با انرژی‌های رهایی‌بخش ضدفرهنگ که در خلاف آن جهت بود و برخوردهایی از سر تجربه و هم چنین با درک بیشتر واقعیت بومی و جهانی، خود را در برابر بیداری از آن گونه قرار دادم. من برای پس زدن این عمیق‌ترین پس‌مانده‌های ریشه ‌دار مبارزه کردم و خودم را تحسین کردم (مگر همهٔ ما این کار را نمی‌کنیم؟) چون موفق شده بودم. در واقع دوست دارم فکر کنم که هرچه اکنون به عنوان یک آمریکایی می‌فهمم کاملا مرتبط است با تصویری کلی از قومیت و تنوع (گرچه این جمله خواه و ناخواه یک کلیشه‌ٔ مد روز است)؛ و آن آگاهی متحول شده بر تفکر و نگارش من در هر رویکردی تاثیرگذار است. اما در واقع ممکن است به همان اندازه سازنده نباشد؛ بلکه به شکلی  پوششی است بر آن دیگری. شاید دلم می‌خواست شرایط جور دیگری بود. شاید آگاهی درونی متفاوت، برخوردی کمتر وسواسی در این تخیلات برای آدمی ممتاز و برجسته و متعلق به طبقهٔ متوسط مرفه بودن،‌ می‌توانست گذر مرا آسانتر و ساده تر سازد. افسوس، هر قدر هم که این حدس و گمان‌ها فریبنده باشد، ما را به جایی رهنمون نمی کند. ما با رویاهایمان شکل می‌گیریم و کنترلی بر آن نداریم.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟