22 می 2008

من نیز آواز آمریکا را می خوانم

 

جولیا آلوارز

 

 اگر خانواده ام هنگامی که ده ساله بودم به آمریکا مهاجرت نکرده بودند، هرگز نمی توانستم نویسنده شوم. در دههٔ 50 در نظامی دیکتاتوری در نیم جزیره ای از کنارهٔ دریای کارائیب در جمهوری دومینیکن بزرگ شدم. گر چه فرهنگ آن جا در داستان‌گویی عمدتا شفاهی و غنی بود، اما فرهنگی کتابی نبود. من در میان مردمی بزرگ شدم که  خواندن را فعالیتی ضد اجتماعی می‌دانستند که می‌تواند سلامت شما را از بین برده، یقینا شادی و خوشی را از زندگی بگیرد.

 

خواندن و مطالعه کردن فعالیتی نبود که در خانوادهٔ من مورد تشویق قرار گیرد، به ویژه برای دخترها. مادر بزرگ من که فقط تا کلاس چهارم درس خوانده بود، همیشه می‌گفت که او فقط هنگامی کتاب به دست می گرفت که صدای مَرکبی را که معلم با آن از تپه به طرف بالا و به سوی خانهٔ او می‌آمد می‌شنید.

 

پسرها باید فداکاری می‌کردند و آموزش می‌دیدند تا بتوانند خرج زندگی را درآورند، اما با رعایت اعتدال. یکی از عمه ‌زاده‌های من به نظر، فردی عجیب می آمد چرا که نه تنها عاشق کتاب خواندن بود بلکه در سنین نوجوانی شروع به نوشتن شعر کرد. عمه‌ام هرگاه که می‌دید خوآن(18) روی صندلی نشسته و کتاب می‌خواند، سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: "این پسر مریض خواهد شد."

 

من هم در نظامی دیکتاتوری سرکوب گر و خطرناک بزرگ می‌شدم. در کلاس درس مطالعات اجتماعی، دانشجویی در تعریف از تروجیلو(19)، دیکتاتور کشور، به عنوان پدر واقعی کشورمان مقاله‌ای نوشت. معلم اظهار داشت که البته تروجیلو یکی از پدران کشور ما است، اما افراد دیگری نیز هستند. آن پسر که فرزند ژنرالی بود احتمالا به خانه رفته، ماجرا را برای پدرش تعریف کرده بود. آن شب، معلم مورد نظر، همسر و دو بچهٔ کوچکش ناپدید شدند. روشنفکران و مردمی که کتاب می‌خواندند و سؤال می‌کردند، مورد ظن بودند. کتابی در دست شما نیز ممکن بود کالایی غیر مجاز محسوب شود.

 

در سال 1960 از فعالیت‌های زیرزمینی پدرم علیه تروجیلو پرده برداشته شد و ما مجبور شدیم با عجله کشور را ترک کنیم. به محض این که قدم بر خاک آمریکا گذاشتیم "اسپانیایی ‌تبارهایی" شدیم که انگلیسی را با لهجهٔ غلیظ صحبت می‌کردیم، مهاجرانی که پول و یا امیدی به آینده نداشتیم. در عرض یک شب همه چیز را از دست داده بودیم، کشورمان، خانه‌ مان، جمع بزرگ خانواده‌ و زبانمان؛ چرا که اسپانیایی، زبان ِ خانۀ ما بود، زبان خانواده، زبان درک و فهمیدن خود. ما در برهه ای از تاریخ وارد ایالات متحده شدیم که این کشور آن گونه که باید پذیرای مردمانی متفاوت نبود، مردمی که پوست ‌شان رنگ دیگری داشت و زبانشان شباهتی به انگلیسی نداشت. برای نخستین بار در زندگی، من تعصب و خشونت در زمین بازی را تجربه کردم. من با زبان و فرهنگی ستیز می کردم که آن را درک نمی کردم. دلتنگ خانه بودم و شکسته قلب.

 

خواهرانم و من که کم سن و سال بودیم خیلی زود به مبارزه پرداختیم. زبان جدید را آموختیم، موسیقی جدید، راههای جدید برای لباس پوشیدن و چگونه رفتار کردن را. اما موفقیت ما در این موارد در اندک زمانی باعث ایجاد نوع دیگری از مشکلات در خانوادهٔ ما شد. والدینم شدیدا مایل بودند ما را براساس معیارهای گذشته تربیت کنند و در عین حال آرزو داشتند تا در این فرهنگ جدید موفق باشیم. چگونه می‌توانستیم به خوبی درس بخوانیم و در تمام درس ها نمرۀ الف بگیریم و پیشرفت کنیم و در عین حال سر به ‌راه و مطیع باشیم و اجازه دهیم که پاپا همهٔ تصمیم ها را بگیرد؟ چطور می‌توانستیم اسپانیایی را فراموش نکنیم وقتی که مجبور بودیم بیرون از خانه فقط انگلیسی صحبت کنیم؟ چگونه می‌توانستیم به خاطر احترام به والدین مان حرفی نزنیم وقتی که در مدرسه به ما یاد می‌دادند که در صورت لزوم با معلم های خود حرف بزنیم و بحث کنیم. چطور می‌توانستیم با دوستان مان همراه و هماهنگ باشیم ولی هیچ گاه برای مهمانی و شب خوابیدن به خانه‌هایشان نرویم، چرا که آنها احتمالا برادران بزرگتر یا والدینی داشتند که ممکن بود اجازهٔ کارهایی را بدهند که پدر و مادر ما اجازه نمی‌دادند.

 

خواهرانم و من میان دو دنیا، معیارهای ارزشی، زبان‌ها و آداب و رسوم گیر افتاده بودیم. این چالش ما بود که در واقع مشکل بسیاری از مهاجران به دنیایی جدید و متفاوت با دنیای گذشتۀ کودکی‌ است: چگونه ارتباط با آداب و رسوم خود را حفظ کنیم، با ریشه‌هایمان، و هم زمان در کشور جدیدمان رشد کنیم و شکوفا شویم؟ چگونه راههای خلاقی پیدا کنیم برای به هم آمیختن دنیاهای متفاوتمان، ارزش‌های متفاوت، جنبه‌‌های متضاد و گاه در جنگ در درون خودمان تا بتوانیم آزاده‌تر شویم و نه انسان‌هایی که هر روز بیشتر تحلیل می‌روند؟

 

اما مشکل این بود که در آن روزها هیچ کس این گونه فکر نمی‌کرد. این ایالات متحدهٔ اوایل دههٔ 60 بود که هنوز درگیر مبارزات حقوق مدنی بود، یعنی پیش از جنبش زنان، پیش از نهضت تساوی حقوق زن و مرد، پیش از مطالعات چند فرهنگی، پیش از هر چیز به جز آمیزش مردم مختلف با یکدیگر، پیش از سیاست همگون‌سازی اقوام مختلف و الگوی به کارگماری معلولان در کنار افراد سالم. الگوی مهاجرت در آن دوران عبارت بود از این که شما به آمریکا می‌آمدید، جذب محیط می‌شدید، وابستگی خود با گذشته و شیوه‌های قبلی را قطع می‌کردید و این بهایی بود که شما برای امتیاز شهروند آمریکایی شدن می‌پرداختید.

 

اما گاهی همین لحظاتِ دردناک هستند که می‌توانند تبدیل به فرصت‌هایی برای رشد و بازآفرینی خود شوند. من تبدیل به یک فرد دورگه شده بودم، همهٔ ما که به فراسوی خودِ اصلی یا شهرمان یا وطن‌مان سفر می‌کنیم مجبور به چنین تغییری هستیم. من دختری شاخص آمریکایی نبودم، اما دیگر، دختری کاملا دومینیکنی هم به شمار نمی آمدم. با این حال به شدت می‌خواستم که به جایی تعلق داشته باشم. این تنهایی شدید و تمایل به ارتباط با دیگران بود که مرا به سوی کتاب‌ها هدایت کرد. من دلتنگِ خانه و تنها در ایالات متحده خیلی زود متوجه شدم که جهان تخیل، موطنی قابل نقل و انتقال بود که همه به آن تعلق داشتند. به رویاهای خود پرداختم، شاید من هم بتوانم دنیایی را خلق کنم که بر روی کسی بسته نباشد.

 

بنابراین از طریق درهای کاملا باز ادبیات بود که واقعا به این کشور وارد شدم. با خواندن نوشته های آقای والت ویتمن(20)، من وعدهٔ داده شدۀ آمریکا را شنیدم و عاشق کشور جدیدم شدم. "من صدای آواز آمریکا را می شنوم، سرودهای متنوع آن را می شنوم." آقای ویتمن با ذوب کردن همهٔ گوناگونی‌هایمان به شکل الگوی واحد مخالف است: "من بزرگم، من دربر گیرندهٔ توده‌های مردم هستم." این کشور ملتی متشکل از ملل مختلف بود، جماعتی از نژادها. "من در برابر هر چیزی بهتر از گوناگونی خودم ایستادگی می‌کنم."

 

درحالی که صورتم را برگردانده بودم با خود می اندیشیدم که آیا اجازۀ این کار داده می شود؟ آیا این توطئه ای نبود؟ اما اشعار آقای ویتمن در کتاب انگلیسی من چاپ شده بود، جایی که او به عنوان "شاعر آمریکا" توصیف شده بود. او دربارهٔ همهٔ آنچه که واقعا به این کشور مربوط می‌شد سخن می‌گفت. گرچه به نظر می‌رسید که آمریکا وعده‌هایش را به دست فراموشی سپرده، نویسندگانش آنها را به خاطر داشتند و به ما یادآور می‌شدند.

 

آمریکا به تدریج و البته با ایستادگی هایی در برابر آن، سرانجام حاضر به گوش کردن شد. با گذر از دهۀ 60 و ورود به دهۀ 70 ، کشوری که در آن زندگی می کردم دستخوش تغییراتی شد. این ملت، تحت فشار جمعیت‌های به حاشیه رانده شدهٔ خود و مهاجران رو به افزایش، مجبور شد که گوناگونی خود را بپذیرد و فراگیر‌تر شود. شهروندان، آمریکا را به چالش می‌خواندند تا به وعده‌های خود وفادار بماند. نخستین باری که من در راهپیمایی در حمایت از اصلاحیۀ قانون اساسی برای برخورداری از حقوق مساوی شرکت کردم و پلیس مخفی مرا به زور برای شکنجه به اتاقی تاریک در درون زندانی نبرد، فهمیدم که معنای کشوری آزاد آن نیست که هیچ مشکلی وجود نداشته باشد یا نابرابری و حتی ریاکاری در آن وجود نداشته باشد. چنین کمبودهایی از قلمرو انسان بودن نشأت می‌گیرند. آزادی به معنای فرصتی برای شکل بخشیدن به کشور بود، امکان فعالیت برای تجربه‌ای در حال انجام که هرگز پیش از آن آزمایش نشده بود. از همه، ملتی واحد ساختن، تقسیم ‌ناپذیر و با آزادی و عدالتی برای همه. این کلمات فقط لفاظی نبود. تحقق این گفته ها حق ما و مسئولیت ما بود برای خودمان و دیگران.

 

با تغییر مملکت، ادبیات ما هم شروع به انعکاس این تغییرات کرد. متوجه شدم که تنها آقای ویتمن نبود، ‌بلکه آقای لنگستن هیوز(21) نیز به همین صورت.

 

من نیز، آواز آمریکا را می‌خوانم.

من آن برادر ِ تیره‌تر هستم.

برای غذا خوردن مرا به آشپزخانه می ‌فرستند

مهمان که می‌آید،

اما من می‌خندم

و خوب می‌خورم،

و قوی می‌شوم.

 

فردا،

در کنار میز خواهم بود

مهمان که می‌آید.

آن وقت

هیچ کس جرأت ندارد 

به من بگوید

"برو در آشپزخانه غذا بخور".

 

تازه،

آنها می‌بینند که چه زیبایم من

و شرمنده خواهند شد

 

من، نیز، آمریکا هستم.

 

آه که این آهنگی بود طنین انداز در گوش های من! متوجه آنچه آقای هیوز می‌گفت شدم: او مدعی جایگاه خود در میان گروه هم سُرایی بود که آواز آمریکا را می خواند. برای دختری جوان از فرهنگ و زبان و پیشینه ای دیگر، این صدایی مهم برای شنیدن بود.

 

اما دنیای نشر به آهستگی به پیش می رفت. در اوایل دههٔ 80، هنگامی که من ارسال نوشته‌هایم را آغاز کردم، ناشران عمده و بازار آن زمان تمایلی به ارائه فرصت به صداهای جدید نداشتند. تا این که متوجه شدند ادبیات آفریقایی - آمریکایی تبدیل به بخشی جدی از برنامه‌های درسی بسیاری از دانشگاه ها شده است. آنها متوجه شدند که خوانندگان، نسخه‌هایی را از آلیس واکر(22)، تونی موریسون(23)، اسکار هیجولوس(24)، ساندرا سیس‌نِروس(25)، مکسین هانگ کینگستون(26)، اِمی تن(27) و گیش جن(28) خریداری می کنند. سیمای آمریکایی‌های صاحب ادبیات تغییر کرده بود.

 

در سال 1991 در سن 41 سالگی، بعد از بیش از 25 سال مبارزه، نخستین رمان من به نام "چگونه دختران گارسیا لهجهٔ خود را از دست دادند"، توسط ناشر کوچکی که مایل بود فرصتی به ندایی تازه بدهد منتشر شد. یازده سال بعد این کتاب به عنوان کتاب درسی در بسیاری از دبیرستان‌ها و دانشکده ها پذیرفته شد. من، نیز، اکنون آواز آمریکا را می‌خوانم.

 

من داستان تلاش خود برای نویسندهٔ آمریکایی شدنم را از آن جهت بازگو می کنم که درحقیقت مبارزه‌ای بود که در آن با کشوری سهیم بودم که برای کشوری فراگیر شدن و نمایندهٔ همگان بودن تلاش می کرد. من از این که بخشی از این دورۀ تاریخی بوده‌ام احساس خوشبختی و برتری می‌کنم. آمریکا این هدیه را به من داد تا مرا در کشف وشکوفایی استعدادهایم یاری دهد. اگر در 1960 هنگامی که دختر جوانی بودم به آمریکا نیامده بودم، نویسنده نمی‌شدم.

 

اما همان‌طور که رئیس جمهور کندی(29)، چند ماه بعد از رسیدن ما به این کشور گفت: "نپرسید که کشور برای شما چه کرده است، بپرسید که شما برای کشورتان چه کاری می‌توانید انجام دهید." دِین من به کشورم انتقال چنین فرصتی به دیگران است. تونی موریسون می گوید: "وظیفهٔ آزادی، آزاد ساختن شخص دیگری است." کار و رأی من به غنا و تنوع کل این مجموعه یاری می‌رساند. ما با حضور فعال و متعهد خود به عنوان شهروندانی از اقوام، نژادها، سنت ها و پیشینه زبانی گوناگون، آمریکا را به چالش می‌خوانیم تا درک و شفقت خود را گسترش دهد و در نتیجه به عنوان یک ملت، قدرتمند‌تر شود. ما ادبیات آن را با نیرویی دوباره به هم می‌آمیزیم. ما وزن‌ها، آهنگ‌ها، داستان‌ها و آداب و سنن جدید را می سراییم.

 

اما مسئولیت من به مرزهای آمریکا محدود نمی‌شود. برخلاف الگوی قدیمی مهاجرت، بسیاری از ما مهاجران به مکانی که از آن جا آمده ایم برمی گردیم. با مهاجرت و تحرک گسترده ای که در نیمهٔ دوم قرن جاری اتفاق افتاد، بیشتر ما دیگر با مشخصات دقیق هویتی هنگام تولد خود سازگار نیستیم. در سال گذشته در کالیفرنیا با فردی آفریقایی - دومینیکنی - آمریکایی ملاقات کردم که با زنی ژاپنی ازدواج کرده بود و بچه ای کوچک داشت. پسر آنها ملیتی آفریقایی - دومینیکنی - ژاپنی -  آمریکایی دارد. خواهر دومینیکنی من با مردی دانمارکی ازدواج کرده است؛ بچه‌های او زبان دانمارکی، انگلیسی و اسپانیایی می‌دانند و می‌دانید عاشق چه خوراکی هستند: arroz con habichuelas  (نوعی غذای پورتوریکویی که مواد اصلی‌اش برنج و لوبیا است) با ترشی شاه‌‌ماهی. ما در حال تبدیل شدن به سیاره‌ای از چندگانه‌های نژادی و فرهنگی هستیم. ما به ذهنی باز و قلبی بزرگ و تخیلی مهربان نیاز داریم تا همهٔ شکل‌‌های متفاوتی را که به عنوان یک ملت و به عنوان خانوادهٔ انسانی در حال تبدیل شدن به آن هستیم مجاز شماریم. کلمات آقای ویتمن به ما یاد ‌آور می شود که: "ایالات متحده خود اساسا بزرگ ترین شعر است... در این جا فقط یک ملت وجود ندارد بلکه ملتی است به وجود آمده از چندین ملت... و شاعر آمریکایی باید جهانی باشد... شادمان از سپردن همه چیز به همه کس." 

 

برای آفرینش چنین کشوری باید الگویی از جهانی که همهٔ ما به آن تعلق داریم ارائه داد. اما چنین آمریکایی، تنها در صورتی به وجود می‌آید که هر کس آزاد باشد شخصیت غنی و پیچیدۀ خود را حفظ کند. خطر واپس ‌گرایی، وسوسه ‌کننده است: پناه گرفتن در سنگرهای نژادی و قومی و به فراموشی سپردن این که  باید از بسیار، یکی بسازیم، یعنی خانوادهٔ انسانی.

 

من از این هم پا را فراتر می گذارم و می‌گویم مبارزه ای که در پیش رو داریم نه فقط به عنوان فردی آمریکایی بلکه به عنوان انسان، پذیرفتن خودمان با تمام پیچیدگی‌ها و غنای‌ مان است و هم‌چنین پذیرفتن کثرت خودهایی است که وجود دارند. رابرت دِنو(30)، شاعر فرانسوی که در اردوگاه کار اجباری درگذشت، زمانی اظهار داشت: "چالش انسان بودن، تنها بیان خود بودن نیست، بلکه تبدیل به یکدیگر شدن است." ترنس(31)، بردهٔ رومی که خود را با نوشته‌اش آزاد کرد این مطلب را گونه ای دیگر بیان می‌کند: "من انسان هستم، هیچ‌ چیز انسانی برای من بیگانه نیست." با تبدیل شدن به همهٔ آنچه که به عنوان یک فرد می‌توانیم باشیم و با هرگز فراموش نکردن مسئولیت‌مان در کمک به یکدیگر در به دست آوردن آن هدف، می‌توانیم ملتی و نیز جهانی خلق کنیم که همه متعلق به آن هستند، جایی که تک تک ما و همهٔ ما آواز خود را داریم.

 

با چنین روحیه‌ای من خودم را هرچه بیشتر نویسنده ای آمریکایی می‌بینم، نه فقط از جنبهٔ ملی‌اش بلکه به معنایی که در برگیرندۀ تمام این نیم ‌کره است. با وجود پیوند ریشه‌هایم در بخش جنوبی قارهٔ آمریکا (داستان‌هایم، تاریخم، آداب و رسومم، اوزان اسپانیایی و کارائیبی‌ام) و تعلیم و تجربه‌ام و به ثمر رسیدنم در بخش نیم‌ کرۀ شمالی، من به تمامی نویسنده ای آمریکایی هستم.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟