22 می 2008

کنار خیابان مِین

 

اِلماز اَبینادِر(2)

 

اِلماز اَبینادِر نویسنده، شاعر و هنرمند عرب - آمریکایی است که آثارش در سراسر ایالات متحده و خاورمیانه منتشر و اجرا شده است. آخرین کتاب او "در سرزمین رویاهایم..."(3)، جایزۀ بهترین شعر چند فرهنگی جوزفین مایلز پِن اوکلند(4) را از آن خود کرد. نخستین نمایش نامۀ او "سرزمین مادری"(5) برندۀ دو جایزۀ "درا میز"(6) از سوی مجمع نمایش نامۀ اُرِگان(7) شد. او در حال حاضر در پی سفربه همراه دومین قطعه نمایشی خود "ماه رمضان" (8) است. نخستین کتاب او "فرزندان روجمه": سفر خانواده ای از لبنان (9)، خاطرات مهاجرت خانواده ای است که با استقبال گسترده ای روبرو شد. او اکنون در کالج میلز، در اوکلند کالیفرنیا(10) به تدریس مشغول است.

 

اَبینادر پس از دریافت مدرک کارشناسی ارشد در شعر از دانشگاه کلمبیا(11)، جایی که به همراه  فیلیپ لواین (12) به تحصیل پرداخت و مدرک دکترای خود را در رشتۀ نگارش خلاق(13) دریافت کرد، موفق به دریافت کمک هزینۀ تحصیلی فوق دکترا دررشتۀ علوم انسانی شد که به همکاری او با تونی موریسون(14)، رمان نویس، در مورد کتاب "فرزندان روجمه" انجامید. او در اوایل کار نویسندگی خود، به دریافت جایزۀ انجمن شاعران آمریکایی(15) نایل گشت. اَبینادر اخیرا به عنوان محقق ارشد فولبرایت(16) در مصر حضور داشت.

 

اشعار او نخستین بار در کتاب "برگ های مو"، یک سده اشعار عرب - آمریکایی(17) به ویراستاری گرگوری اورفالیا(18) و شریف الموسی(19) به مردم معرفی شد (انتشارات دانشگاه یوتا، 1998). اَبینادر چند قطعه شعر را به سفارش انجام داد: دو قطعه به مناسبت یادبود صدمین سالگرد جبران خلیل جبران(20) و دیگری به مناسبت اَدای احترام به آثار مارسل خلیفه(21)، موسیقیدان. بسیاری از آثار او در گزیده های آثار ادبی منتشر شده اند.

 

I. عبور از آستانۀ در

 

زمانی که جوان بودم، خانه ام دری سحر آمیز داشت. بیرون ِ آن در، شهر کوچک پنسیلوانیا که در آن بزرگ شدم قرار داشت. خیابان مِین که همۀ ویژگی های مرکز شهر را در خود داشت از کنار خانه مان می گذشت: بانک؛ دکۀ روزنامه فروشی، ابزار فروشی، فروشگاه لوازم یدکی اتومبیل و انواع خرده فروشی های دیگر. خانواده ها در خیابان قدم می زدند، به ویژه در تعطیلات آخر هفته و به تماشای مبلمانی که در ویترین بزرگ کافمن(22) چیده شده بود می ایستادند، و به پوستر فیلم هایی که پشت شیشه سینما رکس(23) آویزان شده بود و مانکن هایی که دست و یا انگشت نداشتند و در ویترین لباس  فروشی، آخرین مد ها را به نمایش می گذاشتند نگاه می کردند. در آن روزها، در اوایل دهۀ 1960، صاحبان مشاغل کوچک در شهری چون میسن تاون(24)، نیاز مردم را به خوراک، پوشاک و مسکن برآورده می ساختند.

 

مغازه های متعلق به خانوادۀ من نیز در خیابان مِین قرار داشتند: کفاشی نادر، فروشگاه بزرگ نادر، و رستوران مدرنر(25). در ظاهر، مشاغل خانوادۀ ما همچون حرفۀ افراد دیگر به نظر می رسید و ما با حس حق شناسی، مادری را که در همان محل زندگی می کرد و در تکاپوی خرید کفش هایی مناسبِ کلیسا برای فرزندانش بود، پدری را که به دنبال سیگاری خوب و روزنامه می گشت و جمعیتی را که بعد از تعطیلی مدارس به خیابان ها می ریختند و کنار دستگاه پخش موسیقی در رستوران می رقصیدند راضی نگه می داشتیم. پدر و عمویم  با کت و شلوارهای مرتب خاکستری و پیراهن سفید، کراوات و کفش های براق واکس خورده شان در محل ورودی مغازه هایشان می ایستادند.

 

در آن لحظه، که در سال دوم متوقف مانده بودم، در محل ورودی به مغازه، پدر، عمو و مردمی که از آن جا عبور می کردند برایم تفاوتی نداشتند. بسیاری از آنها فرزندانشان را به کلاس پیانو خانم دافی می فرستادند، در فروشگاه اِی اند پی(26) خرید می کردند و در چهارم ژوئیه در حیات پشتی خانه هایشان به تهیه غذا در محیط باز می پرداختند. تعداد زیادی از بچه های مشتری های پدرم در مدرسه آل سینتز(27) با من هم مدرسه ای بودند. دخترانشان دوچرخه هایی بسیار نو که از دسته هایشان نوارهای رنگی آویزان بود داشتند. دختران مشهور، جینی و رنی(28)، هرروز کفش های مِری جین(29) تازه واکس خورده ای به پا می کردند و خیلی بلند، طوری که حرفشان به خوبی شنیده شود دربارۀ مجموعه ای از وسایل و خرت و پرت های مربوط به عروسک های باربی که داشتند، و هرروزهم مجموعه شان کامل تر از روز قبل می شد، حرف می زدند. من با شیفتگی به گفته های آنها دربارۀ خانۀ باربی، اتومبیل باربی و کمد لباس های باربی گوش می کردم. جینی همانطور که لباس شب باربیش را توصیف می کرد انگشتش را دور موهای طلایی دم اسبیش می پیچید. رنی در حال نشان دادن عکس هایی که در سفربه سواحل ویرجینیا(30) گرفته بود، قسمت انتهای موی سر خود را که با آب دهان روی گونه ها و پیشانیش چسبانده بود به شکل حرف c درمی آورد.

 

در این لحظه های بده بستان اجتماعی، توهم ِ شباهت میان من و دیگر دختران همکلاسی ام به تدریج مثل چراغ های حباب دار درخت کریسمس خاموش می شد. علی رغم این که روپوشی شبیه دیگران می پوشیدم، جزء پیشاهنگان دختر بودم، در گروه آواز با صدای سوپ رانو(31) آواز می خواندم و املای خوبی داشتم، زندگی من و آنها با وجودِ آن درِ جادویی از یکدیگر جدا می شد. و هرچند همکلاسی هایم نمی دانستند پشت آن در چه خبر است، در زمین بازی دورم حلقه می زدند و به خاطر موهای بافته خیلی پرپشت و فِرفِری ام "سیاه سوخته" خطابم می کردند، یا به خاطر بازوهایم که پر از موهای قهوای سوخته روی پوست کمرنگ زیتونی ام بود "میمون" صدایم می کردند. حس گیج کننده ای بود و در تنهایی خود آشوبی در درون داشتم.

 

در حالی که وزن کیف مدرسه و نیز سنگینی تفاوت میان خود و دخترانی را که آن طرف خیابان طناب بازی می کردند حس می کردم، خودم را به داخل خانه مان با تخته پوش های خاکستری واقع در خیابان مِین کشاندم. با کشیدن دستگیره آلومینیومی نقره ایِ، درِ توری که به راهروی خانه مان منتهی می شد، اثر زنگ زدگی بر شصت دستم باقی می ماند. هیچ چیِز جالب توجه ای در مورد این در وجود نداشت اما وقتی از آن می گذشتم، دنیای کاملا متفاوتی بود.

 

رایحۀ مورد علاقه ام مرا از درب ِ ورودی خانه به انتهای راهرو و بعد به اتاق غذاخوری می کشاند. چهارشنبه بود، روزی که مادرم میز را برای هشت نفر با سفره ای از روزنامه می پوشاند، دو قوطی بزرگ آبی رنگ از انبار می آورد و ورقه های شیرینی را پشت سر هم ردیف می کرد. بعد از ظهر که از مدرسه به خانه می رسیدم، بوی نان عربی و قرص های پفی نان که پشت سر هم روی میز ردیف شده بودند در خانه پیچیده بود. مادرم کلوچۀ اسفناجی سه گوش، شیرینی دارچینی و انواع کلوچه های میوه ای که از میوۀ درختان گلابی زمین های خودمان استفاده شده بود درست می کرد. پیش از این که به هم سلام کنیم، مرا با صورت آردی اش نگاه کرد و گفت: "68 قرص نان درست کرده ام. می توانی یکی از آنها را برداری."

 

حالا دیگر خواهرانم هم در دور یک میز به من ملحق شده بودند و کَره را به یکدیگر می دهیم تا لایه ای ضخیمی از آن را روی نان داغ بمالیم. وقتی نان عربی از فِر بیرون می آید، پر از هوا است و شبیه بالشی کوچک است؛ وقتی سرد می شود پفش می خوابد و می شود نانی که آمریکایی ها به اسم نان "پیتا"(32) می شناسند. انواع دیگر نان بندرت در خانۀ ما مصرف می شد؛ حتی وقتی سوسیس، کباب می کردیم، آنها را در یک نصفه نان "کوبز"(33) می انداختیم و روی آن را با سس گوجه فرنگی می پوشاندیم.

 

این بو، آدم را جادو می کرد واندوهی را که به همراه تکالیفی که با خود داشتم و باید آن شب انجام می دادم، تسکین می داد. جشن و سرور بلافاصله پس از اتمام پذیرایی از خودمان به پایان می رسید. هر کدام از ما شش نفر وظایف پس از مدرسه ای بر عهده داشتیم. سه برادرم به فروشگاه می رفتند تا آن جا را تمیز کنند و ترتیب فهرست برداری را بدهند و ما سه دختر باید به طور مشترک اَوامر مربوط به انجام کار در خانه و حیاط را اجرا می کردیم. در تابستان، علف ها را وجین می کردیم، باغچه را آب می دادیم و سبزی ها را می چیدیم؛ در پاییز، به زیرزمین فرستاده می شدیم تا میوه ها، انواع لوبیا، مربا و خیارشور را داخل قوطی بریزیم. بین این دو فصل، نوبت انبوهی از لباس های که باید شسته می شدند، لباس های که باید اتو شوند و نظافتی که لازمه نگهداری از نُه نفری که خانه کوچک مان را پر می کرند بود. عروسک های باربی، مدل های نقاشی برای رنگ آمیزی و ورزش های بعد از مدرسه، دنیایی بود متعلق به بچه های دیگر و نه دنیای ما.

 

پشت آن در جادویی، زبان هم تغییر می کرد. دستورهای مادر به فرزند به زبان عربی داده می شد و تکالیف مدرسه، مکالمه ها و ذکرهای مذهبی به دقیق ترین بیان ممکن به زبان انگلیسی. سه چیز بر زندگی ما حاکم بود: سرسپردگی مان به خداوند، حرف شنوی از والدین و گرفتن نمرات خوب در مدرسه. اشتباهی کوچک در هر یک از این موارد به فوریت و جدیت مورد مجازات قرار می گرفت. شهرت خانوادۀ ما به کمال طلبیش بود و والدین من کوچک ترین تصوری از این نداشتند که دخترانِ آنها همواره در مبارزه برای بهترین بودن، مورد تمسخر هم سن و سال های خود قرار می گرفتند.

 

روابط متقابل اجتماعی ما در آن سوی در، تاثیری اندک برفضای حاکم در داخل خانه داشت. ما در تعطیلات آخر هفته و تابستان با افراد دیگری معاشرت می کردیم. اعضای فامیل مان از شهرهای اطراف پنسیلوانیا و اوهایو اتاق نشیمن و غذاخوری مان را پر می کردند و در اطراف میزی که پر بود از مجموعه ای افسانه ای از غذاهای عربیِ ِ دست پخت مادرم حلقه می زدند. غذاهایی چون هوموس(34)، سس نخود، بابا گانوج(35)، بادمجان با کنجد، دلمه برگ مو، شیشلیک، کیبی(36)، برّۀ نیمه پخته یا سرخ شده و پیراشکی بلغور گندم، ران بره، بوقلمونی که شکم آن با برنج و کشمش پر شده بود و بشقاب هایی، یکی پس از دیگری پر از انواع مزه و چاشنی. نان معروف عربی در ظرف هایی که در دو طرف میز قرار داده شده بود روی هم انباشته شده بودند.

 

عمویم که کشیش بود، دعای سر میز را می خواند و گفت و گوی عربی با عموزاده ها و عمه زاده ها که نان را در سس فرو می کردند و با سالاد تبوله(37) لقمه می گرفتند و با ظرافت باقلوای شیرین را گاز می زدند آغاز می شد. وقتی به پایان غذا می رسیدیم، آرام آرام از میز فاصله می گرفتیم و پدرم داستانی از گذشته ای دور تعریف می کرد، یا کسی نامه ای را که از لبنان رسیده بود می خواند و یا بحث تند سیاسی در سر سفره با ظرف های خالی در آن در می گرفت.

 

ما دخترها میز را جمع می کردیم و صدای موسیقی عربی از گرامافون بلند می شد و قبل از این که بفهمیم، یک نفر صفی برای رقص تشکیل می داد و بقیه بازوهایشان را به هم گره می کردند و ضربات پا که به زمین کوبیده می شد و در هوا می چرخید و صدای کف زدن، خانه را به لرزه درمی آورد. ما به عنوان بچه های خانواده و زنبوران کارگر، هم مشغول شستن ظرف ها و آوردن چیزهایی که بزرگترها می خواستند بودیم و هم باید می ایستادیم تا از لپ هایمان نیشگون بگیرند و ما را به هوا بالا بیاندازند.

 

صحنه های مراسم خانوادگی مرا مملو از حس شعف و تعلق می کرد اما می دانستم هیچ بخش از چینی احساسی را نمی توانم با افراد آن سوی در تقسیم کنم. در آن صورت اشعاری که به شکل بدگویی در حیاط مدرسه می خواندند بیشتر می شد. ظاهر متفاوتم برای چنین برخوردی کافی بود؛ پدری با لهجه ای غلیظ مرا به اندازه کافی انگشت نما کرده بود، رقص های دایره ای مان دیگر موجب می شد تبدیل به آدم بی پناه و آواره ای اجتماعی شوم.

 

II. نویسنده شدن

 

در دانشکده، محلی که از نظر جمعیت صد برابر بیشتر از شهر زادگاهم بود، با فریبندگی راه می رفتم. از ردیف درختان ژنگو(38) گذشتم و وارد کلیسای جامع تعلیم و تربیت شدم، مکانی واقع در آسمان خراش دانشگاه پیتزبورگ که دانشکدۀ زبان انگلیسی در آن جا قرار داشت. در طبقۀ اول این ساختمان زیبا کلاس های مربوط به ملیت های مختلف قرار دارد. این کلاس ها به منظور آشنایی با فرهنگ های مختلف در مورد چگونگی طراحی کلاس درس ایجاد شده است. در اتاق مربوط به فرهنگ و زبان انگلیسی، نیمکت هایی از مجلس عوام به چشم می خورد، در اتاق مربوط به مجارستان، صفحه هایی به رنگ فلفل قرمز با نقوش گل که بر دیوار کار گذاشته شده اند قرار داشتند، و اتاق مربوط به چین، که به کنفسیوس تقدیم شده بود، دانشجو ها را بدون در نظر گرفتن سلسله مراتب اجتماعی شان دور میزهای گرد قرار می داد. برخی از کلاس های ما، در این بخش ِ از ساختمان برگزار می شد و اغلب از سردی و خشکی مبلمان این کلاس ها یا دقتی که باید در نگهداری وسایل مان می کردیم ناخرسند بودیم. درِ یکی از اتاق ها قفل بود و تنها با اجازۀ قبلی، یا با گروهی که برای دیدن آن تعیین می کردند قابل بازدید بود. پلاک بیرون اتاق را خواندم. اتاق سوریه- لبنان. دوباره همان داستان، دری که دنیای آمریکایی بیرون را از دنیای من جدا می کند. طبیعی است که همین نکته مرا برمی انگیخت تا از اتاق دیدن کنم و از دوستانم هم دعوت کردم.

 

در لحظه ورود به اتاق نفس مان حبس شد. اتاق از فرش های ایرانی پوشیده شده بود، پر از چراغ هایی با رنگ های گوناگون، میزهای برنجی و پشتی هایی که دورتا دور اتاق به دیوار تکیه داده شده بودند. بسیار پر تجمل و شگفت انگیز بود و ناگهان غرور تعلق داشتن به این قصر، سراسر وجودم را فرا گرفت. سوار برهویت شخصیت خود، در دانشکده، میراثم را اعلام کردم، دربارۀ مادربزرگم نوشتم، برای دوستانم غذای عربی پختم و در میهمانی هایی که در خانه ام می دادم موزیک اُم خالتوم پخش کردم.

 

چندی نگذشت که متوجه شدم نمایش عرب بودنم مرا در دید دیگران متفاوت و شگفت انگیز کرده است. در برنامۀ درسی، هیچ نمونه ای از آثار عربی ارائه نشده بود؛ در تلویزیون، تنها کسی که با لبنان تداعی می شد، دَنی توماس(39) بود، و لورنس عربستان(40) تبدیل به پانویس فرهنگم شد. درهمان زمان، وقایع خاورمیانه موجب شد مردم در ایالات متحده نسبت به اعراب احساس همدردی نکنند؛ و هرچه بزرگتر می شدم، احساسات مردم نسبت به اعراب را، حتی از سوی همکارانم، منفی تر می دیدم و گاهی تا مرز بی اعتمادی پیش می رفت.

 

من بر نوشتن پافشاری کردم. شعری دربارۀ مادرم که لبنان را ترک کرد و مفهوم خانه را در ایالات متحده پایه گذاشت و داستانی دربارۀ پدربزرگم که طی جنگ جهانی اول مانند پناهده زندگی کرده بود نوشتم و ماجراهای پدرم به عنوان تاجر پلاستیک در برزیل در زمان جوانیش تبدیل به موضوع نوشته های من شد و من با حسی درونی، به گونه ای این داستان ها و اشعار را منتشر ساختم که گویی تمام تاریخ را درونم فرو خورده بودم.

 

اما نوشتن من همچنان  در آن سوی در صورت می گرفت. بیرون از آن، چند سال بعد، در کلاس دورۀ کارشناسی و کارشناسی ارشد، ادبیاتی که می خواندیم همان قدر نسبت به قریحۀ طبیعی ام بیگانه بود که عروسک باربی در محیط اجتماعی کودکی ام. الگوهای رایج نویسندگی شامل تعداد متنابهی نویسندۀ مردمی می شد که با هویت اروپایی شناخته شده بودند و با شیوایی دربارۀ جریان فرهنگ غالب آمریکایی مطالبی می نوشتند. در گوشۀ دنیای نویسندگی خودم، داستان هایی دربارۀ کودکانی که در زمان محاصرۀ دهکده مان در لبنان توسط عثمانیان از بین رفته بودند می نگاشتم. در اشعاری که می سرودم آهنگی می شنیدم که به گوش آمریکایی ها غریب می آمد؛ تصاویر من درحفاظ گلدوزی شده ای از جزییات جمع می شد که پر تجمل تر از سایر نوشته های دهۀ 1970 بود.

 

احساس نمی کردم که خارج از آن در پذیرفته شوم. اما همچنان پافشاری کردم. در یکی از سفرهایم، متوجه کتابی شدم که باعث شد همه چیز دگرگون شود. در ابتدا عنوان کتاب مرا جلب کرد:" زن جنگجو"(41)، و نویسنده، نامی غیر معمول داشت: مکسین هانگ کینگستون(42). در این کتاب مادر بزرگی قصه گو و دخترانی را که بیش از حد برای خانواده شان آمریکایی بودند کشف کردم؛ فرهنگی کاملا غریب برای مردم پیرامون خود. این نویسنده در واقع می دانست، و به خوبی می دانست، که در پشت آن در، چه چیزی وجود دارد و دربارۀ آن مطالبی نوشته بود. این کتاب نه تنها مرا به بدنۀ اصلی ادبیات موجود در آثار معتبر چینی - آمریکایی هدایت کرد، بلکه موجب شد نویسنده های آفریقایی - آمریکایی، لاتین و بومیان آمریکایی را که صدایشان منعکس کنندۀ مفاهیمی از یک نوع بود پیدا کنم. مفاهیمی چون تعلق، هویت، انزوای فرهنگی، اجتماعی خاص و غیر متعارف و شگفت انگیز بودن.

 

نوای موسیقی ام از شیارها ی دیوار و زیر در به بیرون نفوذ می کرد، پایکوبی و رقص با قدرت از در می گذشت. در مصاحبه تونی موریسون(43)، شنوندۀ این سوال بودم که :"آیا شما به خاطر مسئلۀ نژادپرستی اقدام به نوشتن می کنید؟" او پاسخ داد، "من با وجود نژادپرستی می نویسم".  نویسندگان جایشان را نه تنها در ادبیات که درفهم تاریخ طلب می کردند.

 

مشارکت در فعالیت های سیاسی همیشه بخش مهمی از شهروند ایالات متحده بودن من قلمداد شده است. سال های زندگی ام نشانگر اهداف سیاسی ای که به خاطر آنها در راه پیمایی ها شرکت می کردم، اعتراض می کردم، طومار ها امضا کردم و انجمن هایی ترتیب دادم مشخص شده اند. اکنون متوجه می شوم که هم در مقام نویسنده نقش داشته ام و هم فعال سیاسی. تعریف داستانی خوب و یا نوشتن شعری زیبا، نسبت به هر خطابه ای، بسیار عمیق تر در دل خواننده رخنه می کرد.

 

علاوه بر این، من اقلیتی را پیدا کردم: نویسندگان آمریکایی و هنرمندان رنگین پوست اغلب در همان حیطه ای سیر می کنند که من در پیش دارم، زندگی با حساسیت های دوگانه، مذاکره دربارۀ این که فرهنگی که در آن زندگی می کنم با فرهنگ دیگرم مغایرت دارد و در جستجوی جایی باشیم که تعلقی همانند خانه داشته باشد.

 

برای افراد عرب - آمریکایی، دورانی پر از چالش بوده است زیرا کشورهای زادگاه مان اغلب درگیر کشمکش ها و جنجال های سیاسی بوده اند. هرچه این موقعیت دشوارتر می شود، داستان خوب من و اشعار زیبای من نقش بزرگتری در سهمی که در چشم انداز وقایع و مردم دارند ایفا می کنند. خوانندگان اغلب به ادبیات بیش از سخنرانی ها و مقاله ها اعتماد می کنند و متوجه شده ام که عشق من به نوشتن با مسئولیتم برای نوشتن در هم آمیخته است.

 

شهر کوچک جدیدی از خود دارم. مکان خاصی ندارد، یا شاید همه جا باشد. در این دهکده، مردم در مکان هایی با درهای باز زندگی می کنند، و در آستانۀ آنچه بسته و منحصر به فرد بوده، و آنچه روزی فراگیر خواهد شد در رفت و آمدند. من به عنوان فعال سیاسی، به نویسندگان جوان رنگین پوست می نگرم و به آنان می گویم که باید با شانه های خود بر آن در تکیه کنند، تمامی تکیۀ خود را بر شانه ها قرار دهند و اگر همچنان به  فشار بر آن ادامه دهند، سرانجام گشوده خواهد شد.

با پيوندهای روبرو نشانه بگذاريد:     اين چيست؟